در میان شاعران معاصر، مهدی حمیدی شیرازی نامی آشنا و آثاری ماندگار به ویژه در عاشقانه سرایی دارد. دو مثنوی «موسی» و «بت شکن بابل» دو سروده ی معروف او هستند که توانایی او را در سرودن اشعار غیرعاشقانه نیز بازمی نمایند. هر دو اثر بر پایه ی سرگذشت دو پیامبر (موسی و ابراهیم) شکل گرفته اند و رویدادهایی از زندگی آنها را بازمی گویند. در این مقاله، دو مثنوی یادشده بازخوانی و با یک دیگر مقایسه می شوند تا ضمن بررسی شیوه ی حمیدی، میزان توفیق او در سرودن این دو اثر ارزیابی شود. یافته های این بررسی نشان می دهد که شیوه ی حمیدی را در آفرینش این دو منظومه می توان بازنویسی خلّاق دانست. او سرگذشت موسی و ابراهیم را در جایگاه اثری کهن در نظر گرفته و روایتی خلّاقانه با محوریت یک رویداد برجسته در زندگی آنها بازنوشته است. با مقایسه ی این دو مثنوی، «بت شکن بابل» اثری خلاق تر و منسجم تر شناخته می شود که رویدادهای زندگی ابراهیم به گونه ای هنری برای پیش برد پیرنگ و تقویت شخصیت پردازی در آن به کارگرفته شده است. واژه های کلیدی: بازنویسی خلاق، بت شکن بابل، موسی، مهدی حمیدی شیرازی
در مطالعه و بررسی غزلیات شمس با ابیاتی مواجه می شویم که موسیقیایی، امّا فاقد معنایی خاص هستند. عبارات این ابیات که در برخی از پژوهش ها، با نگرشی فرمالیستی، زائوم یا فراخرد نامیده شده اند، بحث ها و چالش های فراوانی در میان پژوهشگران برانگیخته اند. دریافت پاسخ این پرسش که منشأ روان شناختی سرایش چنین ابیاتی چیست و ریشه در چه رویدادهایی در زندگی مولانا دارد، یکی از مباحثِ دارای اهمیّت و ضرورت ویژه است. در پژوهش پیش رو با رویکرد تحلیلی توصیفی و با تکیه بر منابع کتابخانه ای و به ویژه با بهره گیری از اندیشه های روان شناختی کارل گوستاو یونگ به بررسی این ابیات خواهیم پرداخت. بدنه اصلی مقاله را بررسی روان شناسانه ابیاتی از مولانا تشکیل می دهد که می تواند مصداقی از زائوم باشد. برآیند این پژوهش، کشف پیوند تنگاتنگی است که در میانه این زائوم ها با نمود کهن الگوی دیونیسوسی وجود دارد و از رویدادهای تراژیک زندگی مولانا سرچشمه می گیرد؛ رویدادهایی که بر شکل گیری اشعار فاقد معنا امّا موسیقیایی غزلیات شمس، تأثیر مستقیم گذاشته است. بر این اساس، ابیات زائوم گونه مولانا، ریشه در ضمیر ناخوداگاه جمعی شاعر دارد و حاصل تجلی کهن الگوی دیونیسوسی وی در پی رویدادی تراژیک، یعنی دوری دفعی از شمس تبریزی است.
