«مرمت شهری» را به دور از جزییات متعدد تاریخی و نظریه ای، می توان به سه دوره و روایت اصلی تقسیم کرد. این سه دوره که به ترتیب «بازسازی»، «نوسازی»، و «معاصرسازی» نامیده شده اند، هریک به سهم خود، عامل حفظ و انتقال تلفیقی از کالبد و محتوای شهر بوده، و به ترتیبی، «قص? شهر» را از زمانه ای به زمان? دیگر رسانده اند. اگر از منظری تاریخی به مجموع دگرگونی ها و تحولاتی که بر سر شهر رفته است، نگاه شود، دوره های متوالی از «دگردیسی» شهر، و «حضور» مرمت شهری پیش روی قرار می گیرد که در ظاهر، هرکدام حکایتی مخصوص به خود را نقل می کنند. با تغییر شیو? تحلیل، و گستردن نگاهی از ورای این روایت های سه گانه، حقیقت دیگری مکشوف می گردد، و آن، وجود «پایایی» در «قص? شهر» و «مرمت شهری» است. این جُستار، با نگاهی به برخی مفاهیم بنیادین، به تحلیل این دیدگاه دو سویه می پردازد. واگرایی و دوگانگی ظاهری میان «دگردیسی» و «پایایی»، با برداشتی صحیح از روح زمانه، تاریخ، و زمان، به همداستانی روایت های «مرمت شهری» می انجامد؛ آنچه امروز به عنوان «مرمت شهری» در جریان است، تعاملی است میان تمام این روایت ها.
آنگاه که تمدن بشر به وجود آمد، قبل از تولد هر حرفه دیگری معماری متولد شد و ایرانیان آن را چنان با فن آوری و هنر درآمیختند که نام و یاد آنها برای همیشه زنده باقی ماند. اتکا به این افتخارات کهن موجب گردیده که معمار معاصر چشم خود را به واقعیت های عصر خود ببندد. در وضعیت کنونی پیشرفت سریع فن آوری ساخت و ساز باعث گردیده که بدون دانش فنی و عدم اطلاع از اصول و قوائد طراحی، ساخت و ساز معمارانه برای افراد غیرمتخصص مقدور نباشد. از طرف دیگر معمار معاصر می بایستی نسبت به مهندسی، زیبایی شناسی، جامعه شناسی و نهایتا" برنامه ریزی آگاه و بصیر باشد، اما با این وجود معماران امروز تحت تأثیر سنت های قدیمی همانند یک هنرمند صرف آموزش می بینند. در دوران معاصر همراه با روش های آموزشی جدید در دانشکده های معماری، انفصال معماری و فن آوری و به طور خاص سازه در حوزه آموزش معماری و طراحی معماری به صورت مشهود به وقوع پیوسته و در بسیاری موارد این دو به مثابه دو مقوله مجزا در نظر گرفته شده اند. در این مقاله سعی گردیده ضمن اشاره به سیر تحول همسازی سازه و معماری در معماری به ضرورت همسازی فضا و سازه به صورت کاربردی، جلب توجه معماران و مهندسان سازه به این موضوع و نحوه همکاری نزدیک و واقعی بین آنها پرداخته شود.
