یقع البحث عن جوانب التقاء اللغه النسویه على اللغه المنطوقه والمکتوبه فی مجال اللسانیات الاجتماعیه من جانب ومن جانب آخر فی مجال النقد النسوی، بحیث یعبر البعض من النقاد النسویه أسلوباً خاصا للکاتبات. ولهذا الأسلوب میزاته الخاصه برزت فی ثنایا مجموعه «لحظه لاختلاس الحب» القصصیه لفضیله الفاروق (1967) القاصه الجزایریه ومجموعه «ثلاثه کتب» القصصیه لزویا بیرزاد (1952) القاصه الإیرانیه. تسعى هذه الدراسه البحث عن میزات الکتابه النسویه لبنیه القصص القصیره للفاروق وبیرزاد وذلک وفقاً للمنهج الوصفی التحلیلی. تعتمد الدراسه علی نظریه روبن لاکوف الألسنه الاجتماعیه بوصفها نظریه أکادیمیه تدرس عن أثر الجنس على العلاقات الاجتماعیه. تدل النتایج علی أن القاصتین قد وظفتا خطابهما السردی توظیفا یناسب سمات الجنسیه النسویه. أما المستوى اللغوی، فتشمل غالبیه کلمات القاصتین علی کلمات متلطفه مزیجه بعالم المرأه العاطفی مع خلیط من اللغات الداله علی الألوان النسویه. وفی المستوى النحوی، فتنتمی القاصتان إلی توصیفات جزییه تختص والأسلوب النسوی، وذلک عبر استخدام جمل وصفیه، والمؤکدات، وعبارات تدل علی التشکیک، والاستفهام.
یکی از درونمایه های اصلی ادبیات داستانی جنوب، پرداختن به مسأله غرب است. نخستین حضور غربی ها در ایران به قرن 16 میلادی و فعالیت های بازرگانی پرتغالی ها در هرمز برمی گردد؛ اما مسأله حضور غربی ها در ایران، همزمان با برجسته شدن مفهوم وطن در دوران مشروطه مورد توجه قرار گرفت. مواجهه های گوناگونی که توده مردم و روشنفکران در ادوار مختلف تاریخی با این مسأله داشتند، اعم از شیفتگی به غرب به عنوان نماد پیشرفت و تمدن، ستیز با غرب به عنوان منشأ فساد و انحطاط اخلاقی، نقد و تحلیل آن به عنوان هویتی مستقل و برساخته در دوران مدرن و ... را می توان به دو دسته کلی تقسیم کرد؛ 1. مواجهه با سوژه غرب و شناخت و بررسی پدیده ای ناشناخته که برای بازاندیشی درباره رابطه با آن و بازتعریف هویت ایرانی نیازمند شناخت آن هستیم. 2. مواجهه با غرب به عنوان سوژه، که جایگاه غرب را در مقام فاعلیت و کنشگری و سوژه قدرت تبیین می کند و وضعیت ابژه قدرت (شرق/ که این جا مقصود از آن ایران است) را به عنوان سوی دیگر دوتایی غالب/مغلوب مورد بررسی قرار می دهد. این پژوهش با بررسی این دو نوع مواجهه در سه اثر داستانی مکتب جنوب؛ داستان کوتاه آقاجولو (ناصر تقوایی، 1344)، داستان بلند جزیره (پرویز مسجدی، 1358) و داستان کوتاه سیاسنبو (محمدرضا صفدری، 1368)، نشان می دهد که آن جا که غرب به عنوان سوژه قدرت مطرح شده است، تنها پی آمد آن تشدید و تثبیت گفتمان غرب ستیز و تأکید بر ذاتی بودن دوتایی غرب/ شرق بوده، در حالی که مواجهه با سوژه غرب و بررسی و تحلیل این سوژه می تواند مسیری را به سوی گفتمان پسااستعماری باز کند و مفاهمه و دیالوگ میان شرق و غرب و در نهایت شکستن دوتایی تقابلی غرب/شرق را در پی داشته باشد.
