هدف: هدف این پژوهش مقایسه میزان وابستگی به توجه در یادگیری صریح و ضمنی در دو گروه سنی سالمندان و جوانان بود.
روش: ابتدا نرم افزار تخصصی ارائه محرک های متوالی، ثبت زمان و خطای پاسخ و ارائه تکلیف آد بال طراحی شد. در این نرم افزار زمان پاسخ به محرک های متوالی و تعداد خطاها ثبت می گردید. در این پژوهش دو گروه سالمند و جوان در دو وضعیت یادگیری صریح و ضمنی (چهار گروه، هر گروه 15 نفر) شرکت داده شدند. برای تحلیل یافته ها از آنالیز واریانس چندطرفه استفاده شد، به این ترتیب که اثر سن، شرایط یادگیری (صریح و ضمنی) و نوع تحریک (توالی منظم و نامنظم) بر کاهش زمان پاسخ و کاهش تعداد خطاها مورد بررسی قرار گرفت.
یافته ها: در گروه جوانان خطای پاسخ و زمان پاسخ کمتر و کارایی تکلیف دوم بیشتر بود. خطای پاسخ در شرایط ضمنی در هر دو گروه سالمند و جوان کمتر بود. در مرحله منظم خطای پاسخ و زمان پاسخ کمتر و کارایی تکلیف دوم بیشتر از مراحل نامنظم بود.
بحث: تداخل تکلیف دوگانه در شرایط یادگیری ضمنی کمتر از یادگیری صریح است. بر اساس این یافته ها، یادگیری ضمنی نسبت به یادگیری صریح نیاز به توجه کمتری دارد و در شرایط تقسیم توجه (به ویژه در سالمندان)، بهتر است از شرایط یادگیری ضمنی استفاده شود.
هدف: پژوهش حاضر به منظور بررسی تأثیر شیوه تربیتی والدین و راهبردهای خودتنظیمی در یادگیری بر پیشرفت تحصیلی دانش آموزان دوره راهنمایی انجام شد.
روش: 261 دانش آموز دختر کلاس سوم راهنمایی مدارس دولتی به روش خوشه ای چند مرحله ای از نواحی 3، 7 و 19 آموزش و پرورش شهر تهران انتخاب شدند. اطلاعات از طریق پرسشنامه های شیوه تربیتی و راهبردهای خودتنظیمی و همچنین کارنامه تحصیلی جمع آوری شد. معدل پایانی دانش آموزان در کلاس سوم راهنمایی به عنوان شاخص پیشرفت تحصیلی، در نظر گرفته شد. داده های پژوهش با استفاده از فراوانی، درصد، مجذور خی، تحلیل واریانس یک راهه، ضریب همبستگی پیرسون و رگرسیون چندمتغیری مورد تجزیه و تحلیل قرارگرفت.
یافته ها: بین روش های تربیتی والدین و راهبردهای خودتنظیمی و پیشرفت تحصیلی دانش آموزان رابطه معنی داری وجود داشت. قوی ترین عامل پیش بینی کننده پیشرفت تحصیلی دانش آموزان، شیوه تربیتی قاطعانه بود و راهبردهای خودتنظیمی از این نظر در مرحله بعد از شیوه تربیتی قاطعانه قرار داشت.
نتیجه گیری: شیوه تربیتی والدین و راهبردهای خودتنظیمی دانش آموزان در پیشرفت تحصیلی از اهمیت بسزایی برخوردار است.