به دنبال رشد فزاینده شهرنشینی در دهه های اخیر در ایران و به ویژه درشهر تهران، تأمین مسکن به یکی از مهم ترین مسایل کشور تبدیل شده است. در این راستا، تولید انبوه مسکن، به عنوان الگویی با مزایایی نظیر توجیهات فنی، اقتصادی و زمانی، مورد توجه جدی قرار گرفته و مجتمع های مسکونی را می توان تجلی کالبدی ایده انبوه سازی مسکن در شهرها دانست. نکته ای که در بررسی روند ایجاد مجتمع های مسکونی در ایران و خصوصاً شهر تهران مشاهده می گردد اینست که همواره از توجه به اصول و معیارهای شهرسازی در برنامه ریزی و طراحی غالب مجتمع های مسکونی کاسته شده و اینگونه مساکن از ایجاد "محیط مطلوب" مسکونی فاصله گرفته اند. تحقیق حاضر پس از تبیین روند ایجاد مجتمع های مسکونی در جهان، ایران و شهر تهران، به ابعاد و معیارهای برنامه ریزی و طراحی مجتمع های مسکونی پرداخته و برخی از این اصول را در دو نمونه از الگوهای متعارف و بلندمرتبه، بررسی تطبیقی می کند. در فرایند این بررسی، از نظرات ساکنان دو نمونه مورد مطالعه برای ارزیابی کمی و با کمک روش ارزیابی چند معیاری استفاده گردیده است. یافته های تحقیق نشان می دهد که در مجتمع مسکونی متعارف مطالعه شده، محیط مسکونی مطلوب تری نسبت به نمونه بلندمرتبه فراهم شده است. در فرایند امتیازدهی با کمک نظریات ساکنان، تراکم پایین و وجود فضای باز و سبز و اثرات آن بر کیفیت های کالبدی فضایی محیط، باعث برتری امتیاز کلی نمونه متعارف نسبت به بلندمرتبه گردیده است. این مسأله، لزوم رعایت اصول و معیارهای شهرسازی در برنامه ریزی و طراحی مجتمع های مسکونی را روشن می نماید. در ساخت مجتمع های مسکونی، رعایت اصول شهرسازی و ایجاد فضایی مناسب برای زندگی و تأمین خدمات و تسهیلات برای ساکنان آنها می تواند فضاهای جدید را به محیط های مسکونی مطلوب تبدیل کند.
از بیش از یک دهه ی پیش، راه اندازی دوره های آموزشی دکترا در رشته های مختلف در دانشگاه های کشور اوج گرفت. هدف از این کار، تربیت استاد و محقق به منظور رفع نیازهای آموزشی و پژوهشی دانشگاه ها و مراکز تحقیقاتی و کاهش وابستگی به کشورهای خارجی در این زمینه ها بود. طی بیش از ده سالی که از آغاز به کار دوره ی دکترای شهرسازی در دانشگاه تهران می گذرد، دانشجویان متعددی وارد این دوره شده و پس از طی مراحل دوره ی آموزشی و پژوهشی موفق به کسب درجه ی دکترا گردیده اند. از نظر تحقق اهداف مورد نظر این برنامه آموزشی باید گفت که بیش از 75 درصد فارغ اتحصیلان این دوره در مراکز آموزشی – پژوهشی معتبر کشور به فعالیت در زمینه تخصصی خود اشتغال داشته و بقیه نیز به نوعی در زمینه های مرتبط حرفه ای و اجرایی فعالیت می کنند که این امر موفقیت کلی برنامه را نشان می دهد. لیکن علی رغم تجارب متعددی که در این زمینه به دست آمده و مسائل و مشکلات عدیده ای که دانشجویان و فارغ التحصیلان و اساتید طی سال های گذشته به آن اشاره کرده اند، هیچ گونه ارزیابی رسمی از اجرای این دوره به منظور شناخت کامل و دقیق تنگناها و رفع آنها به عمل نیامده است. تحقیق حاضر با استفاده از روش های معمول در این زمینه به ارزیابی دوره مذکور پرداخته، به طور کلی به این نتیجه دست یافته که علیرغم تحقیق نسبی اهداف دوره همواره با مشکلات و تنگناهایی روبرو بوده که نیاز به بازنگری در آن را به شدت ضروری می نماید. لیکن از طرف دیگر متاسفانه قوانین و مقررات موجود حاکم بر این دوره ها اعمال هرگونه تغییر اساسی در ساختار و محتوای برنامه را عملاغیرممکن می سازد. بنابراین پیشنهادات ارائه شده در این مقاله صرفاً در چارچوب ضوابط موجود صورت گرفته است.