تقلید و تعیین حدود و ثغور آن و تفاوت آن با اقتباس و اخذ و مضامین مشترک، از مسایل مهم در نقد ادبی است. مقاله حاضر در پی آن است که حدود تقلید را مشخص نماید و عوامل و پیامدهای آن را که در ادبیات ما نیز کمتر بدان توجه شده، بررسی کند تا هنر خلاق از هنر غیر خلاق باز شناخته شود. بدین منظور در این نوشته ابتدا مقدمه گونه ای درباره تقلید در نقد یونان باستان و مفاهیم معادل آن در ترجمه های اسلامی یعنی محاکات و تخییل آمده، سپس رابطه تقلید با خلاقیت هنری و حدود آن در نقد مدرن و به ویژه نقد فرمالیستی بررسی شده و پس از آن دو بخش به مسئله رابطه تقلید و تصویر و رابطه متقابل تقلید و زبان و در نهایت رابطه انحطاط فکری جامعه با عدم خلاقیت هنری و انحطاط زبانی و در نتیجه گسترش آثار تقلیدی اختصاص یافته و در بخش پایانی زمینه های تقلید در ادبیات فارسی و عوامل مؤثر در پیدایش آثار تقلیدی از دوران پس از اسلام تا سبک بازگشت و مشروطیت بررسی شده است.
شیخ شهاب الدّین یحیی سهروردی، فیلسوف ِعارف، با حکمتی آمیخته از معرفت نظری و سلوک عملی است. در دستگاه فکری او، عناصری از تفکر ایران باستان، یونان قدیم و فرهنگ اسلامی، قابل رهگیری است. هدف اصلی او، احیای تفکّر اشراقی، از طریق بهره گیری از امتیازات سه فرهنگ فوق بود. سهروردی در دو آبشخور فکری- مکتب خسروانی و اندیشه های اسلامی- با شیخ فریدالدّین عطّار نیشابوری در یک مسیر قرار می گیرد. ابزار شناخت و ماهیت خداوند برای هر دو اندیشمند، مسأله ای حیاتی است و در نظریه آنان، سایر معرفت ها تحت الشعاع معرفت بنیادین مذکور قرار می گیرد. کلید فهم حکمت اشراق سهروردی، منوط به خودشناسی و معرفت نفس است و معرفت نفس نیز در گرو معرفت حق تعالی و جهان هستی است. بر این اساس، نظام هستی شناسی خود را منوط بر شناخت «نورها» می داند. در مقام فکری او، خداوند، نور حقیقی و مطلق است. نور نزد عطّار نیز روح زندگی و چشمه ی فیاض حیات و جنبش است. امری که بی او قوامی نیست؛ و هیچ بخشی از عالم هستی، خالی از نشانه ی آن نیست. هر دو متفکر، مانند سایر اندیشمندان شرقی، ابزارهای حسی و عقلی را برای شناخت حق، ناکافی می دانند و راه وصول به معرفت حق را از طریق کشف و شهود، اصیل ترین شیوه می دانند. در این مقاله، دیدگاه سهروردی و عطار به صورت سنجشی مورد بررسی قرار گرفته است.
ایرانیان، سهم بزرگی در پیشرفت علوم به ویژه دانش های عقلی، پزشکی، داروسازی و پیراپزشکی در دوران پیش از اسلام و بعد از داشته اند. وجود دانشگاه های علوم پزشکی جندی شاپور اهواز و «ریو اردشیر» (بوشهر فعلی) در آن زمان، حکایت از آن دارد که در زمان ساسانیان، ایرانیان، عنایت خاصی به تدوین علوم عقلی داشته اند.
آثار پزشکی ایرانی، یکی از منابع مهم پزشکی در جهان اسلام به شمار می رفته و علل اصلی تأثیر ایرانیان در نقل و تدوین و نشر علوم عقلی در تمدن اسلامی را می توان به شرح زیر خلاصه کرد:
1 تسلّط ایرانیان در علم و ادب و قدرت یابی آنان در دستگاه خلفای عبّاسی.
2 مبارزات مذهبی ایرانیان و علل نگرانی خلفا در نقل فلسفه و علوم عقلی.
