فردوسی شاعر بلند آوازه ایران زمین است که با سرودن شاهنامه به عنوان یکی از گران سنگ ترین آثار حماسی، در آسمان شعر و ادب فارسی درخشید. در قرن هفتم هجری، نخستین ترجمه عربی از شاهنامه توسط فتح بن علی بنداری اصفهانی، به فرمان ملک معظم عیسی ایوبی انجام شد. این ترجمه منثور و مختصر که جنبه هنری و زیباشناختی شاهنامه را وانهاده بود، تا دوره معاصر در ادبیات عربی تاثیر چشمگیری نداشت؛ اما در دوره معاصر و به فضل تلاش های بی وقفه برخی از ناقدان و نویسندگان جهان عرب، از جمله عبدالوهاب عزام که به زبان فارسی تسلط داشت و پژوهش های گسترده ای در زمینه شاهنامه به زبان عربی انجام داد، برخی شاعران و ادیبان معاصر عرب تحت تاثیر فردوسی قرار گرفته و او را الگو و اسوه شعری خود قرار دادند و از فردوسی به عنوان شاعری بزرگ و الگویی بی همتا یاد کردند؛ اما داستان های شاهنامه در آثار شاعران عرب چندان بازتابی نداشت، که گرایش به ادبیات غرب، ترجمه منثور و از بین رفتن ویژگی های ادبی آن در ترجمه و فراهم نبودن زمینه حماسه در ادبیات عربی از دلایل آن است.
مولانا مطابق اسلوب قرآنی با دسته بندی مکر و نیرنگ به دو نوع کلی ممدوح و مذموم، ضمن تبیین پیامدها و تاثیرات آن در جامعه، رفتار و افکار شخصیتهای داستانی خویش را به عنوان الگوهای رفتاری هر جامعه در حوزه های فردی، اجتماعی و سیاسی به نمایش می گذارد. بررسی این موضوع در مثنوی به ما در اثبات این نکته نیزکمک می کند که مثنوی معنوی را درکنار عقیده مشهور - که آن را از «بزرگترین حماسه های روحانی بشر» می داند - می توان یکی از « بزرگترین آثار جامعه شناسی و روان شناسی بشر» به شمار آورد.
اهمیت اجتماعی و روانشناسانه این موضوع و بسامد فراوان مضمون «مکر و نیرنگ» در داستانهای مثنوی و کم توجهی محققان به نقد و بررسی آن در مثنوی به عنوان موضوعی مستقل، سبب شد، نگارندگان این مقاله با استفاده از نظریه های برخی رفتارشناسان و روانشناسان اجتماعی با روش توصیفی – تحلیلی به تبیین و تحلیل این موضوع در مثنوی بپردازند و ضمن اشاره به داستانهای مکر محور مثنوی و استفاده از آنها اختصاصا بر داستان «موسی و فرعون» تاکید ورزند.
این مقاله به دنبال بررسی این مسأله است که آیاشعر وشاعرانگی که آن را متعلق به قلمروی کلمه وزبان میدانیم، در تصویر نیزتحقق مییابند؟ بااین فرض که به همان گونه ای که درمتن نوشتاری میتوان با به کارگیری ویژگیها و روش هایی حتی ناخودآگاهانه موجد شاعرانگی شد؛ درتصویر نیزمیتوان اصولی راجست وجو کرد که تصویروشئ را دریک نقاشی یاهر ترکیب بصری دیگربه شعر تصویری تبدیل کند. درپی پاسخ به این پرسش ها ومسائل وردیابی این مفاهیم درنقاشی، به آثار وآرای سوررئالیست ها توجه میشود، زیرا آن ها بیش ازهرجریان دیگری مدعی کشف این جوهر شاعرانه درهنر وادبیات اند، هرچندکه درآثارشان دامنة گسترة تخیل، رویا و کشف، بسیار از مرزهایی که خود سوررئالیسم تعیین کرده، فراتر رفته است. مقاله بابررسی نظرات آن ها درکنار روش های برخی ازنقاشان سوررئالیست، علیرغم تفاوت های بسیاری که آثارشان بایکدیگر دارند به این نتیجه دست مییابد که جوهره های مشترک چون «باز گرداندن ارزش ازدست رفتة رویا» و «باز یافتن چیزها، واژه ها واشیاء درخود و نه درنسبت باسایر چیزها»، چه درمتن و چه درتصویر، موجد شاعرانگیاند، درکنار ویژگیها و روش هایی چون «نسبت دادن خواص غیرعادی به اشیای عادی»، «کنار هم گذاشتن اشیاء، مفاهیم و کلمات درظاهر بیارتباط»، «به هم ریختن رابطة موضوع واثر»، «تحریف عمدی مقیاس ها»، «عوض کردن مادة اشیاء»، «استقبال ازحادثه و تصادف» و «تسلیم به ناخودآگاه و جنون» و ...که همگی به وجودآورندة شعر تصویریاند. بدین ترتیب شعر تصویری، نه فرو کاستن تصویر وکلمه به یکدیگر ونه بازنمایی ذهن، که سازندة ذهن است واز این طریق، جهان نوینی را برای نگریستن میآفریند که عادت های دیداری رااز بین میبرد، و ذهن اندیشیدن و نگریستن را تجربه میکند.
دژهوش ربا یاقلعه ذات الصور که مثنوی معنوی با آن به پایان می رسد، یکی از مهم ترین و جذاب ترین داستان های مثنوی است که تاکنون شرح های مختلفی بر آن نوشته شده است.گنبد سرخ نظامی در هفت پیکر هم در مجموعه آثار نظامی جایگاه ویژه و والایی دارد. با توجه به وجود پاره ای مشابهت ها بین این دو داستان، در مقاله حاضر سعی شده است تا با دیدی تطبیقی این دو داستان، تحلیل و بررسی شوند. نتیجه تحقیق حاکی از این است که یا مولانا درسرودن دژ هوش ربا تحت تأثیر گنبد سرخ نظامی بوده است و مانند دیگر داستان های مثنوی آن را در جهت اهداف و مقاصد خود به کار گرفته است و یااینکه هردو از منبع مشترک دیگری استفاده کرده اند.
شهرنوش پارسی پور و مارگریت دوراس دو نویسنده معاصر ایرانی و فرانسوی هستند که در داستان هایشان به دلایلی چون زن بودن، نویسنده و روشن فکر بودن، زیستن در دنیای قرن بیستم، آشنایی با نگرش های گوناگون فمینیستی، تجربه زندگی شرقی، شباهت ها و همسرایی هایی وجود دارد. سوال این است که چه همسرایی و هماهنگی های فکری و عقیدتی میان پارسی پور و دوراس وجود دارد؟ پیش فرض این تحقیق بر این استوار است که توجه به «عشق آزاد» و «رئالیسم جادویی»، سنت شکنی و عصیان علیه وضع موجود زنان، به چالش کشیدن باورهای بی پایه و خرافی، اعتراض به نگاه ملکی و مالی به زن، انتقاد از قوانین حاکم مرد محور، ذکر ستم پذیری و تحقیر تاریخی زن، خودفروشی و احساس ترس و ناامنی زنان، تشویق زنان به کسب علوم مختلف و الگو گرفتن از مردان و... مواردی مشترک در داستان های این دو نویسنده است.