تأکید بر تعالی و تنزیه خدا و محدودیت های معرفتی و زبانی نوع خاصی از الهیات به نام الهیات سلبی را شکل داده است؛ الهیاتی که در آن حدود و اوصاف امکانی از خدا سلب گشته و زبان سلب، تنها زبانِ درخور ساحت ربوبی است. برخی صاحب نظران، افلوطین، ابن میمون، قاضی سعید قمی، ملارجب علی تبریزی و ابن عربی را از طرفداران الهیات سلبی معرفی کرده اند. در این جستار به آرای دو متفکر، یعنی افلوطین و ابن عربی در باب احد و ذات الهی اشاره می شود؛ احد افلوطین نه به زبان می آید و نه اندیشه به او راه می یابد و هیچ اسمی حتی نام «او» شایستة احد نیست. در عین حال افلوطین خویش را ناگزیر به نامگذاری احد می بیند و «احد» و «واحد» را بهترین نام برای او تلقی می کند و در مواضعی به مصحح برخی نام های احد اشاره کرده است. در عرفان ابن عربی نیز، اصطلاح اسم، همان ذات الهی به اعتبار صفت، تجلی و تعین است، بنابراین در تعریف اسم، خروج از مقام ذات و تنزل از آن مطرح است و ذات به حسب ذات هیچ اسمی نخواهد داشت؛ از این رو نزد ابن عربی ذات الهی، مقام لا اسم و لا رسم تلقی گشته و متعلقِ هیچ گونه شناختی نیست، اما در مواضعی، ابن عربی آن ذات بی نشان را با اوصاف و احکام سلبی توصیف کرده و در مواردی با عناوینی از جمله مطلق، واجب و وجود مطلق از آن یاد نموده است که در تبیین آن می توان به تمایز اسمای حقیقی و غیر حقیقی و اسمای محدود کننده و غیر محدود کننده اشاره کرد، نکتة شایان توجه در این مقاله نشان دادن این مطلب است که افلوطین و ابن عربی از سه بعد الهیات سلبی، یعنی بعد وجود شناختی، معرفت شناختی و زبانی، حداقل در محور زبان، فاصله گرفته و نوعی زبان ایجابی را در ساحت سخن گفتن از خدا در پیش می گیرند؛ از اینرو بخشی از جستار حاضر به تبیین نامگذاری حقیقتی بی نام از سوی افلوطین و ابن عربی می پردازد.
وحدت نوعی انسان نزد برخی از فیلسوفان مسلمان اصلی مسلم بوده است، بدون آنکه دلیلی بر این مدعا ارائه نمایند. گروهی نیز درصدد اقامة برهان بر وحدت نوعی برآمدند. در مقابل برخی از فیلسوفان، براهینی بر کثرت نوعی انسان عرضه نموده اند، اما دو نقص در کارشان وجود داشت: نخست آنکه مبانی و مبادی مناسب را برای تبیین کثرت نوعی انسان در اختیار نداشتند و دوم آنکه دیگر مسائل مرتبط با انسان را از جمله حدوث نفس، سازوکار اخلاقی انسان و اتحاد عاقل ومعقول را فارغ از کثرت نوعی انسان مطرح می کردند. با ظهور ملاصدرا و تأسیس حکمت متعالیه، دو نقیصة فوق برطرف شد، اما همچنان به لحاظ روشی و محتوایی می توان ایدة کثرت نوعی را توسعه و تعمیق بخشید؛ فیض کاشانی نیز با رویکرد جدی تر به آیات و روایات توانسته فلسفة ملاصدرا را در باب کثرت نوعی انسان توسعه دهد. گفتنی است هرچند فیض کاشانی، در طرح کثرت نوعی انسان از آیات و روایات مدد می گیرد، اما این به منزلة تقدم مشی فلسفی بر نگاه روایی نیست؛ بنابرآنکه فیض در بیشینة اقوالش مشی روایی را مقدم بر نگاه فلسفی می دارد و بر اساس آن، در مباحث فلسفی و عرفانی خویش، درصد تبیین دلالت های پنهان فلسفی و عرفانی روایات و آیات برمی آید. در این جستار نخست امکان طرح ایدة کثرت نوعی انسان نزد فیض بر پایة مبانی حکمت متعالیه عرضه می شود و در گام بعدی تصریحات فیض بر کثرت نوعی انسان مطرح می گردد.