ادریس شرایبی، از نویسندگان برجسته مراکشی تبار و فرانسوی زبان، در بسیاری از آثار خود، به طور مستقیم یا غیر مستقیم، به نقش و پیامدهای فرهنگی استعمار پرداخته و تصاویر ملموسی را از حضور نیروهای نظامی و کارگزاران سیاسی استعمارگر در جوامع مستعمره ارائه داده است. اِمه سزر نیز نویسنده و فعال سیاسی اهل مارتینیک بوده که در جوامع فرانسوی زبان به عنوان مرجع و الگویی در تفکرات و مبارزات ضداستعماری به حساب می آید. در این مقاله میکوشیم تا با تکیه بر آراء و اندیشه های اِمه سزر، آنچنان که در دو اثر گفتاری در باب استعمار (1950) و فرهنگ و استعمار (1963) تشریح شده اند، به تبیین و تحلیل تأثیرات استعمار بر تاریخ، تمدن، و هویت ملت های استعمارزده بپردازیم. سپس، به منظور بهتر نشان دادن نمودهای درونی و بیرونی این تأثیرات، جلوه های متعدد و متنوعی از آن را در چهار رمان ادریس شرایبی بررسی میکنیم. این آثار شامل ماضی ساده (1954)، بزهای نر (1955)، تمدن، مادرم (1972)، و دیده شده، خوانده شده، شنیده شده (1998) میشود.
مقاله ی پیش رو می کوشد نگاهی دیگرگون به زبان اخلاق در غزل پارسی به ویژه از سنایی تا حافظ داشته باشد و بیان کند دلیل اختیار نمادها و مضامین ملامی و بهره گیری از مسلک ها و آیین هایی که انتساب آن ها به خودْ موجب تلقّی منفی و جلب ملامت در جامعه ای اسلامی می شد، چه بوده است. پیش از سنایی، زبان اخلاق، اندرز، عقیده ی دینی یا مذهبی و امثال این معانی، بیشتر خشک، صریح، یک رویه، بیش از حد خطابی، تحکّمی و در مجموع کمتر برخوردار از روح شعری و هنری بود. سنایی به غزلْ حیاتی تازه و به اخلاقْ رنگ و زبانی بی سابقه می بخشد و چونان ارمغانی پایا و پویا به آیندگان از جمله حافظ می سپارد تا در تکاملش بکوشند. با کوشش سنایی منبع ذخّار مضامین به مهم ترین و رایج ترین طریق و طریقه ی بیان اخلاق، منش، روش سلوک، معرفت و عرفان (از نوع عاشقانه) و در تقابل با زهد خشک و متعبّدانه یا دعوی، ریا، رعونت، خودپسندی، تخطئه و تحقیر فِرَق و اقشار دیگر بدل شد.
یک ژانر هنری، در وجود خود پیامی، به صورت نوشته و نانوشته، ارائه می دهد. معماری ظاهری کلام، پیامی سطحی، بر اساس ذائقه ی اخلاقی و ذهنی مخاطب به وجود می آورد و معنا کاوی سلول های پنهان اثر (نانوشته ها) است که در درک بهتر زیبایی و هندسه اثربخشی آفریده هنری، یاری گر خواهد بود. در این راستا هرمنوتیک، بر اساس شاکله ی؛ مؤلف؛ متن و مخاطب با دخالت فضای تاریخی، به بررسی یک نوشته ی ادبی می پردازد و گونه های زیبایی شناختی متن را مشخص می سازد. این مقاله برای تبیین افق زیبایی های چکامه ی ایوان مداین بحتری از هرمنوتیک کمک می گیرد و گونه های تفسیری آن را مشخص می سازد. با توجه به اینکه، مقوله ی هرمنوتیک بحثی نوین در حوزه زبانشناسی و ادب فارسی است پژوهش در آن و ورود هرمنوتیک به قصیده ی فوق الذکر مسبوق به سابقه نیست. بررسی اجمالی ذیل، شاید بتواند در ترسیم افق اندیشه ی پژوهندگان، نقشی اندک ایفاء بکند. مسلماً، راهنمایی افاضل ادب بیش از این راه ساز خواهد بود.
