در اروپا فیلولوژی از بدو امر جنبه علمی نداشت، مضاف بر این که گرامر عمومی هم دستاورد چندانی به همراه نداشت و تا حدی موجب رخوت علمی شده و بطرف اروپامحوری حرکت کرده بود. از اینرو، فرایند خویشاوندی زبانها از طرف بعضی از اومانیستها و خاورشناسان جدی گرفته شد. پس از تحقق نظریه خویشاوندی زبانهای هند و اروپایی در دوره خاورشناسی لائیک و سپس، ورود فرانتس بوپ آلمانی به صحنه کار و عمل که گرامر تطبیقی را به ارمغان آورد و خاورشناسی جنبه علمی پیدا کرد، زبان شناسی، به عنوان بزرگترین دستاورد این خاورشناسی نوین، وارد صحنه کار و تحقیق شد. از اینرو، لازم دانسته شد که این فرایند چهارقرنی، طبق ترتیب تاریخی مطالعات شرقی در اروپا بطور اعم و در فرانسه بطور اخص، بررسی شده و به موازات آن جایگاه فرهنگ و تمدن ایران نیز مدنظر قرار گرفته و شناسانده شود.
با ترجمه اوستا در نیمه دوم سده هیجدهم میلادی در فرانسه و نیز پیشرفت های شگرف ایران شناسی در این کشور، در سده های بعدی، منجر به شهرت مطالعات فرانسویان در حوزه ایران شناسی در جهان شد، با این حال کشور فرانسه در زمینه تاریخ ادبیات نگاری فارسی دستاوردی قابل توجه نداشته است، آنهم در حالی که تحقیقات ادبی فارسی جایگاه به نسبت خوبی در سده های اخیر کسب کرده است. علل این اهمال متفاوت است. یک امر انکارناپذیر، عدم وجود برنامه مشخص، مستقل و مدون در راستای تدریس زبان و ادبیات فارسی در مراکز ایران شناسی فرانسه است؛ زیرا که در طی این ایام تحقیقات تاریخ ادبیات نگاری فارسی در کشورهای همسایه آن انجام و شایدهم بدینسان جبران مافات می شده است. به همین خاطر، در نظر داریم که در این مقاله به بررسی این فراموشی توجیه نشده در ایران شناسی فرانسه در سده بیستم بپردازیم تا از جایگاه آن در کنار دیگر مکاتب آن آشنا شویم.