چکیده

متن

قبیله کنده از قبایل مهم قحطانی یمن بودند و در نزدیکی حَضرموت سکنی داشتند، تا این¬که بعدها به نجد مهاجرت کردند. به دلیل نقش مؤثر اشعث بن قیس کندی و خاندانش در برخی از وقایع صدر اسلام، شناخت پیشینه قبیله او (کنده) در دوره جاهلیت از اهمیت به¬سزایی برخوردار است. تحقیق در این مبحث به ما کمک می¬کند تا بسیاری از قضایای تاریک و مبهم تاریخ صدر اسلام را بهتر بشناسیم؛ از جمله جریان ارتداد، فتوح و ... که به نوعی خاندان اشعث در آنها نقش داشته¬اند.
مقدمه
قبیله کنده، از قبایل قحطانی ساکن منطقه حَضرموت در جنوب عربستان بودند. این قبیله، پس از مهاجرت از جنوب به شمال در نجد مستقر شدند. آنان در مرکز شبه جزیره عربستان حکومتی را به وجود آوردند که از نخستین و معروف¬ترین ملوک آن می¬توان به «حُجر آکل المُرار» اشاره کرد. مهم¬ترین اقدام وی، گرفتن سرزمین¬های بکربن وائل از حاکمیت آل لخم بود. کنده به رهبری او حکومتی قبیله¬ای تشکیل دادند که باعث وحدت¬بخشی گروهی از عرب¬های نیمه بَدَوی و بَدَوی گردید. این عمل¬کرد کندیان، پیش از شکل¬گیری حکومت در حجاز و ظهور پیامبر اسلام(ص) بود و بدین دلیل، اهمیت قابل ملاحظه¬ای داشت. از دیگر فرمان¬روایان معروف کنده، بعد از حُجر، حارث نام داشت که وی باعث گسترش قلمرو قبیله خود گردید.
پس از افول قدرت کندیان در نجد، آنان به حَضرموت مهاجرت نمودند. از مشهورترین ملوک¬ آنها در این منطقه، می¬توان به «معدیکرب» معروف به «اشعث» (ژولیده موی) اشاره نمود که از نفوذ و قدرت فراوانی در زمان خود برخوردار بود.
خاستگاه و نسب قبیله کنده
از جمله قبایل قحطانیِ ساکن جنوب عربستان و در منطقه حَضرموت، قبیله کنده بود.[1] کنده نسبشان به ثُور (کِنده) بن عُفیر بن الحارث بن مره اُّدربن زید بن یشجب بن عریب بن زید بن قحطان بن سبا می¬رسد.[2] تاریخ¬نویسان، وطن اصلی این قبیله را جبالی در یمن، مجاور با حَضرموت دانسته¬اند. اطلاع دقیقی از محل سکونت اولیه کنده، قبل از مهاجرت به حَضرموت و چگونگی هجرت¬شان در دسترس نیست.[3] به عبارت دیگر، کنده یا کدّت، مجموعه قبایلی به شمار می¬آمد که منشأشان را جنوب عربستان می¬دانند. آنان در بخش شرقی یمن سکنی داشتند که مرکز آن شهر دموّن[Dammun] بود. امروُالقیس در شعر خود، دموّن را یکی از بلاد ایشان می¬داند.[4] نام قبایل کدّت یا کِنده، بارها در کتیبه سبئی آمده است.[5] «یاقوت حموی»، کنده را مِخلافی از مِخلاف¬های جنوب یمن و نام قبیله¬ای ذکر می¬کند.[6] «کحّاله»، مؤلف معجم القبایل العرب نیز سرزمین کِنده را در کوه¬های یمن در دو مایلی حَضرموت واقع می-داند و تیره¬های عمده آن را، معاویه بن کنده، السکون و السکسک بیان می¬کند.[7] قبایل کنده با حکام حِمیری مسلط بر منطقه یمن روابط دوستی برقرار کرده بودند و به این دلیل، حمیریان نیز از آنان در امور دولتی خویش استفاده می¬نمودند.[8] در زمان حِسان بن تُبَّع، پادشاه حمیری، سرپرستی کندیان را حُجربن عمرو عهده¬دار بود و به علّت دوستی و خویشاوندیش با حسان به خدمت این امیر حمیری در آمد و در فتوح او در شبه جزیره شرکت کرد.[9]
این مطالب، بررسیِ اجمالی از خاستگاه و نسب قبیله کنده قلمداد می¬شود، ولی نکته مسلّم این¬که در حَضرموت، دو شاخه از قبیله کنده ساکن بودند یک گروه، بنی حارث بن معاویة الاصغر بن ثور بن مرتع بن معاویه به شمار می¬رفتند که عنوان کنده بیشتر به آنان اطلاق می-شود و از جمله بزرگان و ملوک¬شان، می¬توان «معدیکرب بن جبلة» را نام برد. شاخه دیگر آن را بنی الاشرس ذکر می¬کنند که قبایل تجیب، سکون و سکاسک بودند و نسبشان را به اشرس بن مرتع می¬رساندند.[10]
مهاجرت قبیله کنده از حَضرموت
اعراب کنده در زمانی نامعلوم و به سبب بروز بعضی مسائل در جنوب عربستان، ناگزیر به مهاجرت از منطقه حَضرموت شدند و در صدد جستجوی مکان مناسب برای خود در میان قبایل شمال عربستان برآمدند. آنان با عبور از راه¬های قدیمی از جنوب عربستان، روانه شمال گشتند و پس از رسیدن به نجد، پراکنده و به صورت گروه¬ها و قبایل، در نواحی مختلف عراق، فلسطین، فنیقیه و سوریه سکنی گزیدند.[11] آنان در عربستان مرکزی، بخشی از اراضی متعلق به قبیله مَعد را اشغال کردند که مرکز آن شهر غمرذی کنده در جنوب غربی نجد قرار داشت[12] و فاصله¬اش تا مکّه دو روز بود.[13]
در پاسخ به این سؤال که چرا کندیان مجبور به مهاجرت شدند، مورخان، دلایلی را ذکر نموده¬اند که از آن جمله می¬توان به موارد ذیل اشاره کرد:

یعقوبی علت مهاجرت کنده را از حضرموت چنین می¬داند که دو قبیله کنده و حضرموت با هم درگیر شدند و با تهدید شدن هر دو طرف به تباهی، کندی¬ها که ضعیف¬تر بودند با کوچ از حضرموت به نجد، در نزدیکی قبایل معد سکنی گزیدند و سپس فردی به نام مرتع بن معاویه بن ثور (کنده) را بر خود حاکم نمودند.[14] مطابق روایت یعقوبی، «حُجربن عمرو» ششمین پادشاه کنده است که قبل از او مرتع بن معاویه بن ثور، بیست سال و سپس پسرش ثور بن مرتع، اندک زمانی بر آنان حکومت کرد و بعد از او، معاویه بن ثور و حارث، فرزندش چهل سال به آن¬جا پادشاهی داشتند، و به دنبال آن وهب، بیست سال حکم¬رانی بر کنده عهده¬دار بود.[15]

نظر دیگر این¬که در زمان «حسان بن تُبع» پادشاه حمیری، حجر بن عمرو، سرپرستی کندی¬ها را بر عهده¬ داشت و بود به سبب دوستی و خویشاوندی[16] بین حسان بن تبع و حجر، وی از سوی حسان بر قبایل معد ساکن در نجد حاکم شد.[17] حجر به همراه قبیله¬اش با مهاجرت به نجد، در بطن عاقل فرود آمد.[18] حمزه اصفهانی نیز معتقد است؛ نخستین شاه کنده در نجد، «حجر آکل المُرار» بود[19] که در آغاز از طرف تبع، به¬سوی عراق حرکت نمود و با سکونت در سرزمین معد به حکومت منصوب شد، و چون تبع درگذشت، حجر به سبب حُسن سیرتش، در منطقه خود هم¬چنان حکومت می¬کرد تا سرانجام در پی تباهی عقلش، از دنیا رفت.[20] عقیده دیگر مبنی بر علت مهاجرت و به دنبال آن فرمان¬روایی حجر آکل المُرار[21] بر نجد را می-توان چنین بر شمرد که در قبیله بکر بن وائل، به تدریج بی¬خردان بر خردمندان برتری یافتند و در حکم¬رانی برایشان چیره گردیده بودند تا جایی که توانا، ناتوان را از میان برمی¬داشت. از این-رو، دانایان با دقت در کار خویش بر آن شدند تا کسی را پادشاه خود سازند که داد ناتوان را از توانا بگیرد، ولی عده¬ای، این گروه از چنین عملی، بر حذرشان داشتند و آنان دریافتند که اگر از میان خود، یکی را به پادشاهی برگزینند، موفق به اجرای کاری نمی¬شود. زیرا، گروهی فرمان-بردار او و دسته¬ای دیگر از مخالفانش می¬گردیدند. سرانجام، نزد یکی از تُبع¬های یمن رفتند و از او خواستند که کسی را به پادشاهی¬شان بگمارد. او نیز حُجر بن عمرو آکل المُرار را پادشاه ایشان ساخت.[22] حُجر به همراه قبیله¬اش به نجد مهاجرت کرد و در بطن عاقل نزد آنان فرود آمد. از مهم¬ترین اقدامات وی، تصرف سرزمین¬های بکر بن وائل از تسلط حاکمیت آل لخم بود که او را در نظر بکر بن وائل محترم و محبوب نمود.[23]

ابن خلدون معتقد است، حسان بن تُبَّع، پس از بازگشت از جنگ¬هایش در شمال و منطقه حجاز، برادر ناتنی¬اش حُجر بن عمرو که همان آکل المُرار است را بر همه فرزندان مَعد بن عدنان حکومت داد.[24]
تأسیس حاکمیت قبیله کنده
حکومت کنده در شمال، متشکل از قبایلی بود که از اتحاد گروه¬های عشیره¬ای پدید آمد. آنان به قبایل کنده و مَعد تعلّق داشتند. نخستین بار در تاریخ، از کنده در قرن چهارم میلادی سخن گفته شده است،[25] امّا ظاهراً بنیان¬گذار مشهور این فرمان¬روایی، حُجر ملّقب به آکل المُرار برادر ناتنی حسان بن تُبَّع پادشاه حمیری بود که حسان در حدود سال 480میلادی، حکومت برخی از قبایل مطیع¬اش در عربستان را به او داد.[26]