تکرارهای آوائی و تشابهات لفظی در قرآن کریم کارکرد های معنایی دارند؛ چینش و همنشین سازی واژگان در متن قرآنی به گونه ای صورت پذیرفته که آن همنشینی، افزون بر آهنگین کردن کلام، در القاء مفهوم مؤثرتر است و می توان از آن به عنوان «هماوائی» یا همان «اعجاز النظم الموسیقیّ» یاد کرد؛ کاربست این شیوه از بیان موجب خلق مفهومی تازه می شود؛ نیز کمک می کند تا مفاهیم دور از هم- که گاه متّضاد نیز هستند- در کنار یکدیگر قرار گیرند و از رهگذر تناسب صوری و موسیقایی، به نوعی به تناسب، انسجام و اتّحاد معنایی برسند. استفاده از ظرفیت همنشینی و هماوائی در قرآن، این امکان را فراهم نموده تا معنای مورد نظر با قوّت بیشتری به مخاطب القاء گردد و باور پذیری مفهوم را دو چندان نماید. بررسی ها نشان می دهد بهره گیری از این ظرفیت، در جزء سی ام قرآن کریم نمود بیشتری دارد و از این منظر سزاوار توجّه و پژوهش است. در پرتو اهمیّت مسأله، پژوهش حاضر می کوشد با روش توصیفی- تحلیلی به بررسی هماوائی و تأثیر معناییِ آن که از آن به عنوان «اعجاز مجاورت» یاد شده در جزء مورد اشاره بپردازد و نتیجه بحث را فرادید مخاطب قرار دهد. چنین استنباط می شود که چینش و همنشینی اعجاز گونه واژگان، موجب برجستگی سخن شده و با به همراه داشتن معنا و مدلولی خاص، به طور ضمنی، نافی ایده ترادف در قرآن گشته است.
در بخش ساسانیان شاهنامه فردوسی از شخصیت های تاریخیِ بسیاری نام برده شده که در دیگر منابع با ریخت های گوناگون و گاه تحریف شده ثب ت شده اند یا القاب و عنوان های رسمیِ آنان به جای نامِ آن ها نشسته است. گاه میزان تفاوت بسیار بوده است و می تواند پژوهش گر را در ریشه شناسی، یافتن معنای نام و تبارشناسی آن شخصیت گم راه کند و به خطاهای بزرگ تر علمی بیانجامد. برخی نام /لقب های به کار رفته در شاهنامه یگانه است و در دیگر منابع دیده نمی شود. نام/لقب شهربراز در هیچ یک از منابع تاریخی «ف رایین» نیست و ای ن ن ام/لقب تن ها در شاهنامه ثبت شده است. این جستار ب ه ریشه شناسی و سنجش این نام/لقب ها در منابع گوناگون می پردازد و برای این کار، این شخصیت و نام، عناوین و القاب او در منابع کهن پهلوی، فارسی، عربی، سریانی، ارمنی و یونانی ردیابی، واکاوی و سنجش شده و درباره چراییِ ثبت «فرایین» از سوی فردوسی و میزان درستی یا تحریف آن و نقش فردوسی، منبع او، کاتبان و ویراستان در این تغییرات بحث شده است. «گراز» و «فرایین» در شاهنامه یک شخص هستند و هر دوی این نام ها در منبع شاهنامه وجود داشته و فردوسی هر دو را با کمی تغییر به کار برده است.
پژوهش حاضر با تأکید بر جلوه های ساختاری و مضمونی تئاتر ابزورد به مثابه شکل نوینی از پردازش نمایشی، مجموعه ای از اصول نمایشی وام گرفته از این تئاتر، در نمایشنامه های دهه چهل بهمن فرسی را مطالعه می کند. یکی از این اصول، درک نوین فرسی از مقوله کنش دراماتیک است که به نوعی، عامل اصلی انتقال مفاهیم مورد نظر نویسنده به شمار می رود. فرسی در این روش، متأثر از تئاتر ابزورد، نقش رویدادهای بیرونی نمایش و پیرنگ علی ومعلولی رایج در تئاتر سنتی را کنار گذاشته و لایه های فکری و عقیدتی نمایش را تقویت کرده است. طرح مدور نمایش ها، پیچیدگی و نمایش مورب شخصیت ها و مواضع فلسفی- عقیدتی آنان، تصاویر شاعرانه، گسترش و غلبه لایه کلامی نمایش بر لایه کنشی و پایان باز نمایش- که در آن خبری از گره گشایی نیست- رویکردهای نوآورانه ای هستند که در نمایشنامه های فرسی به کار گرفته شده اند که این خود نشان دهنده تأثیرپذیری بارز فرسی از این مکتب هنری و نمایشی است. مسئله اصلی این پژوهش، کشف و شناسایی حدود تأثیرهایی است که این گونه متفاوت نمایشی بر نمایشنامه های بهمن فرسی داشته است.
