Si la traduction figure dans toutes les maquettes des universités qui proposent une filière « langue », on constate qu’elle y occupe toutefois un statut un peu à part. En effet, contrairement aux autres disciplines au programme, il semble que la traduction est un enseignement qui justement ne semble pas comporter de « programme ». Tout se passe comme s’il n’y avait rien à apprendre, si ce n’est peut-être les fameuses listes de vocabulaire. On sait qu’elles ne seront consultées que par une poignée d’étudiants, pour un bénéficie au demeurant assez mince, surtout si ces derniers gardent une vision du lexique limitée au répertoire ou à la nomenclature. Certains enseignants-chercheurs ont bien senti la nécessité d’envisager autrement l’enseignement de la traduction, et on se propose donc d’essayer de montrer ici comment la traductologie, permet d’optimiser cet enseignement. Dans cet article, nous essayons d’examiner pour ce faire, un certain nombre d’exemples concrets qui s’utilisent dans la plupart des cours en traduction. En préambule, nous reviendrons d’abord sur ce qui fait la spécificité de la traduction universitaire et ensuite, nous tenterons de voir comment la traductologie, par la réflexion qu’elle suscite et la mise en perspective opérés, qui permet de reprendre la formule du goût, le transfert correct du contenu d'une langue à une autre et le retour de l'intention de l'auteur, qui est la base la plus importante de la traduction.
در مقاله حاضر تلاش کرده ایم به این پرسش پاسخ دهیم که آیا پس از تأیید اصالت نسخ به دست آمده از یک اثر ادبی و ثبت اختلافات آن ها، توجّه به جنبه های بلاغی متون می تواند مصحّح را یاری رسان باشد؟ مزایا و معایب این نگرش چیست؟ به این منظور ابتدا نگاهی مختصر به پیوند تصحیح متون (در سبک های مختلف) و جنبه های بلاغی انداخته ایم و پس از تبیین مبانی پژوهش، از بین جنبه های بلاغی گوناگون، «ایهام» را برگزیده ایم و ضبط های مختلف شاعران ایهام پرداز را با این سنجه محک زده ایم و نشان داده ایم که گاهی مصحّحان و شارحان متون، به سبب بی توجّهی به صنعت مذکور، و یا به علّت ناشناخته و متروک بودن برخی از معانی ایهامی کلمات، ضبط برتر را به حاشیه برده اند و ضبط مرجوح را در متن قرار داده اند.
تمثیل یکی از انواع مهم ادبی است که از دیرباز، مورد توجه سخنوران بوده و از آن جهت ارزشمند است که نتیجه افکار و اندیشه آن ها در طی قرن های متمادی و بخشی از فرهنگ و هویت یک ملت است. در پژوهش حاضر که به روش توصیفی- تحلیلی انجام شده است، انواع تمثیل داستانی و ابزار و عناصر کاربرد آن در مخزن الاسرار نظامی بررسی شده است. در این پژوهش پس از استخراج انواع تمثیل، نمودار بسامدی نیز ترسیم شده است. نتیجه این بررسی نشان داده، در مخزن الاسرار، پارابل پرکاربردترین نوع تمثیل داستانی می باشد و نظامی از اسطوره ملی، تلمیحات تاریخی و مذهبی و حیوانات برای بیان تمثیلات خود سود جسته است.
