زمینه و هدف: بیشتر شنوایی شناسانی که وارد این حوزه می شوند آموزش خاصی در مشاوره نمی بینند و راهنمایی اندکی به آنها می شود تا بدانند چگونه به طور مؤثری با هر مُراجع ارتباط برقرار کنند. امروزه رشد مشاوره به عنوان بخش جدایی ناپذیر کار بالینی در شنوایی شناسی به روندی قاعده مند و به خوبی تعریف شده آغاز شده است. آنها به عنوان مشاوران غیرحرفه ای می توانند به مُراجعان خشمگین، افسرده، تندخو، یا مضطرب کمک کنند تا بدانند چگونه کم شنوایی بر زندگی فرزندشان اثر می گذارد و در موارد نگرانی های نامرتبط با کم شنوایی (مثلاً، آزارهای خانگی، دارودرمانی، بیکاری اعضای خانواده، ...) باید مرزهای حرفه ای خود را تشخیص داده و این مُراجعان را به مراکز یا متخصصان مناسب ارجاع دهند. رویکردهای مشاوره ای بسیار متفاوتی وجود دارد، تقریباً 400 رویکرد که این تعداد رو به افزایش است. رویکردهای مشاوره ای با والدین کودک ناشنوا به چهار گروه اصلی دسته بندی می شوند. نتیجه گیری: از آنجا که هیچ نظریه، راهبرد یا تکنیکی همیشه مؤثر نیست خردمندانه آن است که هنگام کار با گستره وسیع سنی، تأخیرها و اختلال ها، و انواع شخصیت ها خود را به یک نظریه محدود نکنیم. بنابراین، شنوایی شناسان ممکن است از چندین رویکرد درمانی برای یک مراجع یا خانواده استفاده کنند. رویکردهای مشاوره ای که بالین گر انتخاب و استفاده می کند اغلب وابسته است به جهت گیری شخصی بالین گر (انسانگرایانه، رفتارگرایانه، ...)، آنچه بالین گر در درمان آموخته، و آنچه در گذشته کارآیی خود را نشان داده. اگرچه در دو دهه گذشته برخی رویکردها نسبت به بقیه اعتبار بیشتری به دست آورده اند یک چهارچوب نظری یا درمانی «بی عیب ونقصی» وجود ندارد. لازم است شنوایی شناسان برای ارتباط مؤثر با مراجعان و خانواده های آنها مفاهیم، راهبردها و تکنیک ها را از قالب های مشاوره ای گوناگونی بگیرند. این مقاله اطلاعاتی درباره هر رویکرد به دست می دهد تا به شنوایی شناس در گزینش رویکرد مناسب مشاوره با والدین کودک کم شنوا/ناشنوا کمک کند.
پروفسور عزیز بهکامی در سال 1314 در ارومیه به دنیا آمد. وی پس از گذراندن تحصیلات مقدماتی در ایران به عنوان دانشجوی نمونه و با استفاده از بورس تحصیلی به خارج از کشور اعزام شد و در سال 1967 میلادی مدرک دکتری خود را از دانشگاه نورث وسترن شیکاگو در آمریکا اخذ نمود و پس از شرکت در چندین پروژه ی تحقیقاتی در سال های 1968-1967 به ایران بازگشت. در ابتدا به عنوان استادیار فعالیت خود را در دانشگاه شیراز آغاز نمود. سپس در سال 1969 به مرتبه ی دانشیاری و در سال 1974 به مرتبه ی استادی ارتقاء درجه یافت. پروفسور بهکامی در طول سالهای تدریس خود به طور متناوب در فرصت های مطالعاتی به خارج از کشور رفته و با دانشگاهها و مراکز تحقیقاتی از جمله دانشگاه روچستر، آزمایشگاه لورنتس برکلی، دانشگاه فنی مونیخ و دانشگاه ایالتی آرگون همکاری داشته است. ایشان پس از بازنشستگی نیز از فعالیت علمی چشم پوشی نکرده اند و هم اکنون در دانشگاه آزاد اسلامی واحد مرودشت به امر تدریس و راهنمایی رساله دانشجویان کارشناسی ارشد و دکتری مشغول می باشند.
