جستارى در بحث وراثت اعمام و وراثت بنات (مقاله پژوهشی حوزه)
درجه علمی: علمی-پژوهشی (حوزوی)
حوزه های تخصصی:
دریافت مقاله
آرشیو
چکیده
متن
وراثت اعمام و وراثت بنات بحثى است که یک طرف آن بنىعباس و طرف دیگر آن علویان مىباشند. در عصر جاهلیت، تنها فرزندان ذکور، از ارث بهره مىبردند ولى با ظهور دین اسلام این قانون برداشته شد.
عباسیان که در روى کار آمدن خود و مبارزه با بنى امیه از شعارهاى علویان و پیروان آنها استفاده زیادى بردند و ابتدا مشروعیتِ حکومت خود را از طریق وصیت ابوهاشم به على(ع) مىرساندند، به تدریج از علویان فاصله گرفتند و ادعا کردند خلافت، میراث عباس عموى پیامبر(ص) است. آنها با تکیه بر این اصل جاهلى، که دختر ارث نمىبرد، وارث پیامبر(ص) را عباس ـ تنها پسر عبد المطلب که تا زمان رحلت پیامبر(ص) زنده بود ـ معرفى کردند.
در مقابل، علویان به ویژه اهل بیت با استناد به آیات قرآنى و احکام عقلى در صدد رد ادعاى عباسیان بر آمدند و بدینگونه بحث وراثت اعمام و وراثت بنات مطرح شد.
در این مقاله، به بیان چگونگى پیدایش اندیشه وراثت اعمام و سابقه آن و عکس العمل علویان به ویژه اهل بیت به طور مختصر پرداختهایم.
در عصر جاهلیت رسم بر این بود که تنها مردان را وارث مىشناختند و معتقد بودند آن کس که قدرت حمل سلاح، جنگ و دفاع از حریم زندگى را ندارد، ارث به او نمىرسد.(1) به این دلیل زنان و کودکان از ارث محروم بودند.(2)
این قانون، بعد از ظهور اسلام، همچنان پابرجا بود تا این که یکى از انصار، به نام «اوس بن صامت»(3) یا «اوس بن ثابت» از دنیا رفت. در حالى که دختران و پسران خردسالى از خود به جاى گذاشت و عموزادههاى او به نام «ارفطه» و «خالد» اموال او را میان خود تقسیم کردند و به همسر و فرزندان او چیزى ندادند. زن انصارى شکایت خود را نزد پیامبر برد و جریان را با پیامبر بازگو کرد. در این زمان آیه 7 / نساء نازل شد، و دستور اسلام را راجع به ارث بیان نمود.(4)
«للرجال نصیب مما ترک الوالدان و الاقربون و للنساء نصیب مما ترک الوالدان و الاقربون مما قّل منه او کثر نصیباً مفروضاً»
ترجمه: «براى مردان، از آنچه پدر و مادر و خویشاوندان از خود برجاى مىگذارند سهمى است؛ و براى زنان نیز، از آنچه پدر و مادر و خویشاوندان مىگذارند، سهمى؛ خواه آن مال، کم باشد یا زیاد؛ این سهمى است تعیین شد و پرداختنى.»
در میان اعراب، ارث از سه طریق منتقل مىشد
1ـ نَسَب: تنها شامل پسران و مردان مىشده است و زنان و کودکان را شامل نمىشد.
2ـ تبّنى: یعنى پسرخواندگى
3ـ حلف: بدین صورت که دو نفر با هم پیمان مىبستند که در دوران حیات از همدیگر دفاع کنند و بعد از مرگ نیز از همدیگر ارث ببرند.(5)
با ظهور آیین اسلام، تغییراتى در قانون ارث جاهلى صورت گرفت و به صورت قانون ارث اسلامى مطرح شد. در اسلام نیز، ارث از سه طریق منتقل مىشود.
1ـ نسب: منظور از نسب، مفهوم وسیع آن است یعنى هر گونه ارتباطى که از طریق تولد در میان دو نفر در سطوح مختلف ایجاد مىشود، اعم از زن، کودک و مرد.
2ـ سبب: یعنى ازدواج؛ بدین معنى که زن از شوهر و شوهر از زن ارث مىبرد.
3ـ ولاء: منظور از ارتباطهاى دیگرى است که غیر از خویشاوندى بین دو نفر بر قرار مىشود.
در اسلام سه نوع ولاء وجود دارد.
الف) ولاءِ عتق: یعنى اگر کسى برده خود را آزاد کند و آن برده پس از مرگ هیچگونه خویشاوند نسبى یا سببى نداشته باشد، اموال او به آزاد کننده او مىرسد.
ب) ولاءِ ضمان: پیمان خاصى است که بین دو نفر، مطابق خواست و اراده خودشان بر قرار مىشود و طرفین متعهد مىشوند، در موارد مختلفى از یکدیگر دفاع کنند، و پس از مرگ، در صورت نداشتن خویشاوند نسبى یا سببى از یکدیگر ارث ببرند.
ج) ولاءِ امامت: اگر مسلمانى از دنیا برود و هیچ وارث نسبى، سببى یا غیر از آن نداشته باشد، میراث او به امام مسلمین، یا به عبارت بهتر به بیت المال مسلمین تعلق مىگیرد.(6)
نکته در خور اشاره این که ارث، در جاهلیت علاوه بر امور مالى و مادى، امور حقوقى را نیز در برمىگرفت. یعنى میراث بران علاوه بر این که سرمایه و ثروت مادى شخص ارث گذار را بین خود تقسیم مىکردند، اختیارات پستى و مقامى او را نیز به عنوان ارث بین خود قسمت مىنمودند. به عبارت دیگر، ارث مختص به امور مادى و سرمایه مالى نبود، بلکه امور معنوى و پستها و مقامها را نیر در بر مىگرفت. بهترین شاهد مثال، انتقال پستها و مقامهاى اجداد و پدران به فرزندان و خویشان است، که در عصر جاهلیت مرسوم بود. اختیارات قصى بن کلاب به ارث بین فرزندانش تقسیم شد. و به همین صورت مناصب و پستها در شهر مکه از پدران به پسران یا برادران منتقل مىشد. چنین نمونههایى در تاریخ جاهلى کم نیست. دین اسلام، ارث در امور مالى و مادى را پذیرفت ولى ارث در مقام و منصب را رد کرد.
از اینرو از نظر اسلام آنچه مربوط به شخصیت حقیقى انسان است از طریق ارث منتقل مىشود، ولى آنچه مربوط به شخصیت حقوقى انسان است، از طریق ارث منتقل نمىشود.
طبقات ارث یا سلسله مراتب ارث برى، در جاهلیت تابع قاعده و قانون خاصى نبوده و ظاهراً ارتباط مستقیمى با قدرت و زور داشته است. یعنى اگر بنا بود ارث میّت بین فرزندان پسر او، یا بین عموها، عموزادهها یا برادران او توزیع شود قاعده توزیع ارث ارتباط تنگاتنگى با قدرت و زور داشت و هر کس که داراى قدرت بیشترى بود سهم بیشترى از ارث مىبرد و در صورت امکان، تمام ما ترک را صاحب مىشد. ولى در آیین اسلام، ورّاث بر اساس نسبت خویشاوندى، طبقه بندى شدهاند و تا زمانى که افرادى از طبقه نخست وجود داشته باشند، ارث به طبقه دوم نمىرسد. بر این اساس، پدر، مادر، پسر، دختر و همسر در طبقه اول ارثبرى قرار دارند و برادر، خواهر، پدر بزرگ و مادر بزرگ در مرتبه و طبقه دوم جاى دارند و عمو، دایى، خاله و عمه در طبقه سوم قرار مىگیرند. در صورتى که افرادى از طبقه اول، در قید حیات باشند، ارث به طبقه دوم نمىرسد.(7)
نکته دیگرى که در اینجا قابل طرح است و ارتباط نزدیکى با قانون ارث دارد، مسئله «انتقال نسل» است. در میان اعراب جاهلى همانطور که دختر و به طور کلى جنس مؤنث، از ارث بردن محروم بود و به تبع آن، فرزندان او نیز از جد یا جدّه خود ارث نمىبردند، از طریق دختر نسل پدرى تداوم نمىیافت و فرزندان او، فرزندان پدرش محسوب نمىشدند. و نسل فقط و فقط از طریق پسر منتقل مىشد. به عبارت دیگر، نسب اشخاص به پدرانشان متصل مىشد و از مادران نسب نمىبردند. بنا بر این در میان اعراب جاهلى کمتر کسى را مىیابیم که به مادرش منسوب باشد و همواره اسم پدر بعد از اسم شخص مىآید. مگر این که پدر شخص، معلوم نباشد، و یا این که از روى توهین و تحقیر کسى را به مادرش منسوب کنند. شاعر عرب مىگوید:
بنونا بنوا أبنائنا و بناتنا بنوهن ابناء الرجال الاباعد(8)
ترجمه: فرزندان ما فرزندان پسران ما هستند ولى فرزندان دختران ما فرزندان مردان بیگانهاند.
اما در دین اسلام تفاوتى بین پسر و دختر در انتقال نسب یا نسل وجود ندارد و همان طور که دختر از مال پدر ارث مىبرد، نسب و نسل او را نیز منتقل مىکند. در پارهاى زیارات آمده است، «کنتم فى الاصلاب الشامخه و الارحام المطهره...» یعنى این که در اسلام، تفاوتى میان صلب و رحم در تأثیر گذارى بر فرزند وجود ندارد و هر یک به سهم خویش تأثیر گذارند و هر فردى هم از مادر تأثیر مىپذیرد و هم از پدر و در واقع نسب و نسل او به هر دو بر مىگردد.
به طور خلاصه مىتوان گفت:
1ـ در جاهلیت به طور کلى ، جنس مؤنث از ارث برى محروم بود ولى دین اسلام به زنان حق ارث داد.
2ـ در جاهلیت ، قانون ارث ، هم امور مادى و مالى و هم امور حقوقى را شامل مىشد ولى در آیین اسلام، ارث محدود به امور مادى و سرمایه مالى شد.
3ـ در جاهلیت، سلسله مراتب ارث برى تابع قاعده مشخصى نبود و ارتباط نزدیکى با قدرت و زور داشت ولى آیین اسلام، ورّاث را بر اساس نسبت خویشاوندى طبقهبندى کرده است.
4ـ اعراب جاهلى اعتقاد داشتند فرزندان دختر، رحم به حساب نمىآیند و نسل را منتقل نمىکنند ولى دین اسلام بین فرزندان پسر و دختر، در انتقال نسل و نسب تفاوتى قائل نیست.
استفاده از قانون ارث جاهلى بعد از پیامبر(ص)
اقدام رسول خدا(ص) در جریان مباهله با نصارا ، مفاهیم مهمى در برداشت. یکى از آن مفاهیم، عدم تفاوت بین دختر و پسر، در انتقال نسل و نسب است. یعنى فرزندان دختر، با فرزندان پسر تفاوتى ندارند.
در جریان مباهله، پیامبر(ص) فرزندان دختر خود را، فرزندان خود دانستند و آنها را به عنوان پسران خویش، براى مباهله بردند.
«...قل تعالوا ندع ابناءنا و ابناء کم و نساءنا و نساءکم و انفسنا و انفسکم...»(9)
بگو بیایید، ما و شما فرزندان، زنان و نفوس خود را بخوانیم تا با هم به مباهله بر خیزیم.