نوشته¬های مورخان اسلامی در جزئیات مربوط به حُجر، متفاوت به نظر می¬رسند، اما با وجود این، هسته اصلی اخبار و روایات آنان درباره حُجر آکل المُرار، همگون است. بر طبق آن، حجر کندی در اثر پشتیبانی و تمایل تُبع یا حسان بن تُبع که هر دو ملک حمیر بودند، بر معدیان فرمان راند.[27] کندیان به رهبری حُجر، حکومت قبیله¬ای را تشکیل دادند که پیش¬روی و حملات¬شان، عامل ارتباط گروه¬های فراوانی از اعراب ساکن نیمه بَدَوی و بَدَوی، در محدوده¬ای وسیع گردید. صرفاً، ظهور حاکمیت کنده به فرمان¬روایی حجر، اهمیت چندانی ندارد، بلکه این نخستین تلاش در عربستان است که در جهت پیوستن گروهی از قبایل به محدوده نفوذ یک قدرت مرکزی انجام گردید.[28] بنابراین، عملکرد کندیان، پیش از وحدت حجاز و ظهور پیامبر اسلام(ص)، از اهمیت قابل ملاحظه¬ای برخوردار است.

نکته مسلّم این که حاکمیت کنده، تابع دولت حمیری بود، چنان¬که آل لخم از ایران و غسانیان نیز از روم اطاعت می¬کردند.[29] پس از مرگ حُجر، پسرش، عمرو، به فرمان¬روایی کنده رسید.[30] او را «مقصور» به معنای محدود و مقید می¬خواندند، زیرا تمام همّ و کوشش خود را به نگهداری قلمرو پدرش محدود کرده بود و اندیشه گسترش آن را در سر نمی¬پروراند.[31] عمروالمقصور به وسیله امیر غسانی با تاخت و تازش به کنده به قتل رسید[32] و حارث جانشین وی گردید.

حارث، مشهورترین و شجاع¬ترین فرمان¬روای کنده بعد از حجرآکل المرار بود. وی پس از آن¬که در قلمرو خویش، نظم و انضباط برقرار نمود، با ایجاد لشکری برای خون¬خواهی پدرش، گاهی در حدود منطقه شام، به جنگ و غارت¬گری می¬پرداخت.[33] او تقریباً در سال 496 میلادی، با حمله¬هایی به مرزهای شرقی فلسطین، والی رومی آن منطقه را به مقابله با خود تحریک کرد. با افزایش این حمله¬ها در سال 500م، عاقبت امپراتور روم شرقی «آناستازیوس» مجبور شد در سال 503م، با حارث صلح کند. بنابراین، با به رسمیت شناختن حاکمیتش بر کنده، او را بر ضد ایران و حیره هم¬دست خود ساخت و همان سال در جنگ میان ایران و روم، بر مملکت حیره هجوم برد و پس از مرگ نعمان بن الاسود، امیر حیره، در جنگ با رومی¬ها، بر آن مملکت استیلا یافت و بیشتر اراضی آن¬جا را به مدت دو الی سه سال در تصرف خود نگهداشت.[34]

در مورد تسلط حارث بر حیره، نظر دیگری هم وجود دارد که در روزگار قباد، شاهنشاه ساسانی، مزدک ظهور کرد و مردم را به آیین خود فرا خواند. قباد نیز به او گروید. در آن زمان مُنذر ماء السماء، امیر فرمان¬بردار شاه ایران بود که بر حیره و نواحی وابسته به آن حکومت می-کرد.[35] قباد، با گرویدن به آیین مزدک، منذر را به آن، فرا خواند، ولی او نپذیرفت. پس از آن قباد، حارث را به آن آیین دعوت نمود که او این پیشنهاد را پذیرفت،[36] لذا قباد با برکناری منذر از حاکمیت حیره، حارث را به جای او نشاند.[37] او به حارث چنین نوشت که میان ما و امیر پیش از تو پیمانی وجود داشت و می¬خواهم تو را ببینم.[38] حارث بن عمرو کندی، با گروهی نزد او آمد و آنان یک¬دیگر را ملاقات کردند. آن¬گاه توافق نمودند که حارث و یارانش از حدود فرات، به این طرف تجاوز نکنند،[39] اما با تسلط او بر حیره، قدرتش افزایش یافت.

