در این مقاله قصد نگارندگان این است که ضمن بیان مبانی فکری شعر سیاه در غرب و بیان مناسبتهای آن با مکتبهایی همچون مکتب باروک، رمان گوتیک، گروتسک، ابسوردیته و ... عناصر زیرساختی شعر سیاه را در شعر معاصر فارسی، که عمدتا شامل برخی از نظریات فلسفی و نیز اوضاع اجتماعی و تاریخ سیاسی درهم تنیده شده ای است، گذرا تبیین کنند و جلوه های گوناگون این نوع شعر را در آثار فروغ فرخزاد و نصرت رحمانی نشان دهند و تا حد امکان به مقایسه آنها بپردازند. با شیوه تحلیل توصیفی تطبیقی در خواهیم یافت که اشعار فروغ و رحمانی از جهت دربرداشتن مفاهیمی همانند 1- اندوه 2- شکست 3- ناامیدی 4- ظلمت/شب 5- تنهایی 6- سخنان هنجارستیزانه عقیدتی 7- سخن از کامجویی جسمانی نظیر هم است و در اموری نیز با هم متفاوت است که عبارت است از: 1- اختلاف در انگیزه تلخکامی 2- استنباط متفاوت از عشق 3- شیوه های گوناگون بیان طنز 4- تفاوت در تصویرسازی 5- تفاوت در روش ستیز با هنجارها.
«نقد اسطوره ای» بستری انسانشناختی دارد که اثر ادبی یا برخی بنمایه های آن را به ژرف ساخت کهن الگویی آن تاویل می کند. در این جستار با روش تحقیق کیفی و بر اساس رویکرد نقد اسطوره ای (با گرایش کهن الگویی) به تحلیل داستان کیخسرو در شاهنامه پرداخته، و سعی شده است چرخه تغییرات اسطوره او بر اساس این رویکرد تفسیر شود.
از این دیدگاه، کیخسرو، شاه- موبد فرهمند کیانی، نموداری متعالی و آرمانی از کهن الگوی «قهرمان» است که وجود نمادینگی عنصر آب و اسطوره تعمید، قدرت برکت بخشی و بازگرداندن باران و سبزی به طبیعت در اختیار داشتن جام پیشگویی کننده، گذر از آزمونهای تشرف، نبرد با افراسیاب، که تکراری از نمونه ازلی رویارویی خیر و شر است و محو شدن نمادین او، که متضمن مفهوم بازگشت ابدی وی و از نمودهای کهن الگوی «مرگ و تولد دوباره» است، اجزای ساختاری اسطوره او را تشکیل داده است. درباره ژرف ساخت کهن الگویی این داستان می توان گفت کیخسرو «انسان کامل» حماسه ایرانی است که در پایان یک «روز بزرگ کیهانی»، که از «نخستین انسان» (کیومرث) آغاز شده است، تاریخ اساطیری ایران را به حقیقتی نظام مند و تکراری از چرخه آفرینش کیهانی تبدیل می کند.
شرح نویسی بر متون ادبی در دوره معاصر از ابزارهای مهم ترویج ادب فارسی به شمار می رود و نقش مهمی در فرایند فهم مخاطبان ادبیات دارد. شرح ها با برقراری رابطه میان خواننده، متن ادبی و شاعر یا نویسنده، فهم متن را آسان و زمینه خوانش های تازه را از متن فراهم می آورند. مقدمه نویسی در شرح ها اهمیت ویژه ای دارد، بخش مهمی از اهداف شارحان به¬وسیله مقدمه ها تأمین می شود و مخاطبان از طریق مقدمه ها با محتوا، ساختار شرح ها و آثار مشروح آشنا می شوند. در این مقاله ضمن اشاره به اهمیت و پیشینه شرح نویسی، بر ضرورت رعایت اصول مقدمه نویسی در شرح ها تأکید شده و با بررسی 150 مقدمه از شرح های چاپ شده، مهمترین مباحث آنها گزارش، و ویژگی های مقدمه مطلوب در این گونه آثار معرفی شده است. در پایان به این نتیجه رسیده¬ایم که مقدمه های مطلوب در شرح های متون ادبی مقدمه هایی اند که متناسب با نوع اثر، سطح دانش مخاطب و اهداف شرح، مطالب مورد نیاز خوانندگان را در حجمی مناسب، به صورت مستدل و مستند، در ساختاری منسجم ارائه کنند.