بعد از رحلت پیامبر(ص)، بحث ارث پیامبر(ص)، و جانشینى ایشان مطرح شد اگر چه ابوبکر در محاجه با حضرت فاطمه(س)، به قانون ارث در زمان جاهلیت اشاره نکرد، که زنان حق ارث ندارند ولى در همان زمان، بر خوردى بین على(ع) و عباس عموى پیامبر صورت گرفت، که نشان از وجود قانون ارث جاهلى دارد. شیخ طبرسى این قضیه را در احتجاج آورده است:
«از ابن ابى رافع آمده است که نزد ابوبکر بودم که خبر درگیرى عباس و على بر سر ماترک پیامبر رسید... عباس گفت من عموى پیامبرم و وارث اویم وعلى بین من و ما ترک پیامبر مانع شده است»(10)
آن گونه که از روایات تاریخى بر مىآید، بعد از رحلت پیامبر(ص) تلاش و حرکتى در جهت نفى ارتباط فرزندان حضرت فاطمه(س)، با پیامبر(ص) آغاز شد و تا مدتها ادامه داشت. زیرا حضور افرادى در جامعه، که منتسب به پیامبر(ص) باشند، براى حکامى که خود را جانشینان راستین پیامبر(ص)، مىنامیدند سنگین بود و هر بار که ارتباط آنها با پیامبر(ص)، مطرح مىشد و کلمه یابن رسول الله بر زبانها جارى مىگشت، حقانیت ،مشروعیت و مقبولیت حکومت وقت، در معرض سئوال قرار مىگرفت. به ویژه آن که، فرزندان رسول خدا، داعیه سیاسى و احقیت خلافت نیز داشتند.
به این دلیل مىبینیم که بیشترین تلاش در جهت زنده کردن قانون جاهلى ارث از طرف حاکمان وقت صورت مىگیرد که طبق قانون جاهلى، به دختر ارث نمىرسد و از طریق او نسل و نسب منتقل نمىشود. یعنى امام حسن(ع) و امام حسین(ع)، اگر چه فرزندان دختر رسول خدایند، ولى از نسل پیامبر به شمار نمىروند. در واقع آنان فرزندان على بن ابىطالب هستند. و نسب آنها به ابوطالب مىرسد. از اینرو اصطلاح فرزند رسول خدا فقط بر حضرت فاطمه (س) قابل اطلاق است.
اگر به تاریخ مراجعه کنیم، مؤیداتى براى آن مىیابیم.
در شرح نهج البلاغه آمده است، عمر و عاص از این که امام حسن(ع) وامام حسین(ع)، فرزندان رسول خدا خوانده شوند اظهار ناخشنودى مىکرد و زمانى شخصى را نزد على(ع) فرستاد و او را از این که امام حسن(ع) و امام حسین(ع) را فرزندان رسول خدا(ص) مىنامد، مورد عیب جویى قرار داد.(11)
نیز معاویه دستور داده بود که امام حسن(ع) و امام حسین(ع) را فرزندان رسول خدا(ص) نشمارند و بگویند آنها فرزندان على(ع) هستند. در کشف الغمه آمده است:
«ذکوان غلام معاویه مىگوید: معاویه گفت: مبادا، بفهمم که احدى این دو کودک را فرزندان رسول خدا(ص) مىنامد، اما بگویید فرزندان على»
اودر ادامه مىافزاید:
«مدتى پس از آن، معاویه مرا امر کرد که فرزندانش را به ترتیب شرافت بنویسیم، سپس فرزندان وى و فرزندان پسرانش را نوشتم و فرزندان دخترانش را رها کردم، معاویه نگاهى به آن انداخت و گفت واى بر تو. بزرگان فرزندانم را فراموش کردهاى. گفتم چه کسى را؟ گفت: آیا فرزندان فلان دخترم، فرزندان من نیستند؟... گفتم: خدایا، آیا فرزندان دخترانت فرزندان تو هستند. اما فرزندان فاطمه(س)، فرزندان رسول خدا(ص) نیستند ...».(12)
در دوران حکومت حجاج، نیز این مسئله مطرح بود. که روزى به او خبر دادند، یحیى بن یعمر (از فقهاى خراسان) حسن(ع) و حسین(ع) را فرزندان رسول خدا(ص) میداند، او را از خراسان، فراخواند و زیر فشار گذاشت، تا از قرآن دلیلى براى ادعاى خود بیاورد. او نیز آیه 85 سوره انعام را که به صراحت عیسى را فرزند ابراهیم معرفى مىکند، براى او خواند.(13)
رازى، در تفسیر آیه 84 / انعام، «و من ذریة داوود، سلیمان و ایوب...» مىگوید ابو جعفر باقر در نزد حجاج بن یوسف، به آن آیه استدلال کرد.(14)
فعالیت پى گیر و مداوم حاکمان، در زمانهاى مختلف، جهت رد ارتباط نسبى فرزندان فاطمه (س) با پیامبر(ص)، این نکته را مىرساند که حرکت و تلاشى مستمر، از طرف فرزندان فاطمه(س)، جهت اثبات ارتباط نسبى بین آنها و پیامبر(ص)، در جریان بوده است. و ضرورتاً چنین تلاشى بوده است که چنان مخالفتها و ممانعتهایى را از طرف حاکمان وقت، اقتضا مىکرده است. از ابوجارود نقل شده است که امام باقر(ع) به من فرمود: در مورد حسن(ع) و حسین(ع) چه مىگویند. گفتم: آنها را فرزندان رسول خدا(ص) نمىدانند. فرمود چه پاسخ دادید. گفتم «سخن خداوند درباره عیسى بن مریم» و من ذریتة داوود ـ الى قوله ـ کل من الصالحین (انعام، 84 85) و آیه «قل تعالوا ندع ابناءنا و ابناءکم...» (آل عمران، 61) را آوردیم. سپس فرمود: دیگر چه مىگفتند. گفتم: مىگفتند فرزند دختر از فرزند است نه از صلب. امام فرمود: از کتاب خدا، برایت آیهاى مىآورم که آن دو را از صلب رسول خدا(ص) مىداند و جز شخص کافر آن را رد نمىکند. گفتم فدایت شوم آن چیست؟ فرمود آنجایى که خداوند مىفرماید «حرمت علیکم امهاتکم، و بناتکم و اخواتکم ـ الى قوله ـ و حلائل ابناءکم الذین من اصلابکم» (نساء 23) اباجارود از آنها بپرس، آیا ازدواج با دخترانشان [امام حسن(ع) و امام حسین(ع)] براى پیامبر(ص) حلال است. اگر گفتند آرى، به خدا سوگند دروغ گفتهاند و اگر بگویند نه، به راستى آن دو از صلب پیامبرند و جز به سبب صلب [ازدواج با دخترانشان بر پیامبر(ص)] حرام نمىشود.(15)
هنگامى که حکومت امویان به پایان رسید و علمهاى سیاه بر افراشته شد و دولت جدید عباسى بر اریکه قدرت تکیه زد، قضیه مبارزه با فرزندان رسول خدا(ص) و زنده نگه داشتن قانون ارث جاهلى به مسیر خود ادامه داد.
عباسیان و تئورى وراثت اعمام
اگر از جریان چگونگى روى کار آمدن عباسیان، و این که آنان با تکیه بر شعارهاى علویان به قدرت رسیدند صرف نظر کنیم و از انگیزهها و توجیهات دینى آنان بگذریم.(16) عباسیان در ابتداى به قدرت رسیدن، خود را از اهل بیت پیامبر(ص) و ذوى القربى نامیدند.
سفاح در اولین سخنرانى خود، در آغاز خلافت گفت:
«سپاس خداوند را که... ما را به خویشى و قرابت پیامبر اختصاص داد و خداوند ما را از خاندان پیامبر(ص) و از پدران آن بزرگوار منشعب، و از شجره پیامبر(ص) آفرید... و ما را نسبت به عالم اسلام در جاى بلند قرار داد و براى رفعت ما نیز کتاب فرود آورد، که در آیات محکمه آن فرمود: «انما یرید الله لیذهب عنکم الرجس اهل البیت» و نیز فرمود: «قل لا أسئلکم علیه اجراً الّا المودة فى القربى»، و فرمود: «انذر عشیرتک الاقربین» و نیز فرمود «و ما افاء الله على رسوله من اهل القرى فلله و للرسول لذى القربى و الیتامى» و نیز فرمود: «و اعلموا انما غنمتم من شىء فإن لله خمسه و للرسول و لذى القربى و الیتامى»(17)
این برداشت، یعنى اهل بیت، و ذوى القربى خواندن بنى عباس، مسبوق به اصل جاهلى ارث است که فرزندان دختر، عضو نسل و خاندان به حساب نمىآیند. در عهد پیامبر(ص) هیچ موردى وجود ندارد که پیامبر(ص)، عباس یا فرزندان او را جزء اهل بیت و ذوى القربى به حساب آورند. در حالى که روایات موثق و متواترى موجود است که مراد پیامبر(ص) از اهل بیت، فاطمه (س)، على(ع) و فرزندانشان حسن(ع) و حسین(ع) مىباشد. با برداشت جاهلى، پیامبر(ص) بعد از رحلت، خویشاوند واهل بیتى جز عمو و عموزادگانش نداشته است. با این برداشت فرزندان فاطمه (س)، اهل بیت و خویشان به حساب مىآیند، نه از این جهت که فرزندان دختر پیامبرند، بلکه از اینرو که فرزندان على(ع) عموزاده پیامبرند. در این معنا، اگر شوهر دختر پیامبر(ص)، از بنى عبدالمطلب نبود، فرزندان او اهل بیت و خویشاوند او به حساب نمىآمدند، زیرا که:
بنونا بنوا أبنائنا و بناتنا بنوهن ابناء الرجال الاباعد
در شروع، عباسیان على(ع) را خلیفه بر حق، بعد از پیامبر(ص) مىدانستند. داوود بن على، بعد از سخنان سفاح در روز اول خلافت، بر خاست و خطاب به مردم گفت:
«...بدانید که بعد از پیامبر(ص) هیچ کس، بر منبر شما فراز نگشت که خلیفه بر حق باشد. جز امیرالمؤمنین على بن ابى طالب(ع) و امیر المؤمنین عبد الله بن محمد (سفاح)....»(18)
اما بعد از آن که با مخالفت علویان مواجه شدند. نظریه جدیدى را طرح کردند که از قانون ارث جاهلى و اسلامى مایه مىگرفت. مطابق این نظریه به این دلیل که نسب و نسل از طریق دختر منتقل نمىشود، فرزندان فاطمه (س) نمىتوانند خود را به پیامبر(ص) منسوب کنند. و چون به هنگام رحلت پیامبر(ص) تنها کسى که استحقاق ارث برى از پیامبر(ص) داشت، عباس عموى ایشان بود، ـ على(ع) با وجود عموى پیامبر، استحقاق ارث برى نداشت. زیرا عمو مانع ارث برى پسر عمو مىشود ـ پس حق خلافت و جانشینى پیامبر(ص) به على(ع) نمىرسد بلکه به عمویش عباس مىرسد. طبق این نظریه علویان هیچ حقى در خلافت نداشتند.
اگر به نظریه فوق دقت کنیم، از دو جا مایه مىگیرد. یکى از قانون ارث جاهلى؛ دوم از قانون ارث اسلامى. سه مسئله عدم ارث برى زن، عدم انتقال نسل از طریق زن و ارث برى در امور حقوقى از قانون ارث جاهلى و مسئله ممانعت عمو از ارث برى پسر عمو مطابق طبقات ارث، از قانون ارث اسلامى گرفته شده است.
