تاریخ اسلام در آیینه پژوهش

لشکرکشى ابرهه به مکه به روایت تاریخ و قرآن

چکیده

متن


حمله اصحاب فیل به مکه، که سوره اى از قرآن هم بدان اختصاص یافته، به لحاظ واقعیت تاریخى و کیفیت وقوع میان پژوهشگران تاریخ عرب قبل از اسلام، مورد بحث و گفتگوست. برخى خاورشناسان و نویسندگان شرقى، آن را بر مفاد کتیبه دوم به جاى مانده از ابرهه مربوط به سال 547 میلادى (Ry 506) و اشاره پروکوپیوس مورخ بیزانسى قرن ششم میلادى درباره لشکرکشى ابرهه به ایران و انصراف و بازگشت سریع او، تطبیق کرده اند. غالب محققان، اعم از شرقى و غربى، این حمله را به حدود سال 570 میلادى مربوط دانسته اند که جداى از پیکار مندرج در کتیبه Ry 506است. در این مقاله با اشاره به ضعف ها و مشکلات دیدگاه اول، بر صحت دیدگاه دوم در سایه شواهد و قراین تاریخى تأکید شده، آن گاه در محور دوم مقاله از چگونگى شکست و نابودى اصحاب فیل سخن به میان آمده و دیدگاهى که مسئله هلاکت سپاه ابرهه را ناشى از شیوع بیمارى وباء، آبله و حصبه یا عوامل طبیعى دیگر دانسته، نقد و بررسى و کاستى هاى آن مطرح شده است. هم چنین در پرتو قراین تاریخى و با توجه به برخى ضوابط دانش تفسیر و نیز اهداف نزول سوره، بر معجزه بودن کیفیت وقوع حادثه، تاکید شده است. در پایان مقاله، به تقارن زمانى هلاکت سپاه ابرهه با ولادت پیامبر اسلام پرداخته و از زمینه ساز بودن وقوع معجزه آساى این حادثه براى ظهور رسالتى آسمانى در آینده نزدیک یاد شده است.
واژگان کلیدى: اصحاب فیل، ابرهه، لشکرکشى به مکه، جنگهاى ایران و روم، طیر ابابیل، عام الفیل، ارهاصات و بعثت.
مقدمه
رخدادهاى تاریخى در متون مقدس دینى با دید و نگرش خاصى بازتاب یافته و از جایگاه قابل توجهى برخوردارند. نظرى اجمالى به قرآن به خوبى این نکته را روشن مى سازد که تعداد زیادى از آیات آن به وقایع تاریخى مربوط است. در سوره هاى مختلف قرآنى احوال افراد، جامعه ها و امت هاى پیشین و نیز برخى قضایا و جریان هاى جامعه عصر نزول، با پردازشى ویژه، منعکس شده است. پاره اى از این رخدادها به لحاظ زمانى و مکانى فاصله چندانى با بعثت پیامبر اسلام و مهبط وحى قرآنى نداشته اند. حادثه سیل عَرِم،2 قتل اصحاب اُخدود3 و ماجراى اصحاب فیل4در شمار این حوادث اند. از این میان، یورش ابرهه به مکه به قصد ویران ساختن کعبه که سوره اى مستقل در قرآن بدان اختصاص یافته، نزدیک ترین آن ها به مبعث بوده و نزد قریش و ساکنان مکه و اطراف در شمار مهم ترین و سرنوشت سازترین حوادث قبل از ظهور اسلام تلقى شده است.