وقتی خسرو انوشیروان به پادشاهی رسید، منذر بن ماء السماء را دوباره به حکومت حیره منصوب نمود. آن¬گاه حارث را که از فرمان¬روایی حیره بر کنار کرده بود، به دربار خویش فرا خواند،[40] امّا وی بر جان خویش بیمناک شد و با فرزندان و اموال و خدم و حشمش گریخت.[41] منذر سوم، امیر لخمی، پس از آن¬که در سال 529م. موفق شد حیره را از حارث پس بگیرد،[42] در پی او شتافت، ولی وی با رساندن خود به سرزمین¬های کلب، رهایی یافت.[43] لشکریان منذر، اموال و خدمش را به تاراج گرفتند و قریب به پنجاه تن از سران کندی را اسیر نمودند و آنان را نزد منذر بردند که او همه را به قتل رسانید.[44] حارث نیز به دست قبیله بنی کلب کشته شد.[45]
انحطاط کندیان و بازگشت آنان به حَضرموت
پس از آن¬که حارث توانست حکومت حیره را در اختیار گیرد، نزد سایر قبایل عرب قدرت¬مند شناخته شد و آنان با او هم پیمان گردیدند. از جمله، بزرگانی از قبیله مَعد پیش او آمدند و خواستار تعیین حاکمانی از سوی او بر خود شدند. حارث، چهار پسرش را بر قبایل مَعد حاکم کرد. حُجر را به حکومت بر بنی¬اسد، بنی¬خذیمه و بنی¬غطفان گماشت و شُرَحبیل را بر بنی¬بکر بن وائل و بنی حنظله و طوایفی از بنی¬دَرام بن تمیم و الرباب، حاکم نمود و معدیکرب را بر قیس بن عیلان و نیز مسلمه بن حارث را بر تغلب و نمر بن قاسط، به حکومت نشاند.[46]

پس از قتل حارث، چهار پسرش بر حکومت¬شان باقی ماندند و فقط از نفوذشان کاسته شد. منذر با سعی در تصرف سرزمین¬های تحت تسلط پسران حارث، بین آنان اختلاف انداخت. چنین نقل شده است که او سعی کرد با فرستادن هدایایی حسد برادران را نسبت به هم¬دیگر برانگیزد. یعقوبی می¬نویسد؛ چون منذر دست یافتن آنان را به سرزمین عرب دید، بر ایشان رشک برد و میان برادران، فتنه¬انگیزی نمود. هدیه¬هایی برای مسلمه بن حارث فرستاد و در نهان کسی را گفت، نزد شُرحبیل رفت و به او گفت؛ مگر مسلمه از تو بزرگ¬تر است که این هدیه¬ها از منذر برای او می¬رسد. پس شُرحبیل، هدیه¬ها را به راهزنی گرفت، سپس (منذر) بین دو برادر فتنه¬انگیزی کرد تا آن¬جا که به جنگ یک¬دیگر برخاستند و شرحبیل کشته شد.[47] وقتی مسلمه از قتل شرحبیل آگاه شد به توطئه منذر پی برد و از بیم جان، به قبیله بکر بن وائل پناه برد، ولی در طی درگیری میان قبیله بکر و منذر مسلمه کشته شد.[48] پس ازاین واقعه، دو برادر حجر و معدیکرب بن حارث نیز نفوذ خود را از دست دادند به طوری که قبیله بنی اسد بر کشتن حجر متفق شدند و سپس او را کشتند.[49]

اختلاف پسران حارث که هر یک بر قبیله¬ای ریاست داشتند، این خاندان را از هم گسیخت و سقوط نهایی فرمان¬روایی کنده را با عمر کوتاهش قطعی نمود،[50] و حاکمیت آن¬را از هم پاشید. غیر از معدیکرب بن حارث، حاکم بر قیس عیلان، و امرای ضعیف مسلط بر برخی از قبایل اجدادی¬شان، حکم¬رانی قوی باقی نمانده بود.[51] با سقوط حاکمیت کنده، یکی از دو رقیب حیره، در کشمکش، بر سر ریاست عرب¬های شمال، از میان رفت.[52] رقیب دیگر، غسانیان بودند. امرؤالقیس، شاعر معروف عرب، که یکی از معلقات سبع را به نظم در آورد، از این خاندان به شمار می¬آید. وی بسیار کوشید تا شاید از قدرت کندیان چیزی به دست آورد. قصاید او سرشار از کینه¬اش به لخمیان است. او به طلب کمک تا قسطنطنیه رفت به این امید -که شاید توجه ژوستی نیان، دشمن حیره، را جلب نماید، امّا هنگام بازگشت، در حدود سال 540م. در نزدیکی انقره، به دستور امپراتور مسموم شد.[53]

«ابن حبیب» می¬نویسد: «سایر کندیان، بنا به درخواست عمرواقحل بن ابی کرب بن قیس بن مسلمه بن حارث به حَضرموت مراجعت کردند.[54] از این پس حکومت از تسلط بنی حجر آکل المُرار خارج شد و به بنی جبلة بن عدی بن ربیعة بن معاویة الاکرمین رسید که «معدیکرب»، جد اشعث بن قیس، از جمله آنان است.[55]

به طور کلی در مورد قبیله کنده می¬توان گفت که اوج قدرت حکومت کنده، قرن پنجم میلادی بوده است. «جواد علی» می¬نویسد به علت این¬که قانون حاکم بر بادیه تحکّم است و هر کدام از قبایل زیر دست دوست دارند هر چه سریع¬تر این تحکّم را از بین ببرند و آزادی خود را باز یابند؛ حکومت بر قبایل، زیاد طولانی نیست. آل کنده، پس از این¬که مدّتی بر نجد و عراق حکومت کردند به حَضرموت برگشتند که تعداد مهاجران، تا سی¬هزار نفر روایت شده است.[56]
اشعث بن قیس رئیس قبیله
معدیکرب، جدّ اشعث، نیز مَلِکی قدرت¬مند از ملوک عرب بود که «اعشی» شاعر مشهور، قصاید چهارگانه خود را در مدح او سروده است.[57] او بر کندیان در حضرموت حکم¬رانی می-کرد[58] و در طی نزاعی قبیله¬ای کشته شد.[59] بعد از معدیکرب، پسرش، قیس الاشّج [شکسته پیشانی]، به حکومت کندیان رسید و چون در یکی از جنگ¬ها پیشانی او شکسته شده بود او را اَشّج نامیدند.[60] قیس، پدر اشعث، در حدود سال 625م. طی جنگی با قبیله بنی مراد به قتل رسید. چنین روایت شده که قیس بن معدیکرب به قبیله مراد خیانت نمود، بدین معنا که میان ایشان تا زمان معینی پیمان بود، اما در جمعه، آخرین روز آن مهلت، او جنگ به راه انداخت که در آن کشته شد.[61]

