تاریخ تحلیلى، به عنوان روشى در عرصه پژوهشهاى تاریخى، شکل کمال یافته تاریخنگارى است که در تاریخ اسلام سابقهاى دیرینه دارد. در اینگونه تاریخنگارى، مورخ با کاربست اصول و قواعد تعریف شده یا پذیرفته شده دانشمندان حوزه تاریخ، و استفاده از ابزارها و امکانات و نیز دستاوردهاى دیگر علوم مربوطه، مىکوشد تا به دادههاى واقعى دست یافته و سره را از ناسره بازشناسد. با این رویکرد، تاریخ تحلیلى، با آنچه معطوف به دادههاى تاریخى، تحلیل مىشود، متفاوت و متمایز است و اساسا تحلیلهاى مبتنى بر تاریخ، خارج از حوزه تاریخ بهشمار مىآید، هرچند مورخ خود ممکن است بدان روى کند. این مقاله بر آن است تا نشان دهد که چه تفاوتهایى میان تاریخ تحلیلى و تحلیل تاریخ وجود دارد.
نوشته حاضر، نقدى است بر چهار تن از بزرگان اندیشه در حوزه فلسفه تاریخ با محوریت دو موضوع مهم و کلیدى در بحث روششناسى و فلسفه علم تاریخ؛ یعنى روایت و واقعیت. بهطور خلاصه در این بحث، ساختار روایت بهعنوان محورىترین عنصر در تاریخنگارى و ارتباطش با واقعیت و نیز این که چگونه روایت مىخواهد واقعیت تاریخى را براى خواننده تبیین نماید و اینکه آیا ساختار روایتىِ روش تاریخنگارى فعلى مىتواند تمامى هستى تاریخ را منتقل کند یا خیر، به اجمال بررسى شده است. ضمن این مبحث، آفتهایى که بر عنصر روایت در روش تاریخنگارى روایى مترتب است نیز ارزیابى شده است و در نهایت، این پرسش را در برابر ذهن خواننده قرار مىدهد که چه روش جامعى را مىتوان براى ثبت و ضبط کامل وقایع تاریخ، تدارک دید و ابداع نمود تا بتوان کوچکترین وقایع تاریخ را در جایگاه خودشان ثبت کرد.
نویسنده مقاله حاضر بر آن است که مورخان مسلمان همچون سایر مورخان کلاسیک ، در تحلیل های خود از رویدادهای تاریخی ، مسائل ، علل و ابعاد سیاسی را در نظر می گرفتند و بندرت به ابعاد و انگیزه های فرهنگی ، اجتماعی ، اقتصادی و به ویژه عاطفی توجه می کردند. این امر باعث پدید آمدن مجموعه ای از تاریخ نگاشته ها شده است که کاملاً تحت تسلط گفتمان سیاسی اندیشی قرار دارد و به سبب این غلبه ، مورخان معاصر مسلمان نیز به رغم پیدایش و رواج سنت ها و گفتمان های جدید در تاریخ نگاری ، همچنان از پرداختن به سهم عوامل غیرسیاسی در تحلیل های خود خودداری می کنند. نویسنده در این مقاله با بررسی یک نمونه عینی تحلیل های سیاست اندیشانه بیشتر مورخان قدیم و جدید مسلمان از عدم حضور علی (ع) در غزوه تبوک را با تحلیلی از عبدالحسین زرین کوب که برخلاف همه ، سهم بیشتری به عواطف بشری پیامبر داده مقایسه کرده است .
تاریخنگارى شفاهى یکى از گونههاى تاریخنگارى است که در دهههاى اخیر، رونق یافته و مانند بسیارى از مقولههاى دیگر، تعریفى مورد وفاق ندارد. توجه به ثبت شفاهى حوادث تاریخى را در دیار غرب به یونان باستان نسبت دادهاند، اما پیوند تاریخنگارى با سنت نقل شفاهى حدیث در دوره اسلامى، میراثى شایسته ژرفکاوى براى پیشینه اینگونه تاریخنگارى پدید آورده است. تاریخنگارى شفاهى به مفهوم امروزى آن، در سالهاى نزدیک به جنگ دوم جهانى با انگیزهاى غیر تاریخى در محیطهاى نظامى غرب آغاز شد، ولى به سرعت، رونقى در خور یافت و به دیگر کشورها از جمله سرزمین ما نیز راه یافت.
در این مقاله پس از مرورى بر تعریف و پیشینه تاریخنگارى شفاهى و فرایند آن، نقش و جایگاه مصاحبه کننده و مصاحبه شونده در تاریخنگارى شفاهى و نیز تعامل تاریخنگارى مکتوب و تاریخنگارى شفاهى اجمالاً بررسى شده، سپس ویژگىهاى تاریخنگارى شفاهى در دوازده بند شمرده شده است. بخش پایانى مقاله در درنگى کوتاه به یکى از پیوندهاى تاریخنگارى شفاهى با ارزشها و هنجارهاى دینى و فرهنگى توجه کرده است.
تاریخ بر اساس شواهد و رویدادهای واقعی زندگی انسانی شکل می گیرد و تاریخنگار با مشاهده این رویدادها یا بر اساس نقل شاهدان سعی می کند توصیف ها و تحلیل هایی علمی از آنها عرضه کند. این توصیف و تحلیل، البته در مطالعه بعد فرهنگی یک جامعه سهم بهسزایی دارد. آنچه در این مقاله به آن پرداخته می شود این است که سرانجام، این توصیف ها و تحلیل ها از وقایع تاریخی بیشتر به صورت متونی زبانی (کتب و مقالات) برای آیندگان باقی می ماند. به عبارت دیگر، حاصل تقریباً تمام این مشاهدات و تحلیل ها، به یک نظام ارتباطی زبانی یعنی «متن» (به ویژه کلامی) تغییر یا تقلیل می یابد. بنابراین، اسناد و متون تاریخی تابع توان ها و محدودیتهای زبان هستند. سؤالهای این مقاله از این قرارند: آیا تاریخنگاری مانند ادبیات داستانی تنها از طریق بازنمایی زبانی ممکن می شود؟ متون تاریخی چه محدودیتهای زبانی دربردارند؟ تا چه اندازه متن تاریخی می تواند عینیت داشته باشد؟ آیا می توان سرشت تاریخ را متنی خواند؟ آیا روشهای روایتپردازی تاریخنگاری با روشهای روایتپردازی داستان تفاوت ماهیتی دارد؟.
عبدالرحمن بن محمد بن خلدون (732-808ق) فقیه و مورخ نواندیش، براى بازشناسى تحلیل و علل ضعف و انحطاط مغرب اسلامى، طرحى نو در مورد روششناسى تاریخى ارائه کرد و با انتقاد سازنده از مورخان تاریخ نقلى، اطلاعات و آگاهى لازم و شرایط مورخان را طرح کرد.
ابنخلدون راههاى شناخت اخبار صحیح را از اکاذیب و افسانهها نشان داد و از رابطه جامعهشناسى و تاریخ، سخن گفت و دو علم را در قالب یک علم، تحت عنوان عمران براى تحلیل علّى حوادث تاریخى مطرح نمود و سرانجام علمیّت تاریخ را در قالب تحلیل عقلانى منقولات تاریخى به اثبات رساند. در این مقاله، روششناسى تاریخى ـ تحلیلى وى به شیوه توصیفى ـ تحلیلى بررسى مىشود.