بررسى و تحلیل جریان این هجوم سنگین و سهمگین، شناخت زمینه ها و بسترهاى آن، پى جویى انگیزه ها و اهداف مهاجمان، ترسیم اجزا و زوایاى حادثه و تصویر آثار و پیامدهاى مختلف آن، از منظر تاریخ و مقایسه آن با نگاه و روایت قرآن، مى تواند، هم به دریافت عمیق تر پیام سوره فیل کمک نماید و هم پاره اى از ابهام ها یا شبهه ها و تردیدهایى را که خواه از سر پرسش گرى و حقیقت جویى یا از روى تعصب و غرض ورزى مطرح شده، مرتفع سازد. نزدیک شدن به فضاى تاریخى یاد شده و تحلیل آن با نیم نگاهى انتقادى به دیدگاه ها و آرا در این زمینه، وجهه همت این نوشتار است. اما پرسش هاى اساسى این مقال عبارت اند از:
1. تاریخ، لشکرکشى ابرهه را به مکه چگونه گزارش کرده است؟برخى بر این باورند که هجوم ابرهه و سپاه فیل به مکه، واقعیت تاریخى ندارد یا دست کم آن گونه که در منابع اسلامى آمده، نبوده است. از سوى دیگر، قرآن با صراحت تمام از یورش اصحاب فیل و در هم کوبیده شدن آنان از سوى خدا با سنگ باران گروه هایى از پرندگان، سخن به میان آورده و در منابع تاریخى و روایى نیز شرح و تفصیل ماجرا آمده است.
2. چه زمینه ها و شرایطى به لحاظ سیاسى ـ اقتصادى و مذهبى یا از نظر روابط بین قدرت هاى بزرگ آن روز، براى توجیه این لشکرکشى وجود داشته است؟
3. انگیزه ها و اهداف مهاجمان از حمله به مکه چه بوده است؟ آیا مقصد نهایى این تهاجم دست اندازى به شهر بى دفاع مکه و تخریب کعبه بوده یا علاوه بر آن، اهداف دیگرى مانند تسلّط بر راه مهم بازرگانى شمال ـ جنوب جزیره و بازارهاى تجارى منطقه یا تهاجم به مرزهاى امپراطورى ساسانى در شمال شرقى جزیرة العرب هم در دستور کار بوده است؟
4. یاد و خاطره حادثه در چشم و دل ساکنان مکه چه اندازه باقى ماند و از زبان شاهدان و شاعران دوره جاهلى چگونه منعکس شده است؟
5. بازتاب حادثه در روایات عربى و اسلامى با تاریخ هاى بیزانسى و رومى و نیز روایات مسیحى و حبشى آن چه تشابهات و تفاوت هایى دارد؟
6. وقتى آیات سوره فیل نازل شد موضع و عکس العمل مشرکان و معارضان پیامبر در تأیید یا انکار قضیه چگونه بود؟
7. علت و چگونگى بازگشت و شکست یا نابودى سپاه ابرهه چه بود؟ آیا بر اثر شیوع بیمارى و حوادث و بلایاى طبیعى از پاى در آمدند یا معجزه اى الهى به وقوع پیوست و با قدرت نمایى خداوند در هم کوبیده شدند؟
8. این حادثه با ولادت پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله) چه ارتباطى داشت و چگونه مى توان آن را به بعثت آن حضرت پیوند زد؟
مقاله حاضر تلاشى علمى در جهت یافتن پاسخى هایى مستدل و مناسب براى این پرسش هاست که در دو محور سامان یافته است: محور اول، درباره واقعیت یورش ابرهه به مکه و بررسى احتمالات مختلف، همراه با سنجش زمینه ها و انگیزه ها، و وارسى جوانب و جزئیات مهم آن مى باشد. در محور دوم، پس از تصویر چگونگى شکست و هلاکت اصحاب فیل، دیدگاه هاى مختلف در این باره، بررسى و نقد شده و تا حد امکان روایات تاریخى در مقایسه با نظر قرآن ارزیابى مى شود و در پایان، از مقوله ارهاص، سخن به میان آورده و ارتباط هلاکت خارق العاده سپاه فیل و زمینه ساز بودن آن را براى حادثه اى بزرگ تر به نام بعثت و نبوت آخرین پیامبر الهى اجمالا توضیح داده ایم.