بعد از قتل قیس، از سوی قبیله مراد، فرزندش معدیکرب معروف به «اشعث»، ریاست کندیان را در حَضرموت به دست گرفت. علّت شهرت معدیکرب بن قیس را به این نام چنین آورده¬اند که وی دائم موی سرش ژولیده بود، لذا به این اسم شهرت یافته است.[62] او به قدری بدان معروف گردید که نام اصلی¬اش از خاطره¬ها محو گشت، و اشعث بر زبان¬ها افتاد.[63] اشعث در حَضرموت چشم به جهان گشوده و با به سنش، هنگام مرگ [63 سال]، می¬توان تولد او را در حدود سال 596 میلادی به بعد دانست. بنابراین، احتمالاً وی زمان هجرت پیامبر اسلام(ص)، حدود 25 سال داشت.[64] متأسفانه، منابع تاریخی، راجع به اشعث و ریاستش بر کندیان حضرموت تا قبل از مسلمانی¬اش اطلاعات زیادی به ما نمی¬دهند. با وجود این. مهم¬ترین مطلبی که مورخان اسلامی به آن اشاره کرده¬اند، تلاش او برای گرفتن انتقام خون پدرش، از بنی مراد است.

هنگامی که قبیله مراد، قیس الاشّج، پدر اشعث را کُشتند، او به خون¬خواهی پدر خروج کرد. قبیله کنده در آن جنگ، تحت فرمان سه پرچم بودند. فرمانده یکی از پرچم¬ها، کبس بن هانی، دیگری، ابوجبر قشعم بن یزید ارقم و سومین آنان اشعث بود[65] که در محل قبیله مراد دچار اشتباه شدند و با ایشان در نیفتادند و بر بنی حارث بن کعب حمله بردند.[66] کبس و قشعم هر دو کشته شدند و اشعث نیز اسیر گردید.[67] وی برای نجات خود، سه هزار شتر را به رسم فدیه به قبیله حارث تسلیم کرد.[68]

در مورد فدیه برای هیچ عربی نه پیش و نه پس از او، این تعداد شتر پرداخت نشده است. «ابن ابی الحدید» در این باره چنین نقل می¬کند: «فدیه آزادی او دو هزار شتر و هزار شتر دیگر تازه سال و سال¬خورده بوده»،[69] ولیکن «ابن رُسته» در خصوص پرداخت فدیه، این گونه معتقد است: «اشعث به خاندان حارث بن کعب خیانت نمود، چون با آنها جنگید، او را اسیر کردند و فدیه آزادیش را دویست شتر جوان تعیین کردند، او صد شتر به ایشان داد و بقیه بر ذمت او باقی ماند که هرگز نپرداخت، تا این¬که اسلام آمد و هر چه را که جاهلیت بود، از بین برد».[70]

