ژان بودریار یکی از برجسته ترین نظریه پردازان مطالعات رسانه ها و پسامدرنیسم است که می توان گفت در ایران کم تر از هر نظریه پرداز دیگری در این حوزه شناخته شده است. نظریات بدیع و انتقادهای تند بودریار از ساختار فرهنگی جوامع پساصنعتی، او را به یکی از رُک گوترین منتقدان پسامدرنیته تبدیل کرده است. شاه واژه ی اندیشه ی بودریار، «واقعیت» است که شاید دیرینه ترین مفهوم در فلسفه ی غرب باشد. تبیین جدیدی که بودریار از پیچیدگی های واقعیت در زمانه ی ما به دست می دهد، هم بسط مارکسیسم و هم تلفیق آن با نوعی نشانه شناسی پساساختارگراست. در این مقاله، چهارچوب فکری بودریار (پساساختارگرایی) تبیین خواهد شد و سپس شرحی از نظریه هایی که او در این چهارچوب راجع به کارکرد رسانه ها در جامعه ی معاصر پرورانده است به دست داده می شود. در بخش بعدی مقاله، تحلیل بودریار از نحوه ی انعکاس اخبار مربوط به جنگ آمریکا و عراق که منجر به سقوط صدام حسین شد، بررسی می شود و سپس کارکرد گزارش های تلویزیونی از جنگ آمریکا و ویتنام ارزیابی می گردد.
This paper aims to offer a critical reading of the contemporary English author Ian McEwan’s fifth novel entitled Black Dogs (1992). I postulate that literary critics have frequently read his fiction for what it is not. As such, McEwan’s thought-provoking engagement with cultural questions has more often than not gone unexamined owing to a critical blueprint that, reducing his oeuvre to the topoi of violence, or to a gallery of obnoxious characters branded as psychopaths, typecasts him as a writer of disturbing, salacious fiction. Arguing that McEwan writes to dissect and criticise contemporary cul-ture, I offer a reading of his novel as a literary intervention into a cultural debate. I argue that of cru-cial importance in McEwan’s novel is the question of the narrative structure through which the differ-ent segments of Black Dogs are recounted. Drawing on the narratological concepts and terminology in-troduced in the works of Gَerard Genette and Shlomith Rimmon-Kenan, I examine the complexities of the narrative discourses of McEwan’s novel and its interlinking thematic analogies. Based on this read-ing, I conclude that McEwan’s intervention in the ongoing cultural debates of today makes of him a se-vere critic of our time.
همچون بسیاری از مصطلحات علمی دیگری که در نظریه های علوم انسانی تعاریف خاص خود را دارند اما در گفتار عمومی معنایی عام و غیرتخصصی پیدا کرده اند، اصطلاح «فاشیسم» عموماً به هر گونه اِعمال قدرتِ فردمحورانه و خودکامانه اطلاق می شود. از دیگر سو، در نظریه های سیاسی، فاشیسم به منزله ی نوعی ایدئولوژی تعریف می شود که به ویژه در تبلورهای بین المللی آن درخور بررسی است. در ادبیات مربوط به این موضوع در علوم سیاسی، فاشیسم بیشتر با تکیه بر ظهور آن در تاریخ سیاسی تعریف یا بررسی شده است. این تبیین تاریخی، به رغم شالوده های علمی آن، از بُعد دیگری از فاشیسم غفلت می ورزد که به طور خاص در رفتارهای فردی و روابط بینافردی مصداق پیدا می کند. روان کاو معاصر کریستوفر بالِس است فاشیسم در روابط بین الملل را شکلی بزرگ مقیاس از فاشیسم در روابط بینافردی آحاد جامعه می داند و آن را با اتخاذ رویکردی لاکانی و با استناد به مفهوم «دوبودگی روانی» در نظریات رابرت جِی. لیفتون تحلیل می کند. مطابق با تعریف روان کاوانه ی بالِس، فاشیسم ظرفیتی بالقوّه در همه ی انسان هاست که در صورت بی توجهی به تبلور پیدا کردن آن در روابط بینافردی، به سهولت می تواند به جنبشی توده ای تبدیل شود. در نوشتار حاضر، ابتدا ویژگی های مفهوم «فاشیسم» مطابق با ادبیات رایج در علوم سیاسی را برمی شمریم و سپس با اتخاذ رویکردی میان رشته ای می کوشیم نشان دهیم که تعریف روان کاوانه ی بالِس از فاشیسم علاوه بر این که پرتو روشنگرانه ای بر رفتارهای معمول در زندگی روزمره می افکند، جنبه های مهمی از خاستگاه ناخودآگاهانه ی کنش های فاشیستی در روابط بین ملت ها را نیز آشکار می کند.