برخی از رهیافتهای ادبی و زبانشناختی، متون ادبی را صرفاً به خواندن دقیق متن محدود می کند و «معنی» و «تاثیر ادبی» متن را درون متن و مبتنی بر نظام و «دستور زبانی» که متن بر اساس آن شکل گرفته است می جوید. ساختگرایی از جمله این رهییافتهاست ساختگرایی در ادبیات با الگو قرار دادن روش برگرفته از زبان شناسی سوسور و بی اعتنا به دنیای بیرون از متن در پی کشف معنی متن بر می آید. در این مقله تلاش بر این است که نشان داده شود که «شکست» خواندن دقیق متن در مفهوم یاد شده به دلیل جدایی آن از دنیای واقعی اجتناب ناپذیر است.
این نکته با نگاهی به مطالعات پسا ساختگرایی در زمینه زبان، ادبیات و معنی روشن می شود. دلیل توجه به پسا ساختگرایی این باور نگارنده است که پدیده مورد نظر، که برای جبران نقائص و نارساییهای ساختگرایی به وجود آمده است، با دو چهره متناوب خود در عین حال که می تواند فرایند خواندن متون ادبی را از تنگنای خواندن دقیق متن برهاند، خود می تواند در ورطه ی آن افتاده و کارآیی لازم را از دست بدهد.
قصه زال و رودابه در بستری از تقابل دوگانهBinaryopposition جریان دارد. تقابل بین زابلستان به محوریت زال، و کابل به محوریت مهراب. زال و زابل در پرتو فره ایزدی و گزاره های اهورا مزدایی معنا می شوند و مهراب و کابل با گزاره های اهریمنی. زیرا مهراب از تبار ضحاک ماردوش است. عناصر داستان اعم از اشخاص و حوادث در جریانی از تقابل دوگانه حرکت می کنند. اجزاء این تقابل دو گانه، گاه با هم در تعاملinteraction هستند و گاه در تضادparardox، یعنی زیر ساخت واحد دارند و رو ساخت متکثر. اشخاص محوری داستان عبارتند از سام، منوچهر، زال، رودابه، سهراب، سیمرغ(شخصیت فراتاریخی) و حوادث محوری عبارتند از: تولد زال، پرورش زال، طردِ زال از سوی سام. مجموعه اشخاص و حوادث، هر یک به فراخور موقعیت کار کردی و هویت ذاتی خود ساختار افسانه زال و رودابه را می سازند.