از اینرو فرقهاى به نام «راوندیه» به وجود آمد که اعتقاد داشتند، خلافت پیامبر(ص) از راه ارث به عموى ایشان عباس رسیده است، اینان خلافت را از طریق عبد الله بن عباس، به سفاح و منصور عباسى مىرساندند، از اینرو، اینان را شیعه آل عباس مىگفتند.(19)
گروهى ابداع این طرح را به مهدى عباسى منتسب مىکنند.(20) ولى قبل از مهدى در عصر منصور «راوندیه»، نیز چنین عقیدهاى داشتند.
عباسیان بعد از این در تثبیت و رواج نظریه فوق تلاش بسیارى کردند و در این راه از شعر شعرا و آراء فقها و... استفاده بسیار بردند. در میان شعرا مىتوان به مروان بن ابى حفصه، اَبان و مروان بن ابى جنوب اشاره کرد.
مروانبن ابىحفصه مىگوید:
أنى یکون و لا یکون و لم یکن لبنى البنات وراثة الأعمام(21)
ترجمه: نبوده و نیست و نخواهد بود که ارث عموها متعلق به پسران دختران باشد.
ابان نیز مىگوید:
نشدت بحق الله من کان مسلماً أعم بما قد قلته العجم و العرب
أعم بنى الله اقرب زلفة الیه ام ابن العم فى رتبة النسب
و أیهما اولى به و بعهده و من ذاته حق التراث بما و جب
فان کان عباس احق بتلکم و کان على بعد ذلک على سبب
فأبناء عباس هم یرثونه کما العم لابن العم فى الارث قد حجب(22)
ترجمه:
ـ تمام عرب و عجم و هرکسى را که مسلمان است به حق خدا سوگند مىدهم.
ـ [بگویند] آیا عموى پیامبر خدا در نسب به او نزدیکتر است یا پسر عموى او.
ـ کدامیک از آن دو در زمان به او نزدیکترند و ارث به کدامشان مىرسد.
ـ اگر که عباس به ارث پیامبر احقیت دارد و على به سبب دامادى پس از اوست.
ـ پس پسران عباس ا زپیامبر ارث مىبرند زیرا که عمو مانع ارثبرى پسر عمو شده است.
مروان بن ابى الجنوب، مىسراید:
«الصهر لیس بوارث والبنت لاترث الإمامه»(23)
داماد ارث نمىبرد و دختر امامت را منتقل نمىکند.
از میان فقها، مىتوان به مالک بن انس و شیبانى اشاره کرد. مالک بن انس مىگوید:
«فرزندان دختر، در چیزى که بر فرزند یا فرزند فرزند وقف شده سهیم نیستند».(24) شیبانى معتقد است «اگر شخصى براى فرزندان شخص دیگرى وصیت کرد و آن شخص، هم فرزند پسر داشت و هم فرزند دختر، وصیت از آنِ فرزند پسر است، نه فرزند دختر».(25)
عباسیان بعدها، در جواب علویانى که نص پیامبر(ص) مبنى بر جانشینى حضرت على(ع) و امامت فرزندانش را مطرح مىکردند، به جملهاى از پیامبر استناد کردند که در آن، به خلافت بنى عباس اشاره شده است. در تاریخ فخرى آمده است:
«...هنگامى که عباس، فرزند خود عبدالله را نزد پیامبر آورد، پیامبر وى را گرفته و در گوشش اذان گفت و آب دهان خویش را به دهان عبدالله افکند و گفت: پروردگارا وى را در دین فقیه گردان و تأویلش بیاموز سپس عبدالله را به پدرش بازگرداند و بدو گفت: پدر پادشاهان را بگیر».(26)
شاید مهمترین و تنها متنى که به این نظریه اشاره دارد، نامه منصور عباسى است به محمد نفس زکیّه. منصور در جواب نامه نفس زکیه که خود را از حیث شرف و نسب، برتر از منصور مىدانست و خود را به فاطمه، جده پیامبر(ص) و خدیجه(س) همسر پیامبر و فاطمه(س) دختر پیامبر(ص)، منتسب کرد مىنویسد:
«سخنت به من رسید و نامه تو را نیز خواندم، دانستم، نهایت افتخار و مباهات تو خویشى زنان است... خداوند، زنان را به مرتبه مردان و پدران و اعمام نرسانیده و خداوند عمو را جانشین پدر کرده که در قرآن چنین آمده عمو ولى فرزند و قیم او و بر مادر مقدم است».
در جاى دیگر آورد:
«خداوند پیامبر را به پیامبرى مبعوث کرد، در حالى که او چهار عمو داشت. خداوند فرمود: «و انذر عشیرتک الاقربین» آنها را اندرز داد و فراخواند. دو مرد از آن چهار عمو، اجابت کردند که یکى از آن دو پدرم [و دیگرى حمزه] و دو عموى دیگر که یکى پدرت [و دیگرى ابولهب[ بودند دعوت پیامبر را اجابت نکردند. خداوند ولایت و خویشى آنها را برید، که میان آن دو و پیامبر قرابت و میراث و عهد و تولى، نمانده است» [ارث از مسلمان به کافر نمىرسد].
منصور در جواب این گفته محمد که خود را از اولاد پیامبر(ص) مىدانست. نوشت: «اما این که مىگویى ما اولاد پیامبر هستیم، خداوند درکتاب خود مىفرماید «ما کان محمد أبا احد من رجالکم» شما فرزندان دختر او هستید. این خویشى نزدیک است، ولى با آن نمىتوانى میراث ببرى. نه میراث امامت و نه میراث ولایت. چگونه شما وارث آن شدهاید؟ پدر تو (على بن ابى طالب(ع)) به هر نحوى که امکان داشت امامت را مطالبه کرد و در طلب آن اصرار نمود. بدین سبب فاطمه (س) را روز روشن بیرون کشید [به مسجد برد و مطالبه ارث نمود[ بیمار شد و او را پرستارى کرد و چون وفات یافت شبانه او را در خفا دفن کرد [این کارها کرد که خلافت بگیرد [مردم خوددارى کردند و جز شیخین کسى را نپذیرفتند. بعد از آن سنت و شریعت مقرر کرد، که جد مادرى و دایى و خاله ارث نمىگذارند»
در جاى دیگر نوشت:
«تو پنداشتى، ما پدرت [على] را بر حمزه و عباس و جعفر، مقدم داشتهایم. چنین نیست، آنها در حالى از دنیا رفتند که مردم بر فضیلت آنها، اجماع و اتفاق داشتند، ولى پدر تو به جنگ و خونریزى مبتلا شده بود که بنى امیه او را لعن مىکردند... تو این را مىدانى، که امتیاز و کرامت ما در جاهلیت، سقایت در حج و تولیت چاه زمزم بود. که عباس، از بین برادرانش متولى آن شد. پدر تو در آن کار با ما به نزاع و مرافعه برخاست و عمر او را محکوم نمود و حق را به ما داد. سپس ما در جاهلیت و اسلام تولیت آن را داشتیم، اهالى مدینه دچار قحط و خشکسالى شدند و عمر به کسى جز پدر ما توسل نکرد، استسقا کرد و باران نازل شد در حالى که پدر تو حاضر بود. عمر به وجود پدر ما در نزد خدا تقرب جست و دعا نمود و او پدر تو را، وسیله این استسقا نکرد. در آن زمان احدى از فرزندان عبد المطلب جز او زنده نبود. پس به لحاظ عمویى وارث پیغمبر(ص) است این کار را عده زیادى از بنى هاشم، طلب کردند و به آن نایل نشدند که فرزندان او [عباس] به آن رسیدند. سقایت براى او و حق اوست، و میراث پیامبر براى او، و حق اوست که خلافت، به فرزندان او رسیده است. بنا بر این هیچ فخر و شرف و فضیلتى در دنیا و آخرت نمانده مگر آن که ارث عباس شده و این ارث، به فرزندان او رسیده است.»(27)
در مقابل این طرح، علویان به ویژه ائمه شیعه، به شدت مقاومت کردند.
در اینجا به دو مورد از مخالفت ائمه (ع) در مقابل این طرح اشاره مىکنیم و بحث خود را خاتمه مىدهیم.
از امام موسى کاظم(ع) در پاسخ به شعر مروان بن ابى حفصه، روایت شده که فرمود چون این بیت مروان را شنیدم.
أنى یکون و لا یکون و لم یکن لبنى البنات وراثة الاعمام
شب در عالم رویا دیدم هاتفى مىگوید
انى یکون ولا یکون و لم یکن للمشرکین دائم الاسلام
لبنى البنات نصیبهم من جدهم و العم متروک بغیر سهام
ما للطلیق و للتراث و انما مسجد الطلیق مخافة الصمصام
و بقى ابن نثلة و افقأ متلدرأ فیه و یمنعه ذو و الارحام
ان ابن فاطمه المنوة باسمه حاز اترث سوى بنى الاعمام(28)
نمىشود و نیست و نخواهد شد که مشرکین پایههاى اسلام شوند.
فرزندان دختر، از جدشان بهره ورند و عمو بدون هیچ سهمى، دور مىگردد.
رها شده از اسارت [عباس] را، چه به ارث، او از ترس شمشیر به سجده افتاده است.
فرزند مثله [عباس] متحیر ایستاده در حالى که از رحامت و خویشى دور افکنده مىشود.
آرزو این است که، فرزند فاطمه(س)، این ارث را جداى از پسر عموها صاحب شود.
خلفاى عباسى گاه و بیگاه از ائمه(ع) در این زمینه پرسش مىکردند. و از آنها دلیل قانع کننده مىطلبیدند. روایت مشهور و معروفى از گفت و گوى بین هارون الرشید و امام موسىبن جعفر(ع) آمده است. که به این نظریه اشاره دارد و نشان مىدهد که مقاومت شیعیان، سبب شده است که این نظریه جاى خود را باز نکند و جایگاهى پیدا نکند و تا آنجا برسد که مأمون، از روى ناچارى امام رضا(ع) را به ولایتعهدى برگزیند. از یک منظر برگزیدن امام رضا(ع) به ولایتعهدى نشانگر شکست نظریه «وراثت اعمام» است.
در این جا، فرازهایى از بیانات امام موسىبن جعفر(ع) را در ردّ نظریه عباسیان مىآوریم. هارون، از امام پرسید: چگونه شما ادعا مىکنید که از پیامبر ارث مىبرید، در حالى که عمو مانع ارث پسر عمو مىشود. پیامبر رحلت نمود، در حالى که ابوطالب قبل از وى مرده بود ولى عباس زنده بود. حضرت فرمود: در کلام على(ع) آمده است با وجود فرزند صلبى مذکر یا مؤنث، کسى جز پدر و مادر و همسر و شوهر ارث نمىبرد و با وجود فرزند صلبى، عمو ارث نمىبرد. در کتاب و سنت چیزى نیامده و تیم و عدى و بنىامیه ادعا کردند که عمو در حکم پدر است... .
هارون پرسید: چرا به عامه و خاصه دستور مىدهید تا شما را به رسول خدا(ص) منسوب کنند و به شما بگویند یابن رسولالله در حالى که شما فرزندان على(ع) هستید، و مرد به پدرش منسوب است و فاطمه(س) دختر رسول خدا بود، و پیامبر از جانب مادر نیاى شماست. حضرت فرمود: اى امیرمؤمنان اگر پیامبر زنده مىشد و از دختر تو خواستگارى مىکرد، آیا پاسخ مثبت به او مىدادى؟ گفت: سبحان الله، چرا پاسخ نمىدادم؟ امام فرمود: ولى آن حضرت، نه از دختر من خواستگارى مىکرد و نه من دخترم را به زنى به او مىدادم... .»