حمزه نامه نام یکی از داستان های عامیانه فارسی است که تحریرهای متنوعی از آن به نثر و نظم، در زبان های مختلف جهانِ اسلام موجود است. این جستار با گردآوری داده های تاریخی و مرور و نقد نظرهای موجود درباره خاستگاه این حماسه شفاهی، با روش توصیفی – تحلیلی، به بررسی اسناد تاریخی موجود درباره خاستگاه آن پرداخته است. بررسی پیشینه حمزه نامه - به عنوان یک گونه ادبی در ادبیات فارسی و تحریرهای مختلف آن، در تطبیق با مستندات تاریخی نشان می دهد که ریشه های این داستان با وقایع ایرانِ زمان ساسانی مطابقت دارد. در این جستار، برای جست وجوی خاستگاه حمزه نامه در عصر ساسانی، برای اولین بار، ضمن تطبیق اثر با داستان حماسیِ« بهرام چوبین»، کوشیده است مشابهت میان این اثر با حماسه گمشده ای از ادبیات پهلوی به نام کتاب بهرام چوبین را توصیف و برای تحلیل دلایل این شباهت، تمامی وقایع تاریخی را که حمزه در آن ها حضور دارد با روایت تاریخی بهرام چوبین مقایسه و همخوانی های فراوان این دو را استخراج کند. این بررسی ضمن طرح احتمال ریشه های ساسانی برای این داستان، این فرض را مطرح می کند که داستان حمزه، تحت تأثیر ترجمه یا برگردان آزادی از متن پهلوی داستان بهرام به زبان عربی (با واسطه های متعدد) تکوین یافته است یا لااقل در ادبیات عامیانه اعراب، افسانه پهلوانی های بهرام، در شکل گرفتن حماسه شفاهی حمزه تأثیر مستقیم داشته است؛ هرچند که اصل عامیانه اثر، به تدریج، چهره ای عربی اسلامی به خود گرفته است.
تبدیل واحدهای نحوی به واحدهای صرفی (واژه) یکی از شیوه های رایج واژه سازی در زبان ها به شمار می رود. این تبدیل هم از منظر مطالعات درزمانی و هم از منظر مطالعات همزمانی قابل بررسی است. بدین معنا که در زبان ها، تبدیل واحد نحوی به واحد صرفی هم در بستر تاریخی رخ می دهد و هم در یک دوره خاص از زبان، اهل زبان با تبدیل واحدهای نحوی به واحدهای صرفی برای بیان مفاهیم نو به امر واژه سازی مبادرت می ورزند. در این پژوهش تحول تاریخی تبدیل واحدهای نحوی به واحدهای صرفی مورد بررسی قرار گرفته است و در اثبات ادعای تبدیلِ تاریخی واحدهای نحوی به واحدهای صرفی به شواهد آوایی و همچنین به شواهد صرفی و نحوی اشاره کرده ایم. برای مثال خیلی در متون کلاسیک از خیل با مقوله دستوری اسم به معنی دسته و گروه با یای وحدت یا یای نکره ترکیب شده است که پس از تحول تاریخی و تبدیل به واحد صرفی به واژه خیلی با مقوله دستوری قید تبدیل شده است. در این تحقیق، فرآیند تبدیل واحدهای نحوی به واحدهای صرفی و انواع این تحولات تاریخی روشن شده است و در سایه نتایج به دست آمده از این پژوهش بخشی از ناتوانی اهل زبان در قرائت صحیح و عروضی متون کلاسیک به خصوص نظم فارسی روشن می شود. چراکه واحدهای نحویِ مربوط به دوره های پیشین به صورت یک واژه در زبان فارسی امروز درآمده است. خوانندگان امروزیِ اشعار کلاسیک فارسی، فاقد توانایی زبانی مردمان پیشین در خصوص عروض فارسی هستند و این امر تا حدی به دلیل ناآگاهی نسبت به تحول تاریخی واحدهای نحوی به واحدهای صرفی است.