در مسائل آموزشی از عوامل مؤثر بر یادگیری دانش آموزان، نحوه مدیریت کلاس به وسیله معلمان می باشد، که دارای اهمیت شایان ذکری است. نحوه مدیریت معلمان ناشی از عوامل متعدد دیگری از جمله ویژگی های شخصیتی یک معلم می باشد که سبک مدیریت وی را تحت تأثیر قرار می دهد. هدف از این پژوهش، بررسی رابطه سبک های مدیریت کلاس با ویژگی های شخصیتی معلمان مدارس ابتدایی شهر یزد بود که بر روی 244 نفر (زن= 149 و مرد= 95) از معلمان انجام شد. روش پژوهش از نوع توصیفی- همبستگی بود که در آن معلمان به پرسشنامه های سبک مدیریت کلاس (ABCC) و پرسشنامه پنج عاملی شخصیت (NEO) فرم کوتاه به همراه یک سری پرسش های جمعیت شناختی پاسخ دادند. نتایج نشان داد که سبک مدیریت آموزش از بین پنج ویژگی شخصیتی، تنها با ویژگی با وجدان بودن رابطه معناداری داشت (165/0=r و 05/0>p).
هم چنین رابطه معنادار بین سبک مدیریت رفتار با ویژگی روان آزرده گرایی، سازگاری و وظیفه شناسی در سطح (01/0>p و 05/0>p) وجود داشت. در بررسی سبک مدیریت افراد نیز رابطه مثبت معنادری با برون گرایی، سازگاری و وظیفه شناسی به ترتیب (291/0=r ,232/0=r و 164/0=r) مشاهده شد، اما با روان آزرده گرایی رابطه منفی معنادار در سطح (164/0- =r و 05/0>p) داشت.
هدف پژوهش حاضر، بررسی رابطه بین هوش هیجانی و خلاقیت در بین دانش آموزان دوره متوسطه می باشد.جامعه آماری پژوهش حاضر دانش آموزان دوره متوسطه شهر کرج که در سال تحصیلی 94-93 مشغول به تحصیل هستند، می باشد. در این تحقیق از روش نمونه گیری تصادفی استفاده شده است. تعداد آزمودنی ها 342 نفر می باشد که با استفاده از pilot و سپس قرار دادن بالاترین انحراف معیار و میانگین در فرمول تعیین حجم نمونه به دست آمده است .ابزار پژوهش، آزمون هوش هیجانی بار.آن و آزمون خلاقیت عابدی می باشد که توسط دانش آموزان دوره متوسطه ، پرسشنامه های این دو آزمون تکمیل گردیده است . تجزیه و تحلیل اطلاعات با استفاده از آمار توصیفی (میانگین- فراوانی و...) و آزمون t و آزمون همبستگی پیرسون در آمار استنباطی انجام شد. نتایج نشان داد که بین هوش هیجانی و خلاقیت در بین دانش آموزان دوره متوسطه رابطه معنادار وجود دارد.
زمینه: والدین و به ویژه مادران دارای فرزند با نیازهای ویژه به سبب داشتن چنین فرزندی می توانند در معرض مخاطراتی قرار گیرند که بررسی آن ها می تواند در پیشبرد اهداف آموزشی و توان بخشی بسیار مهم باشد. هدف از انجام پژوهش حاضر مقایسه ویژگی های شخصیتی و بهزیستی مادران با و بدون فرزند آسیب دیده شنوایی بود.