درباره دین اشعث و قبیله¬اش، منابع تاریخی اطلاعات روشنی را عرضه ننموده¬اند، اما با توجه به این¬که آنان مجاور مراکز مسیحی و یهودی قرار داشتند، شاید برخی از ایشان، به آیین مسیحی و یا یهودی گرویده بودند. «تقی¬زاده» ملوک کنده را نصرانی مذهب قلمداد می-کند،[71] امّا ابن رُسته، دین یهود را در میان قبایل حمیر و بنی¬کنانه و بنی¬حارث بن کعب و کنده رایج می¬داند.[72] نویسنده مجموعه الوثائق السیاسیه چنین معتقد است که اشعث قبل از گرویدن به دین مقدس اسلام، در زمره پیروان یهود قرار داشت.[73] با توجه به مطالب فوق، احتمالاً در میان کندیان آیین مسیحیت و یهودی رایج بوده است. نکته مسلم آن که، نیاکان اشعث از مهم¬ترین اشراف عرب بودند و قبیله او نیز جزء یکی از چند قبیله معروف عرب قرار داشت،[74] زیرا او همواره به قبیله و شرف خانوادگی خویش، افتخار می¬کرد و بدان مباهات می¬نمود.
پی¬نوشت¬ها
* کارشناس¬ارشد تاریخ اسلام.
1. پیکولوسکایا، اعراب حدود مرزهای روم شرقی و ایران در سده¬های چهارم ـ ششم میلادی، ترجمه عنایت¬الله رضا، (تهران، مؤسسه مطالعات و تحقیقات فرهنگی، پژوهشگاه، 1372ش) ص 292.
2. ابن عبد ربه، العِقد الفرید، تحقیق الدکتور مفید محمد قمیحة، چاپ اول، (بیروت، دارالکتب العلمیة، 1404ھ/1983م) ج 3، ص 340؛ ابن حزم الاندلسی، جمهرة انساب العرب، چاپ اول، (بیروت، دارالکتب العلمیة، 1403ھ/1983م) ص 425؛ جواد علی، المفصل فی التاریخ العرب قبل اسلام، (بیروت، دارالعلم للملایین، 1969م) ج 3، ص 315.
3. جواد علی، پیشین، ج 3، ص 319.
4. ابن خلدون، العبر، ترجمه عبدالمحمد آیتی، چاپ اول، (تهران، مؤسسه مطالعات و تحقیقات فرهنگی، 1364) ج 1، ص 301؛ پیکولوسکایا، پیشین، ص 292.
5 . پیکولوسکایا، پیشین، ص 292.
6 . یاقوت حموی، معجم البلدان، (بیروت، دارصادر، 1379ھ/1977م) ج 4، ص 482.
7 . عمررضا کحاله، معجم قبائل العرب القدیمة و الحدیثة، چاپ هفتم، (مؤسسة الرسالة، 1418 ھ/1997م) ج 3، ص 998.
8 . جرجی زیدان، العرب قبل الاسلام، علّق علیها دکتر حسن مونس، (دارالهلال، بی¬تا) ص 242.
9 . همان، ص 242؛ به گفته ابن خلدون (العبر، ج 1، ص 320)، حُجر بن عمرو برادر مادری حسان بن تُبع بوده است.
10 . جواد علی، پیشین، ج 3، ص 382.
11 . پیکولوسکایا، پیشین، ص 293.
12 . جواد علی، پیشین، ج 3، ص 319.
13 . پیکولوسکایا، پیشین، ص 293.
14 . یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ترجمه محمد ابراهیم آیتی، (تهران، علمی و فرهنگی، 1374) ج 1، ص 268.
15 . همان.
16 . ابن خلدون، پیشین، ج 1، ص 268.
17 . جرجی زیدان، پیشین، ص 242.
18 . ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ترجمه ابوالقاسم حالت، (مؤسسه مطبوعاتی، بی¬تا) ج 5، ص 261.
19 . حمزه اصفهانی، پیامبران و شاهان (سنی ملوک الارض و الانبیاء)، ترجمه جعفر شعار، (تهران، بنیاد فرهنگ، 1346) ص 147.
20 . همان.
21 . در مورد وجه تسمیه آکل المُرار، ر.ک: الامام المحدث عبدالرحمن السهیلی، الروض الانُف، (بی¬تا) ج 7، ص 410؛ حمزه اصفهانی، پیشین، ص 222.
22 . ابن اثیر، پیشین، ج 5، ص 260ـ261.
23 . جرجی زیدان، پیشین، ص 243.
24 . ابن خلدون، پیشین، ج 1، ص 324.
25 . فیلیپ حتّی، تاریخ عرب، ترجمه ابوالقاسم پاینده، چاپ سوم، (تبریز، حقیقت، 1344) ج 1، ص 106؛ حسن تقی¬زاده، از پرویز تا چنگیز، (تهران، فروغی، 1338) ص 137.
26 . حمزه اصفهانی، پیشین، ص 140.
27 . ابن خلدون، پیشین، ج 1، ص 324؛ ابن اثیر، پیشین، ج 5، ص 260ـ261.
28 . حتّی، پیشین، ج 1، ص 107.
29 . اغناطیوس غویدی، محاضرات فی تاریخ الیمن و الجزیرة العربیه قبل الاسلام ترجمه ابراهیم سامرایی، (لبنان، دارالحدثه، 1986م) ص 41.
30 . ابن خلدون، پیشین، ج 1، ص 320.
31 . ابن اثیر، پیشین، ج 5، ص 261؛ کحاله، پیشین، ج 1، ص 230.