1. حمله ابرهه به مکه، افسانه یا واقعیت؟
لشکرکشى ابرهه به مکه در زمان عبدالمطلب و ناکامى و هلاکت وى و سپاهیانش موضوع مهمى است که بحث ها و سؤال هاى فراوانى را در اذهان پژوهشگران تاریخ عرب و اسلام برانگیخته است. از یک سو مهم ترین و نزدیک ترین منبع و مأخذى که در این باره وجود دارد و ماجراى این لشکرکشى و سرانجام آن را نمایانده، قرآن مجید است. در سوره فیل به اجمال از تضلیل کید و خنثى سازى توطئه اصحاب فیل و چگونگى درهم کوبیده شدن آنان از جانب خداوند سخن به میان آمده است. از سوى دیگر، در قرآن اسمى از ابرهه برده نشده و نیز از زمان، نقطه عزیمت و دیگر جزئیات این هجوم هم سخنى به میان نیامده است، اگرچه روایات تفسیرى و تاریخى، جزئیات ماجرا را تحت عنوان حمله ابرهه، حاکم حبشى یمن به مکه براى تخریب کعبه تفصیلا بیان کرده اند، اما صرف نظر از این روایات تا چه میزان مى توان اصل مسئله لشکرکشى ابرهه را به مکه واقعیتى تاریخى تلقى نمود؟
ظهور ابرهه
در منطقه جنوبى شبه جزیره عربستان سرزمینى خوشبخت5 و برخوردار از طبیعت حاصل خیز و خرم قرار دارد که به یمن موسوم است. این سرزمین که از دو سو با آب هاى دریاى سرخ و خلیج عدن (دریاى عرب) احاطه شده از نظر بازرگانى و مواصلاتى موقعیتى ممتاز داشته و از گذشته هاى بسیار دور پیوسته دست خوش تحولات سیاسى بسیارى بوده است. امپراطورى بیزانس و همسایه غربى این سرزمین در آن سوى ساحل دریاى سرخ، یعنى حبشه، همواره به این منطقه به چشم طمع مى نگریسته و بارها بدان دست اندازى نموده بودند. این دست اندازى ها با انگیزه هاى سیاسى و عمدتاً اقتصادى همراه بود. اما از زمانى که حبشه دین مسیحى را رسماً پذیرفت و رابطه آن با روم نزدیک تر شد، هم کیشى آن دو، انگیزه مذهبى ترویج مسیحیت در سرزمین یمن را بر انگیزه هاى سابق افزود. روانه شدن هیئتى از امپراطورى روم به یمن در اواسط سده چهارم میلادى و تأسیس کلیساهایى را در طفار و عدن6 باید در جهت تحقق چنین انگیزه اى ارزیابى نمود.
کشتارى که ذو نواس،7 آخرین بازمانده ملوک حمیر در نجران یا مناطق دیگر یمن از مسیحیان به راه انداخت و انعکاس این خبر به دربار حبشه و روم، عکس العمل قیصر و نجاشى را برانگیخت، به گونه اى که بر اساس کتیبه حصن غراب، موسوم به 621 CIH مکتوب به تاریخ 640 سبئى برابر با 525 میلادى حبشى ها با لشکرى گران به سرزمین یمن هجوم آورده و بخش هایى از نواحى ساحلى آن را تصرف کردند.8 از این سنگ نوشته بر مى آید که نبرد حمیریان با مهاجمان به مدت هفت سال به درازا کشیده9 و سرانجام به سقوط ذونواس و تسلط کامل حبشى ها بر یمن انجامیده است.
