علم سیاست مدرن در پرتو رویکرد اومانیستی رنسانس اروپا، با ایده ی «استقلال سیاست از اخلاق» از طرف ماکیاولی، و بعد از آن مبتنی بر رویکرد سکولار و مکانیستی هابز، شکل میگیرد و توسط اندیشمندان سیاسی عصر روشنگری تثبیت میگردد. این علم با عدول از غایت انگاری و فضیلت محوری درعلم سیاست حکمت عملی، موضوع خود را از «حکومت معطوف به عدالت و فضیلت» به «قدرت» تغییر میدهد و با تبیین وتحلیل مکانیستی از قدرت، به قوانین حاکم برچگونگی تولید، توزیع، اعمال و کنترل قدرت میپردازد. با عنایت به این رویکرد، علم سیاست مدرن با زمینه های معرفتی و فرهنگی و تمدنی ایرانی-اسلامی تناسب ندارد و نمی تواند در راستای حل مسائل جامعه و حرکت در چشم انداز تمدنی ایران نقش موثر و مفیدی ایفا نماید. کارآمدی این علم در افق تمدنی مستلزم تحول پارادایمیک آن به سمت حکمرانی معطوف به سرپرستی نظام اجتماعی است. این تحول بنیادین، اولویت علم سیاست را از موضوع قدرت، به سیاستگذاری و سرپرستی نظام اجتماعی مبتنی بر ظرفیت های سنت ایرانی-اسلامی تغییر داده و زمینه ی کارآمدی آن در راستای بینش تمدنی را فراهم مینماید.