مرگ ضرورتی حیاتی، همیشه در شرف وقوع ،کاملاً متعلّق به ما و منحصر به فرد است. آنچه که از مرگ می دانیم قطعی یا در حقیقت بخشی از قطعی ترین دانش ما به نظر می رسد. اما این دانش آن را عادی تر یا کم رنگ تر نمی کند.جهان بینی انسان ها در رابطه با مرگ، ریشه در نوع نگاه آنها نسبت به زندگی دارد. برخی آن را خواستنی و زیبا دیده اند و برخی زشت و دهشتناک و به خوبی پیداست که نوع پذیرش انسان در رویارویی با مرگ،ریشه در شیوه ی زندگی او دارد و از نوع نگاه او به زندگی سرچشمه می گیرد. حسین منزوی شاعر بلند آوازه ی دهه های چهل و پنجاه این سرزمین است که نام سلطان غزل را به خود اختصاص داد و توانست غزل را بار دیگر از پشت نقاب گمنامی، بیرون بکشد و به آن جلوه ای زیبا و عاشقانه بدهد. منزوی در غزلهایش اشاراتی به مرگ دارد که جهان بینی او را نسبت به این مقوله ی حتمی حیات بشر، نشان می دهد. او گاهی مرگ را بدون چون و چرا می پذیرد و گاهی نیز به مقابله با آن برمی خیزد.با توجه به تناقضاتی که در برخی از غزلهایش در مورد مرگ، دیده می شود، منزوی مرگ را پوچ و بی هدف نمی داند.این مقاله با روش تحلیلی - توصیفی ، بر آن است تا با بررسی غزلیات حسین منزوی به جهان بینی و نوع تفکر و برداشت او از مقوله مرگ در حد توان دست یابد.
پژوهش حاضر با هدف بررسی شیوه های القای ایدئولوژی و بازنمایی لذت جست وجوی ایدئولوژی های پنهان و آشکار در دو رمان نوجوان نگاشته می شود. رمان های امپراطور کوتوله ی سرزمین لی لی پوت جمشید خانیان و کنسرو غول مهدی رجبی، نمونه های بررسی شده ی این جستارند. روش پژوهش، تحلیل محتوای کیفی با روی کرد توصیفی تحلیلی است. چارچوب نظری استیونز و مک کالم در باب ایدئولوژی و کتاب های کودکان، به ساختار مقاله شکل می دهد. در این جستار، بازتاب های ایدئولوژی، در نظام های نشانه شناسیک زبانی و در چهار محور جایگاه های سوژی نهفته در متن، تخیل، جنسیت و عصیان بررسی خواهد شد. یافته های پژوهش نشان می دهد که در امپراطور کوتوله ی سرزمین لی لی پوت، تخیل، نوجوان را به تفسیر نمادین تجربه های عینی می رساند و یاری گر او در کشف معنای زندگی و رویدادها است. نوجوان از این ابزار برای وسعت بخشیدن و نظام مندساختن زندگی خود و اطرافیانش استفاده می کند. در کنسرو غول، تخیل جایگاه ویژه ای دارد، به رسمیت شناخته می شود و نوجوان به مدد آن و با فرافکنی، با دنیای واقعی و مشکل های زندگی اش کنار می آید و شخصیتش را بازسازی می کند. در واقع، تخیل به حذف رفتارهای ضداجتماعی می انجامد. زاویه ی دید در هر دو رمان، راوی-قهرمان است و روایت بی فاصله صورت گرفته است و همین، منجر به هم حسی مخاطب و تأثیرپذیری ایدئولوژیک بیشتر می شود. عصیان در هر دو اثر با شدت و ضعف دیده می شود. خانیان طلب رهایی و پرواز نوجوان را در لایه های زیرین پنهان کرده است. در مجموع، در قیاس دو کتاب، در رمان خانیان، نمادها و معناهای نهفته در پشت آن ها، هوشمندانه تر استفاده شده اند.
بررسی اسطوره شناختی تطبیقی غار به عنوانِ یک نماد کهن، از سویی می تواند جنبه هایی کمتر شناخته شده از کارکردهای این نماد را آشکار سازد و از دیگر سو امکان درک دقیق تر چراییِ به کار بستن این نماد را فراهم می کند. نگارندگان با روش تحلیلی تطبیقی در بررسی اسطوره شناختی نمود های غار و کارکرد های آن در متون مختلف، کوشیده اند به یک دسته بندی جامع و مانع از نمود های غار دست یابند. همچنین بر پایه این دسته بندی چهار کارکرد برای این نماد تعریف و تبیین کرده اند که عبارتند از: 1. زهدان زمین مادر؛ 2. دنیای درون و ناخودآگاه؛ 3. جایگاهِ نمادین آیین تشرف؛ 4. دنیا. بر پایه این دسته بندی جدید، امکان بررسی نمودهای اسطوره ای نماد غار در شعر منوچهر آتشی، با تکیه بر تمایزها و تعاریف هر کارکرد، فراهم گردید؛ بررسی این نماد در شعر نو پارسی از جمله این شاعر نوپرداز، از سویی نشان دهنده میزان نفوذ شیوه تفکر اسطوره ای در ذهن بشر مدرن است و از دیگرسو می تواند پربسامدترین کارکردهای بازمانده از این نماد در شعر این شاعر نو سرای فارسی را آشکار سازد. بررسی ِ شعر منوچهر آتشی نشان از آن دارد که کارکردهای نمادین غار که در پیوند با «دنیای درون و ناخودآگاه» و نیز «نوزایی و تجدد» هستند، در سروده های وی با بسامد افزون تری قابل مشاهده هستند.