3 آشنایی ایرانیان به دانش های مختلف بشری از جمله طب و ریاضیات و فنون ترجمه.
تالپوریان بین سال های 1700 تا 1782 م. در سند حکمرانی کردند و زبان دربار آنان، فارسی بود. یکی از شاعران آن خاندان غلام محمدخان لغاری بود که خانواده اش علاقه ای خاص به شعر و فرهنگ و زبان فارسی داشت. وی فرزند علی محمد خان (1250-1162 هجری) بود و فارسی و عربی را نزد پدر خود آموخت. غلام محمدخان ابتدا به عنوان مشاور، فرماندهی با آوازه بود. وی در سال 1279 هجری درگذشت. غلام در سرودن شعر فارسی تسلط کامل داشت و در شعر بیشتر از شیوه و غزل های حافظ شیرازی پیروی می کرد. نگارنده در این نوشته کوشیده است تا غزل هایی که غلام محمد، آشکارا به اقتفای حافظ سروده است، بیان کند.
یکون البحث فی هذا المقال حول مدینه القدس ومکانتها المقدسه التی حظیت بها علی امتداد عصور تاریخیه، ومکانتها الجغرافیه والتاریخیه التی اکتسبتها علی امتداد العصور والأحقاب، وخاصه یعرض الدیموغرافیه التاریخیه لمدینه القدس وجوارها فی القرن السادس عشر، لأن بدایه القرن السادس عشر هی الخطه التاریخیه التی تتوسط ثمانیه قرون بالضبط، تشکل طوالعها احتلال الصلیبیین لبیت القدس عام 1099م/492ق وانهیار الحجم الدیموغرافی للقدس إثر مصرع قرابه 70 ألف نسمه من سکان القدس مسلمین، ونصاری؛ والرسم البیانی یوضح حجم الدیموغرافیه التاریخیه لمدینه القدس بعد عشره قرون، والهجمه الصلیبیه الأولی فی احتلال الفرنجه للقدس عند نهایه القرن الحادی عشر، والنقصان الکبیر فی عدد سکانها، وتسجیل الحاج بورشا فی توصیفاته للأرض المقدسه الطوائف والأدیان والمذاهب والعناصر السکانیه التی کانت القدس ملتقاها علی مرّ التواریخ العصور الوسطی.
غسان کنفانی کاتب، وناقد، وروائی، وشاعر، وشهید، قد خرج بروایاته العدیده عن دائره الواقع الاجتماعی المحلی (هموم ناتجه عن نکبه فلسطین سنه 1948) إلی القضایا الإنسانیه العامه التی تتعلق بالوجود وبالإنسان. ما تبقی لکم، هی روایه تعتبر من بواکیر التجارب الحداثیه فی منبر الروایه العربیه، لا یستطیع القارئ العادی أن یفهمها، وحتی القارئ المختص یحتاج إلی الرویه حتی یستکشف مضامینها. قد استطاع الکاتب أن یصور قضایا مجتمعه من خلال رسم أحداثه. بعد قراءه هذه الروایه الاجتماعیه تتضح أن غسان کنفانی، کان یشاهد مشکلات المجتمع الفلسطینی، وقد تأثر بمشاهداته الدقیقه وکأنه ناطق باسم الطبقه الشعبیه، والطبقه المتوسطه التی کانت تعانی من مظاهر الظلم، والفساد، والفقر، والحرمان. والکاتب قد تحدث عن الواقع علی لسان الشخصیات الفلسطینیه. کانت هذه الروایه انعکاساً للمضمون الروحی لشعب معین فی مرحله معینه. یحاول غسان فی هذه الروایه الوصول إلی التعبیر المناسب عن أفکاره التحرریه وغایتها فکره العوده.