عنوان آثار پو چ نما عناصری ازقبیل بازی های زبانی، کلیشه های اغراق آمیز، تکرار، ترکیبات بی ربط و حتی عبارات ابتکاری را به دنبال دارد که از زبان شخصیت هایی بیان می شود که معمولاً در تراژدی کمدی اسیر شرایط جبری و فشارهای ناخوشایند ناخودآگاه اند. آخر بازی و در انتظار گودو دو نمایش نامه پوچ نمای ساموئل بکت است که مسئله محوری آن ها، توانایی ها و ناتوانی های زبانی است. در این دو اثر، زبان هرگز به عنوان ابزاری برای ارتباط مستقیم به کار نمی رود یا همچون پرده ای درنظر گرفته نمی شود که فرد بتواند حرکات تاریک ذهنی شخص را بر آن مشاهده کند؛ بلکه تمامی قابلیت های نحوی، دستوری، و به ویژه قابلیت های بینامتنیِ زبان به کار گرفته می شود تا خواننده بداند که وابستگی ما به زبان تا چه حد است و به چه میزان به مراقبت دربرابر قواعد تحمیلی زبان نیازمندیم. در نمایش نامه اتاق ، هارولد پینتر با به کارگیری اغراق، کلیشه، تکرار، مکث و سکوت در کنار دیالوگ های معمولی، مکتب فکری پوچ نمایی را به خواننده منتقل می کند. ویرخیلیو پینیرا نیز در نمایش نامه هوای سرد با استفاده از المان های پوچ نمایی،درماندگی، افسردگی و سرگشتگی را درنهایت به پوچی ختم می شود، به تصویر درآورده است. درنهایت صادق هدایت در رمان بوف کور ، مانند دیگر نویسندگان نام برده، پوچ نمایی را ارائه کرده است. تحقیق حاضر از آن جهت که به تحلیل آثار پوچ نما از نگاه روایت شناختی می پردازد، حائز اهمیت است. بسیاری از پژوهش های انجام شده در این زمینه بُعد روایت شناختی و زبان شناختی را در تحلیل این گونه آثار لحاظ نکرده و بیشتر به جنبه های دیگر ازجمله فلسفی پرداخته اند. نگارندگان در این پژوهش توصیفی تحلیلی، ساختار روایت شناختی این پنج اثر پوچ نما را بررسی و تحلیل کرده اند تا عملگرهای روایت شناختی را در این آثار شناسایی کنند. ضرورت تحقیق نیز ارائه عملگرهای روایی برای شناسایی آثار پوچ نماست. نویسندگان با مقایسه و بررسی عملگر های گِرِمس (1966)، کنشگرهای روایت شناختی را برای شناخت آثار پوچ نما ارائه داده اند. گِرِمس شش عملگر در روایت شناسی آثار ساخت گرا پیشنهاد داده و نگارندگان با تحلیل مقایسه ای عملگرهای وی در الگوی پیشنهادی اش، الگویی درباره شناختن عملگرهای پوچ نمایی ارائه کرده و به این نتیجه رسیده اند که فاعل که یکی از عملگرهای پیشنهادی گِرِمس است، همواره دارد رنج می کشد؛ از این رو مفهوم فاعل گِرِمس با مفهوم فاعل اثر پوچ نما منطبق نیست. هدف در آثار پوچ نما محقق نمی شود و شخصیت ها با ناکامی مواجه اند. از یاریگر به مفهومی که گِرِمس بیان کرده، اثری نیست و شخصیت ها به ناچار از تکرار جهت گذران وقت کمک می گیرند و اَبَریاریگری که با قدرت مافوق طبیعی به یاری شخصیت ها بشتابد، هرگز در آثار پوچ نما ظاهر نمی شود. در این آثار، شخصیت ها از هیچ چیزی نفع نمی برند؛ بلکه همواره درد مشترک دارند و آن، تنهایی و انزواست. المان های تکرار، قدرت، درد مشترک و ناکامی، مکمل دیگر عملگرهای پیشنهادی در آثار پوچ نماست.
قصه یکی از گونه های فرهنگ عامیانه است که از ظرفیت بالایی برای نقد تلویحی قدرت و به اشتراک گذاشتن درونمایه های سیاسی برخوردار است. از همین رو پژوهش در قصه های عامیانه می تواند بخش های مهمی از کنش سیاسی فرودستان را که در دوره پیشامدرن با پنهان کاری و استتار فراوان صورت می گرفت نمایان کند. یافتن پاسخ این پرسش ها که رفتار سیاسی عامه چگونه در این قصه ها بازتاب یافته و در برابر ارباب قدرت به چه صورت استتار شده، دارای اهمیت ویژه ای است. فرض ما این است که توده ها در چند سطح به سلطه واکنش نشان می دادند.آنها در سطح اول قدرت، مشروعیت و منزلت اصحاب سلطه را تایید می کردند اما در سطح دوم و در روایت نهانی خود، ابعاد گوناگون روایت رسمی نخبگان حاکم را نفی می کردند. آنها همچنین سعی می کردند گفتگویی را با سلطه برقرار کرده و به تهدید یا سرزنش پوشیده ارباب قدرت بپردازند یا در برابر آن دادخواهی کنند.این پژوهش بر اساس نظریه روایت های نهانی از جیمز سی. اسکات( James C. Scott) انجام شده است. تشریح مقاومت خاموش و پنهان توده ها در برابر سلطه بدون کنش های خشونت بار مضمون اصلی نظریه اسکات است.