رابطه خدایان، انسان ها و حیوانات با یکدیگر در اسطوره ها و روایات کهن ملل مختلف از اهمیت خاصی برخوردار است. مخصوصاً اینکه برخی از حیوانات، به خاطر ویژگی های بارز و نقش برجسته شان، در زندگی و باورهای گوناگون مردمان، بیشتر در کانون توجه قرارگرفته اند. از زمره این حیوانات طاووس و گاو هستند؛ افسانه های مربوط به این دو حیوان، شباهت ها و تجانس های بی شماری با یکدیگر در فرهنگ های مختلف، به ویژه در باورهای کهن ایران و یونان دارد که این امر می تواند بیانگر اهداف مشترک مردمان این سرزمین ها و تأثیرپذیری آن ها از یکدیگر باشد. در واقع یکی از ویژگی های بارز اسطوره ها، مشترک بودنشان در میان اقوام و ملل مختلف است و اسطوره طاووس و گاو نیز از این قاعده مستثنی نیستند که به عنوان مظاهر توتمیسم در فرهنگ اسطوره های ملل و حماسه های ملی سرزمین های مختلف به چشم می خورند. از این رو، شناساندن نمودهای گوناگون اسطوره های شکل گرفته در پیرامون آن ها، در کنار ارزشمندی، برای آگاهی از خاستگاه، پیوند و فلسفه تقدس آن ها می تواند راهگشای بسیاری از سؤالات مبهم ذهن انسان ها در طی دوار مختلف تاریخ باشد. اگرچه در مورد پیوستگی ها، ارتباط متنی، شخصیت ها و داستان های کهن ایرانی با اسطوره های ملل دیگر تحقیقات زیادی انجام شده است؛ اما تاکنون به پیوندهای مشترک طاووس و گاو در اساطیر پرداخته نشده است. بدین جهت پژوهش حاضر کوشیده است تا تجانس ها و مناسبت های میان طاووس و گاو را در اساطیر ملل، به ویژه در اسطوره های ایران و یونان بررسی کرده و پیوندهای اساطیری مشترک این دو حیوان را با تکیه بر پیکرگردانی اساطیری نشان دهد.
یکی از ویژگی های غزل سعدی، حضور هم زمان دو مفهوم «عشق» و «جنگ» در بافت شعر عاشقانه یا به تعبیر دیگر خلق تصاویر عاشقانه با استفاده از واژگان، تعابیر، و تصاویر جنگی است. در این مقاله ضمن ارائه ی داده های آماری دراین خصوص، به بررسی دلایل حضور و بسامد قابل توجه واژگان و ترکیبات جنگی در غزل عاشقانه ی سعدی پرداخته شده است. درمجموع 637 غزل، 1014 مورد واژگان و ترکیبات جنگی همچون: خون، کشتن، شمشیر، تیغ، تیر، ناوک، خدنگ، کمان، کمند و غیره مشاهده می شود. در بررسی دلایل این موضوع، موارد مطرح شده در این پژوهش ازاین قرار است: الف: پشتوانه ی اسطوره ای ایزدبانوان عشق و جنگ در گستره ی فرهنگی ایران، بین النهرین، یونان و روم و ادامه ی این الگو در فضای شعری پیش از سعدی ازجمله الگوی «معشوق جنگجو» در ادبیات حماسی، غنایی و عامه؛ ب: اوضاع تاریخی، اجتماعی و سیاسی عصر سعدی با تأکید بر حمله ی مغول و تأثیرات آن بر فضای شعر فارسی؛ ج: عوامل اجتماعی ازجمله سابقه ی حضور غلامان ترک و رواج «شاهدبازی» در گستره ی فرهنگی و شعری زمان سعدی و پیش از آن؛ د: تداعی معانی به عنوان مفهومی مشترک میان روان شناسی و ادبیات و نقش آن در گسترش و تکرار واژگان و ترکیبات جنگی در شعر عاشقانه ی سعدی.
کولی ها اقوام بیابانگرد و آواره ای هستند که در سراسر جهان به عنوان مظهری از رقص، آواز، آوارگی و خوش باشی مشهورند. آن طور که از منابع تاریخی و ادبی برمی آید کولی ها، نخستین بار در روزگار ساسانیان وارد ایران شدند و ورود آنان به فرانسه در سده ی چهارده میلادی بوده است. میانه ی سده ی هجدهم و نخستین دهه های سده ی نوزدهم، کولی ها جزء شخصیتهای اثر گذار ادبیات فرانسه به شمار می رفتند. نخست سرایندگان و نویسندگان فارسی و فرانسه تنها به یادکرد داستان هایی درباره گذشته، خواستگاه و چگونگی ورود به این دو سرزمین می پرداختند، ولی رفته رفته، سویه های دیگر زندگی آنان مورد توجه سرایندگان و نویسندگان قرار گرفت. این مقاله بر آن است تا با مطالعه ای گذرا بر شیوه ی پیدایش و شکل گیری کولی ها در ایران و فرانسه، بتواند بررسی دقیق تری بر چهره ی کولی در ادبیات این دو کشور بیاندازد. از میان ویژگی های گونه گون آنها، نمونه هایی همچون خنیاگری، نوازندگی، ترانه سرایی و آوارگی توجه نویسندگان این مقاله را به خود جلب کرده است. در پایان، به این پرسش پاسخ خواهیم داد که پس از شناخت کولی ها از چشم انداز فرهنگی- زیستی، هر کدام از این دو فرهنگ و ادبیات چگونه چهره ی کولی را نمایش داده و پرورانده اند.