روش: روش پژوهش علی-مقایسه ای بود. جامعه آماری شامل همه مادران دارای فرزند آسیب دیده شنوایی در حال تحصیل در مدارس ویژه افراد دارای آسیب شنوایی در شهر کرج بود که تعداد 57 مادر دارای فرزند آسیب دیده شنوایی و با رعایت همتاسازی با گروه نخست تعداد 57 مادر بدون فرزند آسیب دیده شنوایی به عنوان نمونه انتخاب شده و به تکمیل پرسش نامه 5 عاملی شخصیت نئو و بهزیستی کی یز پرداختند.
یافته ها: داده های گردآوری شده با استفاده از تحلیل واریانس یک راهه و ضریب همبستگی پیرسون تحلیل شدند. نتایج نشان داد که بین ویژگی های شخصیتی و بهزیستی مادران 2 گروه تفاوت معناداری وجود ندارد (05/0p>) اما بین متغیرهای ویژگی های شخصیتی و بهزیستی رابطه معناداری وجود دارد (01/0p<).
نتیجه گیری: برای افزایش سطح بهداشت روانی مادران دارای فرزند آسیب دیده شنوایی ارایه راهکارهایی از سویی مشاوران و برگزاری کارگاه های آموزشی می تواند سودمند باشد.
توجه به دانش آموزان نخبه و ممتاز یکی از ایده های کانونی نظام تعلیم و تربیت هر جامعه است. هدف پژوهش حاضر، ارزشیابی چالش های تفکیک دانش آموزان تیزهوش و سرآمد از دانش آموزان عادی می باشد. در این پژوهش روش آمیخته اکتشافی به کار گرفته شد. در بخش کمی، از روش توصیفی و در بخش کیفی، از روش مطالعه موردی کیفی استفاده شد. جامعه ی آماری در بخش کمی، دبیران، دانش آموزان و والدین آن ها در کلیه ی مدارس استعدادهای درخشان و نمونه دولتی و تعداد 4 مدرسه عادی در استان بوشهر بود که 70 نفر از دبیران، 260 نفر از دانش آموزان و 70 نفر از والدین با روش نمونه گیری تصادفی طبقه ای ساده انتخاب گردیدند. نمونه ی بخش کیفی، شامل اعضای هیأت علمی دانشگاه های شهید چمران اهواز و دانشگاه شیراز و دبیران و دانش آموزان و دانش آموختگان دبیرستان های تیزهوشان و نمونه دولتی استان بوشهر بودند. 15 نفر از اعضای هیأت علمی که قبلاً در زمینه تحقیق، دارای مطالعات و یا پژوهش هایی بودند با روش نمونه گیری هدفمند مطلوب و 30 نفر از گروه های ذینفع (والدین، دبیران، دانش آموزان، دانش آموختگان) با روش نمونه گیری هدفمند انتخاب گردیدند. ابزار پژوهش در بخش کمی، پرسش نامه محقق ساخته و روش گردآوری داده ها در بخش کیفی، مصاحبه نیمه ساختمند بود. برای تحلیل داده های کمی از آمار توصیفی (میانگین و انحراف معیار) و آمار استنباطی مانند تحلیل واریانس تک راهه، استفاده شد و تحلیل داده های کیفی با استفاده از تحلیل مضمون صورت گرفت. نتایج بخش کیفی نشان داد که رویکرد تفکیک در ایران عملکرد قابل قبولی را نداشته است، اما حذف این شیوه به دلیل فراهم نبودن بستر مناسب، امکان پذیر نمی باشد. گروه های ذینفع، تفکیک از آغاز سال های ابتدایی، منزلت اجتماعی بالاتر در سطح جامعه و دستیابی به مشاغل بالاتر را از مهم ترین عوامل تسهیل کننده در مسیر مدارس استعداد درخشان و نمونه دولتی و تعریف موجود از مفهوم سرآمدی، نگرش منفی و بی اعتمادی خانواده ها نسبت به عملکرد این مدارس و شدت امتحانات داخلی