مثل افلاطونی از دو منظر هستی و شناخت آن مجادلات پردامن های را بین موافقان و
مخالفان آن بر انگیخته است، سه فیلسوف بزرگ جهان اسلام، ابن سینا، شیخ اشراق و
ملاصدرا نه تنها در مسأله مثل یکسان نمی اندیشند، بلکه دیدگاه شیخ اشراق و ملاصدرا
در تقابل جدی با نظر ابن سینا است، ملاصدرا که مدعی است تاکنون کسی را ندیدم که
همانند به این امر پرداخته باشد و این فضل و تأیید الهی بر من است کوشیده است با طرح
دلایل سه گانه، کاستیهای دلایل اشراقی را جبران نماید . پژوهش پیش رو همراه با
گزارش، نقد وبررسی دلایل شیخ اشراق و ملاصدرا دربارة مثل افلاطونی درپی بیان این
ادعا است که دلایل اشراقی و صدرایی هردو ناتوان از پاسخی روشن برای این پرسش
است که جایگاه مثل، نقش و کارکرد آن در نظام هستی چیست؟
مساله ی انتخاب و مشکلات ناشی شوک های بهره وری مشاهده نشده در کنار مساله ی همزمانی که از ارتباط میان بهره وری و تقاضای نهاده ها به هنگام تعیین سطح بهینه ی نهاده ها توسط بنگاه ها ناشی می شود، می توانند تاثیر قابل توجهی بر برآورد ضرایب متغیرهای توضیحی تابع تولید داشته باشند. وجود این دو مساله باعث می شود که برآوردگرهای سنتی از قبیل حداقل مربعات معمولی، نتایج تورش داری در مورد ضرایب متغیرهای تابع تولید ارائه کنند. در این پژوهش، ضمن پیشنهاد برآوردگر شبه پارامتریک سه مرحله ای اولی و پاکس(1996) به منظور کنترل تورش ناشی از دو مساله ی انتخاب و همزمانی، از این روش برای برآورد تابع عملکرد گوجه فرنگی، براساس داده های 14 استان ایران در طول سال های زراعی 1378-1379 تا 1386-1387 استفاده می شود. نتایج روش شبه پارامتریک(برخلاف روش های سنتی) رابطه ی مثبت میان سرمایه ی فیزیکی، نیروی کار، مقدار آب، بذر، سم و کود مصرفی با تولید را نشان می دهد که در این میان، ضرایب نیروی کار، مقدار آب، بذر و سم مصرفی از معنی داری لازم برخوردارند. از سوی دیگر، نتایج مدل های مختلف در مورد ضرایب برآورد شده برای نیروی کار و سرمایه فیزیکی با دلالت های اصلی روش اولی و پاکس(1996) همخوانی دارند و نشان می دهند که در روش های سنتی(برخلاف روش شبه پارمتریک)، نیروی کار با تورش به سمت بالا و سرمایه فیزیکی با تورش به سمت پایین برآورد شده است. بنابراین برای اینکه برآورد های بدون تورشی از ضرایب عوامل تولید به دست آید، لازم است در برآورد تابع تولید، پویایی های بهره وری، مورد توجه ویژه قرار گیرند. به علاوه لازم است درخصوص صنعتی شدن تولید گوجه فرنگی و استفاده ی بیشتر از ماشین آلات کشاورزی، تصمیمات سیاستی و مشوق های مالیاتی، تدوین و اجرا شوند تا سرمایه فیزیکی در تولید گوجه فرنگی در ایران، جایگاه مناسب خود را در به دست آورد و کشاورزی مکانیزه، جایگزین کشاورزی سنتی شود.