تضمین و اقتباس در گستره مطالعات سبک شناسی، از جمله راه های هنری کردن متن است که شناسایی کارکردهای راستین آن ها، اهداف دیگری را نیز در ساختار و محتوای متن آشکار می نماید. جامع التّواریخ نیز از جمله متن های تاریخی است ک تضمین و اقتباس در آن بسامد چشمگیری دارد. در این پژوهش که به روش توصیفی تحلیلی و استفاده از مطالعات کتابخانه ای و اسنادی انجام پذیرفته است، کوشیده ایم تا علاوه بر بحث درباره اهداف هنری تضمین و اقتباس در متن جامع التّواریخ، به تحلیل و ارزیابی اهداف دیگر آنها نیز بپردازیم. دستاوردهای این مقاله بر آن است که برخورد متن های تاریخی با مقوله اقتباس می تواند در بردارنده این اهداف باشد: کارکرد نقل به مضمون، تکرار عین مطلب، تأثیر ماده تاریخ در نوع نثر، استفاده از رخدادهای تاریخی برای حالت داستان وارگی بخشیدن به متن. بررسی این اهداف نشان می دهد که جامع التّواریخ در برابر مقوله اقتباس متنی خنثی است و در برخورد با مقوله تضمین، بنا به سنّت رایج، از پویایی شایسته پذیرشی برخوردار است.
یکی از آثار مهم و اثرگذار بر کلام سعدی در <em>گلستان</em> و <em>بوستان،</em> <em>مقامات حریری</em> است. این کتاب را که سرشار از انواع ظرافت کلام عرب است، به حق می توان نمونه عالی فصاحت در ادب عرب شمرد. سعدی که سال ها در بغداد زندگی کرده است، با این کتاب انس تمام یافته است و اشاراتی که به ویژه در بوستان دارد به طور تام بر این علاقه و انس دلالت می کند. از مطالعه آثار سعدی و <em>مقامات حریری</em> و مقایسه آنها این نتیجه حاصل می شود که سعدی در بیان مطالبی به طور مستقیم از <em>مقامات حریری</em> اثر گرفته است. این تأثیرات شامل دو جنبه لفظی و مضمونی و محتوایی است. در این مقاله اثرپذیری کلام سعدی در <em>بوستان</em> و <em>گلستان </em>از <em>مقامات</em> حریری نشان داده شده است.
رستم دریچه ای را می ماند که همواره رو به آرمان هایِ نوپدیدِ مردمِ این سامان گشوده می شود و رستاخیزهایِ مکرّرِ جنابش در اقالیمِ فرهنگ نشان می دهد که هنوز چهره ای اساطیری این توان را دارد که پاسخ گوی نیازهای تاریخی ایرانیان باشد. اگر بر این قول متفق باشیم که «اسطوره» و «تاریخ» می توانند زایاننده «حماسه» باشند، با نظربستن به شاهنامه ، سؤالی که ذهن همگان را به خود مشغول خواهد داشت، این خواهد بود که برجسته ترین پهلوانِ حماسه ملّی (که خود وزنه ای گران برای دومین پاره از سه گانه بلندآوازه شاهنامه است)، از کدامین زِهدانِ تاریخی یا اساطیری (یا حتی حماسی) برون جسته و بازنمایاننده کدامین ایزد یا شخصیت ایرانی/اَنیرانی است. نگارندگان برای پاسخ به این مسئله، با تدقیق در منابعِ موجود، خویشکاری هایِ رستم و همتایانش را در «اسطوره»، «تاریخ» و «حماسه »هایِ ایران و ملل همجوار از نظر گذرانیده و متناسب با زمان و امکانات خود بدین پرسش پاسخی درخور داده اند. یافته های پژوهش حاضر که با تکیه بر منابع کتابخانه ای و به صورتِ تطبیقی تحلیلی فراهم آمده است، نشان می دهد که رستمِ شاهنامه -کیفیتاً و کمیتاً- میراث دارِ «ایندره هندی» (از لحاظ اسطوره ای)، «سورنایِ حرّان» (از لحاظ تاریخی) و «بهیشمه هندی» (از لحاظ حماسی) است.