هارون پرسید چگونه مىگویید، شما خاندان پیامبر هستید در حالى که پیامبر، نسل و خاندانى نداشت، و نسل از طریق پسر منتقل مىشود نه دختر و شما فرزندان دختر اویید و براى او نسلى نبود حضرت فرمود: خداوند در آیه 84 و 85 سوره انعام مىفرماید «و از فرزندان او (ابراهیم) داوود، سلیمان، ایوب و یوسف و موسى و هارون را هدایت کردیم و این چنین نیکوکاران را پاداش نیک خواهیم داد. و هم زکریا، یحیى و عیسى و الیاس را همه از صالحین هستند» اى امیرالمؤمنین، پدر عیسى کیست؟ گفت: عیسى پدر نداشت، حضرت فرمود: ما او را از طریق مادرش مریم، او را جزو فرزندان انبیاء دانستهایم. ما نیز بدین گونه از طریق مادر خویش، فاطمه(س) به پیامبر منسوب مىشویم... . حضرت در ادامه به آیه مباهله یعنى آیه 61 سوره آل عمران که در آنجا امام حسن(ع) و امام حسین(ع) فرزندان پیامبر(ص) خوانده شدهاند اشاره مىفرماید.(29)
پس بحث وراثت اعمام، بحثى جاهلى بود که عباسیان در رسیدن به اهداف خود از آن بهره بردند و در عرصه جامعه اسلامى آن را مطرح کردند. ولى از آن طرفى نبستند، چنان که سرانجام، مأمون مجبور شد، براى حفظ حکومت خویش، تمام شعارهاى عباسیان را در این زمینه، کنار گذاشته، و علىبن موسى(ع) را براى ولایتعهدى از مدینه به مرو بخواند. و همواره خود را عاشق و علاقهمند به ائمه(ع) و بویژه امام رضا(ع) ـ به عنوان فرزند رسول خدا(ص) ـ بخواند و از ایجاد ارتباط سببى با امام رضا(ع)و فرزندشان امام جواد(ع) اظهار خرسندى و افتخار نماید. اگرچه در واقع چنین نبود، ولى تا پایان عمر هیچ گاه از شعارهایى که داده بود برنگشت.
عمدتا در مقابل وراثت اعمام، وراثت بنات، مطرح مىشود و شیعیان، به ویژه ائمه (ع) که در مقام ردّ نظریه وراثت اعمام بودند، به عنوان جبهه طرفدار وراثت بنات، معرفى شدهاند. نکتهاى که در این جا اشاره به آن ضرورى به نظر مىرسد این است که ائمه(ع) در مقام دفاع از قوانین دین مقدس اسلام و ردّ قانون جاهلى وراثت اعمام، وارد این گونه مسائل شدند، در واقع عباسیان، جنبه ارثى و خویشاوندى پیامبر(ص) را ملاک قرار داد و خود را وارث ایشان مىدانستند. ولى ائمه(ع) به این دلیل که نواده پیامبر(ص) و فرزندان دختر پیامبرند و داراى نزدیکترین نسبت با پیامبر(ص) هستند خود را سزاوار رسیدن به خلافت نمىدانستند بلکه همواره به روایات رسیده از پیامبر(ص) در باب امامان تکیه کردهاند و هر امام بوسیله امام قبل از خودش، مطابق ویژگىهاى خاصى به امامت رسیده است. و گفتیم مقابله آنها با عباسیان، تنها و تنها براى مقابله با نظریه وراثت اعمام و دفاع از قوانین آیین اسلام بوده است.
پىنوشتها:
1. محمدبن جریر طبرى، جامع البیان (بیروت، دارالفکر، 1988م) جزء 4، ص 262؛ محمدحسین طباطبایى، تفسیر المیزان (قم، جامعه مدرسین حوزه علمیه، بىتا) ج 4، ص 226؛ ناصر مکارم شیرازى، تفسیر نمونه (تهران، دارالکتب الاسلامیه، 1374ش) ج 3، ص 274.
2. محمدبن جریر طبرى، همان، ص 275؛ محمدحسین طباطبایى، همان، ص 152؛ ناصر مکارم شیرازى، همان، ص 274.
3. جارالله زمخشرى، الکشاف (ایران، نشر ادب حوزه، بىتا) ج 1، ص 476.
4. ناصر مکارم شیرازى، ج 3، ص 274.
5. در این زمینه ر.ک: همان، ج 3،ص 287.
6. همان، ج 3، ص 288.
7. ر.ک: محمدحسین طباطبایى، پیشین، ج 4، ص 213.
8. عبدالحسین امینى، الغدیر (تهران، دارالکتب الاسلامیه، 1372ش) ج 7، ص 121.
9. قرآن کریم، آل عمران، آیه 61.
10. احمدبن على طبرسى، الاحتجاج، تحقیق شیخ ابراهیم بهادرى و شیخ محمد هادى (قم، دارالاسوه للطباعة و النشر، 1416ق) ج 1، ص 229.
11. ابنابى الحدید، شرح نهج البلاغه، اسد حیدر، (بیروت، بىنا، 1393ه) ج 20، ص 334.
12. علىبن عسیى اربلى، کشف الغمه فى معرفة الائمه (بیروت، دارالکتاب الاسلامى، 1401) ج 2، ص176.
13. ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، تحقیق على شیرى، (بیروت، بىنا، 1995م) ج 12، ص 152.
14. فخر رازى، تفسیر الکبیر، طبعة الثالثه، (بیروت، دارالحیاء التراث العربى، بىتا) ج 13، ص 66.
15. احمدبن على طبرسى، پیشین، ج 2، ص 175 ـ 176.
16. براى اطلاع از انگیزه و توجیه دینى عباسیان. ر. ک: فاروق عمر، ثورة العباسیه، (بغداد، دارالشؤون الثقافیة العامه، 1989) ص 29 ـ 46 و نیز دکتر فاروق عمر، طبیعة الدعوة العباسیه، (بغداد، مکتبة الفکر العربى، بىتا) ص 106 ـ 129؛ و نیز العباسیون الأوائل، طبعة الثانیه (بغداد، مطبعة جامعه، 1977) ص 109.
17. ابن اثیر، الکامل فى تاریخ (مصر، بىنا، 1358) ج 5، ص 412.
18. همان، ج 5، ص 415.
19. در این زمینه ر.ک: علىبن حسین مسعودى، مروج الذهب و معادن الجوهر، ترجمه ابوالقاسم پاینده (تهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، 1347ش) ج 2، ص 241.
20. جعفر مرتضى عاملى، تحلیلى از زندگانى سیاسى امام حسن(ع)، ترجمه محمد سپهرى (تهران، سازمان تبلیغات اسلامى، 1372ش) ص 44.
21. احمدبن على طبرسى، پیشین، ج 2، ص 344.
22. ابوالفرج اصفهانى، الأغانى (بیروت، دارالإحیاء التراث العربى، 1994م) ج 23، ص 120؛ براى اطلاعات بیشتر ر.ک: محمدحسین زین عاملى، شیعه در تاریخ، ترجمه محمدرضا عطایى، (مشهد، آستان قدس، 1370ش) ص 229.
23. همان، ج 23، ص 150 ـ 151؛ و نیز براى اطلاعات بیشتر ر.ک: جعفر مرتضى عاملى، زندگانى سیاسى امام رضا(ع)، ترجمه دفتر انتشارت اسلامى (کنگره جهانى حضرت رضا(ع) 1365ش) ص 73.
24. ابن عبدالبر قرطبى، جامع بیان العلم و فضله (مصر، بىنا، 1377ق) ج 2، ص 17.
25. همان.
26. ابن طقطقى، تاریخ فخرى، ترجمه محمدوحید گلپایگانى (تهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، 1360ش) ص191.
27. ابن اثیر، پیشین، ج 5، ص 541، براى اطلاعات بیشتر و آگاهى از متن کامل نامههاى منصور و محمد بن عبدالله نفس الزکیه به همراه تجزیه و تحلیل ر.ک: فاروق عمر، بحوث فى التاریخ العباسى، طبعة الاولى (بیروت ـ بغداد، دارالقلم للطباعه و مکتبة نهضة، 1977م) ص 92 ـ 111.
28. احمدبن على طبرسى، پیشین، ج 2، ص 45 ـ 344.
29. همان، ج 2، ص 336 ـ 340.
منابع
ـ ابنابى الحدید، شرح نهج البلاغه، اسد حیدر (بیروت، بىنا، 1393ه) ج 20.
ـ ابن اثیر، الکامل (مصر، بىنا، 1358) ج 5.
ـ ابن طقطقى، الفخرى، ترجمه محمدوحید گلپایگانى (تهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، 1360).
ـ ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، تحقیق على شیرى (بیروت، بىنا، 1995م) ج 12.
ـ اربلى، علىبن عیسى، کشف الغمه فى معرفة الأئمه (بیروت، دارالکتاب الاسلامى، 1401).
ـ اصفهانى، ابوالفرج، الأغانى (بیروت، دارالاحیاء التراث العربى، 1994م) ج 23.
ـ امینى، عبدالحسین، الغدیر (تهران، دارالکتب الاسلامیه، 1372) ج 7.
ـ رازى، فخر، تفسیر الکبیر، طبعة الثالثه (بیروت، دارالحیاء التراث العربى، بىتا) ج 13.
ـ زمخشرى، جارالله، الکشاف (ایران، نشر ادب حوزه، بى تا) ج 1.
ـ زین عاملى، محمدحسین، شیعه در تاریخ، ترجمه محمدرضا عطایى (مشهد، انتشارات آستان قدس رضوى، 1370).
ـ ضیف، شوقى، تاریخ الادب العربى، طبعة الثالث عشره (قاهره، دارالمعارف) ج 3.
ـ طباطبایى، محمدحسین، المیزان (قم، جامعه مدرسین حوزه علمیه، بىتا) ج 4.
ـ طبرسى، احمدبن على، الاحتجاج، تحقیق شیخ ابراهیم بهادرى و شیخ محمد هادى (قم، دارالاسوه للطباعة و النشر، 1416ه ).
ـ طبرى، محمدبن جریر، جامع البیان (بیروت، دارالفکر، 1988م) جزء 3 ـ 4.
ـ عاملى، جعفر مرتضى، تحلیلى از زندگانى سیاسى امام حسن(ع)، ترجمه محمد سپهرى (تهران، سازمان تبلیغات اسلامى، 1372).
ـ ـــــــــــــــــــــــــــــــ ، زندگانى سیاسى امام رضا(ع) (ترجمه دفتر انتشارات اسلامى قم، کنگره جهانى حضرت رضا(ع)، 1365).
ـ عمر، فاروق، الثورة العباسیه (بغداد، دارالشؤون الثقافیة العامه، 1989).
ـ ـــــــــــــــــــ، العباسیون الأوائل، طبعة الثانیه (بغداد، مطبعة جامعه، 1977).
ـ ـــــــــــــــــــ، بحوث فى التاریخ عباسى، طبعة الأولى (بیروت ـ بغداد، دارالقلم للطباعه و مکتبة النهضة، 1977).
ـ ـــــــــــــــــــ، طبیعة الدعوة العباسیه (بغداد، مکتبة الفکر العربى، بىتا).
ـ قرطبى، ابن عبدالبر، جامع بیان العلم و فضله (مصر، بىنا، 1388ق) ج 2.