نام ابرهه و پیچیدن آوازه اش در تاریخ با همین لشکرکشى حبشیان به یمن پیوند خورده است. چگونگى به قدرت رسیدن او در روایات تاریخى چه در منابع رومى و حبشى و چه منابع عربى ـ اسلامى به گونه هاى متفاوت حکایت شده است.10
در گزارش پروکوپیوس قیسارى (قیصریه اى) مورخ رومى، آمده است که هلستیائوس،11 پادشاه حبشه پس از لشکرکشى به یمن و پیروزى بر حمیریان، مردى از میان آنان به نام ازیمیفائوس12 را که مسیحى بود برایشان پادشاه ساخت و گروه زیادى از حبشیان در آن جا ماندند و به حبشه بازنگشتند. این گروه همراه جمعى دیگر اندک زمانى بعد بر ضد ازیمیفائوس برخاستند و او را دست گیر و زندانى کردند و شخص دیگرى موسوم به آبراموس13 را به جاى وى به پادشاهى برگزیدند.14در ادامه گزارش پروکوپیوس آمده است که چون پادشاه حبشه از این داستان آگاه شد به قصد تنبیه آبراموس و سرکوبى شورشیان سه هزار سپاهى را به سردارى یکى از بستگانش به آن جا گسیل داشت، اما سپاهیان او به آبراموس پیوستند و سپهسالار خود را کشتند و در همان جا ماندگار شدند.15
در روایت محمد بن اسحاق، ابرهه جزئى از لشکریان حبشى بود که نجاشى به سردارى اریاط به یمن فرستاد. او ذونواس را کشت و سال ها بر یمن حکم راند، آن گاه ابرهه در کار حبشیان یمن با وى به مخالفت برخاست و تفرقه در میان سپاهیان حبشى افتاد که در نهایت، ابرهه به او پیشنهاد جنگ تن به تن داد و در این نبرد او را بفریفت و به دست غلامش او را کشت و سپاه ارباط به ابرهه پیوستند و حبشیان به دور او گرد آمدند.16
اما ابن کلبى چنین نقل مى کند که نجاشى لشکرى را با هفتاد هزار جنگ جو و با دو سردار که یکى از آن دو ابرهه الاشرم بود، به جنگ ذونواس فرستاد. آنان بر ذونواس چیره شدند و ابرهه حاکم صنعاء شد و چیزى هم براى نجاشى نفرستاد. سپس نجاشى سپاهى به سردارى اریاط براى سرکوبى ابرهه به یمن فرستاد. پس از ورود سپاه به یمن، ابرهه پیشنهاد جنگ تن به تن به حریف خویش داد، اما نیرنگ زد و غلام خود را در کمین او نشاند و آن غلام در موعد مقرر، از پشت سر اریاط در آمد و او را از پاى درآورد.17
ادامه ماجرا را پروکوپیوس چنین گزارش کرده است: پادشاه حبشه پس از آگاه شدن از واقعه مرگ اریاط به خشم آمده، سپاه دیگرى براى سرکوبى ابرهه فرستاد، لکن این لشکر هم پس از روبه رو شدن با آبرامیوس و مردانش تلفات سنگینى را متحمل شد و باقى ماندگان به حبشه بازگشتند، از آن پس پادشاه ترسید و سپاه دیگرى بر ضد آبرامیوس نفرستاد تا کمى پس از درگذشت هلستیائوس، آبرامیوس متعهد شد که خراج سالانه اى به پادشاه جدید حبشه بپردازد و بدین ترتیب پادشاهى خود را در یمن تقویت کند.18
این قسمت از داستان در روایت ابن اسحاق و ابن کلبى تقریباً به گونه اى دیگر حکایت شده است و صحبت از فرستادن نامه اى از سوى ابرهه براى نجاشى همراه با موى سر و کیسه اى از خاک یمن و اظهار بندگى و فرمانبردارى از اوست و سپس خوشنودى نجاشى از این کار و ابقاى ابرهه در سرزمین یمن.19
در روایت هاى سریانى و یونانى نیز تا حدى شبیه این مطالب، از لشکرکشى پادشاه حبشه به یمن و پیروزى بر ذونواس و سپس روى کار آمدن ابراهام یا آبرامیوس سخن به میان آمده است.20
بنابراین، گر چه روایات رومى و حبشى با گزارش هاى تاریخ نگاران مسلمان در جزئیات و برخى جوانب مسئله تا حدى با هم متفاوت اند یا احتمال مى رود بخش هایى از ماجرا به افسانه آمیخته باشد، اما به لحاظ تاریخى این مقدار مسلم است که شخصى به نام ابرهه در سپاه حبشه وجود داشته و همراه آنان براى سرکوبى ذونواس حمیرى به یمن اعزام شده و پس از یک نزاع داخلى بین حبشیان، به قدرت رسیده است.
