تلمیح با تداعی رویدادهای آشنا، متن را از نظر صورت و معنا، استحکام و عمق می بخشد و ذهن خواننده را از لذت ادبی سرشار می سازد. شاعران از این صنعت ادبی، چونان ابزار شعری و بیانی در مقاصد گوناگون بهره می برند. محمد سلمانی، غزلسرای معاصر، (متولد 1334) در دو دفتر شعری که تا کنون با نامهای «غزل زمان» و «دربه در درپی نیافتنت» به چاپ رسانده، گرایش ویژه ای به تلمیح داشته است. این مقاله به تلمیحات شاهنامه ایِ موجود در شعر او نظر داشته و 22 نمونه یافت شده در دو کتاب نامبرده را به شیوه بلاغی و بویژه بیانی، تحلیل کرده است. هدف اصلی مقاله، نشان دادن پاره ای از توانمندیهای شاعر در بهره گیری از تلمیح از منظر زیبایی شناسی بوده و در ضمنِ آن، دخل و تصرفها، نوآوری ها، تسامحات و اشتباهات احتمالی شاعر نیز در این نمونه ها مورد بررسی قرار گرفته است. در این واکاوی مشخص شد که سلمانی در کاربرد تلمیحات اسطوره ای شاهنامه، حتی المقدور، از خام سرایی پرهیز کرده و ملزومات دیگری از جمله ایهام را نیز رعایت کرده و این امر در زیبایی شناسی شعر او از منظر تداعی تأثیرگذار بوده است. همچنین مشخص شد که سلمانی از میان شخصیتهای اسطوره ای، توجه ویژه ای به شخصیت سیاوش داشته است. در چند مورد اندک نیز در رعایت تناسبها و اعلام تلمیحی، تسامحات و اشتباهاتی دیده شد. درخور ذکر است که با این رویکرد، پژوهشی درباره شعر سلمانی انجام نگرفته است.
فیلیپ هامون، نظریه پرداز و نشانه شناس معاصر فرانسوی، از جمله صاحب نظرانی است که از زاویه دید جدیدی به عنصر شخصیّت نگریسته است. نظریه او به دلیل دربرگرفتن آراء نظریه پردازان پیشین، می تواند به شناخت چیستی، مفاهیم و دلالت هایی که در پس شخصیّت ها نهفته است بپردازد. این نظریه یکی از نظریه های جامع و دقیق پیرامون عنصر شخصیّت است. با عنایت به اینکه شخصیّت ها در رمان های «رجال فی الشّمس» اثر غسّان کنفانی و «خشم و هیاهو» اثر ویلیام فاکنر نقش بسیار برجسته ای ایفا می کنند، پژوهش حاضر با رویکردی توصیفی- تحلیلی عنصر شخصیّت را در دو رمان مذکور براساس نظریه فیلیپ هامون از حیث؛ انواع شخصیّت، سطوح توصیف شخصیّت، مدلول شخصیّت و دال شخصیّت، مورد بررسی قرار داده است. نتایج نشان می دهد که کنفانی و فاکنر ضمن استفاده از شخصیّت های تاریخی، اجتماعی، اسطوره ای و مجازی به تمام شخصیّت ها فرصت نقش آفرینی داده اند. علی رغم اینکه روایت در بخش های زیادی از دو رمان بر اساس تکنیک جریان سیّال ذهن است، ولی حضور دو نویسنده در مواردی چون بیان جزئیات، بیان افکار شخصیّت ها، توصیف صحنه ها و... مشهود است. از سوی دیگر، پرسش های مطرح شده در رمان توسط راوی، بیانگر در نظر گرفتن جایگاهی برای خواننده است. این دو نویسنده توانسته اند اسامی، اوصاف و القاب شخصیّت ها را با کارکرد داستانی خود هماهنگ و هم سو سازند و با توصیف ابعاد گوناگون شخصیّت ها خواننده را در مقابل تصویری تمام نما از آنان قرار دهند.
