این مقاله به بررسی تطبیقی سه اثر اختصاص دارد که همگی بر اساس یک مضمون افسانه ای واحد - انسانی که سایه اش را گم کرده است- نوشته شده اند. این آثار عبارتند از: دو داستان بلند از آدلبرت فون شامیسو و هانس کریستیان آندرسن و یک نمایشنامه افسانه وار از یوگِنی لوویچ شوارتس. در این بررسی، شباهت ها و تفاوت هایی در تعبیر نویسندگان از این مضمون، در ترکیب بندی و شخصیت پردازی آثار و همچنین در برداشت نویسندگان از عنصر کانونی این آثار، یعنی سایه یافت شد و نتایج زیر به دست آمد: در داستان فون شامیسو، سایه ای که پیتر اشلِمیل، قهرمان اصلی اثر به بهای کیف پول «فورتونات» (که هیچ گاه خالی نمی شود) به «مردی با کت خاکستری» می فروشد، نمادی از عزت نفس انسانی است؛ در حالی که در افسانه های آندرسن و شوارتس این سایه جلوه ای از جنبه تاریک و منفی شخصیت قهرمانی، مبارزه او با خویشتن و بارقه های منفی روحش است. به این ترتیب، مضمونی که شامیسو پدید آورده، در آثار آندرسن و شوارتس به مضمون «همزادی» و پیدایش سیمای همزاد یا «انسان سیاه» انجامیده است که در ادبیات جهان نمونه های مشابه بسیاری دارد.
در مقاله حاضر، شعر روسی ثلث آغازین سده نوزدهم تحلیل و بررسی شده است. این مقوله، همانند کل ادبیات روسی، هیچ گاه به طور خاص جولانگاه ادب و هنر نبوده، بلکه به عنوان فاکتور خودآگاهی ملی دوره تاریخی نیز نقش آفرینی کرده است. تصمیم گیری برای حل چالش های ادبی و هنری، سرایندگان را بر آن داشت تا به موضوعات تاریخی و سنت های مذهبی _ ارتدکسی فرهنگ روسی که در حقیقت فاکتورهای تعیین کننده اصول و پایه های اصالت ملی هستند، رجوع کنند. شاعران با استعدادهای گوناگون، مواضع و دیدگاه های ایدئولوژیک و گرایش های ادبی متنوع در یک چیز با یکدیگر اشتراک دارند و آن اینکه، سرچشمه های خودآگاهی ملی بر دوپایه اولیه استوار است: عقاید معنوی مرتبط با مذهب ارتدکس، و اصول تاریخی مبتنی بر ایدئولوژی های حکومتی. هردوی این ها با همکاری بی واسطه با یکدیگر، مهم ترین ویژگی بینش روسی به جهان اطراف را آشکار می سازند، بینشی که در مسیر کهن الگوی رستاخیز قرار دارد و قائل به ارجحیت اصول معنوی در زندگی است. شاعران با توسل به ژانر دعا، از طریق موتیو ارتباط با خدا، ارزش فراوانی به سخن می بخشند.
Nathalie Sarraute, peintre des mouvements intérieurs, fugitifs et vagues de la conscience met, à priori, en scène des personnages sans caractérisation physique ou psychologique et loin de représenter un type ou une vérité. Rejetant les attributs de personnage classique, elle crée des personnages énigmatiques dont il ne reste qu’un pronom, une initiale ou des noms propres qui changent plusieurs fois dans le même récit et qui renvoient parfois aux différents personnages. La présence incessante des pronoms personnels sans référent précis fait partie des nouvelles techniques d’écriture, qui met davantage en relief l’anonymat des personnages dans Les Fruits d’or, roman publié en 1963. L’étude de l’énonciation narrative s’avère efficace dans l’analyse du personnage, de sa caractérisation à sa fonctionnalité dans la structure d’un roman. Nous appuyant sur la fonction du pronom personnel dans la caractérisation du personnage, nous nous proposons d’étudier le paraître des personnages ambigus dans ce roman de Nathalie Sarraute.