ـ مسعودى، علىبن حسین، مروج الذهب و معادن الجوهر، ترجمه ابوالقاسم پاینده، (تهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، 1347).
ـ مکارم شیرازى، ناصر، تفسیر نمونه (تهران، دارالکتب الاسلامیه، 1374) ج 3.
_____________________
عباسیان که در روى کار آمدن خود و مبارزه با بنى امیه از شعارهاى علویان و پیروان آنها استفاده زیادى بردند و ابتدا مشروعیتِ حکومت خود را از طریق وصیت ابوهاشم به على(ع) مىرساندند، به تدریج از علویان فاصله گرفتند و ادعا کردند خلافت، میراث عباس عموى پیامبر(ص) است. آنها با تکیه بر این اصل جاهلى، که دختر ارث نمىبرد، وارث پیامبر(ص) را عباس ـ تنها پسر عبد المطلب که تا زمان رحلت پیامبر(ص) زنده بود ـ معرفى کردند.
در مقابل، علویان به ویژه اهل بیت با استناد به آیات قرآنى و احکام عقلى در صدد رد ادعاى عباسیان بر آمدند و بدینگونه بحث وراثت اعمام و وراثت بنات مطرح شد.
در این مقاله، به بیان چگونگى پیدایش اندیشه وراثت اعمام و سابقه آن و عکس العمل علویان به ویژه اهل بیت به طور مختصر پرداختهایم.
در عصر جاهلیت رسم بر این بود که تنها مردان را وارث مىشناختند و معتقد بودند آن کس که قدرت حمل سلاح، جنگ و دفاع از حریم زندگى را ندارد، ارث به او نمىرسد.(1) به این دلیل زنان و کودکان از ارث محروم بودند.(2)
این قانون، بعد از ظهور اسلام، همچنان پابرجا بود تا این که یکى از انصار، به نام «اوس بن صامت»(3) یا «اوس بن ثابت» از دنیا رفت. در حالى که دختران و پسران خردسالى از خود به جاى گذاشت و عموزادههاى او به نام «ارفطه» و «خالد» اموال او را میان خود تقسیم کردند و به همسر و فرزندان او چیزى ندادند. زن انصارى شکایت خود را نزد پیامبر برد و جریان را با پیامبر بازگو کرد. در این زمان آیه 7 / نساء نازل شد، و دستور اسلام را راجع به ارث بیان نمود.(4)
«للرجال نصیب مما ترک الوالدان و الاقربون و للنساء نصیب مما ترک الوالدان و الاقربون مما قّل منه او کثر نصیباً مفروضاً»
ترجمه: «براى مردان، از آنچه پدر و مادر و خویشاوندان از خود برجاى مىگذارند سهمى است؛ و براى زنان نیز، از آنچه پدر و مادر و خویشاوندان مىگذارند، سهمى؛ خواه آن مال، کم باشد یا زیاد؛ این سهمى است تعیین شد و پرداختنى.»
در میان اعراب، ارث از سه طریق منتقل مىشد
1ـ نَسَب: تنها شامل پسران و مردان مىشده است و زنان و کودکان را شامل نمىشد.
2ـ تبّنى: یعنى پسرخواندگى
3ـ حلف: بدین صورت که دو نفر با هم پیمان مىبستند که در دوران حیات از همدیگر دفاع کنند و بعد از مرگ نیز از همدیگر ارث ببرند.(5)
با ظهور آیین اسلام، تغییراتى در قانون ارث جاهلى صورت گرفت و به صورت قانون ارث اسلامى مطرح شد. در اسلام نیز، ارث از سه طریق منتقل مىشود.
1ـ نسب: منظور از نسب، مفهوم وسیع آن است یعنى هر گونه ارتباطى که از طریق تولد در میان دو نفر در سطوح مختلف ایجاد مىشود، اعم از زن، کودک و مرد.
2ـ سبب: یعنى ازدواج؛ بدین معنى که زن از شوهر و شوهر از زن ارث مىبرد.
3ـ ولاء: منظور از ارتباطهاى دیگرى است که غیر از خویشاوندى بین دو نفر بر قرار مىشود.
در اسلام سه نوع ولاء وجود دارد.
الف) ولاءِ عتق: یعنى اگر کسى برده خود را آزاد کند و آن برده پس از مرگ هیچگونه خویشاوند نسبى یا سببى نداشته باشد، اموال او به آزاد کننده او مىرسد.
ب) ولاءِ ضمان: پیمان خاصى است که بین دو نفر، مطابق خواست و اراده خودشان بر قرار مىشود و طرفین متعهد مىشوند، در موارد مختلفى از یکدیگر دفاع کنند، و پس از مرگ، در صورت نداشتن خویشاوند نسبى یا سببى از یکدیگر ارث ببرند.
ج) ولاءِ امامت: اگر مسلمانى از دنیا برود و هیچ وارث نسبى، سببى یا غیر از آن نداشته باشد، میراث او به امام مسلمین، یا به عبارت بهتر به بیت المال مسلمین تعلق مىگیرد.(6)
نکته در خور اشاره این که ارث، در جاهلیت علاوه بر امور مالى و مادى، امور حقوقى را نیز در برمىگرفت. یعنى میراث بران علاوه بر این که سرمایه و ثروت مادى شخص ارث گذار را بین خود تقسیم مىکردند، اختیارات پستى و مقامى او را نیز به عنوان ارث بین خود قسمت مىنمودند. به عبارت دیگر، ارث مختص به امور مادى و سرمایه مالى نبود، بلکه امور معنوى و پستها و مقامها را نیر در بر مىگرفت. بهترین شاهد مثال، انتقال پستها و مقامهاى اجداد و پدران به فرزندان و خویشان است، که در عصر جاهلیت مرسوم بود. اختیارات قصى بن کلاب به ارث بین فرزندانش تقسیم شد. و به همین صورت مناصب و پستها در شهر مکه از پدران به پسران یا برادران منتقل مىشد. چنین نمونههایى در تاریخ جاهلى کم نیست. دین اسلام، ارث در امور مالى و مادى را پذیرفت ولى ارث در مقام و منصب را رد کرد.
از اینرو از نظر اسلام آنچه مربوط به شخصیت حقیقى انسان است از طریق ارث منتقل مىشود، ولى آنچه مربوط به شخصیت حقوقى انسان است، از طریق ارث منتقل نمىشود.
طبقات ارث یا سلسله مراتب ارث برى، در جاهلیت تابع قاعده و قانون خاصى نبوده و ظاهراً ارتباط مستقیمى با قدرت و زور داشته است. یعنى اگر بنا بود ارث میّت بین فرزندان پسر او، یا بین عموها، عموزادهها یا برادران او توزیع شود قاعده توزیع ارث ارتباط تنگاتنگى با قدرت و زور داشت و هر کس که داراى قدرت بیشترى بود سهم بیشترى از ارث مىبرد و در صورت امکان، تمام ما ترک را صاحب مىشد. ولى در آیین اسلام، ورّاث بر اساس نسبت خویشاوندى، طبقه بندى شدهاند و تا زمانى که افرادى از طبقه نخست وجود داشته باشند، ارث به طبقه دوم نمىرسد. بر این اساس، پدر، مادر، پسر، دختر و همسر در طبقه اول ارثبرى قرار دارند و برادر، خواهر، پدر بزرگ و مادر بزرگ در مرتبه و طبقه دوم جاى دارند و عمو، دایى، خاله و عمه در طبقه سوم قرار مىگیرند. در صورتى که افرادى از طبقه اول، در قید حیات باشند، ارث به طبقه دوم نمىرسد.(7)
نکته دیگرى که در اینجا قابل طرح است و ارتباط نزدیکى با قانون ارث دارد، مسئله «انتقال نسل» است. در میان اعراب جاهلى همانطور که دختر و به طور کلى جنس مؤنث، از ارث بردن محروم بود و به تبع آن، فرزندان او نیز از جد یا جدّه خود ارث نمىبردند، از طریق دختر نسل پدرى تداوم نمىیافت و فرزندان او، فرزندان پدرش محسوب نمىشدند. و نسل فقط و فقط از طریق پسر منتقل مىشد. به عبارت دیگر، نسب اشخاص به پدرانشان متصل مىشد و از مادران نسب نمىبردند. بنا بر این در میان اعراب جاهلى کمتر کسى را مىیابیم که به مادرش منسوب باشد و همواره اسم پدر بعد از اسم شخص مىآید. مگر این که پدر شخص، معلوم نباشد، و یا این که از روى توهین و تحقیر کسى را به مادرش منسوب کنند. شاعر عرب مىگوید:
بنونا بنوا أبنائنا و بناتنا بنوهن ابناء الرجال الاباعد(8)
ترجمه: فرزندان ما فرزندان پسران ما هستند ولى فرزندان دختران ما فرزندان مردان بیگانهاند.
اما در دین اسلام تفاوتى بین پسر و دختر در انتقال نسب یا نسل وجود ندارد و همان طور که دختر از مال پدر ارث مىبرد، نسب و نسل او را نیز منتقل مىکند. در پارهاى زیارات آمده است، «کنتم فى الاصلاب الشامخه و الارحام المطهره...» یعنى این که در اسلام، تفاوتى میان صلب و رحم در تأثیر گذارى بر فرزند وجود ندارد و هر یک به سهم خویش تأثیر گذارند و هر فردى هم از مادر تأثیر مىپذیرد و هم از پدر و در واقع نسب و نسل او به هر دو بر مىگردد.
به طور خلاصه مىتوان گفت:
1ـ در جاهلیت به طور کلى ، جنس مؤنث از ارث برى محروم بود ولى دین اسلام به زنان حق ارث داد.
2ـ در جاهلیت ، قانون ارث ، هم امور مادى و مالى و هم امور حقوقى را شامل مىشد ولى در آیین اسلام، ارث محدود به امور مادى و سرمایه مالى شد.
3ـ در جاهلیت، سلسله مراتب ارث برى تابع قاعده مشخصى نبود و ارتباط نزدیکى با قدرت و زور داشت ولى آیین اسلام، ورّاث را بر اساس نسبت خویشاوندى طبقهبندى کرده است.
4ـ اعراب جاهلى اعتقاد داشتند فرزندان دختر، رحم به حساب نمىآیند و نسل را منتقل نمىکنند ولى دین اسلام بین فرزندان پسر و دختر، در انتقال نسل و نسب تفاوتى قائل نیست.
استفاده از قانون ارث جاهلى بعد از پیامبر(ص)
اقدام رسول خدا(ص) در جریان مباهله با نصارا ، مفاهیم مهمى در برداشت. یکى از آن مفاهیم، عدم تفاوت بین دختر و پسر، در انتقال نسل و نسب است. یعنى فرزندان دختر، با فرزندان پسر تفاوتى ندارند.
در جریان مباهله، پیامبر(ص) فرزندان دختر خود را، فرزندان خود دانستند و آنها را به عنوان پسران خویش، براى مباهله بردند.
«...قل تعالوا ندع ابناءنا و ابناء کم و نساءنا و نساءکم و انفسنا و انفسکم...»(9)
بگو بیایید، ما و شما فرزندان، زنان و نفوس خود را بخوانیم تا با هم به مباهله بر خیزیم.