ادبیات معاصر فارسی نیز همچون بسیاری از آثار ادبی جهان معاصر از کاربست تکنیک های فراداستانی که از ویژگیهای ممتاز ادبیات پسامدرنیستی به شمار می روند، غافل نمانده است. فراداستان دارای مؤلفه های متنوعی است که همه آنها آشکارا به برساختگی و تصنعی بودن متن داستانی اشاره دارند. درهم آمیختگی امر واقع و امر تخیلی، ورود نویسنده به داستان و آشکار ساختن سنت ها و عرف های رایج ادبی از ویژگیهای بارز فراداستان می باشد. در مقاله حاضر داستان کوتاه «مرثیه برای ژاله و قاتلش» از مجموعه داستان دیوان سومنات نوشته ابوتراب خسروی را برگزیده ایم و به واکاوی آن در پرتو نظریه های فراداستانی می پردازیم. در واقع در نوشتار حاضر در صدد پاسخ به این پرسش هستیم که آیا داستان مذکور را می توان بعنوان نمونه ای از فراداستان در ادبیات داستانی معاصر بشمار آورد یا خیر؟ و آیا خسروی توانسته است با اتکای بر این نوآوری و نوجویی در ساحت روایت و پیرنگ داستانی، تصویری جامع و چشمگیر از دغدغه های نواندیشانه خود و نویسندگان هم نسلش اراﺋﻪ دهد یا خیر؟
Le terme «poétique» est entendu dans cet article sous son acception la plus générale d’«étude des procédés internes de l’œuvre littéraire» (Jouve, 2001: 5). Il est en effet difficile aujourd’hui de donner le compte rendu d’un texte sans s’interroger sur les techniques qu’il met en œuvre et les éléments qui le constituent. La pragmatique a montré comment le sens et la portée d’un discours n’étaient pas séparables de son énonciation, c’est-à-dire des circonstances dans lesquelles il est prononcé. Tout énoncé porte en lui la marque de son auteur (le locuteur), de celui auquel il s’adresse (l’allocutaire) et du contexte dans lequel il est dit (la situation). Cet article vise à étudier la poétique de la créativité d’un roman de Zoyâ Pirzâd, écrivaine iranienne contemporaine, dans son célèbre roman Tcherâgh hâ râ man khâmouch mikonam [C’est moi qui éteins les lumières] (2012), traduit en français par Christophe Balaÿ, la ligne directrice de notre étude s’appuie sur les procédés internes de l’œuvre d’art explicités par Vincent Jouve dans La Poétique du roman (Jouve, 2001: 5). Nous avons l’hypothèse que les facteurs internes de la personnalité de l’écrivain interviennent dans le processus de l’écriture et de sa créativité
L’article fait d’abord le point sur certaines conceptions externes ou internes de l’énonciation. Il distingue le locuteur, source de la voix à l’origine des énoncés et l’énonciateur, source des points de vue, puis hiérarchise les locuteurs et les énonciateurs avant d’évoquer des cas de syncrétisme ou de disjonction entre locuteur et énonciateur. Il présente ensuite une théorisation énonciative intégrative de la notion de point de vue, à partir de la construction de la référenciation des objets du discours. Il définit la notion de point de vue (PDV), en linguistique, comme tout énoncé qui prédique des informations sur n’importe quel objet du discours, en donnant non seulement des renseignements sur l’objet (relatifs à sa dénotation), mais aussi sur la façon dont l’énonciateur envisage / imagine / se représente l’objet. Enfin, l’article revient sur les notions de sujet et d’intentionnalité. L’intentionnalité se lit à travers les relations (motivées) entre perceptions, pensées, paroles, actions. Elle correspond aux intentions des énonciateurs ou locuteurs seconds, celles des agents des énoncés, et /ou celles des locuteurs / énonciateurs premiers, ou encore celles des récepteurs / interprètes des textes, qui cherchent à y reconstruire les deux niveaux d’intentionnalités précédents et à les combiner avec leurs propres hypothèses, en fonction de leur situation.