" ابزارهاى متفاوت تحقیق را نمى توان ابزارهایى خنثى تلقى کرد. هر تکنیک بر یک نظریه، یک انسان شناسى فلسفى و مفهومى از نظم اجتماعى استوار است. روش تحقیق انتخاب شده مشخص کننده ماهیت موضوع تحقیق انتخاب شده است. نظریه و روش جدایى ناپذیرند. رویکرد کیفى به تحقیقات اجتماعى محقق را ملزم به بررسى این مسئله مى سازد که چگونه آن چه واقعیتى عینى و بیرونى در عالم به نظر مى رسد، در حقیقت ساخته شده است و بر خلاف رویکرد اثباتى، ساختار عینى اجتماعى را مبنا و قالب استاندارد براى تفسیر اجتماعى تلقى نمى کند، بلکه این ساختار را شکل گرفته از کنش انسانى مى داند.
نظریه میدانى به منزله یکى از گونه هاى تحقیق کیفى، به دنبال کشف نظریه از دل داده هاى میدانى است و اساس آن بر استقراى تحلیلى قرار دارد. عناصر اصلى نظریه میدانى را مفاهیم، مقولات و گزاره ها تشکیل مى دهند. اساس روش شناختى نظریه میدانى نمونه گیرى نظرى و مقایسه مقولات است. شیوه نمونه گیرى به کارگرفته شده این امکان را به محقق مى دهد تا همزمان به جمع آورى، کدگذارى و تحلیل داده هاى خود بپردازد و انتخاب نمونه ها را با هدف رسیدن به اشباع نظرى انجام دهد. ویژگى هاى فوق علاوه بر طلب کردن خودآگاهى و خودانتقادى محقق، انعطاف پذیرى بیش تر این شیوه نسبت به ایده هاى جدید و نیز جریان تحقیق را به دنبال دارد. "
علوم اجتماعی از ابتدای شکل گیری خود، با این پرسش مهم مواجه بوده که روش شناسی ویژه آن چیست؟ پارادایم های مختلف اثباتی، تفسیری و انتقادی، هر یک پاسخی به این پرسش داده و مدعی برتری نسبت به دیگری هستند. هابرماس، با نقد روش شناسی های اثباتی و تفسیری و بازخوانی مفاهیم پارادیم انتقادی، به طرح علایق معرفتی سه گانه و تقسیم بندی علوم، به تجربی، تفسیری و انتقادی پرداخته است. او در قالب این طرح معرفتی، مدعی است که روش ویژه علوم اجتماعی «دیالکتیکی» است. این مقاله، با روش تحلیلی انتقادی و با نگاه کلان، به بررسی و نقد رابطه مبانی مختلف هستی شناختی، معرفت شناختی، انسان شناختی و ارزش شناختی این روش با مؤلفه های آن، از منظر حکمت متعالیه پرداخته است. از منظر حکمت متعالیه، روش شناسی هابرماس از اشکالات مبنائی رنج می برد. برخی از مؤلفه های آن، با دستگاه فلسفی حکمت متعالیه ناسازگار و برخی از آنها در تضاد با این مبانی است.
به رغم این که مفهوم اعتبار در پژوهش های کمّی از پیشینة طولانی مدتی برخوردار است، با این حال مفهوم فوق در پژوهش های کیفی به اشکال و تعابیر بسیار متفاوتی بیان شده است؛ به طوری که می توان گفت هیچ مفهوم واحد، مجرد و جامعی از مفهوم اعتبار، دست کم در پژوهش های کیفی وجود ندارد. یکی از دلایل این امر فقدان مرز های مشخص بین پارادایم های کمّی و کیفی از یک سو و عدم شناخت کافی از پژوهش کیفی و روش شناسی های درون این پارادایم از سوی دیگر است. هر چند در میان پژوهش گران کیفی در خصوص ضرورت وجود معیار های تضمین کنندة کیفیت (اعتبار و پایایی) اتفاق نظر نسبی وجود دارد، با این حال وجود روش های بسیار گستردة توصیف اعتبار در مطالعات کیفی و هم چنین مناقشه بر سر انواع اعتبار، مسایل و مشکلات عدید ه ای را به وجود آورده، که مقالة حاضر به بخشی از آن ها می پردازد.