پیشینه دانش جغرافیایی مردمان عهد باستان به پیدایی نخستین تمدنهای بشری می رسد. در میان جغرافی دانان عهد قدیم یونانیان اطلاعات گسترده ای در علم جغرافیا ارائه دادند. بطلمیوس پیش از دیگر جغرافیدانان عهد باستان توانست در دوره های بعد از خود تأثیر بگذارد. به دنبال آشنایی مسلمانان با جغرافیا گرایش و تأثیر پذیری آنان از نگرشهای جغرافیایی بطلمیوس بیشتر گردید. بسیاری از جغرافی دانان اسلامی از وی پیروی یا به اصلاح نظرات وی پرداختند. المجسطی کتاب بطلمیوس، توسط مسلمانان چندین بار ترجمه گردید و دیدگاههای وی در باب جغرافیا مورد نقد قرار گرفت. در این میان، یعقوبی بیش از دیگران به ذکر توصیفات برخی از کتابهای بطلمیوس پرداخته است که بدان اشاره رفته است. جدا از بطلمیوس، مفهوم تقسیم جغرافیای هفت اقلیم در نظر ایرانیان باستان، از قرن دوم هجری در نظر جغرافی دانان مسلمان تأثیر داشته است و بیشتر آنان از روش هفت اقلیم ایرانی تبعیت کردند. اقلیم شناسی ایرانی در بررسی شناخت جغرافیایی عصر ساسانی نمود چشمگیر دارد و تأثیر آن از این جهت بر جغرافی دانان اسلامی بسیار بوده است.
مسلمانان در سده های میانه با پی ریزی تمدنی پویا نفوذ فراوانی برسایر جوامع، به ویژه بر جامعه غرب مسیحی داشتند. این تأثیرات از طرق مختلف و نواحی گوناگون انجام گرفته که یکی از مهمترین آنها اندلس خاصه ثغور آن بوده است. در این ثغور روابط بین مسلمانان و پیروان مسیح چه به صورت اصطکاک و چه به شکل صلح آمیز بسیار گسترده بود که نتیجه آن تأثیرات قابل توجهی بوده که طرفین در زمینه های نظامی، اجتماعی، فرهنگی و اقتصادی بر همدیگر داشته اند. از آنجا که در دوره مورد بحث مسلمانان از جنبه های مختلف نسبت به غرب مسیحی برتری داشتند، نفوذ تمدن اسلامی از رهگذر ثغور اندلس بر جامعه مسیحی بسیار چشمگیرتر بوده است. این مقاله ضمن آن که به ثغر و واژه های مرتبط با آن پرداخته، در صدد برآمده به این پرسش پاسخ دهد که این ثغور به جز عملکرد دفاعی دارای چه کارکردهای دیگری بوده اند؟فرضیه پرسش یاد شده چنین است که ثغور، افزون بر نقش دفاعی، کارکردهای دیگری همچون فرهنگی، سیاسی و اقتصادی نیز داشته اند که آنها به واسطه تماس های گسترده ای بوده که در مناطق ثغور بین مسلمانان و پیروان مسیح رخ می داده است.
در کیهان شناسی پیشامدرن همواره این ایده وجود داشته که جهان انضمامی توسط نیرو یا نیروهایی شکل گرفته که جهت و مسیر نهایی عالم را مشخص می کند. اگر اندیشه ی سیاسی مجموعه ای از ایده ها برای تدبیر امور سیاسی عالم دانسته شود که به بحث از مبادی قدرت می پردازد، همسازی میان اندیشه ی سیاسی و کیهان شناسی ضروری خواهد بود. بر این اساس، کیهان شناسی الگویی متعالی برای اندیشه ی سیاسی فراهم می آورد که تبلور این الگو را می توان در آن دید. فرضیه ی ما این است که اندیشه ی سیاسی ایرانشهری، با لحاظ استلزاماتش مانند اندیشه ی عدالت، ایده ی اندراج، شاهی آرمانی و غیره باید با رجوع به مبادی کیهانی ای فهم شود که مستقلاً در تفکر ایران باستان ریشه داشته است. بنابراین در مقاله ی حاضر نشان خواهیم داد که چگونه کیهان شناسی در تدوین و تأسیس اندیشه ی ایرانشهری، به طور عام، و اندیشه ی سیاسی ایرانشهری، به طور خاص، ایفای نقش کرده است. این بررسی با بحث درباره ی منشأ عالم و نسبت جهان متناهی با نامتناهی صورت خواهد گرفت.
نویسنده مقاله براین نظر است که برآمدن گورباچف در شوروی اثبات می کند که بر خلاف باور اکثر شوروی شناسان ، جامعه شوروی جامعه ای ایستا نبوده و توانسته عواملی را که باعث تغییرش شوند را در درون خویش تربیت کند . به این اعتبار، استبداد سیاسی نتوانست جلوی آن تغییراتی را که زمینه های اجتماعی دموکراسی خواهد شدند، بگیرد . کاری که استبداد سیاسی کرد فقط این بود که این تغییرات کندتر و ناموزون تر به وقوع بپیوندند و زمانی که به حوزه سیاست بروز کردند، جامعه از نهادهای لازم همچون احزاب، سندیکاها و سایر نهادهای جامعه مدنی برای بهره برداری بهینه از این تحول برخوردار نبود و در نتیجه نتوانست از آن بهره ببرد .