این مقاله با الگو قرار دادن شکل شریطه ها در قصاید مدحی به شکل شناسی شریطه و تشریح برخی از مسائل زیبایی شناسی آن در قصاید انوری می پردازد. با توجه به بررسی های شکل شناسانه، انوری از جمله شاعرانی است که به لحاظ شکل شناسی، به شریطه یا دعای دوام و همیشگی برای ممدوح اهمیت زیادی می دهد و تمایل بسیار کمی برای پرداختن به موضوعات دیگر در این قسمت قصیده از خود نشان می دهد. هم چنین بیشتر شریطه های شاعر از دو قسمت صدر و مقدمه ی دعا و سپس ذیل یا اصل دعا ساخته شده اند که در اکثر موارد با هم راهی ادات شرط «تا» و مشابهات آن می باشد. اما آن چه باعث شکل گراتر شدن این شریطه ها می شود استفاده از شکلی است که ما در این مقاله آن را تجدید شرط می نامیم. بهره گیری از تقابل های دوگانه و ساخت شبکه ای، استفاده از ردیف برای مضمون سازی و تکرار مضامین ابیات شریطه برای دست یافتن به بهترین مضمون و شکل در ساخت ابیات شریطه از دیگر شگردهای انوری در شکل گرایی شریطه ها می باشند. از نظر عناصر غالباً محتوایی نیز امور مسلم و بدیهی، اندیشه ها و اعتقاداتی که ریشه در مذهب و علوم دینی دارند و صور خیال از عناصر پرکاربردی هستند که در شریطه های انوری شرط جاودانگی قرار گرفته اند. هم چپنین می توان انوری را بر اساس فهرست موضوعات پرکاربردی چون اشاره به عدل ممدوح، به نوبت بودن پادشاهان و شعر باطل خواندن قصاید مدحی، الگوی چهره ی دیگر سعدی در اعلام مرگ قصیده ی سنتی دانست.
نیاز اساسی نقد ادبی توجه به مفهوم زنانگی در روایت و بازنمایی آن به عنوان یک قابلیت ادبی می باشد و هزار و یک شب از متون ادبی چند ملیتی است ،زن در آن حضور فعال دارد. قهرمان قصه زنی با تدبیر و درایت است که با نقل قصه های هوشمندانه پادشاهی خودکامه را به پایگاه خودآگاهی می رساند. در این پژوهش کارکرد بازی در رمان هزار و یک شب با استفاده از خوانش روان کاوانه پسا ساختارگرا با نگاه به نظریه فاز آینه و زنانگی لاکان و نظریه های تقلید، تفاوت و شکوفایی شهرزاد مورد بررسی قرار گرفته است. شهرزاد شخصیت محوری رمان دربازی آگاهانه و ناخودآگاه خود به روندی جامه عمل می پوشاند که از دیدگاه لاکان یگانه را مبارزه با قدرت گفتمان نرینه محور است. شهرزاد در کوششی بی پایان برای شناخت خود و پرورش شاه ایران، درگیری بازی هایی می شود که گاه موفقیت آمیز بوده و گاه ناموفق و گاه با تقلید آینه وار، ساختار فکری جامعه را مشروعیت می بخشد و زمانی با تقلید خراب کارانه آن را به چالش می کشد، در این روند قصه گویی، به تدریج راهی برای بروز هویت زنانه بعنوان سوژه انسانی (نه شی وکالا) باز می شود.