یمن و رقابت قدرت هاى بزرگ سیاسى
سواحل جنوبى شبه جزیره و منطقه یمن از گذشته هاى دور در معرض کشمکش قدرت هاى بزرگ آن روزگاران بوده است. در سده هاى پنجم و ششم میلادى دو دولت ایران و بیزانس منافع خود را در گرو گسترش هر چه بیشتر نفوذشان در شبه جزیره عربستان مى دیدند. ایران که از دیر باز انحصار بازرگانى ابریشم را در دست داشت بر کالاهاى بازرگانى تعرفه هاى سنگین مى بست و به ویژه در زمان جنگ از رسیدن ابریشم به کارخانه هاى بیزانس جلوگیرى مى کرد.21 از آن رو بیزانس بر آن بود هر طور شده، راه هاى زمینى و در یایى را از اقیانوس هند به مدیترانه از طریق دریاى سرخ تأمین کند و حمیریان را از دست اندازى به کشتى هاى رومى باز دارد و سر انجام از ره گذر گسترش نفوذ سیاسى ـ دینى خود در میان عرب ها آنان را به ایستادگى در برابر ایران برانگیزد.22
پیشرفت نفوذ ایران در سواحل جنوبى خلیج فارس و زیر نفوذ گرفتن تجارت شرقى روم و توسعه نفوذ در میان اعراب، سخت مایه نگرانى روم شده بود. این بود که حبشه به یمن هجوم برد تا آن سرزمین را تصرف کند و بدین تربیب جلوى نفوذ بیشتر ایران سد شود ودر نتیجه، حبشه علاوه بر توسعه مسیحیت و تصرف سرزمین آباد و تازه، دریانوردى خود را نیز توسعه دهد و از این به بعد محصولات هندوستان (جزایر سراندیب) را کشتى هاى حبشه براى رومیان حمل مى کردند.23
حمله حبشه به یمن به تصرف دائمى این سرزمین و در نهایت، روى کار آمدن ابرهه انجامید. ابرهه نیز پس از فائق آمدن بر حریفان و اوضاع، حکومت جدید حبشیان را در یمن پایه ریزى کرد. از تاریخ هاى بیزانسى و کتیبه هاى حبشى بر مى آید که استقرار دولت ابرهه در یمن حدود سال 531 میلادى بوده است.
در کتیبه اول به جاى مانده از ابرهه CIH 541 سطور 88 ـ 93 آمده است که در اثناى اقامت وى در مَأرِب فرستادگانى از جانب نجاشى، قیصر روم، پادشاه ایران و نیز رسولانى از سوى منذر، ملک حیره و حارث بن جبله، ملک غسانیان نزد ابرهه آمدند. جواد على هدف اصلى آمدن این هیئت هاى سیاسى را به رقابت موجود بین ایران و روم پیوند مى زند و معتقد است که اعزام این فرستادگان نزد ابرهه تنها براى تهنیت یا تسلیت و یا حسن رابطه و امثال آن نبود، بلکه دلایل و مقاصد دیگر و مهم ترى داشت و آن کشاندن ابرهه به یکى از دو اردوگاه امپراطورى ساسانى یا بیزانس بود که از این طریق کفّه یک قدرت بر دیگرى فائق مى آمد و مسیر تجارت دریاى سرخ به نفع یکى توسعه و به ضرر دیگرى، تضییق مى یافت و آثار آن در زیان اقتصادى و تجارى روم یا رسیدن سود سرشار به آنان (بیزانس) ظاهر مى شد، زیرا در آن عصر نیز جهان چون روزگار ما به دو بلوک تقسیم شده بود، بلوک غرب و بلوک شرق (روم و ایران) و هر یک از این دو ابرقدرت، دولت هاى تابعى را میان کشورهاى کوچک تر و رؤساى قبایل داشتند که براى آن ها طبل و شیپور مى نواختند وخوشنودى و نگرانى و پاداش وعقوبتشان تابع وضعیت جبهه قدرتى