The present article aims to analyze the notion of metatheatricality in Peter Shaffer’s Equus and to investigate the functions of such metatheatrical notions as self-reflexivity and fictionality in the overall structure and theme of the play. The central questions of this survey include: In what ways are typical metatheatrical techniques employed in Peter Shaffer’s Equus, and what are the structural and thematic functions of these elements? The present dramaturgical study first reviews the basic tenets of the concept of metatheatre as a postmodern genre in the theatre and then contextualizes them in the structural fabric of the play, focusing on two important metatheatrical elements, namely, play within a play and breaking the fourth wall. The present research shows that there are inner plays in the narrative structure of Equus, which are aligned with the characteristic features of metatheatricality as delineated by Richard Hornby in Drama, Metadrama, and Perception (1986). These plays within a play, which belong to the so-called “the inset type,” construct two sharply distinguishable structural layers. As metatheatrical plays within a play, they self-reflexively call attention to the fictional nature of the play as well as to the possibilities of narrative diversity. Equus breaks the fourth wall of the realistic drama when its lead character directly addresses the spectators, thereby getting them physically and mentally involved in the action. The spectators, as a result, step into the fictional world of the play and start to interact with the characters as the characters start to interact with them. Judgment and interpretation become reciprocal as both the audience and the performers take part in the process of narration and meaning-creation.
کاربرد «تمثیل» و «نماد» برای درک بهتر مفاهیم به ویژه مفاهیم انتزاعی و عقلانی، یکی از روش هایی است که در ادبیات کودکان و نوجوانان بسیار اهمیت دارد و می توان از دیدگاه های متعددی به بررسی آن پرداخت؛ یکی از این روش ها، نشانه شناسی ساختار یا معنای نمادهاست که می تواند راهگشای مسائل جدیدی در ادبیات باشد؛ به همین منظور، در این مقاله با به کارگیری روش تحقیق آمیخته کمی- کیفی و الگوی معنایی آگدن و ریچاردز (1923) به نشانه شناسی معنای نمادهای ادبیات منظوم کودک و نوجوان در دهه هشتاد پرداخته شده است. نشانه شناسی نمادهای این دوره نشان می دهد، اندیشه ای که سبب تغییر نشانه ها در داستان های این دهه شده است، بیشتر اندیشه های دینی و اخلاقی هستند علاوه براین، بررسی داده ها بر اساس الگوی فوق نشان می دهد که اندیشه به تنهایی نمی تواند به عنوان اصلی ترین عامل تغییر نشانه های مصداق های نمادین مطرح شود بلکه باید مؤلفه های دیگری چون ویژگی های چندگانه یک مصداق و تحول معنایی آن را در طول زمان در آثار مسائل مختلف فرهنگی و اجتماعی، در نظر گرفت.
در جهان بینی شاعران عرفان گرا و اخلاق مدار، تصویر یکی از کارآمدترین راهبردها برای بیان مفاهیم متعالی عرفانی و اخلاقی محسوب می شود.مولانا، یکی از سرشناس ترین چهره های تصویرپرداز در قلمرو ادب عرفانی در خلال بیان داستان ها و تعالیم عرفانی و پندآموز خود در مثنوی معنوی، با عملکرد هوشمندانه و هنری به کارگیری تصویر، به ملموس کردن مفاهیم برای مخاطبان خود پرداخته است. در میان اغلب سروده های او و به طور خاص در مثنوی معنوی طبیعت و پدیده های آن جایگاه ویژه ای دارند. یکی از جانورانی که مولوی در مثنوی به صورت ویژه از آن نام برده و به تصویرسازی و مضمون آفرینی پرداخته، زنبورعسل و وابسته های آن (شهد، عسل، موم و نیش) می باشد. مولوی با آگاهی از اهمیت این حشره در قرآن کریم و با تأکید بر برخی از مهم ترین جنبه های زندگی آن، به برقراری پیوند میان این جانور و برخی از ابعاد زندگی انسان ها پرداخته و از این حشره در ساخت تصویرهای حقیقی و مجازی مثنوی برای بیان مفاهیم عرفانی و اخلاقی بهره گرفته است. در این پژوهش کوشیده شده تا ضمن اشاره به تصویر ساخت های مولوی از زنبور در مثنوی، از طریق تحلیل صور خیال زنبور و بررسی آن ها در مثنوی به تحلیل معانی و مفاهیم عمیق عرفانی و اخلاقی نهفته در ورای این تصاویر پرداخته و از طریق بررسی و بسط این تصاویر به شناخت و آگاهی نسبت به این جانور و تصویرهای آن در مثنوی دست یابند.