مقاله حاضر به بررسی دیدگاه معاصر استعاره در برابر دیدگاه کلاسیک آن می پردازد. برخلاف نظریه کلاسیکِ استعاره که استعاره را موضوعی صرفاً ادبی و زبانی می¬داند، نظریه معاصر ادعا می کند نظام ادراکی انسان اساساً سرشتی استعاری دارد و استعاره به شکل ناخودآگاه و غیراختیاری، در زندگی روزمره انسان فراوان به کار می رود. این دیدگاه نخستین بار در سال 1980 توسط جورج لیکاف و مارک جانسون با انتشار کتاب استعاره هایی که با آنها زندگی می کنیم مطرح شد. این تحقیق با ارائه گزارشی از «نظریه استعاره مفهومی»، به معرفی و نقدِ انواع، ماهیت و کارکردهای استعاره مفهومی از دیدگاه لیکاف و جانسون می پردازد.
یکی از معیارهای ارزشیابی و داوری مقالات علمی پژوهی، اهمیت و ضرورت موضوع تحقیق، تنظیم عنوان مناسب برای آن می باشد. صاحب نظران در زمینه بهبود روشهای تحقیق به یافته ها و تجربه های ارزشمندی دست یافته اند که منجر به تعیین معیارهایی برای انتخاب موضوع و تنظیم عنوان مناسب برای آن شده است. این معیارها شامل محدود و محصور بودن موضوع، جدید و مفید بودن آن، و همچنین مختصر و واضح و جذاب بودن عنوان آن می باشد که پایبندی و رعایت آن نیاز به مهارت و تجربه و دقت فراوان دارد. بررسی معیارهای فوق در بیش از هشتاد مقاله علمی پژوهشی چاپ شده در مجلات معتبر زبان و ادبیات عربی نشان می دهد که صرف نظر از تعداد معدودی ، بسیاری از مقالات منتشر شده دارای نواقصی از قبیل وسیع و تکراری بودن موضوع تحقیق، و همچنین طولانی و مبهم بودن عنوان آن می باشند، که خود ناشی از عدم اهتمام یا حتی عدم آگاهی کامل از اصول و مبانی روش تحقیق می باشد.
تحلیل تجربه شعری ابوفراس در قصیده ای از رومیات او و تببین عناصر سازنده آن از جنبه های بلاغی، دلالی و نحوی اساس این گفتار را تشکیل می دهد. در این جستار طبیعت ویژه قصیده در گزینش شیوه تحلیلی به کار گرفته شده مؤثر بوده و رسیدن به نتیجه تحقیق را هموارتر ساخته است.
این مقاله از شیوه تحلیل گفتمان شعری که تکنیکی مؤثر برای کشف مقاصد نهان و آشکار شاعر است مدد جسته و به دنبال آن است که دامنه تاثیر کیفیت روحی و عاطفی شاعر را در ایجاد یکپارچگی بین عناصر سروده، شیوه بیانی قصیده، نوع چینش واژگان و ساختار ترکیبات شعری وارسی کند و به عبارتی دریابد که آیا «انرژی یا عاطفه شاعر در قالب شعری او تجلی یافته است»؟ نیز در صدد فهم این حقیقت است که آیا می توان با بررسی عناصر و مؤلفه های موجود در شعر به نیت اصلی سراینده و کانون عاطفی او پی برد؟ نتیجه تحقیق به خوبی رابطه عمیق بین ذهن و زبان الهام بخش ابوفراس را در قصیده نمودار می سازد و نشان می دهد که چگونه احساس عمیق درد اسارت موجب یگانگی معماری بیانی با لحن عاطفی و فضای روانی شعر شده و نظم و معنی را به سازشی پایدار آورده است.