بود که بدان تعلق داشتند. روم تمام قواى سیاسى خود را براى سیطره بر جزیرة العرب و دور نگه داشتن آن از نفوذ ایران به کار مى گرفت و در مقابل، ایران نیز از این دولت هاى تابعه در جهت تضعیف جبهه مقابل و حامیان آن ها و جلوگیرى از ورود کشتى هاى آنان به اقیانوس هند و تجارت آنان با بلاد عرب استفاده مى کرد. هم چنین هر یک از آن دو ابرقدرت از هیچ تلاشى در جهت نشر ابزارهاى تبلیغاتى و به دست گرفتن صحنه تبلیغات و فکر براى تأثیر گذارى بر افکار و عقول مردم کوتاهى نمى کرد، چنان که هر دو طرف از نشر مسیحیت به عنوان حربه اى براى اهداف کاملاً سیاسى (نه مذهبى) در این راه استفاده مى کردند.24
رقابت و کشمکش دائمى این دو امپراطورى برسر منطقه حساس و بسیار مهم اقتصادى و تجارى یمن، منشأ ابراز این دیدگاه در بین برخى دانشمندان غربى و به تبع آن ها بعضى از پژوهشگران عرب و مسلمان شده است که لشکرکشى ابرهه به شمال عربستان در سال هاى بعد، در واقع بخشى از سناریوى نزاع یاد شده بود که به نفع امپراطورى بیزانس و علیه پادشاهى ساسانى راه اندازى شد، و اساساً یا حمله اى توسط ابرهه به مکه صورت نگرفته و یا مکه در سر راه حمله او به شمال عربستان و منطقه حیره بوده است.
ابرهه و لشکرکشى به شمال عربستان
مهم ترین اسناد تاریخى اى که از لشکرکشى ابرهه به مناطق شمال و شمال غربى جزیرة العرب در دست است، یکى گزارش پروکوپیوس، مورخ دربار امپراطورى بیزانس در کتاب جنگهاى ایران و روم است که در سال هاى 545 ـ 554 میلادى به رشته تحریر در آورده، و دیگرى کتبیه اى است که از ابرهه بر جاى مانده و در سال 1935 میلادى توسط ریکمانس25 بر صخره اى در نزدیکى چاه مریغان در شرق وادى تثلیث علیا یافته شد و به Ry 506معروف است.26
نظر به این دو سند مهم، آرا و تفاسیر مختلفى از سوى پژوهشگران درباره لشکرکشى ابرهه ابراز شده است. به اعتقاد بعضى از خاورشناسان و پژوهشگران تاریخ عرب هر دوسند به یک موضوع مربوط است. آن چه پروکوپیوس در کتاب خود به اشاره نوشته که «ابرهه تنها یک بار به لشکرکشى دست زد، ولى به محض حرکت، متوجه خطر و پایان ناگوار آن شد و بى درنگ راه بازگشت در پیش گرفت»، همان است که در کتیبه Ry 506 شرح و تفصیلش آمده است. و حمله اى را که نزد مورخان و راویان عرب و مسلمان از آن به حمله عام الفیل یاد مى شود باید در چارچوب همین لشکرکشى گنجاند و بر آن تطبیق کرد. اما به گمان برخى دیگر از پژوهشگران آن چه در کتیبه ریکمانس آمده به حمله ابرهه به مکه ارتباطى ندارد، زیرا حمله به مکه در سال هاى بعد (563 ـ 573) اتفاق افتاده است.
البته باید توجه داشت نظریات و تفاسیرى که درباره این مسئله ارائه شده، گاه تفاوت هاى زیادى با هم دارند، اما به طور کلى همه آن ها قابل ارجاع به یکى از دو دیدگاه فوق مى باشد. لازم است قبل از پرداختن به این دو دیدگاه وطرح و بررسى آن ها، ابتدا مفاد دو سند یاد شده را مرور کنیم.