طنز ازلحاظ محتوا یکی از انواع ادبی است که طنزپرداز در آن، دلایل و نمادهای عقب ماندگی، عیب ها و آسیب های ناراحت کننده اجتماع را به منظور بهبود با طعم خنده و روش پررنگ و مبالغه آمیز و همچنین با نگاهی به اوضاع عادی زندگی مطرح می کند. در شکل گیری هر نوشته طنزآمیزی چهار ویژگی عمده «خنده» ، «مبالغه» «نقد اجتماعی» و «بهینه سازی» نقش آفرین است. گرچه نگاه طنزآمیز برای عیان کردن ناهنجاری ها و مشکلات سیاسی و اجتماعی همواره در تاریخ و ادبیات ایران وجود داشته است، نمی توان به لحاظ بسامد و تشخص سبکی آن را با طنز روزگار مشروطه مقایسه کرد. فضای نسبتاً آزادی که به مدتی کوتاه برای نویسندگان و شاعران ایجاد شد، در کنار رسانه نوپدید روزنامه، جذابیت کافی برای قلم فرسایی طنزپردازان را فراهم آورد. در اصفهان، روزنامه ناقور به تقلید از ملانصرالدین و صوراسرافیل، شروع به انتشار کرد. در ستون «زشت و زیبا» که به احتمال قریب به یقین به پیروی از «چرند و پرند» دهخدا نوشته می شد، مطالب طنز جالبی درج می شد که موضوع این نوشتار است. پژوهش حاضر به روش اسنادی و تحلیل محتوایی به این نتیجه می رسد که بازی های زبانی و تفسیر آنها، استفاده از تمثیل، ضرب المثل و حکایت برای انتقاد از اوضاع سیاسی کشور با نگاهی طنزآمیز، از مهم ترین ابزارهای طنزآفرینی در این روزنامه محسوب می شود؛ چون این روزنامه جزو روزنامه های محلی منتشرشده در اصفهان بوده، سعی کرده است از لهجه و اصطلاحات اصفهان و گاه اقلیت ارامنه به فراخور در طنز خود بهره ببرد. طنز سیاسی بیشترین کاربرد را در میان دیگر موضوع ها دارد و مهم ترین نقد بومی روزنامه ناقور، انتقاد از انجمن ولایتی اصفهان است. ستون زشت و زیبا به مسائل مذهبی به سبب حساسیت مردمی به خصوص در اصفهان کمتر پرداخته است.
نقد و تحلیل آثار برجسته ادبیّات داستانی ایران و شناخت دقیق این حوزه از ادبیّات، افق های جدیدی را برای محقّقان و نویسندگان می گشاید و اهمّیّت به سزایی در ارتقاء و اعتلای ادبیّات فارسی دارد. یکی از مهم ترین راه های شناخت در این بخش از ادبیّات، بررسی داستان های ادبیّات فارسی از جهت کاربرد مکاتب بزرگ ادبی جهان در نگارش آن هاست. در بین نویسندگان حوزه ادبیّات داستانی، محمّد حجازی چهره ای برجسته محسوب می شود و نوآوری های وی در خلق آثار ادبی موجب شده تا جایگاه بزرگی را در خلق مکتب ادبی به وی اختصاص دهند. پژوهش حاضر به شیوه توصیفی- تحلیلی به بررسی و تحلیل رویکرد مکتب های ادبی در مجموعه داستان سرشک حجازی پرداخته است. اگرچه نقد ادبی را نمی توان یکی از شاخه های علوم انسانی محسوب کرد، امّا از جنبه های مختلف می توان نشان داد که در نقد ادبی به طور عام و در نقد تحلیل داستان و رمان به طور خاص، روش علمی تا حدود زیادی به کار گرفته می شود.