"این تحقیق با هدف بررسی رابطه جو عاطفی خانواده و خلاقیت دانشآموزان (دختر و پسر) چهارم و پنجم دبستان شهر اصفهان در سال تحصیلی 85-1384 انجام گردید. روش مورد استفاده همبستگی بود، لذا برای انتخاب گروههای نمونه، به طریق تصادفی ساده، 90 دانشآموز دختر و 90 دانشآموز پسر انتخاب شدند. برای سنجش خلاقیت دانشآموزان از آزمون تداعی لغات محققساخته (میرلوحی، مولوی) و برای سنجش عملکرد خانواده از آزمون مقیاس عملکرد خانواده استفاده شد. روایی و پایایی آزمون مقیاس عملکرد خانواده قبلاً بهدست آمده بود (83/0 ). همچنین پایایی آزمون تداعی لغات در این پژوهش محاسبه گردید (79/0 ) و پاسخها براساس نظریات تارنس نمرهگذاری شد (روایی محتوایی). پرسشنامه جمعیتشناختی نیز شامل معدل، شغل والدین، تعداد فرزندان، ترتیب تولد و نوع و فضای منزل بود. مقیاس عملکرد خانواده 7 زیرمقیاس داشت: ارتباط، نقشها، حل مساله، پاسخدهی عاطفی، مشارکت عاطفی، عملکرد کلی و نظارت بر رفتار.
نتایج نشان داد که بین خلاقیت دانشآموزان با پاسخدهی عاطفی و مشارکت عاطفی رابطه معناداری وجود دارد (05/0P<). بین خلاقیت و سایر زیرمقیاسهای جو عاطفی خانواده رابطه معناداری وجود نداشت. همچنین خلاقیت در دختران بهطور معناداری بیشتر از خلاقیت در پسران بود (05/0P<). از متغیرهای جمعیتشناختی، متغیر معدل با خلاقیت رابطه معناداری داشت (01/0P<). بین سایر متغیرهای فضای منزل، نوع منزل، شغل پدر و مادر، تعداد اعضای خانواده، ترتیب تولد با خلاقیت رابطه معناداری مشاهده نگردید.
"
"هدف این پژوهش بررسی رابطه بین باورهای دنیای عادلانه با سلامت عمومی، رضایت از زندگی، عاطفه مثبت و منفی و افکار خودکار بود. بهمنظور دستیابی به این هدف، از جامعه آماری (زنان و مردان ساکن شهر اصفهان) 300 نفر بهعنوان گروه نمونه با استفاده از روش نمونهگیری چند مرحلهای برای پاسخگویی به ابزارهای پژوهش انتخاب شدند. از پنج پرسشنامه سلامت عمومی (با چهار زیرمقیاس)، رضایت از زندگی، عاطفه مثبت و منفی، افکار خودکار و پرسشنامه باورهای دنیای عادلانه برای دیگران و خود بهمنظور دستیابی به دادههای مورد استفاده در پژوهش استفاده شد. دادهها با استفاده از ضریب همبستگی پیرسون و رگرسیون همزمان و گام بهگام مورد تحلیل قرار گرفت. یافتهها نشان داد که بین زیرمقیاسهای سلامت عمومی (GHQ) با باورهای دنیای عادلانه برای خود و دیگران رابطه منفی و معنادار (P<0/01)وجود دارد. رابطه بین باورهای دنیای عادلانه برای خود و دیگران با رضایت از زندگی منفی و معنادار (P<0/01) بود. رابطه بین عاطفه مثبت و باورهای دنیای عادلانه برای خود منفی و معنادار (P<0/01) و رابطه بین عاطفه منفی و باورهای دنیای عادلانه برای خود و دیگران مثبت و معنادار(P<0/01) بود. افکار خودکار نیز با باورهای دنیای عادلانه برای خود و دیگران دارای رابطه مثبت و معنادار (P<0/01) بود. نتایج تحلیل رگرسیون همزمان نشان داد که از کل متغیرهای پژوهش، فقط رضایت از زندگی قادر به پیشبینی باورهای دنیای عادلانه برای خود و دیگران است. همچنین نتایج تحلیل رگرسیون گام به گام نشان داد که باورهای دنیای عادلانه برای دیگران و خود، رضایت از زندگی و افسردگی توان پیشبینی معنادار داشتند.