32 . ابن خلدون، پیشین، ج 1، ص 320.
33 . ابن اثیر، پیشین، ج 5، ص 261؛ تقی¬زاده، پیشین، ص 137.
34 . تقی¬زاده، پیشین، ص 138؛ جعفر شهیدی، تاریخ تحلیلی اسلام، چاپ دوم، (تهران، مرکز نشردانشگاهی، 1363) ص 16.
35 . ابن خلدون، پیشین، ج 1، ص 321.
36 . ابن اثیر، پیشین، ج 5، ص 261ـ262؛ غلامحسین زرگری¬نژاد، تاریخ صدر اسلام (عصر نبوت)، (تهران، سمت، 1368) ص 71.
37 . حمزه اصفهانی، پیشین، ص 147؛ ابی الفرج الاصفهانی، الاغانی، (داراحیاء التراث العربی، بی¬تا) ج 9، ص 3198؛ مُجمل التواریخ و القصص، تصحیح ملک الشعراء بهار، (تهران، چاپ¬خانه خاور، 1318) ص 178.
38 . طبری، تاریخ طبری، ترجمه ابوالقاسم پاینده، چاپ دوم، (تهران، اساطیر، 1362) ج 2، ص 641.
39 . همان، ج 2، ص 642.
40 . حمزه اصفهانی، پیشین، ص 148؛ مجمل التواریخ و القصص، ص 179؛ جواد علی، پیشین، ج 3، ص 244؛ علی¬اکبر فیاض، تاریخ اسلام، (تهران، دانشگاه تهران، 1369) ص42.
41 . ابن اثیر، پیشین، ج 5، ص 262؛ حسن تقی¬زاده، تاریخ عربستان و قوم عرب، (تهران، دانشگاه تهران، 1328) ص 144.
42 . آرتور کریستین سن، ایران در زمان ساسانیان، ترجمه رشید یاسمی، (تهران، دنیای کتاب، 1368) ص 481.
43 . حمزه اصفهانی، پیشین، ص 148.
44 . مجمل التواریخ و القصص، ص 179.
45 . حمزه اصفهانی، پیشین، ص 148.
46 . جرجی زیدان، پیشین، ص 244؛ حمزه اصفهانی، پیشین، ص 147.
47 . یعقوبی، پیشین، ج 1، ص 269.
48 . جرجی زیدان، پیشین، ص 245.
49 . یعقوبی، پیشین، ج 1، ص 269.
50 . حتّی، پیشین، ج 1، ص 107.
51 . جرجی زیدان، پیشین، ص 247.
52 . حتّی، پیشین، ج 1، ص 107.
53 . یعقوبی، پیشین، ج 1، ص 274؛ ابوالفرج اصفهانی، پیشین، ج 9، ص 3219؛ حتّی، پیشین، ج 1، ص 107.
54 . ابن حبیب بغدادی، المُحَبِّر، (حیدرآباد دکن، بی¬نا، 1361ھ / 1942م) ص 370.
55 . جواد علی، پیشین، ج 3، ص 357.
56 . همان، ج 3، ص 382.
57 . قفطی، تاریخ الحکماء، ترجمه بهین دارایی، (تهران، دانشگاه تهران، 1347) ص 499؛ علی-اکبر فیاض، پیشین، ص 42.
58 . مجمل التواریخ و القصص، ص 179.
59 . ابن حبیب بغدادی، پیشین، ص 245.
60 . یوسف المزی، تهذیب الکمال فی اسماء الرجال، (بیروت، دارالفکر، 1414ھ/1994م) ج 2، ص 285؛ ابن ابی الحدید، جلوه تاریخ در شرح نهج¬البلاغه، ترجمه محمود مهدوی دامغانی، (تهران، نشر نی، 1375) ج 1، ص 139.
61 . ابن رُسته، الاعلاق النفیسه، ترجمه حسین قره¬چانلو، (تهران، امیرکبیر، 1365) ص 263؛ ابن حبیب بغدادی، پیشین، ص 245.
62 . ابن قتیبه دینوری، المعارف، چاپ اول، (قاهره، دارالکتب المصریه، 1353ھ/1934م) ص 145؛ ابن منظور، لسان العرب، (قم، نشر ادب الحوزه، 1405ھ/1363) ج 2، ص160ـ161؛ ابن ماکولا، الاکمال فی رفع الارتیاب، چاپ اول، (بیروت، دارالکتب العلمیة، 1411ھ/1990م) ج 1، ص 91.
63 . ابن حَجرالعسقلانی، الاصابة فی تمیز الصحابة، چاپ اول، (بیروت، دارالجیل، 1412ھ/1992م) ج 1، ص 88.
64 . علی بهرامیان، اشعث بن قیس کندی، دایرة المعارف بزرگ اسلامی، ج 9، ص 47.
65 . ابن ابی الحدید، پیشین، ج 1، ص 140.
66 . ابن رُسته، پیشین، ص 281؛ ابن حبیب بغدادی، پیشین، ص 244.
67 . ابن حزم اندلسی، پیشین، ص 426؛ ابن قتیبه، پیشین، ص 145؛ سید رضی، نهج¬البلاغه، ترجمه جعفر شهیدی، (تهران، علمی و فرهنگی، 1378) ص 21 نیز در خطبه شماره 19، اشاره به اسارت اشعث در دوره جاهلیت دارد.
68 . ابن حزم اندلسی، پیشین، ص 426؛ زرگری¬نژاد، پیشین، ص 78.
[69 . ابن ابی الحدید، پیشین، ج 1، ص 140.
70 . ابن رُسته، پیشین، ص 281.
71 . تقی¬زاده، پیشین، ص 138.
72 . ابن رُسته، پیشین، ص 281.
73 . محمد حمیدالله، مجموعه الوثائق السیاسیة، ترجمه محمود مهدوی دامغانی، (تهران، بنیاد، 1365) ص 264.
74 . القلقشندی، نهایة الارب فی معرفة انساب العرب، (بیروت، دارالکتب العلمیة، بی¬تا) ص 401ـ402.
 