پژوهش حاضر به بررسی وجوه روایتی در حکایت های مرزبان نامه بر اساس نظریه تزوتان تودوروف می پردازد. بر این اساس، وجوه اخباری، خواستی و فرضی و زیر مجموعه آن ها چون وجوه الزامی، تمنّایی، شرطی و پیش بین، در این اثر بررسی می گردد. شناسایی نوع روابط میان شخصیت ها، کشف ساختار نهایی داستان ها بر اساس بسامد وجوه روایتی و شناخت عوامل بنیادینِ شکل گیری و حرکت منطقی داستان های مرزبان نامه، از اهداف این پژوهش به حساب می آیند. براساس پژوهش حاضر، روابط شخصیت ها در داستان های مرزبان نامه بر مبنای روش منطقی و استوار بر کنش مثبت و خردمندانه است. بنابراین شخصیت ها از کنش منفی و توسل به فریبکاری جـهت تحـقّق خواسته های خویش، کم تر سـود می جویند. وجه الزامی و شرطی از کمترین بسامد و وجه تمنایی و پیش بین از بیشترین بسامد برخوردار می باشند. تقابل وجه تمنایی با وجه الزامی، شالوده شکل گیری و حرکت منطقی بسیاری از داستان ها محسوب می شود.
فرم به عنوان یکی از ارکان اساسی شعر، مجموعه ای پیوسته از قالب، زبان، تصویر و موسیقی شعر است که بسیار فراتر از فقط قالب و شکل ظاهری شعر. فرم یک شعر، تنها قالب یک شعر نیست که محتوا در داخل آن جای گیرد، بلکه مقوله ای است که همراه با روند به وجود آمدن شعر صورت می گیرد. نوآوری و شکستن هنجارهای عادی و متعارف در فرم شعر، از جمله شگردهایی است که شاعر برای آفرینش شعر خود، از آن بهره می گیرد و صاحب سبکی خاص در شعر می گردد. هر شاعری با نوآوری در شعر خویش، تنها زمانی می تواند از شعرهای تکراری فاصله بگیرد،که زنجیره کلامش از هم نگسلد و انسجام و وحدت کلام را حفظ کند. محمد علی بهمنی از غزل سرایان معاصری است که برای حیات بخشیدن به زنجیره کلام خود با انواع نوآوری ها در فرم غزل، به گونه های متنوّع هنرنمایی کرده است. در این پژوهش، انواع نوآوری های بهمنی در فرم غزل مورد کندو کاو قرار خواهد گرفت.
توالی و نظم منطقی بین اشیا و رویدادها در عرصه های مختلف و به خصوص حوزه ی خیال، زیبایی و گیرایی خاصی را به دنبال دارد. وجود تکرار در ساخت و فرم شعر، ارزش زیباشناختی شعر را دو چندان می سازد به ویژه اگر تکرار در شعر شاعری خلاق و نو آفرین همچون سعدی رخ داده باشد. این مقاله با روش تحلیل بسامدی به بررسی تکرار در معانی عاطفی، تصاویر، کنایات و همچنین موسیقی غزلیات سعدی می پردازد. هدف از نگارش این مقاله نشان دادن موارد تکرار در غزلیات شاعر و همچنین بیان این مطلب است که تکرار در اشعار وی نه تنها باعث ایستایی و رکود شعری نشده است بلکه این تکرار نمایش معنایی و عینیت عاطفی کلام او را بالا برده است.
یکی از شاخه های ادبیات تطبیقی که به مقایسه و تطبیق آثار ادبی می پردازد «ادبیات مقابله ای» است. در این شیوه تاثیر ادبیاتی بر ادبیات یا شاعری بر شاعر دیگر در نظر گرفته نمی شود و تکیه بر روی نقاط وحدت اندیشه است. ادبیات تطبیقی آمریکایی نیز برخلاف مکتب فرانسه، بر همین شیوه نظر دارد.
