بدون تردید پوشاک بعنوان یکی از نیازهای اولیه انسان متاثر از شرایط جغرافیایی،فرهنگی و اجتماعی دچار دگرگونیهای بسیاری شده است. توسعه و رشد جوانب فرهنگی و هنری همچون نقاشی، مصنوعات و نساجی با بن مایه های فلسفی و در چارچوب تفکرات ایرانی و اسلامی در دوران زمامداری صفویان دگرگونی نسبتا محسوسی را در پوشاک ان دوران بوجود اورد ، این دوران ملتقای دو سنت در پوشاک است از سویی صفویان برپایه ارزشهای مذهب و تفکر ایرانی به بازاحیایی طرحهای بومی و ایرانی پرداختند و از سوی دیگر حجم مبادلات با جهان خارج ، امد و شد اروپاییان به ایران و حضور سایر مذاهب و اقوام در صحنه عمل سیاسی-فرهنگی تاثیرات زیادی را در این زمینه بر جا گذاشت ، استفاده گسترده از طرحهای اسلیمی در لباس و باز احیایی طرحهای بومی و ایرانی ، دوری از اسلوب شرق دور در تهیه و طراحی پوشاک و نهایتا بوجود امدن قطعاتی از البسه بویژه در پوشش بانوان متاثر از اموزهای دینی از ابداعات پوشاک و تغییرات پوشش در این دوران است. این مقاله با محوریت بازنمایی تصویری صحیح در خصوص انواع البسه در دوره حکومت صفویان و با توسل به شیوه تحقیق کتابخانه ای و استناد به منابع تاریخی این دوران صفوی در پی پاسخ دادن به این سوال است که مختصات اساسی پوشاک در سه بخش پوشش سر ،تن پوش یا پوشش تنه و پای پوش چه بوده است؟
عصر تیمور، دوره فتح و تکوین امپراتوری بود و اشرافیت نظامی سهم بیشتری در ساختار قدرت داشتند. در عهد فرمانروایی شاهرخ، نوعی دگرگونی ساختاری در ماهیت و نحوه اعمال قدرت به وقوع پیوست که می توان آن را گذر امپراتوری تیموری از قدرتی با گفتمان غالب نظامی به قدرتی با ساختار مدنی نظامی قلمداد کرد. در این عهد، شاید برای نخستین بار در تاریخ ایران، امرا و عناصر نظامی با پرداختن به فعالیت های اداری و اجرایی، از کارکردهای صرف نظامی و مواضع همیشگی اهل شمشیر، فاصله گرفتند. در همین جهت، نوشتار حاضر با رویکرد توصیفی تحلیلی، ضمن تأملی بر ساختار اداری عصر تیموریان و اهتمام به نزاع میان اهل قلم و اهل شمشیر، این پرسش اصلی را مورد واکاوی قرار می دهد که دگرگونی ساختار سیاسی و نهادینه شدن قدرت تیموریان در عصر شاهرخ بر جایگاه و کارکرد امرای نظامی این عهد چه تأثیری داشت؟ دستاورد پژوهش حاکی از این است که در پرتو شخصیت واقع گرا و نهادینگی قدرت در عصر شاهرخ، ساختار اداری تقویت شد، به نحوی که برخی از امیران به امور دیوانی روی آوردند و تجربه سیاسی جدیدی را در تاریخ این عصر رقم زدند.
هدف اصلی این مقاله واکاوی دلایل و نشان دادن روندهای مرتبط با تلاش های هند برای تامین امنیت همه جانبه در پرتو همکاری جویی چندگانه است. پایان جنگ سرد شرایطی را به وجود آورد که الزامات و ضرورت های حاکم بر جوامع به ویژه سیاست خارجی قدرت های نوظهور با تحول مواجه شود. در این راستا، قدرت های نوظهوری چون هندوستان در راستای تامین منافع ملی وارتقای امنیت از سمت نوعی ایدئولوژی گرایی به رویکردی مبتنی بر همکاری جویی چندجانبه حرکت کردند. این مقاله با طرح این سوال که چرا استراتژی هند برای تامین امنیت همه جانبه و ارتقای منافع ملی در سال های اخیر با این تغییر مواجه شده است؟ و مهم ترین نمودهای عینی آن کدام اند؟ با اتکا بر روش توصیفی-تبیینی این فرضیه را مطرح می کند که این تغییر متاثر از دو دسته عوامل سطح داخلی و سیستمی است. یافته های این پژوهش نشان می دهند که در سطح داخلی مولفه هایی همچون خواست ملی برای ایفای نقش به مثابه قدرت بزرگ، کاهش اثرگذاری ایدئولوژی و ذهنیت نخبگان جدید موثر بوده و در سطح سیستمیک نیز می توان به عواملی مانند پایان جنگ سرد، ارزش های دموکراتیک و ظهور چین اشاره کرد. توسعه روابط همکاری جویانه هند به صورت همزمان با چین، امریکا، پاکستان و همسایگان نمودهای عینی این تحول به شمار می روند.