"کافکا، نویسنده ای که آوازه او در قرن بیستم جهانی شد، با انگیزه اولیه خلق آثار ادبی به ادبیات روی نیاورد. او که از کودکی از سلطه مستبدانه پدری رنج میبرد، می پنداشت که با انعکاس آلام و خشم خویش در نوشته هایش، به نوعی خود را از قید این سلطه همه جانبه رها خواهد ساخت.
هدف این مقاله، نشان دادن این نکته است که نه تنها امر نوشتن باعث رهایی کافکا نشد بلکه کابوس مخوف پدر را در آثار و ذهن او بیش از پیش تثبیت کرد و نهایتا او را به وضعیتی خلا گونه کشاند که امکان هرگونه قاطعیت در تصمیم گیری در زندگی از او سلب شد، گویی که هرگز زاده نشده است.
حکیم سنایی از معدود شاعرانی است - در سرتاسر ادبیات فارسی - که در باب موقعیت شعر و شاعر در هستی عمیقا اندیشیده و طرحی استوار و مبنادار در این باب ارایه کرده است. سنایی با تکیه بر مساله نحوه صدور صادر اول از حق - عقل از کلمه یا باری - و امتداد سلسله مراتب وجود بر اساس آن به تبیین موقعیت شعر در هستی پرداخته است و شاعر را پس از نبی و ولی، سومین رکن ظهور خداوند در بطن وجود قلمداد کرده است. بر همین اساس از دیدگاه سنایی، شاعر امتداد ولی است و ولی امتداد نبی؛ با این تفاوت که شاعر، ارتباط مستقیم با ذات الهی ندارد و به بطن وجود حق راه نمی یابد. همین گونه شعر در پی وحی و الهام می آید اما ذاتا از آن دو جداست. سنایی برای تبیین این دیدگاه از سه منبع عمده تفکر یونانی - به ویژه فلوطین و افلاطون - سنت اسلامی و میراث باطنی صوفیان استفاده می کند و به تاویل بسیاری از باورداشتهای مشهور فرهنگ اسلامی - ایرانی می پردازد، ضمن آن که - بر همین مبنا - برای نخستین بار به تبیین خاستگاه وجودی شعر و شاعر می پردازد که در نوع خود بسیار استوار و بدیع است. هدف این مقاله، بازکرد نگاه تازه سنایی در همین باب است.