"
هدف اساسی پژوهش حاضر، وارسی ساخت عاملی و جنبه های روانسنجی «مقیاس درجه بندی حرمت خود»(SERS) است. بدین خاطر پس از انجام مراحل مقدماتی و رفع مشکلات احتمالی، وارسی این مقیاس در سه مطالعه انجام پذیرفت: در مطالعه اول، با اجرای مقیاس بر روی 322 دانشجوی دانشگاه شاهد که به شیوه نمونه برداری خوشه ای انتخاب شده بود، ساخت عاملی این ابزار با استفاده از تحلیل عاملی وریمکس (متعامد) بررسی گردید. نتایج این تحلیل عاملی SERS نشاندهنده 6 عامل مناسب بود. در مطالعه دوم، پایایی ابزار با استفاده از محاسبه آلفای کرونباخ و ضریب پایایی به روش بازآزمایی (با فاصله 15 روز) و میانگین همبستگی بین آیتم ها بررسی شد. نتایج حاکی از مناسب بودن پایایی ابزار مذکور در نمونه مورد مطالعه است. در مطالعه سوم نیز به وارسی اعتبار سازه SERS پرداخته شد. در بررسی اعتبار سازه این مقیاس، همبستگی گشتاوری پیرسون بین نمرات عوامل SERS با مقیاس حرمت خود آیزنک، مقیاس حرمت خود MMPI-2، پرسشنامه سلامت عمومی و مقیاس منبع مهارگذاری نویکی استریکلند محاسبه شد. نتایج این تحلیل ها نشان دهنده اعتبار مناسب عوامل مقیاس درجه بندی حرمت خود می باشد و در آخر نویسندگان این مقاله با توجه به مرور پیشینه پژوهشی در مورد ساخت عاملی این ابزار و شاخص های روان سنجی عوامل آن، فرم کوتاهی از این مقیاس را پیشنهاد می کنند.
اهداف پژوهش حاضر عبارت بودند از 1) بررسی رابطه بین نحوه ادراک از سبک فرزندپروری والدین و مهارت های اجتماعی و 2) بررسی رابطه بین نحوه ادراک از سبک فرزندپروری والدین و جنبه هایی از خود- پنداره. برای این منظور، 256 دانش آموز دبیرستانی شیراز، دو آزمون زمینه یابی نگرش ها و ادراکات دانش آموز (SAPS) و مهارت های اجتماعی ماتسون MESSY)) را تکمیل کردند. نتایج نشان دادند که در فرهنگ ایرانی، ادراک از خانواده به عنوان قاطع و / یا مستبد، پیش بینی کننده رفتارهای غیر اجتماعی، پرخاشگری و رفتارهای تکانشی افراد؛ و ادراک از خانواده به عنوان صمیمی و حمایت کننده، پیش بینی کننده ی تمامی جنبه های خود ـ پنداره دانش آموزان است. نتایج با توجه به یافته های حاصل از مطالعات بین فرهنگی مورد بحث و بررسی قرار گرفته است.
هدف پژوهش حاضر تعیین شیوع علائم اختلالات شخصیت طبقه دوم (شامل اختلالات شخصیت ضداجتماعی، خود شیفته، نمایشی و مرزی) در بین دانش آموزان دختر دوره متوسطه شهر اصفهان بود. جامعه آماری، کلیه دانش آموزان دختر پایه های سه گانه دوره متوسطه در نواحی پنجگانه آموزش و پرورش شهر اصفهان انتخاب شد. حجم نمونه شامل 1400 نفر دانش آموز بود که از هفتاد و پنج مدرسه به شیوه تصادفی مرحله ای انتخاب شدند. ابزار تحقیق، پرسشنامه بالینی چندمحوری میلون –2 بود. در تجزیه و تحلیل نهایی مشخص شد که میزان شیوع علائم اختلال شخصیت ضداجتماعی 08/0 درصد، خودشیفته 9/1 درصد، نمایشی 4/6 درصد، و مرزی 08/0 است. این آمار مربوط به دانش آموزانی است که نمره آن ها در آزمون 85 و بالاتر است و دارای علائم جدی اختلال هستند. ولی افرادی که نمره بین 85-74 است، در صورت فراهم شدن عوامل زمینه ساز، احتمال زیادی برای ابتلا به اختلال شخصیت دارند. میزان شیوع اختلال در بین این دسته از افراد عبارت است از: اختلال شخصیت ضداجتماعی 15/1 درصد، خودشیفته 3/1 درصد، نمایشی 7/14 درصد و مرزی 9/1 درصد.