را مهم ترین عوامل بازدارنده بر می شمارند. مخالفین بر دلایلی مانند ایجاد نظام طبقاتی، خلاقیت کشی، ایجاد حس رقابت گرایی مخرب و موافقین نیز بر دلایلی مانند ارزشمندی پرورش نخبگان، تقاضای جامعه برای آموزش کیفی تر و نیاز کشور به شناسایی این افراد، اشاره داشته اند. نتایج حاصل در بخش کمی پژوهش نیز نشان داد که تفاوت معناداری بین نگرش دانش آموزان، اولیاء و دبیران نسبت به ضرورت تربیتی تفکیک و کارکرد جذب وجود ندارد؛ اما در نگرش آن ها به ضرورت اجتماعی تفکیک، تفاوت معنادار است. نزدیک به 60% دانش آموزان نسبت به مطلوبیت و کفایت آزمون ورودی تردید دارند و تقریباً نزدیک به نیمی از هر سه گروه معتقدند تجدیدنظر اساسی در شیوه ی گزینش دانش آموزان، یک الزام است. تفاوت معناداری بین گروه های ذینفع نسبت به پرورش مؤلفه های سرمایه اجتماعی وجود دارد و تفکیک دانش آموزان تیزهوش و سرآمد از دانش آموزان عادی نتوانسته است موجب افزایش سرمایه اجتماعی دانش آموزان شود.
زمینه: رایج ترین و مهم ترین اختلال یادگیری، اختلال خواندن است. خواندن زیربنای همه انواع یادگیری است و کودکانی که در خواندن ضعیف هستند، گروهی بسیار آسیب پذیر در یادگیری دروس مختلف در تمامی سال های تحصیلی و پس از آن هستند که این امر موجب می شود در تحصیل پیشرفت ناچیزی داشته باشند. نتیجه گیری: خواندن یکی از نظام های زبان و زیرمجموعه توانایی های زبانی است و مشکلات زبان شناختی هسته اصلی این اختلال را تشکیل می دهد، لذا ضروری است که درمانگران این حوزه، به منظور طراحی برنامه های مداخله ای مؤثر، فعالیت هایی را مدنظر قرار دهند که ضمن ایجاد فرصت برای تمرین و یادگیری فعال در زمینه خواندن، مؤلفه های زبان شناختی خواندن را نیز تحریک و تقویت نمایند.
بنیاد ارتباط انسان با دیگران بر اساس زبان است. آموزش زبان در مدارس بستر مناسبی جهت تقویت مهارتهای چهارگانه زبانی و توانش ارتباطی است. علاوه بر اینکه برنامه درسی ملی، طراحی، تدوین، اجرا و ارزشیابی برنامههای درسی در سطوح ملی تا محلی را عهدهدار است تا مبتنی بر فلسفه تعلیم و تربیت اسلامی، مفاهیم آموزشی را به دانشآموزان در سطوح مختلف منتقل کند. رویکرد راهنمای برنامه درسی عربی پرورش مهارتهای زبانی بهمنظور تقویت فهم متون دینی بیان شده است. در این پژوهش با روش تحلیل محتوای کتاب «عربی زبان قرآن» پایه هفتم در سطح تمارین میزان انطباق آن را از یکسو با اهداف برنامه درسی عربی و از سویی دیگر با معیارهای رویکرد ارتباطی ارزیابی شده است. یافتهها حاکی از آن است اهداف تمارین منحصر به تقویت ترجمه، قواعد، واژهشناسی، درک مطلب و پرسش و پاسخهای کوتاه شده است. درمجموع %34 ترجمه، %22 قواعد، %18 واژهشناسی، %14 درک مطلب و %12 پرسش و پاسخهای کوتاه بدون بافت هستند. درنتیجه تمارین کتاب «عربی زبان قرآن» پایه هفتم همسو با برنامه درسی ملی طراحیشده و مجموع 50 تمرین کتاب نتوانسته معیارهای رویکرد ارتباطی جهت تقویت توانش ارتباطی و مهارتهای چهارگانه زبانی را پوشش دهد.