در این نوشته براساس شیوه «ادبیات مقابله ای» به مقایسه تعدادی از «عاشقانه» های احمد شاملو و ناظم حکمت پرداخته شده است. این شاعران بزرگ با در پیش گرفتن سبک و سیاقی خاص و مدرن در عرصه عاشقانه سرایی و پیوند زدن عشق با زندگی و مبارزه و جریانات اجتماعی و امید و تلاش و تحرک، تغزلات زیبایی را خلق کرده اند.
جنبه عمومی و انسانی یافتن عشق، ذهنیت غنایی تازه، شکایت این دو شاعر از روزگار غریب عشق
و نمودهای خاص عرفان زمینی در عاشقانه های آنها، اشعاری زیبا و بی بدیل و مدرن در ادبیات غنایی ترکی و فارسی پدید آورده است.
در جهان پیشامجازی، به مدت دو هزاره، «خداوند» مضمون و گوهر الهیات سنتی در ادیان ابراهیمی (یهودیت، مسیحیت و اسلام) بوده است. اکنون در جهان مجازی، و در پرتو مجازی شدن و شکل گیری فضای مجازی، رسانه اینترنت ما را با نوع جدید و غیرقابل باوری از «رسانه ای شدن دین و الهیات» و نیز «مردم پسند شدن دین» و «دین مردم پسند» روبرو ساخته است. ماحصل این فرایند «الهیات مجازی» است. در این مقاله ضمن بررسی نظری «الهیات مجازی و خدای مجازی»، تحلیل محتوایی کیفی از «بازنمایی خدای مجازی» در «وبلاگ های فارسی» ارائه شده است. مقالة نشان می دهد، که «وبلاگ ها» بنا به ماهیت رسانه ای و مجازی منحصر به فرد خود توانسته اند؛ برداشت سنتی و قرائت پیشامجازی از «خداوند و الهیات» آن را به چالش کشند؛ و در عوض به «هژمونی متنی» و مجازی «خدای دین مردم پسند» اجازه بروز و ظهور دهند. این چالش، فارغ و مجزا از نوع و ماهیت داوری درباره درستی یا نادرستی آن و نیز قضاوت درباره تهدیدسازی یا فرصت سازی برای «دین داری های سنتی و اجتماعی» در هزاره سوم، دست مایه ای جدید و جذاب برای جامعه شناسی دین؛ به ویژه با تمرکز بر سه گانه: «جامعه شناسی وبلاگ های دینی»، «مطالعات فرهنگی دین مردم پسند مجازی» و «مطالعات رسانة دینی» در ایران است.
پرسش از چیستی قواعد و قوانین حاکم بر تمشیت و تنسیق روابط جمعی انسان ها، یکی از معظم ترین دغدغه های عقلا در طول تاریخ متمادی تفکر بشری بوده است. در پاسخ به چیستی این قواعد تنظیم کننده- که از آ ن ها تحت عنوان علم حقوق یاد می کنند- دیدگاه مختار نوشتار پیش رو، مشعر به اعتباری بودن حقوق می باشد. فلذا نگارندگان در ابتدای مقال تعاریف متعدد امر اعتباری را به رشته تحریر درمی آورند تا درآن میان معنای مدنظرِ مرتبط با حقوق را از دیگر مشترکات لفظی متمایز سازند. پس از آن در خصوص چیستی حقوق و عناصر سازنده آن گام برمی دارندو با ابتناء بر دیدگاه علامه طباطبایی(ره) در خصوص اعتبارات و به تبع چگونگی شکل گیری حقوق به مهمی به نام «بنای عقلاء» نایل خواهندآمد. در مرحله سوم نیز پس از کشف دخالت عنصر «فرهنگ» در شکل گیری حقوق و مزج آن با بنای عقلاء، مدلی در خصوص چگونگی و کیفیت ترابط حقوق، فرهنگ و اجتماع ارائه می گردد و به تشریح و توصیف هرچه بیشتر برهم کنش فرهنگ و حقوق می پردازد و درخلال این تبیین، جایگاه اعتبارات وحیانی شارع و تأثیر آن بر اعتبارشخص، بنای عقلاء و ترابط فرهنگ وحقوق مشخص می گردد.