اختلالات اتیستیک با شیوع 5 مورد در 10 هزار، استرس بالایی را به والدین وارد می کند. پژوهش حاضر برای بررسی مشکلات و نیازهای روانی مادران کودکان مبتلا به اختلالات اتیستیک انجام شده است. این پژوهش به روش کیفی و به وسیلـه مصاحبـه ژرف نگر (In-depth interview) با 13 نفر از مادران مراجعه کننده به دو مرکز آموزش و توانبخشی کودکان مبتلا به طیف اختلالات اتیستیک انجام شد. پاسخ های مادران ثبت و سپس براساس سؤالات پژوهش کدبندی و جمع بندی شد. یافته ها نشان دادند، اکثر مادران به هنگام تشخیص اختلال اتیسم دچار واکنش انکار، سردرگمی، خشم و افسردگی شده اند. برخی از مادران بـه دلیل وجـود بعضی مشکلات جسمی و رفتـاری کودک یا داشتن موارد مشابه در اطرافیان واکنش خفیف تری داشتند. اکثر مادران معتقد بودند که آموزش و حمایت توسط پزشک تشخیص دهنده می تواند نقش مهمی در کاهش مشکلات آن ها داشته باشد. اکثر مادران به مشکلات دیگری شامل برچسب خوردن کودک و خانواده، مقصر دانستن مادر در شکل گیری اختلال مقایسه کودک مبتلا با کودکان عادی و تردید در تاثیر برنامه های آموزشی نیز اشاره کردند که منجر به کاهش روابط اجتماعی و مشکلات خانوادگی شده بود و تمامی موارد علائم افسردگی را تجربه کرده بودند. اکثر مادران معتقد بودند آموزش برای والدین، برای عموم جامعه و برای پزشکان و کارکنان سیستم مراقبت های بهداشتی می تواند در کاهش مشکلات آن ها مؤثر باشد. هم چنین پیشنهاد تشکیل گروه های خودیار، حمایت بیمه از خدمات توانبخشی کودکان مبتلا و حمایت های اجتماعی را داشتند. بررسی نیازهای مادران به هنگام تشخیص اختلال، پس از تشخیص و پذیرش و سازگاری خانواده با اختلال نشان داد که آموزش و سرویس های حمایتی نقش مهمی در کاهش مشکلات آن ها دارد.
این پژوهش با بهره گیری از مبانی نظری نظریه دلبستگی، به جهت تعیین و تبیین یکی از عوامل احتمالی مؤثر در شکل دهی تحول دلبستگی طرح شده است. منابع داده های موجود، پرسشنامه هوش هیجانی بارـ آن و فرایند موقعیت ناآشنا هستند. صد تن از مادارن کودکان یک ساله، به منظور تفکیک مادران به دو گروه مادران کودکان ایمن و مادران کودکان ناایمن، همراه با فرزندان شان در فرایند موقعیت ناآشنا شرکت جسته، به پرسشنامه بار- آن پاسخ دادند. نتایج مبین سه نکته اصلی است: 1) هوشبهر هیجانی مادران کودکان ایمن بیش از گروه مادران کودکان ناایمن است. 2) در میان مؤلفه ها، مؤلفه روابط بین فردی تفاوت میانگین بیشتری را نشان داده است 3) در میان خرده مؤلفه ها: همدلی، خودآگاهی هیجانی، آزمون واقعیت، شادکامی و تحمل فشار تفاوت بیشتری را در میان دو گروه مادران به نمایش گذارده است. در این میان تنها تفاوت میانگین های دو گروه در خرده مؤلفه انعطاف پذیری مؤید فرض پژوهش نیست. به این ترتیب توانایی مادر در شناخت نیازهای دلبستگی کودک، مسئولیت پذیری، همدلی و سازگاری او با این نیازها و نیز توانایی او در جهت شناخت هیجان های خویشتن، مهار و جهت دهی مناسب به این هیجان ها و استفاده از توانایی های ذکر شده در جهت تحمل فشارهای وارده از سوی مادر در شکل گیری و تحول نظام دلبستگی کودک مؤثر می باشد.