بعد از رحلت پیامبر(ص)، بحث ارث پیامبر(ص)، و جانشینى ایشان مطرح شد اگر چه ابوبکر در محاجه با حضرت فاطمه(س)، به قانون ارث در زمان جاهلیت اشاره نکرد، که زنان حق ارث ندارند ولى در همان زمان، بر خوردى بین على(ع) و عباس عموى پیامبر صورت گرفت، که نشان از وجود قانون ارث جاهلى دارد. شیخ طبرسى این قضیه را در احتجاج آورده است:
«از ابن ابى رافع آمده است که نزد ابوبکر بودم که خبر درگیرى عباس و على بر سر ماترک پیامبر رسید... عباس گفت من عموى پیامبرم و وارث اویم وعلى بین من و ما ترک پیامبر مانع شده است»(10)
آن گونه که از روایات تاریخى بر مىآید، بعد از رحلت پیامبر(ص) تلاش و حرکتى در جهت نفى ارتباط فرزندان حضرت فاطمه(س)، با پیامبر(ص) آغاز شد و تا مدتها ادامه داشت. زیرا حضور افرادى در جامعه، که منتسب به پیامبر(ص) باشند، براى حکامى که خود را جانشینان راستین پیامبر(ص)، مىنامیدند سنگین بود و هر بار که ارتباط آنها با پیامبر(ص)، مطرح مىشد و کلمه یابن رسول الله بر زبانها جارى مىگشت، حقانیت ،مشروعیت و مقبولیت حکومت وقت، در معرض سئوال قرار مىگرفت. به ویژه آن که، فرزندان رسول خدا، داعیه سیاسى و احقیت خلافت نیز داشتند.
به این دلیل مىبینیم که بیشترین تلاش در جهت زنده کردن قانون جاهلى ارث از طرف حاکمان وقت صورت مىگیرد که طبق قانون جاهلى، به دختر ارث نمىرسد و از طریق او نسل و نسب منتقل نمىشود. یعنى امام حسن(ع) و امام حسین(ع)، اگر چه فرزندان دختر رسول خدایند، ولى از نسل پیامبر به شمار نمىروند. در واقع آنان فرزندان على بن ابىطالب هستند. و نسب آنها به ابوطالب مىرسد. از اینرو اصطلاح فرزند رسول خدا فقط بر حضرت فاطمه (س) قابل اطلاق است.
اگر به تاریخ مراجعه کنیم، مؤیداتى براى آن مىیابیم.
در شرح نهج البلاغه آمده است، عمر و عاص از این که امام حسن(ع) وامام حسین(ع)، فرزندان رسول خدا خوانده شوند اظهار ناخشنودى مىکرد و زمانى شخصى را نزد على(ع) فرستاد و او را از این که امام حسن(ع) و امام حسین(ع) را فرزندان رسول خدا(ص) مىنامد، مورد عیب جویى قرار داد.(11)
نیز معاویه دستور داده بود که امام حسن(ع) و امام حسین(ع) را فرزندان رسول خدا(ص) نشمارند و بگویند آنها فرزندان على(ع) هستند. در کشف الغمه آمده است:
«ذکوان غلام معاویه مىگوید: معاویه گفت: مبادا، بفهمم که احدى این دو کودک را فرزندان رسول خدا(ص) مىنامد، اما بگویید فرزندان على»
اودر ادامه مىافزاید:
«مدتى پس از آن، معاویه مرا امر کرد که فرزندانش را به ترتیب شرافت بنویسیم، سپس فرزندان وى و فرزندان پسرانش را نوشتم و فرزندان دخترانش را رها کردم، معاویه نگاهى به آن انداخت و گفت واى بر تو. بزرگان فرزندانم را فراموش کردهاى. گفتم چه کسى را؟ گفت: آیا فرزندان فلان دخترم، فرزندان من نیستند؟... گفتم: خدایا، آیا فرزندان دخترانت فرزندان تو هستند. اما فرزندان فاطمه(س)، فرزندان رسول خدا(ص) نیستند ...».(12)
در دوران حکومت حجاج، نیز این مسئله مطرح بود. که روزى به او خبر دادند، یحیى بن یعمر (از فقهاى خراسان) حسن(ع) و حسین(ع) را فرزندان رسول خدا(ص) میداند، او را از خراسان، فراخواند و زیر فشار گذاشت، تا از قرآن دلیلى براى ادعاى خود بیاورد. او نیز آیه 85 سوره انعام را که به صراحت عیسى را فرزند ابراهیم معرفى مىکند، براى او خواند.(13)
رازى، در تفسیر آیه 84 / انعام، «و من ذریة داوود، سلیمان و ایوب...» مىگوید ابو جعفر باقر در نزد حجاج بن یوسف، به آن آیه استدلال کرد.(14)
فعالیت پى گیر و مداوم حاکمان، در زمانهاى مختلف، جهت رد ارتباط نسبى فرزندان فاطمه (س) با پیامبر(ص)، این نکته را مىرساند که حرکت و تلاشى مستمر، از طرف فرزندان فاطمه(س)، جهت اثبات ارتباط نسبى بین آنها و پیامبر(ص)، در جریان بوده است. و ضرورتاً چنین تلاشى بوده است که چنان مخالفتها و ممانعتهایى را از طرف حاکمان وقت، اقتضا مىکرده است. از ابوجارود نقل شده است که امام باقر(ع) به من فرمود: در مورد حسن(ع) و حسین(ع) چه مىگویند. گفتم: آنها را فرزندان رسول خدا(ص) نمىدانند. فرمود چه پاسخ دادید. گفتم «سخن خداوند درباره عیسى بن مریم» و من ذریتة داوود ـ الى قوله ـ کل من الصالحین (انعام، 84 85) و آیه «قل تعالوا ندع ابناءنا و ابناءکم...» (آل عمران، 61) را آوردیم. سپس فرمود: دیگر چه مىگفتند. گفتم: مىگفتند فرزند دختر از فرزند است نه از صلب. امام فرمود: از کتاب خدا، برایت آیهاى مىآورم که آن دو را از صلب رسول خدا(ص) مىداند و جز شخص کافر آن را رد نمىکند. گفتم فدایت شوم آن چیست؟ فرمود آنجایى که خداوند مىفرماید «حرمت علیکم امهاتکم، و بناتکم و اخواتکم ـ الى قوله ـ و حلائل ابناءکم الذین من اصلابکم» (نساء 23) اباجارود از آنها بپرس، آیا ازدواج با دخترانشان [امام حسن(ع) و امام حسین(ع)] براى پیامبر(ص) حلال است. اگر گفتند آرى، به خدا سوگند دروغ گفتهاند و اگر بگویند نه، به راستى آن دو از صلب پیامبرند و جز به سبب صلب [ازدواج با دخترانشان بر پیامبر(ص)] حرام نمىشود.(15)
هنگامى که حکومت امویان به پایان رسید و علمهاى سیاه بر افراشته شد و دولت جدید عباسى بر اریکه قدرت تکیه زد، قضیه مبارزه با فرزندان رسول خدا(ص) و زنده نگه داشتن قانون ارث جاهلى به مسیر خود ادامه داد.
عباسیان و تئورى وراثت اعمام
اگر از جریان چگونگى روى کار آمدن عباسیان، و این که آنان با تکیه بر شعارهاى علویان به قدرت رسیدند صرف نظر کنیم و از انگیزهها و توجیهات دینى آنان بگذریم.(16) عباسیان در ابتداى به قدرت رسیدن، خود را از اهل بیت پیامبر(ص) و ذوى القربى نامیدند.
سفاح در اولین سخنرانى خود، در آغاز خلافت گفت:
«سپاس خداوند را که... ما را به خویشى و قرابت پیامبر اختصاص داد و خداوند ما را از خاندان پیامبر(ص) و از پدران آن بزرگوار منشعب، و از شجره پیامبر(ص) آفرید... و ما را نسبت به عالم اسلام در جاى بلند قرار داد و براى رفعت ما نیز کتاب فرود آورد، که در آیات محکمه آن فرمود: «انما یرید الله لیذهب عنکم الرجس اهل البیت» و نیز فرمود: «قل لا أسئلکم علیه اجراً الّا المودة فى القربى»، و فرمود: «انذر عشیرتک الاقربین» و نیز فرمود «و ما افاء الله على رسوله من اهل القرى فلله و للرسول لذى القربى و الیتامى» و نیز فرمود: «و اعلموا انما غنمتم من شىء فإن لله خمسه و للرسول و لذى القربى و الیتامى»(17)
این برداشت، یعنى اهل بیت، و ذوى القربى خواندن بنى عباس، مسبوق به اصل جاهلى ارث است که فرزندان دختر، عضو نسل و خاندان به حساب نمىآیند. در عهد پیامبر(ص) هیچ موردى وجود ندارد که پیامبر(ص)، عباس یا فرزندان او را جزء اهل بیت و ذوى القربى به حساب آورند. در حالى که روایات موثق و متواترى موجود است که مراد پیامبر(ص) از اهل بیت، فاطمه (س)، على(ع) و فرزندانشان حسن(ع) و حسین(ع) مىباشد. با برداشت جاهلى، پیامبر(ص) بعد از رحلت، خویشاوند واهل بیتى جز عمو و عموزادگانش نداشته است. با این برداشت فرزندان فاطمه (س)، اهل بیت و خویشان به حساب مىآیند، نه از این جهت که فرزندان دختر پیامبرند، بلکه از اینرو که فرزندان على(ع) عموزاده پیامبرند. در این معنا، اگر شوهر دختر پیامبر(ص)، از بنى عبدالمطلب نبود، فرزندان او اهل بیت و خویشاوند او به حساب نمىآمدند، زیرا که:
بنونا بنوا أبنائنا و بناتنا بنوهن ابناء الرجال الاباعد
در شروع، عباسیان على(ع) را خلیفه بر حق، بعد از پیامبر(ص) مىدانستند. داوود بن على، بعد از سخنان سفاح در روز اول خلافت، بر خاست و خطاب به مردم گفت:
«...بدانید که بعد از پیامبر(ص) هیچ کس، بر منبر شما فراز نگشت که خلیفه بر حق باشد. جز امیرالمؤمنین على بن ابى طالب(ع) و امیر المؤمنین عبد الله بن محمد (سفاح)....»(18)
اما بعد از آن که با مخالفت علویان مواجه شدند. نظریه جدیدى را طرح کردند که از قانون ارث جاهلى و اسلامى مایه مىگرفت. مطابق این نظریه به این دلیل که نسب و نسل از طریق دختر منتقل نمىشود، فرزندان فاطمه (س) نمىتوانند خود را به پیامبر(ص) منسوب کنند. و چون به هنگام رحلت پیامبر(ص) تنها کسى که استحقاق ارث برى از پیامبر(ص) داشت، عباس عموى ایشان بود، ـ على(ع) با وجود عموى پیامبر، استحقاق ارث برى نداشت. زیرا عمو مانع ارث برى پسر عمو مىشود ـ پس حق خلافت و جانشینى پیامبر(ص) به على(ع) نمىرسد بلکه به عمویش عباس مىرسد. طبق این نظریه علویان هیچ حقى در خلافت نداشتند.
اگر به نظریه فوق دقت کنیم، از دو جا مایه مىگیرد. یکى از قانون ارث جاهلى؛ دوم از قانون ارث اسلامى. سه مسئله عدم ارث برى زن، عدم انتقال نسل از طریق زن و ارث برى در امور حقوقى از قانون ارث جاهلى و مسئله ممانعت عمو از ارث برى پسر عمو مطابق طبقات ارث، از قانون ارث اسلامى گرفته شده است.
