آرشیو

آرشیو شماره‌ها:
۵۶

چکیده

مرگ، به عنوان کهن ترین نگرانی انسان، در متون ادبی بازتاب فراوان داشته است. هزارویک شب نیز یکی از برجسته ترین آثاری است که مرگ را در اَشکال و جنبه های گوناگون به تصویر می کشد. پژوهش حاضر با بررسی ساختار روایی این کتاب و مفاهیم وابسته به مرگ در حکایات آن، نشان می دهد که این پدیده، نه تنها یک واقعیت زیستی و طبیعی، بلکه عاملی در جهت پیشبرد روایت و شکل گیری تعلیق در داستان است. مرگ در این مجموعه در قالب هایی چون مرگ طبیعی، قتل و کشتار، مرگ فراطبیعی، مرگ عاشقانه و مرگ آیینی ظاهر می شود و نشان دهنده جلوه هایی از باور اجتماعی، مذهبی و اسطوره ای جوامع شرقی است که با عوامل فراطبیعی و جادویی درآمیخته است. هرچند شهرزاد با روایت پردازی از مرگ می گریزد و چرخه کشتار را به ابزاری برای ادامه زندگی و استمرار داستان تبدیل می کند، اما در حکایات با شخصیت هایی مواجه می شویم که مرگ را عاشقانه می پذیرند و آگاهانه به استقبال آن می روند. مرگ در هزارویک شب، نه تنها سرنوشتی تلخ و گریزناپذیر، بلکه مفهومی چندلایه و ابزاری برای بازنمایی و نمایش عشق، قدرت، تقدیر، سرنوشت، مکر، حیله، برقراری عدالت و مسیری برای رهایی و تعالی است. این پژوهش به روش توصیفی-تحلیلی با تکیه بر ترجمه هزارویک شب از مرعشی پور، خوانش تمام حکایات و بررسی اَشکال و شیوه های گوناگون مرگ، تصویری روشن، عمیق و تحلیلی از ترس ، امید، کنش و واکنش های انسانی در مواجهه با فناپذیری ارائه می دهد.

تبلیغات