اژدها و مبارزة قهرمان با آن، یکی از مهم ترین و تکرارشونده ترین بن مایه ها در روایات اساطیری و حماسی تشرّف ایزدان و پهلوانان است که نمودهای آن در اغلب فرهنگ های اساطیری جهان یافت می شود و تکرار آن، تکرار الگوی تلاشی مقدّس برای نظم بخشیدن به جهان در عصر آشفتگی است؛ تلاشی که پیروزی در آن، متضمّن بازگشت نور و باران به طبیعت و بشارت دهندة برکت و فراوانی و امنیّت برای مردم است. در این جستار، اسطورة اژدها در دو بُعد ساخت بیرونی و درونی مورد بررسی قرارگرفته است: بعد بیرونی اسطورة اژدها، براساس نشانه های طبیعی و تاریخی، با تمرکز بر نقش محوری نمایة ""مار""- به عنوان نمونة طبیعی مرگ و نابودی- و جاندارانگاری حوادثی چون توفان، زلزله و آتشفشان شکل گرفته است و بعد درونی آن، از منظری انسان شناختی و با تکیه بر تحلیل روان شناختی یونگ از این اسطوره، نمایندة نیمة تاریک ناخودآگاه انسان است که جلوة بیرونی یافته است. قهرمان بر سایة درون خویش چیره می شود تا ضمن رسیدن به فردیّت متعالی و کمال بشری، زمینة نجات طبیعت و مردم خود را نیز فراهم سازد.
شخصیت داستان در ساختار رمانهای کلاسیک دارای یک نام ، فعالیت اجتماعی و وجهه روانشناسی بوده و با قرار دادن آن در مکان ، زمان و داستان ، رمان کلاسیک از آن شخصیت یک موجود دارای هستی می سازد . اما این وجهه روانشناسی شخصیت داستان توسط برخی از نویسندگان ادبیات مدرن زیر سئوال می رود . در واقع مفهوم جدید شخصیت داستان این ویژگی روانشناختی را رد کرده و سبب ظهور یک خوانشگر خلاق می شود . در این چشم انداز ساختار شخصیتهای داستانهای لوکلزیو سوق مییابند و مسیری را بسوی بی نامی طی می کنند. در رویکرد سنتی که شخصیت داستان (پرسناژ) به عنوان ابزاری برای کشف و درک هویت بشر محسوب می شده ، هم اکنون مطابق علوم مدرن بعنوان کنشگر ملاحظه می شود. از این رو، شخصیت داستان با توجه به شرکت در سپهر عمل داستان تعریف می شود .
هدف این مقاله بررسی ابیاتی از اشعار مولانا در مثنوی معنوی است که مربوط به حرکات و حالات و اشارات و نگاه مولانا به چگونگی انتقال پیام از طریق حرکات و اشارات است. بسیاری از ابیات که به ارتباط انسانی از طریق حرکات و اشارات ربط داشته در این مقاله دسته بندی شده است. علاوه بر آن، برای آنکه نگاه مولانا به زبان بدن را صرفاً به مثنوی محدود نکرده باشیم، از ابیاتی دیگر از اشعارش بهره برده ایم.
هم چنین، از اشعار شاعران دیگر که مربوط به موضوع است و یا قصص قرآن که مولانا به آن اشاره دارد، استفاده شده است. از آن جا که بخشی زیاد از ارتباط انسانی به زبان بدن اختصاص دارد و از سوی دیگر ارتباط نزدیک روان آدمی با حرکات و اشارات صادر شده از وی و نیمه آگاهانه بودن آن، زبانی صادقانه تر است، توجه مولانا به این بخش از ارتباط بررسی شده است.
از بررسیهای انجام شده و کنکاش در ابیات مربوط به موضوع در مثنوی، به اعتقاد و باور مولانا به زبان بدن دست یافته ایم و اینکه او زبان بدن را صادقانه تر از زبان کلامی (verbal communication) میداند.