تتعدّد معانی حرف الجرّ (فی) لتصل إلى أکثر من عشره معانٍ، وذلک ما نجده فی الکتب اللغویه المعنیّه بالنحو والصرف. ولکن حرف الجرّ ذاک یدخل فی تراکیب معینه تفضی إلى خلق معانٍ جدیده یؤدّیها ذلک الترکیب، حیث إنّ واحداً من تلک المعانی الترکیبیه الکثیره الاستعمال فی النصوص العربیه القدیمه والحدیثه هو معنى تمییز النسبه، ولکنّ الکتب النحویه لم تُشر إلى ذلک المعنى الترکیبی. یأتی حرف الجرّ (فی)، فی هذا الاستعمال، مع فعل أو شبهه دالّ على المشابهه أو المخالفه، وغالباً ما یکون مجروه اسم معنى (مصدراً وغیره)، أو مضافاً لاسم معنى.
إنّ أدلتنا لإثبات ما ندّعیه هو وجود نماذج متعدده، واستعمال بعض الأفعال أو شبهها بطریقتین مختلفتین؛ تمییزیه (فی + اسم معنى) وغیر تمیزیه، إضافه إلى وجود المعنى نفسه واستعمالاته فی اللغات الأخرى کالفارسیه والإنجلیزیه، أی فی تراکیب حرف الإضافه (در) فی الفارسیه وحرف الإضافه In فی الإنجلیزیه. إنّ العثور على معنى ترکیبیّ جدید لحرف الجرّ «فی» وإنّ کون تمییز الذات یتضمّن معنى «من» البیانیه، فیما یتضمّن ترکیب تمییز النسبه معنى «فی»، هی من أهم نتائج هذا البحث.
تبیین حقیقت «تربیت» و ارتباط آن با «نفس» از جمله مسائل کلیدی و دغدغه های اصلی متفکرین اسلامی است. در این میان بی تردید توجه به آرای اصیل و مشرقی ابن سینا و نه تبیین و شرح فلسفه مشایی او راهگشای پاسخدهی به این مسئله اساسی است. مطالعه دقیق بستر اجتماعی دوره ابن سینا و هم چنین تاثیر اندیشه های باطنیه و اسماعیلیه در او، به همراه نشانه هایی که او در آثارش بر جای گذاشته، فهم فلسفه و معنای تربیت نفس در اندیشه وی را متفاوت خواهد کرد. فلسفه مشرقی ابن سینا نظام جدیدی را پیش روی طالبان حقیقت قرار می دهد که باعث رهایی انسان مدرن از بحران هویت و معنا می شود. رمز و راز پنهان در اندیشه شیخ الرئیس بویژه در سه نمط آخر اشارات و منطق المشرقیین و رسائل تمثیلی، انسان حیران و سرگشته را در آغوش معنویت الهی می برد. اگر با نگاه دقیقتر و با ملاحظه نکات مطرح شده اندیشه او را بررسی کنیم، دستاورد آن، اینگونه خواهد بود که او شارح و پیرو فلسفه یونانیون نیست. ابن سینا نه تابع افلاطون و نه برخلاف تصور رایج تابع ارسطو است. دستاورد بعدی این بررسی، توجه به نکات پنچ گانه ای است که سیر تربیت نفس در حکمت مشرقی سینوی را رقم می زند: انضمامی بودن این حکمت و نه مجرد و عقلانی بودن آن؛ گسترش مصادر فهم از عقلانیت صرف به وحی، الهام و شهود؛ تبدیل «نظریه معرفت» به «رویت، حضور و وصول» در فلسفه مشرقی؛ راهنمایی و حضور «ولی» به عنوان هدایت کننده؛ توجه به موضوع و جایگاه فرشته شناسی در اندیشه مشرقی ابن سینا. این مقاله با روش توصیفی تحلیلی و با گردآوری منابع کتابخانه ای انجام شده است.
ایمان در اعتقاد و عمل انسان، نقش داشته و مسیر رفتار او را تعیین می کند. اینکه آیا عمل جزو ایمان است و یا شرط و لازمه اش، پرسشی بود که اختلاف در پاسخ به آن پیدایش فرقه های گوناگونی مانند خوارج، معتزله و کرّامیه را رقم زد؛ اختلافی که هنوز در قالب های دیگری ادامه دارد. مأموریت این نوشتار، بررسی رابطه ایمان و عمل با تحلیل گزاره های قرآنی و حدیثی است. این مقاله با تأکید بر روایات کتاب «الکافی» عمل را جزو ارکان ایمان می شمرد.
نظام معرفت شناسی اشراقی نظامی متعالی است که می تواند، جایگاه معرفت فطری و رابطه ی آن با سایر معرفت های بشری را تبیین نماید. بداهت، خطاناپذیری، ثبات، عمومیت و قابلیت پذیرش و صف کلیت و تشکیک از جمله شاخصه های معرفت فطری از دیدگاه سهروردی است. دامنه ی مفهومی معرفت فطری در نظام نوری و علم النفس اشراقی توسعه-ی ویژه ای پیدا می کند. به نحوی که دربازخوانی مفاهیم و نظریات مربوط به حوزه ی ادراکات، محتمل است که معرفت حسی زیر مجموعه ی معرفت فطری قرار بگیرد. معرفت عقلی که از دیدگاه اشراق کارکرد عقل تحلیلی و انتزاعی و ترکیبی و... به طور کلی از نوع حصولی است با معرفت فطری متمایز است. اما معرفت عقلی از دیدگاه شیخ اشراق به نحوی تبیین شده است که می تواند با معرفت فطری رابطه ی قویمی داشته باشد. معرفت قلبی نیز در برخی از اقسام شاخصه هایی دارد که با شاخصه های معرفت فطری یکی است. در این مقاله با توجه به جایگاه کانونی معرفت فطری در دستگاه تفکر مربوط به علم اشراقی سعی شده است با ذکر شواهد و مستنداتی و با روشی توصیفی- تحلیلی به بررسی این موارد بپردازد.
بسیاری از فیلسوفان دین برجسته مسیحی، تجربه دینی را همان تجربه خدا تفسیر می کنند و تجربه خدا در نظر کسانی مانند سویین برن و آلستون دو تن از فیلسوفان دین برجسته معاصر نوعی معرفت تجربی به خداوند است. این مقاله با بیان دیدگاه حکمت متعالیه صدرایی درباره حدود و انواع معرفت انسان به خدا، راه را برای دستیابی به موضع ایشان درباره معرفت تجربی به خداوند هموار کرده، اصول مورد نظر ایشان در این خصوص را تبیین می کند؛ از جمله این اصول آن است که: کُنه ذات خداوند به هیچ وجه برای هیچ کس جز خود او مکشوف نیست و بنابراین معرفت تجربی به خداوند هرگز به کُنه ذات حق تعلق نمی گیرد؛ تعلق معرفت حضوری و بی واسطه به اسما و تجلیات خداوند امری ممکن، محقق و بلکه فراگیر است؛ آنچه اختصاصی است، علم به چنین علمی است، نه اصل آن؛ مراتب این علم، متناسب با درجات قرب به خداوند است؛ اگر معرفت تجربی به خداوند مصداق علم حضوری باشد، دارای بالاترین درجه اعتبار معرفتی خواهد بود.