فراروایت ها نظام های عقیدتی و فلسفی فراگیرند که به فعالیت ها، نهادها و ساختار اجتماعی، ارزش ها و اشکال فرهنگی مشروعیت می بخشند. این روایت ها که دارای خاستگاه زیستی، مذهبی، اجتماعی و رفتارهای خردگرا و دانش محور بودند، در عصر مدرنیته تصویری امیدبخش از آینده بشر ترسیم می کردند. اما در دنیای پست مدرن، نتوانسته اند زندگی انسان ها را سازماندهی کنند و اعتبار خود را از دست داده اند. بر این مبنا، پست مدرن را شکاکیت در فراروایت ها توصیف می کنند. منیرو روانی پور رمان های خود را در فضای پست مدرنیستی نوشته است که با مطالعه و تحلیل آن ها، می توان از چگونگی و انواع فراروایت هایی که در جامعه هدف فرو می-پاشند، آگاهی یافت. بدین منظور پژوهش حاضر افول فراروایت ها را در رمان «کولی کنار آتش» از این نویسنده بررسی کرده است. چنانکه شواهد و تحلیل جستار حاضر نشان می دهد، روانی پور برای روایت افول فراروایت ها در فضای پسامدرن، صحنه زندگی سنتی را در یک داستان بازسازی کرده و با نمادپردازی ماهرانه، به خوبی توانسته است فضای پیچیده و درهمی را بیافریند که مهم ترین ویژگی انسان پسامدرن، یعنی بی هویتی را ترسیم نماید. فروپاشی سنت های اجتماعی، تردید در فراروایت های سیاسی چند دهه از تاریخ ایران و نقض اصول داستان نویسیِ شیوه کلاسیک – به عنوان یک روایت بزرگ - موضوعاتی هستند که این مقاله آن ها را در رمان «کولی کنار آتش» بازیابی و تحلیل کرده است.
«آلفرد آدلر» بنیان گذار روان شناسی فردی و یکی از نخستین منتقدانِ برجسته نظریه پسیکانالیز و آفریننده یک حرکت مکتبی به موازات آن است . آدلر انسان را موجود اجتماعی تعریف می کند از دید آدلر مسائل روان شناسی با ترجمه مسئله ارتباط بین انسان ها قابل حل می باشد. احساس حقارت و عقده حقارت دو اصطلاح مشهور روان شناسی فردی است. آدلر احساس حقارت را نیرویی می داند که به انسان عنایت شده است تا بدین وسیله رو به جوانب مثبت زندگی حرکت کند و رشد و تکامل یابد از سوی دیگر تاکید کرده است که شرایط نامساعد محیطی می تواند این احساس حقارت را به عقده حقارت منتهی کند. آدلر مفهوم جبران کاذب را در قلمرو روان شناسی برجسته ساخته که فرد برای تعادل بخشی روان خود از آن بهره می جوید. در این مقاله با روش توصیفی- تحلیلی به نقد روانکاوانه رمان «سهم من» پرداخته می شود و نگارنده با توجه به نظریه آدلر برای تبیین سبک زندگی، به علل پیدایی عقده حقارت و مکانیسم های جبران شخصیت اصلی رمان «معصومه» خواهد پرداخت. یافته های پژوهش نشان می دهد محیط از عوامل اصلی به وجود آمدن عقده حقارت، در شخصیت اصلی بوده است که از شرایط محیطی نامساعد خانواده و رفتار دیالکتیک مادر و پدر با فرزندان نشات گرفته است بر این اساس احساس حقارت در وی شدت گرفته و پیدایش صورت عصبی در معصومه اشکال گوناگون عدم تعادل روانی را به وجود آورده است؛ لذا، برای تعادل بخشی تخیلی روان گسسته خود، جبران کاذب را در پیش گرفته که به بروز مشکلات عدیده در وی منتهی شده است
شعرا و نویسندگان برای توانمندسازی و غنابخشی به مضامین شعری و تبیین دیدگاه های خود، خواه و ناخواه از متون پیشین به شیوه های گوناگون لفظی و معنوی، دانسته و نادانسته بهره می برند که امروز آن را روش بینامتنی می نامند. بینامتنیت یک نظریه نوین در مطالعات نقد ادبی است. براساس نظریه بینامتنیت هیچ اثری مستقل و خودساخته مولف خود نیست بلکه از متون پیشین بهره برده است و هر متنی ازدل متن های پیشین به وجود می آید و معنا در بافتی بینامتنی با ارجاع از متنی به متن دیگر شکل می گیرد به گونه ای که خواننده را در درک عمیق تر و فهم بهتر یک متن کمک می کند. هدف از این پژوهش بررسی ارتباط بینامتنی میان غزلیات حافظ و مولاناست که با استفاده از روش تحقیق کتابخانه ای و تحلیلی_ توصیفی به بررسی نشانه های بینامتنی موجود در غزلیات دو شاعر پرداخته می شود. مطالعات نشان می دهد که حافظ از جمله شاعرانی است که با استفاده از آثار پیشینیان و تصرف های هنرمندانه توانسته آنها را به نحوی شیرین تر و موجزتر بیان کند. در این زمینه بیشترین بهره را بعد از منابع دینی از منابع عرفانی پیش از خود برده است. یکی از این منابع عرفانی، آثار مولوی به ویژه غزلیات شمس است و یافته های تحقیق بیانگر رابطه بینامتنی شعری این دو شاعر است.