یکی از ویژگی های مهم شعری شاعران سبک خراسانی کاربرد واژگان و اصطلاحات علمی و بهره بردن از آن ها برای مضمون سازی است. شاعران سبک خراسانی آغازگر استفاده از علوم مختلف مانند نجوم، پزشکی، گیاه شناسی، جانورشناسی و کانی شناسی بوده اند. در این مقاله که به روش کتابخانه ای صورت گرفته است، واژگان، اصطلاحات، تشبیه ها، استعاره ها و مضامین ساخته شده با برخی احجار کریمه مانند الماس، پیروزه، درّ، زمزد، عقیق و یاقوت بررسی شده است و مسائل ادبی مطرح شده درباره ی این احجار کریمه در دیوان های رودکی، فردوسی، فرخی، عنصری، منوچهری، فخرالدین اسعد گرگانی، اسدی و ناصرخسرو تحلیل شده و با کتاب های علمی کانی شناسی از جمله: جواهرنامه ی نظامی (کهن ترین جواهرنامه به فارسی نوشته شده در سال 592 ه. ق.)، جامع العلوم ستینی (کهن ترین دانش نامه ای که در آن علم الجواهر به صورت علمی مستقل یاد شده است)، عرایس الجواهر و النفایس الاطایبتألیف ابولقاسم عبدالله کاشانی و تنسوخ نامه ایلخانی و آثار دیگر تطبیق داده شده است. نتیجه ی حاصل از این پژوهش این است که شاعران سبک خراسانی تنها به رنگ و شکل ظاهری این کانی ها توجه داشته اند؛ اما از خواص طبی و شیمیایی آن ها صحبتی به میان نیاورده اند.
کهن الگوها وجوه مشترک از ادراک هستند که در جاهای مختلف، به صورت های همسان نمود می یابند. در میان کهن الگوها، چند کهن الگو، به صورت کلیدی، در روان شناسی تحلیلی کاربرد دارد: خود، آنیما و آنیموس، نقاب و سایه. منظومه کوراوغلی، به خاطر بن مایه های حماسی، از نظر اسطوره ای بسیار غنی است. از آنجا که اسطوره ها الهام بخش تحقّق امکان کمال و تجلّی کامل قدرت هستند، توجه به کهن الگوهای مطرح در این منظومه، مدّ نظر قرار گرفت. این مقاله با بررسی نمادهای کهن الگوهای سایه و نقاب، به فردیت رسیدن قهرمان را مورد توجه قرار می دهد. سایه همواره تکانه هایی را در انسان فرامی خواند که از بخش حیوانی فرد برخاسته اند که این سایه در مسیر فردانیت، بارها و بارها و گاهی برای مقبول شدن، با نقاب موجّه حضور می یابد و قهرمان با جذب یا از بین بردن آن، تولّد دوباره را تجربه می کند؛ البته کهن الگوی نقاب فقط خاص سایه نیست؛ زیرا گاهی خود قهرمان یا نیروهای یاری گر نیز از نقاب استفاده می کنند که در این مقاله بدان پرداخته می شود.
جملات ندایی یکی از انواع ساختارهای دستوری هستند که کارکردهای بلاغی گوناگونی دارند. با توجه به گفتمان مسلّط بر بافت متنی «اسرارالتّوحید» و «مقامات ژنده پیل» که گفتمانی تعلیمی - صوفیانه دارند، می توان به مقاصد بلاغی ندا در این متون دست یافت. نویسندگان در این آثار برای القای اندیشه خود به مخاطبان از امکانات مختلف بلاغی بهره گرفته اند. این پژوهش با تکیه بر دستور نقشگرا و نظریه نظم کلام به مطالعه ارتباط معنای ثانوی جملات پس از حروف ندا و شیوه به کارگیری فرآیندهای زبانی در اسرارالتوحید و مقایسه آن با مقامات ژنده پیل پرداخته تا از این طریق مشخص شود که هر یک از این نویسندگان از چه سازوکاری برای تعلیم مخاطب خود در قالب جملات ندایی بهره گرفته اند. مبنای تحلیل این پژوهش فرانقش اندیشگانی است. یافته ها نشان می دهد که گاهی رابطه معناداری میان معنای ثانوی کلام در جملات پس از حروف ندا و شیوه به کارگیری فرآیندهای زبانی در هر دو کتاب یادشده وجود دارد و گاه نیز جریان متفاوتی شکل گرفته که بیش از هر چیز تحت تأثیر موضوع کلام، سطح آگاهی مخاطب و رابطه میان گوینده و مخاطب قرار دارد. فرآیندهای مادی در هر دو اثر، ابزار اصلی انتقال اندیشه تعلیمی در قالب جملات ندا به شمار می روند.