جریان مدرنیسم در ایران پدیده ای تازه ا.ست که مورد توجه برخی نویسندگان قرار گرفته و با الگوپذیری از ادبیات غرب، آثاری پدید آورده اند که در مواردی موفق بوده است. با توجه به این که مدرنیسم هنوز در ادبیات داستانی بزرگسال ایران جای خود را چنانکه باید پیدانکرده، ورود آن به ادبیات کودک، به سختی می تواند مورد پذیرش قرارگیرد. از سویی، عدم توجه نویسندگان به شرایط سنّی کودک و نوجوان و گرایش به ابهام و ایجاز، درک مفهوم متن را برای این قشر غیر ممکن ساخته است. در این پژوهش با هدف شناخت ویژگی های مدرنیستی ادبیات کودک در دهه های اخیر و جنبه های نوآوری نویسندگان، داستان های محمود اکبرزاده و محمدرضا شمس را از جهت کاربرد عناصر مدرن با تأکید بر بینامتنیت و سیّال ذهن بررسی کرده و به این نتیجه رسیده ایم که محمود اکبرزاده در حوزه داستان نویسی مدرن، دارای نوآوری هایی است و بیشترین عناصر بینامتنی در آثارش عبارت از فراداستان و فولکلور بوده و در مواردی از جریان سیّال ذهن برای روایت داستان سود جسته است. عناصر بینامتنی محمدرضا شمس نیز بیشتر شامل باورهای عامیانه، فولکلور و اسطوره هاست و از جریان سیّال ذهن به وفور استفاده نموده است. بنابراین، آثار وی، پیچیده تر از آثار محمود اکبر زاده است.
سبک شناسی آماری از عالمانه ترین و دقیق ترین مکاتب نقدی است که شواهد تجربی را جایگزین قضاوت شهودی قرار داده است. معادله بوزیمان یکی از روش های سبک شناسی آماری است که نخستین بار بوزیمان دانشمند آلمانی، آن را در سبک شناسی مطرح نمود. به عقیده بوزیمان کمیت ادبیت متن یا جداسازی متن ادبی از دیگر انواع متن، با مقایسه میزان کاربرد افعال نسبت به تعداد صفات قابل تبیین است؛ هر چه تعداد فعل ها بیشتر باشد، متن داری سبک ادبی و رویکرد انفعالی است. که این نسبت با تقسیم تعداد افعال بر صفات حاصل می شود. پژوهش حاضر بر آنست که با تکیه بر شیوه سبک شناسی آماری بوزیمان به مقایسه خطبه ها و نامه های نهج البلاغه بپردازد. براساس داده های حاصل از این معادله، خطبه های نهج البلاغه در مقایسه با نامه ها داری رویکرد انفعالی تر و در نتیجه ادبی ترند. د. براساس داده های حاصل از این معادله، خطبه های نهج البلاغه در مقایسه با نامه ها داری رویکرد انفعالی تر و در نتیجه ادبی ترند.
یکی از روش های فهم معنا و درک شگردهای زیبایی شناختی اثر، کشف تقابل هایی است که در متن پنهان است و راه یافتن به شیوه پنهان سازی آن ها فرایند عمل نقد را کامل می کند. تقابل ها در سطوح مختلف اثر قابل بررسی هستند و دو گونه آشکار و نهان را شامل می شوند. تقابل های آشکار در متن همنشین می شوند، اما تقابل های پنهان فقط یک سویه را آشکار می کنند و به این طریق نشان می دهند سوگیری خالق اثر به سمت و سوی غایب است. اینکه تقابل ها کدام ها هستند و چه رابطه ای با هم دارند، به درک معنا می انجامد و اینکه تقابل ها با کدام شگردهای زیبایی شناسانه پردازش شده اند، همان راه های پنهان کردن معنا را نشان می دهد که راز لذت بخش بودن اثر را هم فاش می کند. مقایسه دو رسانه متفاوت، روش های متفاوت و منحصربه فرد هر رسانه را در پردزاش تقابل ها نشان می دهد و یکی از بسترهای مطالعه در این زمینه، مقایسه فیلم های اقتباسی با منابع ادبی آن هاست. در این مقاله، به تحلیل تطبیقی تقابل ها در داستان آشغالدونی نوشته غلامحسین ساعدی و فیلم اقتباسی «دایره مینا» ساخته داریوش مهرجویی پرداخته شده است. دریافت نهایی تحقیق این است که کارگردان به سبب وفاداری به روساخت و ژرف ساخت روایی آشغالدونی ، تقابل های مضمونی و روایی را از داستان مکتوب به فیلم انتقال داده است و با این حال، عناصر سبکی فیلم این تقابل ها را در عرصه تصویر کامل کرد ه اند و بیان زیبایی شناسانه متفاوتی را خلق کرد ه اند.