منابع
- ابن عبد ربه، العقد الفرید، تحقیق الدکتور مفید محمد قمیحه، چاپ اول (بیروت، دارالکتب العلمیه، 1404هـ / 1983م) ج 3.
- ابن خلدون، العبر، ترجمه عبدالمحمد آیتی، چ اول، (تهران، مؤسسه مطالعات و تحقیقات فرهنگی، 1364) ج 1.
- ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ترجمه ابوالقاسم حالت (مؤسسه مطبوعاتی، بی¬تا)، ج 5.
- ابن ابی الحدید، جلوه تاریخ در نشر نهج البلاغه، ترجمه محمود مهدوی دامغانی، (تهران، نشر نی، 1357) ج 1.
- ابن رسته، الاعلاق النفسیه، ترجمه حسین قره¬چانلو (تهران، امیرکبیر، 1365).
- ابن منظور، لسان العرب (قم، نشر ادب الحوزه، 1405هـ / 1363) ج 2.
- ابن ماکولا، الاکمال فی رفع الارتیاب، چاپ اول (بیروت، دارالکتب العلمیه، 1411هـ/1990م)
- اصفهانی، حمزه، پیامبران و شاهان (سنی ملوک الارض و الانبیاء)ترجمه جعفر شعار (تهران، بنیاد فرهنگ، 1364).
- اصفهانی، ابی الفرج، الاغانی (دار احیاء التراث العربی، بی¬تا) ج 9.
- الاندلسی، ابن حزم، جمهره انساب العرب، چاپ اول (بیروت، دارالکتب العلمیه، 1403هـ/1983م).
- بغدادی، ابن حبیب، المحُبَرِّ، (حیدر آباد دکن، بی¬نا، 1361هـ/1942م).
- بهرامیان، علی، اشعث بن قیس کندی، دایره المعارف بزرگ اسلامی، ج 9.
- تقی¬زاده، حسن، از پرویز تا چنگیز (تهران، فروغی، 1338).
- ـــــــــــــ ، تاریخ عربستان و قوم عرب (تهران، دانشگاه تهران، 1328).
- جواد علی، المفصل فی التاریخ العرب قبل اسلام (بیروت، دارالعلم، للملایین، 1969م)
- حموی، یاقوت، معجم البلدان، (بیروت، دارصادر، 1379هـ/1977م).
- حتی، فیلیپ، تاریخ عرب، ترجمه ابوالقاسم پاینده، چاپ سوم، (تبریز، کتاب فروشی محمد باقر کتابچی، حقیقت، 1344) ج 1.
- حمید الله، محمد، مجموعه الوثائق السیاسیه، ترجمه محمود مهدوی دامغانی (تهران، بنیاد، 1365).
- زرگری¬نژاد، غلام حسین، تاریخ صدر اسلام (عصر نبوت)، (تهران، سمت، 1368).
- دینوری، ابن قتیبه، المعارف، چاپ اول، (قاهره، دارالکتب المصریه، 1353هـ/1934م).
- زیدان، جرجی، العرب قبل الاسلام، علق علیها دکتر حسن مونس، (دارالهلال، بی¬تا).
- سید رضی، نهج البلاغه، ترجمه جعفر شهیدی (تهران، علمی و فرهنگی، 1378).
- السهیلی، الامام المحدث عبدالرحمن، الروض الاُنف (بی¬تا) ج 7.
- شهیدی، جعفر، تاریخ تحلیلی اسلام، چ دوم، (تهران، مرکز نشر دانشگاهی، 1363).
- طبری، تاریخ طبری، ترجمه ابوالقاسم پاینده، چ دوم، (تهران، اساطیر، 1362) ج 2.
- عسقلانی، ابن حجر، الاصابه فی تمیز الصحابه، چ اول، (بیروت، دارالجیل، 1412هـ/1992م).
- غویدی، اغناطیوس، محاضرات فی تاریخ الیمن و الجزیره العربیه قبل الاسلام، ترجمه ابراهیم سامرایی، (لبنان، دارالحدثه، 1986م).
- فیاض، علی اکبر، تاریخ اسلام، (تهران، دانشگاه تهران، 1369).
- قفطی، تاریخ الحکما، ترجمه بهین دارابی (تهران، دانشگاه تهران، 1347).
- قلقشندی، نهایه الارب فی معرفه انساب العرب (بیروت، دارالکتب العلمیه، بی¬تا).
- کحاله، عمررضا، معجم قبائل العرب القدیمه و الحدیثه، چ هفتم، (مؤسسه الرساله، 1418هـ/1997م).
- کریستین سن، آرتور، ایران در زمان ساسانیان، ترجمه رشید یاسمی، (تهران، دنیای کتاب، 1368).
- لوسکایا، پیکو، اعراب حدود مرزهای روم شرقی و ایران در سده چهارم – ششم میلادی، ترجمه عنایت الله رضا (تهران، مؤسسه مطالعات و تحقیقات فرهنگی، پژوهشگاه، 1372ش).
- مؤلف مجهول، مجمل التواریخ و القصص، تصحیح ملک الشعرای بهار، (تهران، چاپ خانه خاور، 1318).
- المزی، یوسف، تهذیب الکمال فی اسماء الرجال، (بیروت، دارالفکر، 1414هـ/1994م)
- یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ترجمه محمد ابراهیم آیتی، (تهران، علمی و فرهنگی،1374)ج1.

تبلیغات

بنر سوم
مدرسه دانشگاه علامه
همایش مطالعات قرآنی و اندیشه های شهید مطهری
بنر اول

آرشیو

آرشیو شماره ها:
۶۹