خواجه رشیدالدین فضل الله همدانی در زمانه ای می زیست که ایران عرصه ورود و استقرار قبایل مغول و ترک و ایجاد دگرگونی ها و گسست های گسترده در ساختار و نظم سیاسی و اجتماعی جامعه ایرانی بود. وی به عنوان مهم ترین عضو قشر دیوانسالار در تشکیلات حکومتی ایلخانان، از جمله کسانی بود که در قالب اثر تاریخ نگاری جامع التواریخ کوشید ضمن تعریف مبانی تاریخی مشترک برای قبایل و طوایف مغول و ترک، آنها را با فرهنگ و ارزش های جامعه ایرانی پیوند زند. برای این منظور، وی با توجه به ساختار گروه-های مؤثر در حکومت و جامعه، بر اساس دو محور عمده روایات دینی و روایات اساطیری شروع به تاریخ نگاری کرده و با استناد به معرفت شفاهی این اقوام در هر دو محور در صدد تحکیم مبانی حکومتی و تمرکز قدرت از طریق اتحاد قبایل مغول و ترک برآمد. همچنان که تعریف مبانی مشروعیتی ربط دهنده برای نظام سیاسی ایلخانی در جامعه اسلامی تحت حکمرانی آنها از دیگر اهداف تاریخ نگاری رشیدالدین بود. تا بدین گونه از خلال تاریخ نگری خاص خود، ضمن نمودار ساختن زمینه های تاریخی وحدت قبایل مغول و ترک، پیوستگی-های آنها با جوامع اسلامی را در راه دسترسی به وحدت سیاسی و مذهبی در عصر غازان خان که از اهداف حکومت بود، نشان دهد. وی متناسب با چنین اهدافی و جایگاه مخاطبان تاریخ-نگاری خود که ایلخانان و سران قبایل ترک و مغول و اعضای تأثیرگذار آنها بود، اثر خود را بر خلاف مورخانی چون جوینی و وصاف، بر اساسروایات شفاهی و با زبانی ساده و بی تکلف بیان کرد
هدف اصلی این نوشتار، بررسی روش شناسی تاریخ نگاری مسعودی در کتاب التنبیه و الاشراف است. این روش شناسی، ما را با یکی از الگوهای تاریخ نگاری که همانا ترکیب روش موضوعی با روش سال به سال(حولیات)، انتخاب روش مشاهده و تجربه مستقیم و اختصارنویسی در تاریخ نویسی است، آشنا می سازد. مسعودی، اولین مورخ اسلامی است که ظهور تفکر انتقادی را در تاریخ نگاری اسلامی بنیان نهاد. اصولا تاریخ نگاری مسلمانان تا قبل از ظهور او، از ضعف گفتمان انتقادی رنج می برد. نوع نگرش مسعودی به منابع تاریخ نگاری اش، در دو اثر ارزشمند و به جامانده از وی یعنی مروج الذهب و التنبیه و الاشراف، سرآغاز فصل جدیدی در تاریخ نگاری اسلامی شد و بعدها ابن خلدون، نه تنها به این روش، پای بند بود بلکه آن را به درجه اعلایی رساند. در نگارش کتاب التنبیه و الاشراف، اوضاع اجتماعی، سیاسی و فرهنگی عصری که مسعودی در آن می زیست، تاثیرگذار بوده، اما شرط تام به شمار نیامده، در کنار این عامل، ذوق و قریحه نویسنده، و ذهن خلّاق وی نیز، نقشی اساسی را داشته است.