سیاستهای کلی نظام به دنبال ایجاد ثبات و انتظام امور برای حرکت به سوی اهداف مشخص در سطح کلان و نیز به دنبال برداشتن گامهایی هماهنگ از سوی قوای حکومتی در این جهت بوده و از این حیث نهادی بدیع در حقوق اساسی جمهوری اسلامی ایران محسوب میشود. قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران، تعیین این سیاست ها را در زمره وظایف و اختیارات رهبر برشمرده است که این امر پس از مشورت با مجمع تشخیص مصلحت نظام صورت میپذیرد. در خصوص مبنای فقهی و شرعی تعیین این سیاست ها از سوی رهبر کمتر سخن رانده شده است اما برخی بر این باورند که این سیاست ها در راستای احکام حکومتی در یک جامعه اسلامی قابل تحلیل هستند. در این مقاله بر آنیم تا به بررسی ارتباط و نسبت سیاستهای کلی نظامبا احکام حکومتی با توجه به مؤلفههای حقوق اساسی جمهوری اسلامی ایران بپردازیم.
مفهوم جهل در اغلب رشتههای حقوق بهویژه در حقوق خصوصی و حقوق کیفری و نیز در رشتههای مرتبط با حقوق مانند فقه و اصول از کاربرد زیادی برخوردار است. در این حوزه ها مفهوم جهل از شیاع و اهمیت ویژهای برخوردار است. تا کنون بحث جدیی درخصوص این مفهوم شکل نگرفته است. شاید عمده دلیل این وضعیت این تصوّر باشد که این مفهوم بهرغم اهمیتش چندان پیچیده و غامض نیست. لیکن با بررسی ابعاد مختلف این مفهوم و نوع ارتباط اقسام آن بهخصوص جهل بسیط و جهل مرکب بایکدیگر، میتوان ادعا کرد، این مفهوم تا کنون بهرغم ابتلایش از اعتنای کافی برخوردار نشده است. این تحقیق در صدد است تا با بررسی ابعاد مختلف این مفهوم(لغوی، فنی و تحلیلی، اصطلاحی در فقه، حقوق و اصول)، مطالب جدیدی را در این خصوص در اختیار صاحبنظران بگذارد.
نگاهی به عملکرد و نقش سازمان ها و نهادهای فرهنگی جمهوری اسلامی ایران، چند ویژگی مشترک و کلان را درباره مجموعه آنها نشان می دهد: تعداد زیاد این سازمان ها؛ نبود تمایزهای مأموریتی میان آنها؛ تداخل و موازی کاری در فعالیت ها؛ کمبود هماهنگی کلّی (دو و چندسویه) در سیاست گذاری و اجرا؛ و نبود یک ستاد فرماندهی مرکزی قدرتمند و مؤثر. این عوامل موجب شده تا در چرخه سیاست گذاری فرهنگی کشور، سازمان های مختلفی از تدوین سیاست تا اجرا و نظارت بر آن را عهده دار شوند و چنین وضعیتی با بروز تداخل های مأموریتی، نتایج ناخواسته ای را در پی آورده که ازجمله مهم ترین آنها بروز ناهماهنگی در عملکرد سازمان های فرهنگی، توسعه افقی و غیرهدفمند این سازمان ها، و مصرف رو به رشد بودجه است که نهایتاً اثربخشی نه چندان مطلوب بدنه فرهنگی نظام یعنی سازمان ها و نهادهای فرهنگی کشور را به دنبال داشته است.