از اینرو فرقهاى به نام «راوندیه» به وجود آمد که اعتقاد داشتند، خلافت پیامبر(ص) از راه ارث به عموى ایشان عباس رسیده است، اینان خلافت را از طریق عبد الله بن عباس، به سفاح و منصور عباسى مىرساندند، از اینرو، اینان را شیعه آل عباس مىگفتند.(19)
گروهى ابداع این طرح را به مهدى عباسى منتسب مىکنند.(20) ولى قبل از مهدى در عصر منصور «راوندیه»، نیز چنین عقیدهاى داشتند.
عباسیان بعد از این در تثبیت و رواج نظریه فوق تلاش بسیارى کردند و در این راه از شعر شعرا و آراء فقها و... استفاده بسیار بردند. در میان شعرا مىتوان به مروان بن ابى حفصه، اَبان و مروان بن ابى جنوب اشاره کرد.
مروانبن ابىحفصه مىگوید:
أنى یکون و لا یکون و لم یکن لبنى البنات وراثة الأعمام(21)
ترجمه: نبوده و نیست و نخواهد بود که ارث عموها متعلق به پسران دختران باشد.
ابان نیز مىگوید:
نشدت بحق الله من کان مسلماً أعم بما قد قلته العجم و العرب
أعم بنى الله اقرب زلفة الیه ام ابن العم فى رتبة النسب
و أیهما اولى به و بعهده و من ذاته حق التراث بما و جب
فان کان عباس احق بتلکم و کان على بعد ذلک على سبب
فأبناء عباس هم یرثونه کما العم لابن العم فى الارث قد حجب(22)
ترجمه:
ـ تمام عرب و عجم و هرکسى را که مسلمان است به حق خدا سوگند مىدهم.
ـ [بگویند] آیا عموى پیامبر خدا در نسب به او نزدیکتر است یا پسر عموى او.
ـ کدامیک از آن دو در زمان به او نزدیکترند و ارث به کدامشان مىرسد.
ـ اگر که عباس به ارث پیامبر احقیت دارد و على به سبب دامادى پس از اوست.
ـ پس پسران عباس ا زپیامبر ارث مىبرند زیرا که عمو مانع ارثبرى پسر عمو شده است.
مروان بن ابى الجنوب، مىسراید:
«الصهر لیس بوارث والبنت لاترث الإمامه»(23)
داماد ارث نمىبرد و دختر امامت را منتقل نمىکند.
از میان فقها، مىتوان به مالک بن انس و شیبانى اشاره کرد. مالک بن انس مىگوید:
«فرزندان دختر، در چیزى که بر فرزند یا فرزند فرزند وقف شده سهیم نیستند».(24) شیبانى معتقد است «اگر شخصى براى فرزندان شخص دیگرى وصیت کرد و آن شخص، هم فرزند پسر داشت و هم فرزند دختر، وصیت از آنِ فرزند پسر است، نه فرزند دختر».(25)
عباسیان بعدها، در جواب علویانى که نص پیامبر(ص) مبنى بر جانشینى حضرت على(ع) و امامت فرزندانش را مطرح مىکردند، به جملهاى از پیامبر استناد کردند که در آن، به خلافت بنى عباس اشاره شده است. در تاریخ فخرى آمده است:
«...هنگامى که عباس، فرزند خود عبدالله را نزد پیامبر آورد، پیامبر وى را گرفته و در گوشش اذان گفت و آب دهان خویش را به دهان عبدالله افکند و گفت: پروردگارا وى را در دین فقیه گردان و تأویلش بیاموز سپس عبدالله را به پدرش بازگرداند و بدو گفت: پدر پادشاهان را بگیر».(26)
شاید مهمترین و تنها متنى که به این نظریه اشاره دارد، نامه منصور عباسى است به محمد نفس زکیّه. منصور در جواب نامه نفس زکیه که خود را از حیث شرف و نسب، برتر از منصور مىدانست و خود را به فاطمه، جده پیامبر(ص) و خدیجه(س) همسر پیامبر و فاطمه(س) دختر پیامبر(ص)، منتسب کرد مىنویسد:
«سخنت به من رسید و نامه تو را نیز خواندم، دانستم، نهایت افتخار و مباهات تو خویشى زنان است... خداوند، زنان را به مرتبه مردان و پدران و اعمام نرسانیده و خداوند عمو را جانشین پدر کرده که در قرآن چنین آمده عمو ولى فرزند و قیم او و بر مادر مقدم است».
در جاى دیگر آورد:
«خداوند پیامبر را به پیامبرى مبعوث کرد، در حالى که او چهار عمو داشت. خداوند فرمود: «و انذر عشیرتک الاقربین» آنها را اندرز داد و فراخواند. دو مرد از آن چهار عمو، اجابت کردند که یکى از آن دو پدرم [و دیگرى حمزه] و دو عموى دیگر که یکى پدرت [و دیگرى ابولهب[ بودند دعوت پیامبر را اجابت نکردند. خداوند ولایت و خویشى آنها را برید، که میان آن دو و پیامبر قرابت و میراث و عهد و تولى، نمانده است» [ارث از مسلمان به کافر نمىرسد].
منصور در جواب این گفته محمد که خود را از اولاد پیامبر(ص) مىدانست. نوشت: «اما این که مىگویى ما اولاد پیامبر هستیم، خداوند درکتاب خود مىفرماید «ما کان محمد أبا احد من رجالکم» شما فرزندان دختر او هستید. این خویشى نزدیک است، ولى با آن نمىتوانى میراث ببرى. نه میراث امامت و نه میراث ولایت. چگونه شما وارث آن شدهاید؟ پدر تو (على بن ابى طالب(ع)) به هر نحوى که امکان داشت امامت را مطالبه کرد و در طلب آن اصرار نمود. بدین سبب فاطمه (س) را روز روشن بیرون کشید [به مسجد برد و مطالبه ارث نمود[ بیمار شد و او را پرستارى کرد و چون وفات یافت شبانه او را در خفا دفن کرد [این کارها کرد که خلافت بگیرد [مردم خوددارى کردند و جز شیخین کسى را نپذیرفتند. بعد از آن سنت و شریعت مقرر کرد، که جد مادرى و دایى و خاله ارث نمىگذارند»
در جاى دیگر نوشت:
«تو پنداشتى، ما پدرت [على] را بر حمزه و عباس و جعفر، مقدم داشتهایم. چنین نیست، آنها در حالى از دنیا رفتند که مردم بر فضیلت آنها، اجماع و اتفاق داشتند، ولى پدر تو به جنگ و خونریزى مبتلا شده بود که بنى امیه او را لعن مىکردند... تو این را مىدانى، که امتیاز و کرامت ما در جاهلیت، سقایت در حج و تولیت چاه زمزم بود. که عباس، از بین برادرانش متولى آن شد. پدر تو در آن کار با ما به نزاع و مرافعه برخاست و عمر او را محکوم نمود و حق را به ما داد. سپس ما در جاهلیت و اسلام تولیت آن را داشتیم، اهالى مدینه دچار قحط و خشکسالى شدند و عمر به کسى جز پدر ما توسل نکرد، استسقا کرد و باران نازل شد در حالى که پدر تو حاضر بود. عمر به وجود پدر ما در نزد خدا تقرب جست و دعا نمود و او پدر تو را، وسیله این استسقا نکرد. در آن زمان احدى از فرزندان عبد المطلب جز او زنده نبود. پس به لحاظ عمویى وارث پیغمبر(ص) است این کار را عده زیادى از بنى هاشم، طلب کردند و به آن نایل نشدند که فرزندان او [عباس] به آن رسیدند. سقایت براى او و حق اوست، و میراث پیامبر براى او، و حق اوست که خلافت، به فرزندان او رسیده است. بنا بر این هیچ فخر و شرف و فضیلتى در دنیا و آخرت نمانده مگر آن که ارث عباس شده و این ارث، به فرزندان او رسیده است.»(27)
در مقابل این طرح، علویان به ویژه ائمه شیعه، به شدت مقاومت کردند.
در اینجا به دو مورد از مخالفت ائمه (ع) در مقابل این طرح اشاره مىکنیم و بحث خود را خاتمه مىدهیم.
از امام موسى کاظم(ع) در پاسخ به شعر مروان بن ابى حفصه، روایت شده که فرمود چون این بیت مروان را شنیدم.
أنى یکون و لا یکون و لم یکن لبنى البنات وراثة الاعمام
شب در عالم رویا دیدم هاتفى مىگوید
انى یکون ولا یکون و لم یکن للمشرکین دائم الاسلام
لبنى البنات نصیبهم من جدهم و العم متروک بغیر سهام
ما للطلیق و للتراث و انما مسجد الطلیق مخافة الصمصام
و بقى ابن نثلة و افقأ متلدرأ فیه و یمنعه ذو و الارحام
ان ابن فاطمه المنوة باسمه حاز اترث سوى بنى الاعمام(28)
نمىشود و نیست و نخواهد شد که مشرکین پایههاى اسلام شوند.
فرزندان دختر، از جدشان بهره ورند و عمو بدون هیچ سهمى، دور مىگردد.
رها شده از اسارت [عباس] را، چه به ارث، او از ترس شمشیر به سجده افتاده است.
فرزند مثله [عباس] متحیر ایستاده در حالى که از رحامت و خویشى دور افکنده مىشود.
آرزو این است که، فرزند فاطمه(س)، این ارث را جداى از پسر عموها صاحب شود.
خلفاى عباسى گاه و بیگاه از ائمه(ع) در این زمینه پرسش مىکردند. و از آنها دلیل قانع کننده مىطلبیدند. روایت مشهور و معروفى از گفت و گوى بین هارون الرشید و امام موسىبن جعفر(ع) آمده است. که به این نظریه اشاره دارد و نشان مىدهد که مقاومت شیعیان، سبب شده است که این نظریه جاى خود را باز نکند و جایگاهى پیدا نکند و تا آنجا برسد که مأمون، از روى ناچارى امام رضا(ع) را به ولایتعهدى برگزیند. از یک منظر برگزیدن امام رضا(ع) به ولایتعهدى نشانگر شکست نظریه «وراثت اعمام» است.
در این جا، فرازهایى از بیانات امام موسىبن جعفر(ع) را در ردّ نظریه عباسیان مىآوریم. هارون، از امام پرسید: چگونه شما ادعا مىکنید که از پیامبر ارث مىبرید، در حالى که عمو مانع ارث پسر عمو مىشود. پیامبر رحلت نمود، در حالى که ابوطالب قبل از وى مرده بود ولى عباس زنده بود. حضرت فرمود: در کلام على(ع) آمده است با وجود فرزند صلبى مذکر یا مؤنث، کسى جز پدر و مادر و همسر و شوهر ارث نمىبرد و با وجود فرزند صلبى، عمو ارث نمىبرد. در کتاب و سنت چیزى نیامده و تیم و عدى و بنىامیه ادعا کردند که عمو در حکم پدر است... .
هارون پرسید: چرا به عامه و خاصه دستور مىدهید تا شما را به رسول خدا(ص) منسوب کنند و به شما بگویند یابن رسولالله در حالى که شما فرزندان على(ع) هستید، و مرد به پدرش منسوب است و فاطمه(س) دختر رسول خدا بود، و پیامبر از جانب مادر نیاى شماست. حضرت فرمود: اى امیرمؤمنان اگر پیامبر زنده مىشد و از دختر تو خواستگارى مىکرد، آیا پاسخ مثبت به او مىدادى؟ گفت: سبحان الله، چرا پاسخ نمىدادم؟ امام فرمود: ولى آن حضرت، نه از دختر من خواستگارى مىکرد و نه من دخترم را به زنى به او مىدادم... .»