عمده مختصات زبان در شاهنامه فردوسی، بر گفت وگو محوری استوار است، در جوار این گفتارها، با خودگویی شخصیّت ها نیز مواجه می شویم. نقش خودگویی، برای گفت وگوهای تنهایی به کار می رود و شیوه ای از روایت است که تجربیّات عاطفیِ شخصیّت های داستان، در سطوح مختلف ذهن، نشان داده می شود و به جریان سیّال ذهن نزدیک است. این مرحله پیش از گفتار، زمزمه درونی است که شخصیت برای تبیین موقعیّت ها و ارائه ذهن خویش، از آن بهره می برد. زبان و خودگویی در ادبیّات، دو نظام نشانگی است و سعی دارد محتویات ذهن شخصیت را به تصویر بکشد. خودگویی در شاهنامه، تولید معنا می کند و دارای کاربردهای مفهومی است. در این مقاله از منظر پیوند ادبیات با روان شناسی، ابیات مربوط به خودگویی در شاهنامه با دو روش پژوهشی کیفی و کمّی تبیین شده است که بیانگر ارتباط معناداری، بین خودگویی و شخصیّت پردازی، در شاهنامه فردوسی است. نتیجه آن که خودگویی ها در کنش گری شخصیت ها که شامل کردار، اقدام یا مقابله هستند، برخوردی منفعلانه، نشان دادند. به این معنا که در خود گویی؛ بیان اندیشه و مافی الضمیر صورت گرفته و ارتباط مستحکمی میان خودگویی و کنش و واقعه بعد از خودگویی وجود ندارد و به عبارتی، از جانب شخصیت، کنشی متفاوت و منفعلانه انجام می گیرد که اغلب در تضاد با خودگویی است که زمزمه کرده است. در حالی که ارتباط وجوه و لایه های شخصیت و نمایاندن مکنونات شخصیت به وسیله خودگویی به مراتب مؤثرتر و شفاف تر نمودار شده است. در این مسیر، خودآگاهی هم جریان می یابد و ترسیم بهتر شخصیّت پردازی رخ می دهد. در تحلیل محتوا مشخص شد، خودگوترین شخصیت شاهنامه با (۲۳) بیت رستم و سپس به ترتیب سیاوش (۲۰) بیت و کی کاووس (۱۸بیت)، خودگوترین شخصیت ها هستند.