استعاره ها دیرزمانی است که در حوزه های مختلف علوم انسانی ازجمله در دانش سازمان و مدیریت برای تبیین وضعیت و درک و شناخت پدیده ها به کار می روند. این مقاله بر آن است که با استفاده از استعاره «منظومه» برپایه کارکرد منظومه شمسی، وضعیت مطلوب و آرمانی مجموعه سازمان ها و نهادهای فرهنگی کشور را درقالب یک «منظومه فرهنگی» تبیین نماید. پرسش اصلی مقاله آن است که «آیا مشکل اصلی کشور در حوزه فرهنگ، نبود یک نظام جامع مدیریت فرهنگی برای هدایت مجموعه سازمان های فرهنگی کشور است؟»، در پاسخ، نخست با استناد به پژوهش های کاربردی متعددی که ازسوی شورایعالی انقلاب فرهنگی و مجمع تشخیص مصلحت نظام انجام یافته به تبیین این مشکل و راه حل های مرتبط با آن می پردازد و سپس با معرفی چند ویژگی برگزیده از منظومه شمسی، استعاره منظومه را درقالب منظومه فرهنگی برای تبیین ویژگی های نظام فرهنگی مطلوب در ساماندهی سازمان های فرهنگی جمهوری اسلامی ایران به کار می گیرد.[i]
[i]. اصطلاح منظومة فرهنگی را در مفهومی که توضیح آن در این مقاله می آید، نویسنده برای نخستین بار در بهار سال 1387 و در کلاس درس «سازمان ها و سیاست های فرهنگی» برای دانشجویان مقطع کارشناسی ارشد رشتة فرهنگ و ارتباطات دانشگاه امام صادق علیه السلام به کار گرفته و در سه سال متوالی مورد نقد و بررسی همین گروه از دانشجویان و برخی همکاران دانشگاهی قرار داده است. اگرچه این اصطلاح قبلاً به عنوان معادلی برای واژه های مجموعه یا گروهی از سازمانها استفاده شده بود، ولی کاربرد آن به منظور تبیین وضعیت و الگوی مطلوب ساماندهی سازمان های فرهنگی کشور، نخستین بار است، که در یک مقاله ارائه می گردد.
نصر حامد ابو زید، متفکّر مصری، در کتاب هایی که در زمان اقامتش در مصر نوشت، کوشید با اتّکا به نظریة خیال در صوفیه، تبیینی طبیعی و غیرمتافیزیکی از وحی ارائه کند؛ چه آنکه او از تبیین های فراطبیعی نسبت به امور دینی پرهیز داشت. بدین منظور، او از مقایسة نبوّت و کهانت بهره برد، تا آن را از جهت فرهنگی مقبول و آشنا معرفی نماید. چنین نگرشی به ماهیت وحی، با اشکالاتی مواجه است. نخست آنکه از جهت فرهنگی، بررسی ابو زید در مورد کهانت و شیوع فرهنگی آن کافی نیست، و به همان اندازه در تبیین نیز دچار دشواری است. دوم آنکه خرافه های فرهنگی، مانند کهانت، نمی تواند توجیه مناسبی برای وحی ارائه کند. و دست آخر اینکه مدّعای او، با شواهد درون دینی یعنی آیاتی از قرآن سازگار نیست.
از سوی دیگر، تبیین ماهوی او نیز مقصود او را بیان نمیکند و مسئلة خیال و رؤیا فرافکنی مسئلة تبیین است. همچنین اگر تقریری حداکثری از نظر صوفیه صورت گیرد، با وحی زبانی ـ که دیدگاهی رایج است ـ سازگار نخواهد بود؛ چنانکه با مبانی معرفت شناختی ابو زید نیز سازگاری ندارد؛ زیرا معرفت شناسی صوفیه چیزی جز وجودشناسی ایشان نیست، و در روش های پدیدارمحور نمیتوان چنین تبیینی را پذیرفت.