هارون پرسید چگونه مىگویید، شما خاندان پیامبر هستید در حالى که پیامبر، نسل و خاندانى نداشت، و نسل از طریق پسر منتقل مىشود نه دختر و شما فرزندان دختر اویید و براى او نسلى نبود حضرت فرمود: خداوند در آیه 84 و 85 سوره انعام مىفرماید «و از فرزندان او (ابراهیم) داوود، سلیمان، ایوب و یوسف و موسى و هارون را هدایت کردیم و این چنین نیکوکاران را پاداش نیک خواهیم داد. و هم زکریا، یحیى و عیسى و الیاس را همه از صالحین هستند» اى امیرالمؤمنین، پدر عیسى کیست؟ گفت: عیسى پدر نداشت، حضرت فرمود: ما او را از طریق مادرش مریم، او را جزو فرزندان انبیاء دانستهایم. ما نیز بدین گونه از طریق مادر خویش، فاطمه(س) به پیامبر منسوب مىشویم... . حضرت در ادامه به آیه مباهله یعنى آیه 61 سوره آل عمران که در آنجا امام حسن(ع) و امام حسین(ع) فرزندان پیامبر(ص) خوانده شدهاند اشاره مىفرماید.(29)
پس بحث وراثت اعمام، بحثى جاهلى بود که عباسیان در رسیدن به اهداف خود از آن بهره بردند و در عرصه جامعه اسلامى آن را مطرح کردند. ولى از آن طرفى نبستند، چنان که سرانجام، مأمون مجبور شد، براى حفظ حکومت خویش، تمام شعارهاى عباسیان را در این زمینه، کنار گذاشته، و علىبن موسى(ع) را براى ولایتعهدى از مدینه به مرو بخواند. و همواره خود را عاشق و علاقهمند به ائمه(ع) و بویژه امام رضا(ع) ـ به عنوان فرزند رسول خدا(ص) ـ بخواند و از ایجاد ارتباط سببى با امام رضا(ع)و فرزندشان امام جواد(ع) اظهار خرسندى و افتخار نماید. اگرچه در واقع چنین نبود، ولى تا پایان عمر هیچ گاه از شعارهایى که داده بود برنگشت.
عمدتا در مقابل وراثت اعمام، وراثت بنات، مطرح مىشود و شیعیان، به ویژه ائمه (ع) که در مقام ردّ نظریه وراثت اعمام بودند، به عنوان جبهه طرفدار وراثت بنات، معرفى شدهاند. نکتهاى که در این جا اشاره به آن ضرورى به نظر مىرسد این است که ائمه(ع) در مقام دفاع از قوانین دین مقدس اسلام و ردّ قانون جاهلى وراثت اعمام، وارد این گونه مسائل شدند، در واقع عباسیان، جنبه ارثى و خویشاوندى پیامبر(ص) را ملاک قرار داد و خود را وارث ایشان مىدانستند. ولى ائمه(ع) به این دلیل که نواده پیامبر(ص) و فرزندان دختر پیامبرند و داراى نزدیکترین نسبت با پیامبر(ص) هستند خود را سزاوار رسیدن به خلافت نمىدانستند بلکه همواره به روایات رسیده از پیامبر(ص) در باب امامان تکیه کردهاند و هر امام بوسیله امام قبل از خودش، مطابق ویژگىهاى خاصى به امامت رسیده است. و گفتیم مقابله آنها با عباسیان، تنها و تنها براى مقابله با نظریه وراثت اعمام و دفاع از قوانین آیین اسلام بوده است.
پىنوشتها:
1. محمدبن جریر طبرى، جامع البیان (بیروت، دارالفکر، 1988م) جزء 4، ص 262؛ محمدحسین طباطبایى، تفسیر المیزان (قم، جامعه مدرسین حوزه علمیه، بىتا) ج 4، ص 226؛ ناصر مکارم شیرازى، تفسیر نمونه (تهران، دارالکتب الاسلامیه، 1374ش) ج 3، ص 274.
2. محمدبن جریر طبرى، همان، ص 275؛ محمدحسین طباطبایى، همان، ص 152؛ ناصر مکارم شیرازى، همان، ص 274.
3. جارالله زمخشرى، الکشاف (ایران، نشر ادب حوزه، بىتا) ج 1، ص 476.
4. ناصر مکارم شیرازى، ج 3، ص 274.
5. در این زمینه ر.ک: همان، ج 3،ص 287.
6. همان، ج 3، ص 288.
7. ر.ک: محمدحسین طباطبایى، پیشین، ج 4، ص 213.
8. عبدالحسین امینى، الغدیر (تهران، دارالکتب الاسلامیه، 1372ش) ج 7، ص 121.
9. قرآن کریم، آل عمران، آیه 61.
10. احمدبن على طبرسى، الاحتجاج، تحقیق شیخ ابراهیم بهادرى و شیخ محمد هادى (قم، دارالاسوه للطباعة و النشر، 1416ق) ج 1، ص 229.
11. ابنابى الحدید، شرح نهج البلاغه، اسد حیدر، (بیروت، بىنا، 1393ه) ج 20، ص 334.
12. علىبن عسیى اربلى، کشف الغمه فى معرفة الائمه (بیروت، دارالکتاب الاسلامى، 1401) ج 2، ص176.
13. ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، تحقیق على شیرى، (بیروت، بىنا، 1995م) ج 12، ص 152.
14. فخر رازى، تفسیر الکبیر، طبعة الثالثه، (بیروت، دارالحیاء التراث العربى، بىتا) ج 13، ص 66.
15. احمدبن على طبرسى، پیشین، ج 2، ص 175 ـ 176.
16. براى اطلاع از انگیزه و توجیه دینى عباسیان. ر. ک: فاروق عمر، ثورة العباسیه، (بغداد، دارالشؤون الثقافیة العامه، 1989) ص 29 ـ 46 و نیز دکتر فاروق عمر، طبیعة الدعوة العباسیه، (بغداد، مکتبة الفکر العربى، بىتا) ص 106 ـ 129؛ و نیز العباسیون الأوائل، طبعة الثانیه (بغداد، مطبعة جامعه، 1977) ص 109.
17. ابن اثیر، الکامل فى تاریخ (مصر، بىنا، 1358) ج 5، ص 412.
18. همان، ج 5، ص 415.
19. در این زمینه ر.ک: علىبن حسین مسعودى، مروج الذهب و معادن الجوهر، ترجمه ابوالقاسم پاینده (تهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، 1347ش) ج 2، ص 241.
20. جعفر مرتضى عاملى، تحلیلى از زندگانى سیاسى امام حسن(ع)، ترجمه محمد سپهرى (تهران، سازمان تبلیغات اسلامى، 1372ش) ص 44.
21. احمدبن على طبرسى، پیشین، ج 2، ص 344.
22. ابوالفرج اصفهانى، الأغانى (بیروت، دارالإحیاء التراث العربى، 1994م) ج 23، ص 120؛ براى اطلاعات بیشتر ر.ک: محمدحسین زین عاملى، شیعه در تاریخ، ترجمه محمدرضا عطایى، (مشهد، آستان قدس، 1370ش) ص 229.
23. همان، ج 23، ص 150 ـ 151؛ و نیز براى اطلاعات بیشتر ر.ک: جعفر مرتضى عاملى، زندگانى سیاسى امام رضا(ع)، ترجمه دفتر انتشارت اسلامى (کنگره جهانى حضرت رضا(ع) 1365ش) ص 73.
24. ابن عبدالبر قرطبى، جامع بیان العلم و فضله (مصر، بىنا، 1377ق) ج 2، ص 17.
25. همان.
26. ابن طقطقى، تاریخ فخرى، ترجمه محمدوحید گلپایگانى (تهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، 1360ش) ص191.
27. ابن اثیر، پیشین، ج 5، ص 541، براى اطلاعات بیشتر و آگاهى از متن کامل نامههاى منصور و محمد بن عبدالله نفس الزکیه به همراه تجزیه و تحلیل ر.ک: فاروق عمر، بحوث فى التاریخ العباسى، طبعة الاولى (بیروت ـ بغداد، دارالقلم للطباعه و مکتبة نهضة، 1977م) ص 92 ـ 111.
28. احمدبن على طبرسى، پیشین، ج 2، ص 45 ـ 344.
29. همان، ج 2، ص 336 ـ 340.
منابع
ـ ابنابى الحدید، شرح نهج البلاغه، اسد حیدر (بیروت، بىنا، 1393ه) ج 20.
ـ ابن اثیر، الکامل (مصر، بىنا، 1358) ج 5.
ـ ابن طقطقى، الفخرى، ترجمه محمدوحید گلپایگانى (تهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، 1360).
ـ ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، تحقیق على شیرى (بیروت، بىنا، 1995م) ج 12.
ـ اربلى، علىبن عیسى، کشف الغمه فى معرفة الأئمه (بیروت، دارالکتاب الاسلامى، 1401).
ـ اصفهانى، ابوالفرج، الأغانى (بیروت، دارالاحیاء التراث العربى، 1994م) ج 23.
ـ امینى، عبدالحسین، الغدیر (تهران، دارالکتب الاسلامیه، 1372) ج 7.
ـ رازى، فخر، تفسیر الکبیر، طبعة الثالثه (بیروت، دارالحیاء التراث العربى، بىتا) ج 13.
ـ زمخشرى، جارالله، الکشاف (ایران، نشر ادب حوزه، بى تا) ج 1.
ـ زین عاملى، محمدحسین، شیعه در تاریخ، ترجمه محمدرضا عطایى (مشهد، انتشارات آستان قدس رضوى، 1370).
ـ ضیف، شوقى، تاریخ الادب العربى، طبعة الثالث عشره (قاهره، دارالمعارف) ج 3.
ـ طباطبایى، محمدحسین، المیزان (قم، جامعه مدرسین حوزه علمیه، بىتا) ج 4.
ـ طبرسى، احمدبن على، الاحتجاج، تحقیق شیخ ابراهیم بهادرى و شیخ محمد هادى (قم، دارالاسوه للطباعة و النشر، 1416ه ).
ـ طبرى، محمدبن جریر، جامع البیان (بیروت، دارالفکر، 1988م) جزء 3 ـ 4.
ـ عاملى، جعفر مرتضى، تحلیلى از زندگانى سیاسى امام حسن(ع)، ترجمه محمد سپهرى (تهران، سازمان تبلیغات اسلامى، 1372).
ـ ـــــــــــــــــــــــــــــــ ، زندگانى سیاسى امام رضا(ع) (ترجمه دفتر انتشارات اسلامى قم، کنگره جهانى حضرت رضا(ع)، 1365).
ـ عمر، فاروق، الثورة العباسیه (بغداد، دارالشؤون الثقافیة العامه، 1989).
ـ ـــــــــــــــــــ، العباسیون الأوائل، طبعة الثانیه (بغداد، مطبعة جامعه، 1977).
ـ ـــــــــــــــــــ، بحوث فى التاریخ عباسى، طبعة الأولى (بیروت ـ بغداد، دارالقلم للطباعه و مکتبة النهضة، 1977).
ـ ـــــــــــــــــــ، طبیعة الدعوة العباسیه (بغداد، مکتبة الفکر العربى، بىتا).
ـ قرطبى، ابن عبدالبر، جامع بیان العلم و فضله (مصر، بىنا، 1388ق) ج 2.
ـ مسعودى، علىبن حسین، مروج الذهب و معادن الجوهر، ترجمه ابوالقاسم پاینده، (تهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، 1347).
ـ مکارم شیرازى، ناصر، تفسیر نمونه (تهران، دارالکتب الاسلامیه، 1374) ج 3.
_____________________