پروکوپیوس در گزارش خود آورده است: ... در زمانى که هلیستائوس پادشاه حبشه بود و ازیمیفائوس بر حمیریان سلطنت مى کرد امپراطور یوستى نین27فرستاده اى به نام ژولیانوس28 را نزد آن ها فرستاد و پیغام داد که چون مردم حبشه و یمن هر دو داراى یک کیش هستند، صلاح در آن است که با رومى ها متحد شده و با ایرانى ها بجنگند. ضمناً به حبشى ها خاطر نشان کرد که اگر آن ها از هندوستان ابریشم بخرند و به رومیان بفروشند، هم خود سود هنگفتى خواهند برد و هم از ریختن پول رومى ها به جیب دشمنان ایشان، ایرانى ها جلوگیرى خواهند کرد. از ملک حمیر نیز خواست که قیس را به ریاست اعراب معدّ برگزیند و با لشکرى بزرگ از مردم خود و معدّ به خاک ایران بتازد... دو پادشاه مذکور هر دو وعده دادند که درخواست هاى یوستى نین را انجام دهند وفرستاده او را مرخص کردند، لکن هیچ یک به قول خود وفا نکردند; یعنى در واقع هیچ کدام نتوانستند کارى از پیش ببرند، زیرا در موضوع تجارت ابریشم چون ایرانى ها به هند نزدیک ترند همیشه بار کشتى هایى را که از آن جاده مى آیند در بنادر زودتر مى خرند و دیگر مجالى براى حبشى ها باقى نمى گذارند. و در مورد لشکرکشى به خاک ایران نیز این کار به کلى از عهده حمیریان بیرون بود. چه، میان سرزمین ایشان و کشور ایران صحراى وسیع و بایرى وجود دارد که مسافرت در آن بسیار دشوار است و فرصت بسیارى مى خواهد. و گذشته از آن، رفتن به جنگ مردمى بود که بسیار از خودشان دلیرتر بودند... بعدها وقتى ابرهه اساس پادشاهى خود را کاملاً مستقر ساخت و قدرت واعتبارى حاصل کرد، چندبار به یوستى نین وعده کرد که به خاک ایران حمله نماید، اما تنها یک بار رو به راه نهاد که متوجه خطرهاى مسافرت شد و فوراً به کشور خویش مراجعت نمود.29
مفاد کتیبه دوم ابرهه موسوم به Ry 506 چنین است:
به یارى و نیروى خداى رحمان و مسیح او، ملک ابرهه زیبمان پادشاه سبأ، ذوریدان، و حضرموت و یمن و اعراب طود و تهامه، این کتیبه را نگاشت، آن گاه که با معدّ در فصل بهار، ماه ذوالثبات جنگید. و چون بنى عامر شورش کرده بودند، پادشاه (ابرهه) ابوجبر را به همراهى قبیله کنده، و قبیله عل و بشربن حصن را همراه با قبیله سعد به جنگ بنى عامر فرستاد. و این دو سردار به سرعت حرکت کردند و سپاهیان خود را به سوى دشمن گسیل داشتند. سپس کنده و عل با.. و قبیله مراد جنگیدند و قبیله سعد در وادى اى که به منطقه تربن ختم مى شود، با بنى عامر جنگیدند و آنان را به اسارت گرفتند و غنایم از ایشان ستاندند. اما پادشاه (ابرهه) در حلبان جنگید و معدّ را شکست داد و آنان گِروهایى نزد او نهادند، و بعد از آن، عمرو بن منذر از سر گفت و گو با پادشاه درآمد و از فرزندان خود گروهایى را فرستاد وفرزندش راجانشین خود معرفى نمود و ابرهه هم حکم منذر را در این باره تنفیذ کرد و پیروزمندانه از حلبان با نیروى خداى رحمان بازگشت در تاریخ 662.30
اکنون به طرح و بررسى دو دیدگاه کلى یاد شده بازمى گردیم.