پژوهش حاضر با هدف بررسی ساختار عاملی سیاهه رفتاری کودک (CBCL) با استفاده از رویکرد تحلیل عاملی تاییدی به اجرا درآمد. در این مطالعه، از بخشی از داده های پژوهش مینایی (1384)، استفاده گردید که شامل 697 دانش آموز پسر و 650 دانش آموز دختر مدارس ابتدایی، راهنمایی و متوسطه شهر تهران است که با استفاده از روش نمونه گیری طبقه ای چندمرحله ای انتخاب شده اند. برای برآورد پارامترها و برازش مدل از تابع کمترین مجذورات وزن دار WLS استفاده گردید. جهت ارزیابی کفایت برازش مدل از شاخص GFI، TLI، CFI، SRMR، RMSEA و AGFI استفاده شد. نتایج نشان داد که مدل 8 عاملی همبسته آخنباخ از برازش خوبی با داده ها برخوردار است. این یافته شاهد دیگری در زمینه روایی سازه درونی CBCL فراهم آورد. علاوه بر این، نتایج نشان داد که سندرم های CBCL همپوشی کامل با همدیگر ندارند. این مطلب حاکی از آن است که سندرم ها واجد روایی تشخیصی هستند.
هدف این تحقیق، بررسی نقش پیشینه تحصیلی و برخی ویژگیهای فردی دانشجویان در پیشرفت تحصیلی آنان در قالب یک مدل علی بود. 397 نفر از دانشجویان دانشگاه پیام نور مرکز تهران، مشتمل بر 307 نفر دانشجوی دوره کارشناسی، 90 نفر دوره کارشناسی ارشد، متشکل از 117 نفر پسر و 280 نفر دختر، به شیوه طبقه ای و تصادفی ساده انتخاب شدند و پرسشهای سه پرسشنامه: 1) راهبردهای انگیزشی برای یادگیری، 2) منبع کنترل راتر، و 3) خودپنداره بک پاسخ دادند. برای متغیر پیشینه تحصیلی از معدل دوره تحصیلی قبل، و برای متغیر پیشرفت تحصیلی، از معدل کل دروسی را که تا ترم پیش از اجرای پرسشنامه ها، کسب کرده بودند، استفاده شد. با استفاده از تحلیل مسیر، اثرات مستقیم و غیرمستقیم متغیرهای پیش بین بر پیشرفت تحصیلی مورد بررسی قرار گرفت. نتایج بدست آمده از تحلیل نشان داد که: پیشینه تحصیلی، اضطراب امتحان، و خود تنظیمی به طور مستقیم بر پیشرفت تحصیلی دانشجو اثر می گذارند و بهترین پیش بینی کننده های پیشرفت تحصیلی هستند، و متغیرهای: پیشینه تحصیلی، خودکارآمدی، خودپنداره، منبع کنترل، ارزشگذاری تکلیف، و استفاده از راهبردهای شناختی به طور غیرمستقیم بر روی پیشرفت تحصیلی دانشجو تاثیر می گذارند.