ضرب المثل ها نشان گر فرهنگ قومی هر جامعه هستند و با تأمل بر آن ها می توان به تصویری عمیق و روشن تر از آن جامعه رسید. مُراد پژوهش حاضر نیز در همین راستا، گردآوری و تفسیر مجموعه ای از ضرب المثل های بلوچی بوده که بیشتر ناظر به ارزش ها، باورها و اعتقادات مردم بلوچ در زمینه خانواده و به طور خاص روابط جنسیتی بوده اند. به این منظور، از دو روش مطالعات کتابخانه ای و میدانی استفاده شده است. همچنین برای تحلیل بهتر مواد پژوهش، از یک رویکرد تفسیری بهره بُرده ایم. در این راستا، خوانش مثل های بلوچی در ارتباط با موضوع موردبحث، به احصای هفت مقوله محوری منجر شده است: 1) حاکمیت و استمرار نظام پدرتبار و مردسالار؛ 2) خویشاوندی قوم مدارانه و استمرار ساختارهای عشیره ای؛ 3) تقدیس و ارج گذاری نقش والدین در تربیت و جامعه پذیری فرزندان؛ 4) مهمان نوازی و پُررنگ بودن ارتباطات اجتماعی مسئولانه؛ 5) احترام و بزرگداشت کهن سالان و سالمندان؛ 6) تأکید بر اهمیت جایگاه و مقام مادری؛ 7) نگاه به زن در سایه سار مرد. درمجموع نیز یافته های پژوهش نشان می دهد که در میان عامه بلوچ ها به دلیل عدم رواجِ زبان نوشتاری بلوچی، ادبیات عامه و به خصوص ضرب المثل ها نقش پررنگی در جامعه پذیری، تربیت نسل ها، انتقال بین نسلی، هویت شناسی، بازتولید و تحکیم ارزش های خویشاوندی و جنسیتی دارد، و از این حیث در زمره ابزارهای فرهنگی برای حفظ و تداوم هویت و فرهنگ بلوچ ها محسوب می شود.
مرگ از موضوعاتی است که بسته به اینکه در کدام فرهنگ و محیط جغرافیایی مطرح شود، دارای معانی متفاوتی است. افراد و گروه های مختلف به مرگ از دیدگاه های گوناگونی نگریسته اند و هریک از زاویه ای این پدیده ی رازآلود را مورد توجه قرار داده اند. مرگ در نگاه عرفان اسلامی تصویری بسیار زیبا و با شکوه دارد. در این طرز از نگاه مرگ نابودی و فنا نیست بلکه رفتن از مرحله ای به مرحله ی دیگر و آغاز حیاتی دوباره است. صائب تبریزی نیز از شاعران صاحب اندیشه ای است که دغدغه ی مرگ و زندگی بعد از آن در اشعارش نمود بسیاری یافته است. در این مقاله سعی شده است با مطالعه در دیوان این شاعر سترگ، دیدگاه و طرز فکر وی به مقوله ی مرگ در معرض دید و داوری خوانندگان قرار بگیرد. ذائقه ی عرفانی صائب باعث شده است که وی به مرگ نگاهی عارفانه داشته باشد. او مرگ را فرصت بال افشانی می داند و این پدیده را با عباراتی نظیر عید، دولت جاوید و صبح امید یاد می کند. موضوع مرگ ارادی، به عنوان یکی از محوری ترین دیدگاه های عرفانی در اشعار او نیز جلوه و نمود خاصی دارد.
پیدایش ادبیات حماسی مانند هر نوع ادبی دیگر، ارتباطی مستقیم با زمینه های اجتماعی دارد. خیزش سربداران یکی از پرشورترین تحولات اجتماعی در تاریخ ایران است؛ به طوری که به تأثیر از موفقیت های آن، خیزش های متعددی در همان دوران علیه حاکمان ستمگر به راه افتاد. وجود جریان حماسه سرایی در روزگار نهضت سربداران از یک سو و وجود عواملی نظیر رهبران پهلوان منش و توده برانگیخته از ظلم حکام از سوی دیگر، این نهضت را مستعد روایت حماسی گرداند؛ اما با وجود این مؤلفه ها، روایتی حماسی از آن نهضت در تاریخ ادبیات به عمل نیامد. در این مقاله، ضمن ذکر مفصل زمینه ها و مؤلفه های حماسی نهضت سربداران، دلایل عدم وجود حماسه سرایی درباره آن نهضت بررسی و تحلیل شده است. طبق بررسی صورت گرفته در این نوشتار، عوامل درونی ای نظیر ساختار مشغله ساز رهبری سربداران و نداشتن اصالت فرهنگی و برخی عوامل بیرونی، نظیر پیدایش سلسله های گسترده و حاکمان برتر، که موجب کم فروغی نهضت سربداران شدند، در این مورد مؤثر بوده است.