در داستان شفقت برانگیز و در عین حال نغز سیاوش در شاهنامه، فقط روساخت داستان ارائه شده، اما بقایایى از اصل اسطوره بارورانه او همچنان در شاهنامه نمایان است. سیاوش درواقع خداى نباتى و بارورى ایران بوده که درپى جابه جایى و شکست اسطوره، در هیئت یک شاهزاده به حماسه ملى راه یافته است. در این جستار، ضمن بررسى تحلیلى تطبیقى سیاوش، اوزیریس و آتیس این نتیجه حاصل شد که خدایان مذکور خویشکارى هاى مشترکى داشته و در بسیارى از جهات هم گونند؛ به این ترتیب که هر سه خدا با طبیعت و سرسبزى آن رابطه اى مستقیم دارند، هرسه خدا الهه اى را (سودابه،ایزیس، سیبل) در کنار خود دارند که زمینه ساز مرگ و رستاخیز آنها (زمستان و بهار) مى شود و هر سال براى بارورى و سرسبزى بیشتر طبیعت، آیین مرگ و رستاخیز هر سه خدا در موسم سال نو برگزار مى شد.
مقاله حاضر، پژوهشی است در گزاره های اندیشمندانه دو نویسنده مشهور از شرق و غرب است که در بسیاری جهات شبیه هم بوده و گاهی در نقطه مقابل هم ایستاده اند: یکی میلان کوندرا نویسنده و متفکر مشهور اهل جمهوری چک و دیگری، محمود دولت آبادی از نویسندگان مطرح معاصر ایران که با توجه به ترجمه اکثر کتاب هایش به زبان های دیگر، شهرت جهانی دارد. شباهت و همسانی افکار فلسفی شخصیت های اصلی دو کتاب با عناوین سلوک (از دولت آبادی) و مهمانی خداحافظی (از کوندرا) بحث اصلی این تحقیق است که با شاهد مثال هایی عینی تطبیق داده شده اند.
یکی از مهم ترین جلوه های عرفان در میان ادیان و مکاتب مختلف معرفتی، «حقیقت جویی» عارفانه سالکاان طریقت و ناتوانی انسان جست وجوگر از درک ذات آفریدگار دو عالم است؛ موضوعی که از دیرباز در تاریخ عرفان و فلسفه، به ویژه در مقوله ی معرفت سنجی (اپیستومولوژی) و هستی شناسی (اُنتولوژی) جایگاهی مهم و بحث انگیز داشته و ذهن و زبان بسیاری از اهل تحقیق و معرفت را به خود مشغول داشته است. بر همین اساس، برآنیم این موضوع (حقیقت جویی عارفانه) را با نگاهی تطبیقی به عرفان اسلامی و بودایی، باتوجه به برخی سروده های عرفانی سهراب سپهری، بحث و بررسی کنیم
در این مقاله سعی شده است، به صورت موجز، مقایسه هایی بین دو داستان ایرانی و اروپایی انجام گیرد. در هر دوی این داستان ها، عشق ناگزیر و چاره ناپذیری در کار است که همه ارزش ها را باژگونه می کند؛ درد عشق موذیانه می شود و عاشقان آن را نهانی ناگزیر تحمل می کنند. با وجود تشابه هایی که میان داستان های عاشقانه جهان وجود دارد، هنوز نکات مشترک بسیاری از داستان ها شناخته نشده است. امید است که در این مقاله، فاصله های مکانی بین این دو نویسنده ازمیان برداشته و زیبایی های هر دو داستان که در لفافه نظم و نثر پنهان است، آشکار شود.
از آنجا که ایران و فلسطین، در طول تاریخ خود، همواره با حوادث فراوانی، دست به گریبان بوده اند، لذا ادبیات پایداری در این دو سرزمین، به شکلی بسیار برجسته رواج یافته است. بیان شاعرانه حس وطن دوستی، مبارزه علیه استبداد و استعمار، و فداکاری در راه وطن، از ویژگی های بارز این گونه ی ادبی بوده که در شعر پایداری این دو سرزمین، بازتابی گسترده داشته است. در جای جای دیوان اشعار، شاعر آزادی خواه ایرانی، ملک الشعرای بهار، و شاعر ملی گرای فلسطینی، ابراهیم طوقان، احساس عشق به وطن و جان بازی در راه آزادی آن، به خوبی متجلی است، و به دلیل اینکه درون مایه ی اصلی شعر میهنی این دو، تحریک حس وطن دوستی و تکیه بر ملی گرایی، به منظور خلق روحیه ی پایداری در میان مردم است، لذا شعر اجتماعی و سیاسی این دو، وجوه اشتراک فراوانی با هم یافته است.