بازوال پذیرفتن شکوه واقتدارامپراطوری بابری درهند وروبه کاهش نهادن حشمت وعظمت دولت صفویه درایران سبک هندی رواج واعتبار پیشین خودراازدست داد ودوران طلایی اش به سرآمد.آخرین گوینده ای که به این شیوه سخن گفت وباسرودهای رنگین خود عرصه ادب پایان دوره تیموریان رامزین نمود وآنازیکنواختی ملال انگیزمدیحه سرایان درباری بیرون آوردوتوانی تازه بخشیدشاعر تواناغالب دهلوی است.غالب با تسلطی که برملک سخن پارسی داشته است توانسته ساختاراشعارش راازرهگذر هماهنگی وتناسب عواطف واحوال روحی بازبان وواژگانی که به طورآگاهانه یاناآگاهانه ازآنهاسودجسته انسجام ووحدت بخشد.
اگر مثنوی جلال الدین محمد مولوی با سایر مثنوی های عرفانی سنجیده شود‘ وجه تمایز مثنوی مولوی با آنها آشکار می گردد. به عنوان مثال در مثنوی منطق الطیر عطار‘ سبک و شیوه سخن تقریباً یکنواخت و یکدست ادامه می یابد‘ در حالی که در مثنوی معنوی مولوی در بسیاری از جاها سطح سخن و اندیشه به اوج می گراید و دیر یا زود به وضع معمولی باز می گردد. تداعی هایی که ویژه تفکر و اندیشه منحصر به فرد مولوی است‘ ناخودآگاه‘ افسار سخن را از تصرفش می گسلاند و طوفان شور و اندیشه وی‘ جزیره مثنوی را زیر امواج خود می گیرد.
یکی از موارد مهم درآراء تربیتی مولانا ‘ تسلیم و رضا در برابر امر حق است . نزد سالکان ‘ تسلیم عبارت است از استقبال قضا و تسلیم به مقدرات الهی . مقام تسلیم فوق مرتبه توکل و رضاست . و مرتبه رضا فوق مرتبه توکل است . در توکل‘ سالک در همه امور خود‘ خدا را وکیل خود قرار میدهد. در رضا به هر چه خداوند بخواهد و انجام دهد‘ راضی می شود؛اما در مقام تسلیم ‘ سالک قطع تعلق می کند و دیگر برای وی طبعی باقی نمیماند تا موافق یا مخالف باشد. مولانا درهمه امور‘شرط اصلی را تسلیم میداند و بس. وی می گوید زمانی که مرد حق‘تسلیم محض حق باشد ‘ جریان عالم نیز با خواست خداوند ‘ بر وفق مراد وی خواهد بود . زیرا که همه هستی ‘ تحت فرمان حق عمل می کند. در حدیث آمده است کسی که از آن خدا و برای وی باشد ‘ خداوند نیز برای او خواهد بود. مولانا در یکی از داستانها از قول انبیا می گوید که ما در درگاه الهی‘ هیچگاه ملول و دلتنگ نیستیم‘تا از سختی و دوری راه در جا بزنیم و ناامید شویم. وقتی معشوق (حق) با ما همیشه حاضر است ‘ نثار جان در برابر رحمتهای او دلیل شکرگزاری ماست . در چنین شرایط روحی و معنوی ‘ دل ما پراز شادی و گلشن های معنوی است و پیری و پژمردگی به وجود ما راه ندارد. دائمأ جوان و با طراوت هستیم ... مولانا معتقد است که با تسلیم و رضا حق بر قلب انسان تجلی می کند. پس چه تربیتی والاتر از این و چه زندگی شیرین تر از این!