ارائه بازخورد توصیفی علاوه بر رشد بُعد عقلانی دانش آموز، به جنبه های دیگر رشد، از جمله رشد ابعاد اجتماعی، عاطفی و جسمانی نیز توجه می شود. هدف پژوهش حاضر بررسی تاثیر طرح درس مبتنی بر بازخورد توصیفی بر یادگیری و یادداری درس زبان انگلیسی دانش آموزان پایه هفتم متوسطه اول با روش شبه آزمایشی با طرح پیش آزمون – پس آزمون با گروه کنترل می باشد. بدین منظور 50 نفر از دانش آموزان دختر پایه هفتم متوسطه اول شهرستان الشتر به شیوه نمونه گیری خوشه ای چندمرحله ای انتخاب و در دو گروه آزمایش و کنترل مورد بررسی قرار گرفتند. ابزار مورد استفاده در این پژوهش آزمون یادگیری و یادداری محقق ساخته بود. برای تحلیل داده ها از روش تحلیل کوواریانس تک متغیری استفاده شد. یافته ها نشان داد که بین میزان یادگیری و یادداری دانش آموزان گروه آزمایش و کنترل در درس زبان انگلیسی تفاوت معنا داری وجود دارد و گروه آزمایش از یادگیری و یادداری بهتری بهره مند است. بدین صورت که دانش آموزانی که بوسیله طرح درس مبتنی بر بازخورد توصیفی آموزش دیدند در مقایسه با دانش آموزانی که با روش متداول و سنتی آموزش دیدند، از یادگیری و یادداری بهتری برخوردار بودند. لذا می توان گفت که با اجرای طرح درس مبتنی بر بازخورد توصیفی می توان زمینه ایجاد تغییر و اصلاحات مناسب در آموزش و پرورش و همچنین زمینه ارایه و اجرای طرح های نوین در آموزش و پرورش را فراهم می آورد.
اصلاحات در آموزش عالی به دلیل ظهور فناوری های جدید نیازمند تغییر در آموزش سنتی است. رویکرد کلاس معکوس می تواند راه حلی برای چنین تغییرات آموزشی جهت ایجاد محیط یادگیری فردی دانشجومحور باشد. این رویکرد که یک نوع از یادگیری تلفیقی است، آموزش سنتی و برخط را با استفاده از هر دو محیط داخل و خارج از کلاس حضوری به گونه ای مؤثر تلفیق کرده است. هدف تحقیق حاضر بررسی شیوه استفاده از رویکرد کلاس معکوس در آموزش عالی و مزایا و معایب به کارگیری و میزان تأثیر آن بر جنبه های مختلف آموزشی از جمله یادگیری است. این تحقیق یافته هایی را که از مرور نظام مند تحقیقات درباره استفاده از رویکرد کلاس معکوس در آموزش عالی به دست آمده است را ارائه می دهد. جستجوی نظام مند با توجه به کلمات کلیدی به 548 تحقیق رسید که درنهایت 31 تحقیق منطبق با معیارها جهت تحلیل عمیق تعیین گردید. تحلیل تحقیق های انتخاب شده نشان داد که رویکرد کلاس معکوس تأثیر مثبتی بر یادگیری، کاهش بار شناختی، درگیر شدن، دقت، انگیزه، نگرش و رضایت از دوره و خودکارآمدی در آموزش عالی دارد و از مهم ترین چالش های کلاس معکوس نیز به عدم آشنایی و سازگاری مناسب دانشجویان با روش معکوس سازی، افزایش بارکاری مدرسان و مشکلات یادگیری از ویدئو بودند. با توجه به تحلیل یافته های تحقیق های انتخاب شده نتیجه گرفته می شود که نظام آموزش عالی کشور می تواند به طور مؤثر از این روش استفاده کند.