ابتدایی ترین اقدام برای بهبود کیفیت تفکر انتقادی دانشجویان، بالا بردن انگیزه استفاده از فکر کردن به عنوان کلیدی ترین عامل کسب موفقیت در تحصیل و زندگی است؛ چرا که کسب مهارت های درگیر در تفکر انتقادی در جریان برنامه درسی رسمی، به تنهایی نمی تواند ضامن معتبری برای پرورش این مهارت ها و در نهایت، کاربست آن در موقعیت های مختلف باشد. بنابراین، یکی از مؤثرترین اقدامات در این راستا، بهبود جنبه های نگرشی تفکر انتقادی، توجه به کارکرد برنامه درسی پنهان در آموزش عالی است که می تواند با اهداف برنامه درسی رسمی همسو نباشد. از این رو، مقاله حاضر با استفاده از روش تحلیل اسنادی، ضمن تبیین جایگاه برنامه درسی پنهان در آموزش عالی و بررسی نسبت آن با تفکر انتقادی، به تشریح سازوکار تأثیرگذاری و کاربست های برنامه درسی پنهان آموزش عالی در جهت رشد تفکر انتقادی می پردازد. با توجه به کارکرد بیشتر برنامه درسی پنهان در آموزش عالی که به دلیل آزادی عمل برنامه درسی رسمی است، نسبت برنامه درسی پنهان با بعد نگرشی تفکر انتقادی و نیز توجه به برنامه درسی پنهان در تعلیم و تربیت آزاد در جهت ایجاد گرایش به تفکر انتقادی بحث شده است. در ادامه، برنامه درسی پنهان حاصل از روش تدریس دیالکتیکی به منظور رشد تفکر انتقادی فراگیران تشریح شده است.
هدف پژوهش حاضر بررسی و مقایسه تأثیر آموزش به دو شیوه نقشه های مفهومی و سنتی بر یادگیری دانش آموزان درباره مفاهیم درس شیمی سال سوم دبیرستان است که با استفاده از تئوری فضای دانش به تجزیه و تحلیل آن پرداخته شده است. جامعه آماری این پژوهش شامل کلیه دانش آموزان سال سوم دبیرستان پسرانه شهرستان ایلام (250 نفر) در سال تحصیلی 1392-1391 می باشد در این پژوهش از نمونه در دسترس استفاده شده و دو کلاس سوم دبیرستان از مدارس امام علی(ع) و صاحب الزمان (عج) بطور تصادفی برای روش تدریس کاوشگری و سنتی انتخاب شدند. تعداد دانش آموزان هر یک از این دو گروه 64 نفر بوده و این پژوهش به روش شبه تجربی اجرا گردید. برای گردآوری داده ها از آزمون های یادگیری و نگرش سنج محقق ساخته استفاده و بصورت پیش آزمون و پس آزمون انجام شد. روایی آنها توسط پنج نفر از اساتید علوم تربیتی و ده نفراز اساتید و معلمان شیمی مورد تایید گرفت. برای پایایی آزمون از آلفای کرانباخ استفاده شد که مقدار آن برای دانش و نگرش به ترتیب برابر 79/0 و 74/0 بدست آمد. برای تجزیه و تحلیل داده ها از تئوری فضای دانش و نرم افزار آماری پاتر استفاده شده و برای مقایسه میانگین گروه ها آزمون t انجام شد. پس آزمون نشان داد تفاوت نگرش در دو گروه معنی دار است و ساختارهای دانش گروه کاوشگری منسجم تر بوده و مسیر بحرانی آموزش آن متفاوت از مسیر گروه سنتی است.
این مقاله به بررسی یادگیری فارسی زبانان از طریق خوشه ای کردنِ فاعلهای اجباری (پروی کوچک) و پروی بزرگ در عبارات مصدری زبان انگلیسی به عنوان زبان دوم می پردازد. تحقیقات آشکار می سازند که در فراگیری زبان اول، بین پدیده های زبانشناسی که ظاهراً ارتباطی با یکدیگر ندارند، این ارتباط وجود دارد که از آن به تأثیرات خوشه ای کردن یکی بر دیگری تعبیر می شود. برای مثال در یادگیری زبان آلمانی به عنوان زبان اول شواهدی برای یادگیری از طریق خوشه ای کردن مطابقت فعل و فاعل و کاهش فاعلهای ناصحیح وجود دارد (کِلاشن وهُنگ، 1995). بنابراین، باید روشن کرد که چنین ارتباطی در فراگیری زبان دوم نیز وجود دارد. درنتیجه، تحقیق حاضر، بر اساس تست دستوری (GJT)، بر خوشه ای کردن فاعلهای علناً اجباری و عبارات مصدری در 60 فراگیر فارسی زبان که زبان انگلیسی را یاد می گرفتند می پردازد.
فراگیران به دو مقطع، هر مقطع شامل 10 نفر که به تازگی شروع به خواندن آن مقطع کرده بودند و 10 نفر که مدت زمانی بود که به فراگیری در آن مقطع پرداخته بودند تقسیم شده اند. یافته های ما نشان می دهد که هر دو پدیده در فراگیران فارسی زبان به همراه یکدیگرند و دلالت بر این دارد که فاعلهای علناً اجباری و عبارات مصدری در زبان دوم در طی فرآیند تأثیرات علناً اجباری جدا از هم نمی باشند.
علاوه براین، مشاهده کردیم در بین کسانی که تازه شروع به یادگیری کرده اند و کسانی که مدتی است که در آن مقطع مطالعه می کنند با توجه به یادگیری از طریق خوشه ای کردنِ متغیرهای زبان شناختی فوق، تفاوتی وجود ندارد.