با ظهور صفویان و رسمیت تشیع اثنی عشری در ایران، اسماعیلیان نزاری با مشکلات و محدودیت هایی مواجه شدند. نزاریان محمدشاهی، به دنبال ناکامی در حفظ موقعیت خود در ایران، انتقال فعالیت ها و حتی مرکز امامت خویش به هند را برگزیدند؛ ولی نزاریان قاسم شاهی، با اتخاذ سیاست تقیه و در پوشش تصوف، به حیات خود ادامه دادند و موفق شدند تا انتهای دوران صفویه، سازمان خویش را بازسازی و سازماندهی نموده، آن را به دوران بعدی منتقل نمایند. مسئله پژوهش حاضر، بررسی اوضاع و احوال سیاسی، فرهنگی، اجتماعی و مذهبی اسماعیلیان نزاری محمدشاهی و قاسم شاهی ایران در دوران صفویه با بهره گیری از روش پژوهش توصیفی تحلیلی و تکیه بر اسناد و مدارک تاریخی است.
فتح ایران توسط عرب های مسلمان یکی از مهمترین رویدادهای تاریخ ایران است که منجر به تحولاتی بزرگ و دگرگونی های شگرف در سرنوشت و آینده این سرزمین گردید. بر همین اساس، چنین رویدادی بارها و بارها از منظرهای گوناگون، مورد مطالعه ی تاریخ پژوهان قرار گرفته است. مقاله ی حاضر نیز از میان انبوه مسائل و حوادثی که در پی این حادثه ی سترگ و اثرگذار برای تاریخ این سرزمین رخ نموده و هریک از اهمیت درخور پژوهشی برخوردارند، عهده دار بررسی اهداف تهاجم عرب های مسلمان به ایران و مشروعیت یا عدم مشروعیت فرضیه دینی این تهاجم بر اساس آموزه های آیین اسلام شده است. هرچند، اکثر تاریخ پژوهان به تأسی از روایت های فتوح مورخان مسلمان معتقدند تهاجم عرب ها به سرزمین ایران با هدفی مقدس و به منظور ترویج و اشاعه ی دین اسلام و نجات مردم تحت ستم حکومت ساسانی صورت گرفته است؛ اما در این جستار تلاش شده تا با رویکردی انتقادی به منابع تاریخی ومقایسه چگونگی تهاجم اعراب به ایران با سیره ی نظامی پیامبر و احکام جهادی در قرآن، نادرستی چنین دیدگاه هایی را از منظر تاریخی نشان دهد.
تبارسازی یکی از سیاست های محوری حکومت ها در طول تاریخ ایران به ویژه در سده های میانه بود که خود در راستای مشروعیت سازی، پیشبرد اهداف سیاسی، فرار از تحقیر، موازنه تباری و رسوخ روحیه باستان گرایی صورت می پذیرفته است. لیکن به رغم تداوم این مقوله در تمام این سده ها و پیگیری مجدانه حکومت ها، همواره تردیدهای جدی نسبت به آن در منابع تاریخی به ثبت رسیده و یا در مرحله اعتبارسنجی، به دیده شک و تردید نگریسته شده است.
نوشتار پیش رو به روش تحلیلی و در پی پاسخ به این سئوال محوری که چه انتقاداتی نسبت به تبار حکومت ها در سده های میانه مطرح بوده، دریافته است که شرایط تاریخ نگاری ایرانی، تضادها و یا شکاف تاریخی، خوداعترافی حاکمان و یا نظریه پردازان حکومتی، کاربردهای سیاسی سیاست تبارسازی و از همه مهم تر طرح مقوله نسب، در مقطع خاصی از عمر حکومت ها و در نهایت تأکید برخی از اندیشمندان سیاسی این دوره بر ارزش «حسب» و نه «نسب» به عنوان معیار فضیلت، بر این فرضیه، مهر تایید می زند که نسب های موجود از حکومت ها در منابع تاریخی، در حقیقت یک تظاهر و جعل تاریخی است؛ با واقعیت های تاریخی منطبق نبوده و صرفاً در راستای پیشبرد منافع سیاسی صورت پذیرفته است.
بلوچستان که در جنوب شرقی ایران واقع شده، تاریخ و فرهنگ مشترکی با ایران داشته است. اما به دلیل شرایط جغرافیایی خشک منطقه بلوچستان در ادوار مختلف تاریخی کمتر مورد توجه قرار گرفته است. در دوره قاجاریه، به ویژه در دوره ناصرالدین شاه، قدرت های اروپایی برای دستیابی به هندوستان مستعمره انگلیس که هم مرز با بلوچستان بود، رقابت گسترده ای را آغاز کرده بودند. نقطه ای از بلوچستان که کنترل آن برای دولت انگلیس اهمیت استراتژیکی و ژئوپلتیکی داشت، منطقه کلات بود. با بی توجهی حکومت ایران به قسمت بلوچستان، انگلیسی ها با سیاست اسعمار ی خود توانستند خان کلات را تحت الحمایه خویش نمایند. از طرفی با ضعف دولت ایران، خان کلات که از نظر سیاسی در حاشیه قرار داشت تمایلات گریز از مرکز خود را تقویت کرد و به دنبال آن دخالت دولت انگلیس در این منطقه، گرایش جدایی طلبی خان کلات را تشدید نمود و از طرف انگلیسی ها مورد حمایت قرار گرفت. در حقیقت انگلیسی ها با راهبردهای مختلف سعی در ایجاد حریم حفاظتی برای هندوستان بودند. یکی از این راه ها بهره گیری از خان های بلوچستان و کلات بود. دیگر اینکه نباید ویژگی های مذهبی و ساختار اجتماعی ایلی و عشیره ای که بر بلوچستان حاکم بود، در جدایی قسمتی از بلوچستان ایران را نادیده گرفت. همچنین وابستگی و جدایی طلبی خان کلات نسبت به دولت ایران و انگلیسی ها را بر اساس منافعی که در این دوره عاید آن می شود ارزیابی کرد. از این منظر تقسیم بلوچستان در این دوره قابل توجیه می باشد.