نظریه ساختارشکنی یکی از نظریه های ادبی رایج در اواخر دهه 1960 به شمار می رود که نخستین بار توسط ژاک دریدا بنیان نهاده شد. هدف ساختارشکنی، بازسازی و بازیابی معنای متن، واسازی و آشکار ساختن تناقض های حاضر در متن است. دریدا با به چالش کشیدن آرای نظام یافته ای از نشانه ها در قالب تقابل های دوگانه، بازی بی پایان دال ها، واسازی، بحث تعدد تعابیر، چندمعنایی بودن متن و مواردی چون آن، شالوده های عقل گرا و خردمدار را درهم ریخت و عنوان کرد که هرگز نمی توان به معنای نهایی و مدولول غایی در یک متن دست یافت. بازی بی پایان دال ها، واسازی، تقابل های دوگانه، ضمیمه، سر- نوشتار، رد و مواردی از این قبیل، از بنیان های نظریه دریداست. در پژوهش حاضر برآنیم تا دواثرصادق چوبک تحت عنوان تنگسیر و سنگ صبور را واسازی کنیم تا بدین گونه قابلیت های ادبیات فارسی برای آزموده شدن توسط این نظریه نشان داده شود و به رهیافت های دیگری از دو متن براساس نظریه دریدایی دست یابیم.
ارزیابی سطوح گوناگون گفتمان، امکان دستیابی به برداشتی جدید از آن را فراهم می نماید و تعاملات زبان با ساختارهای ایدئولوژیک را کشف می کند. تحلیل گفتمان انتقادی این امکان را فراهم می آورد که دو عامل ایدئولوژی و قدرت که در فرایند ارتباط زبانی تأثیر مهمی در روساخت و ژرف ساخت زبان دارند مورد بررسی قرار گیرد. تئون ون دایک (Teun van Dijk)، ازجمله نظریه پردازان این حوزه، تحلیل گفتمان انتقادی را به مثابه ابزاری نیرومند برای تحلیل های اجتماعی می داند. الگوی پیشنهادی وی معیار مناسبی جهت تحلیل شعر اجتماعی-سیاسی است که غالبا برپایه برجسته سازی نکات مثبتِ «خود» و حاشیه رانی نکات منفیِ «دیگری» بنا شده است. محمد زُهری (1926-1995م) ازجمله شعرای نوگرای منتسب به شعر اجتماعی-سیاسی است که نظام دوقطبی برجسته سازی و حاشیه رانی، نقش اساسی در شکل بندی گفتمان شعر وی دارد. پژوهش حاضر با تکیه بر روش توصیفی-تحلیلی به این نتیجه رسید که نظام گفتمانی در ژرف ساخت شعر زُهری، بیشتر برپایه برجسته سازی نکات مثبت خود و برجسته سازی نکات منفی دیگری بنا شده است که این برجسته سازی ها با روساخت هایی که شامل معناسازی، ساختار گزاره ای، دستور زبان و استدلال است تقویت می شود.
داستان «فرجام رستم» در شاهنامه و غررالسیر ثعالبی متفاوت با همه منابع دیگر است. در منابع، چهار شکل کشتن به دست بهمن، مرگ طبیعی، مرگ هر دو حریف در پایان جنگ با اسفندیار، و کشتن به دست شغاد دیده می شود. نقد منابع نشان می دهد این داستان در خدای نامه نبوده، از طریق کتاب مستقل رستم و اسفندیار و دو کتاب سیکسران و پیکار، در عصر نهضت ترجمه وارد منابع اسلامی شده است. تفاوت راوی داستان (آزادسرو) با راویان شاهنامه ابومنصوری و گمنامی «شغاد» در منابع، خاستگاه داستان را مبهم کرده است. این جستار با توجه به تداوم محتویات کهن در منابع عامیانه، در کنار نقد منابع رسمی، نقش بهمن در قتل رستم در طومارهای نقالی و حماسه های گفتاری و درنهایت، روایت خوسفی در خاوران نامه در سده نهم هجری را که محتوی افکندن رستم در چاه های بهمن بوده، تحلیل و ثابت کرده است که کشنده رستم در کهن ترین منابع کسی جز بهمن نبوده، برای کاستن از تحقیر کشته شدن وی به دست شاه کیانی، گناهش در سیمای یک برادر ناتنی فرافکنی شده است.