دیدگاه اول
به زعم گروهى از خاورشناسان، ابرهه یک بار بیشتر دست به لشکرکشى به شمال جزیره نزد و این پیکار همان است که کتیبه Ry 506 به یاد بود آن از سوى ابرهه نقر شده و پروکوپیوس در کتاب خود بدان اشاره نموده است. این گروه معتقدند این نبرد که ماجراى آن در کتیبه محل پیکار آمده، بنا به خواهش یوستینیانوس (یوستى نین) توسط حمیریان (ابرهه) علیه ایران صورت گرفت. کتاب جنگهاى ایران و روم پروکوپیوس هم تنها به شرح یک لشکرکشى ابرهه پرداخته است که به محض حرکت، متوجه خطر و پایان ناگوار آن شد و بى درنگ راه بازگشت در پیش گرفت. حمله ابرهه به معدیان را که تابع ایران بودند باید به عنوان اقدامى نظامى علیه ایران، و مداخله منذر را به عنوان دفاع از منافع ایرانیان توسط اعراب حیره تلقى کرد. پروکوپیوس از لشکرکشى دیگرى یاد نکرده است. وى نمى توانست از پیکار دیگرى سخن به میان آورد، و دلایل بسیارى براى این احتمال وجود دارد که کتیبه 547 میلادى و کتاب جنگهاى ایران و روم هر دو مربوط به یک رویداد هستند.31
این لشکرکشى ابرهه را مى توان با جنگ هاى ایران و روم در سال هاى 540 ـ 546 میلادى مربوط دانست. طى این جنگ حمیریان (ابرهه) هوادار امپراطورى روم شرقى بودند. آنان با لخمیان حساب خاص خود را داشتند، زیرا اراضى تصرف شده از سوى معدیان درعربستان مرکزى بخشى از جاده عطریات (طریق الطیب) بود که لخمیان از طریق معدیان تابع حیره بر آن نظارت داشتند. نفع امپراطورى روم شرقى و نیز حمیریان در آن بود که همه راه هاى بازرگانى کرانه ها و آب هاى دریاى سرخ را در دست خود داشته باشند و ایرانیان را که ملوک حیره با آنان مرتبط بودند از آن ناحیه، دور نگاه دارند. ارتباط و نزدیکى معدیان با لخمیان مربوط به زمان هاى پیشین بود.32
در جریان حمله، حمیریان به دو بخش تقسیم شدند. بخشى کندیان و آلیت رها بودند زیر فرمان ابجر، و سردار دیگر به نام بشر علیه بنى عامر که سر به شورش برداشته بودند، در غرب مریغان و کرانه دریاى سرخ پیکار کردند. در رأس بخش دیگرى از لشکریان حمیرى ابرهه خود قرار داشت. لشکر زیر فرمان ابرهه نزدیک حلبان در محلى واقع در 420 کیلومترى شمال مریغان و مسیر حیره با معدیان به نبرد پرداختند.33
هدف ابرهه از این لشکرکشى سرکوبى و تابع کردن قبایل معدّ و بنى عامر بود که سر به شورش برداشته بودند. بنا بر متن کتیبه، معدیان نه تنها با لخمیان رابطه اى نزدیک داشتند، بلکه تابع حیره بودند. آن ها که از ابرهه شکست یافته بودند ناگزیر شدند گروگان هایى در اختیار وى بگذارند. این نکته از سوى عمرو، فرستاده و فرزند منذر سوم، ملک لخمیان با ملک حمیر (ابرهه) مطرح شد و مورد موافقت قرار گرفت.34
بدیهى است که ابرهه به اراضى ایران (پرسیدا) حمله نکرد، ولى دو سردار ابرهه و نیز خود او به سرزمین هایى که منطقه نفوذ لخمیان تابع ایران به شمار مى رفت، حمله بردند. در این لشکرکشى اعراب تابع ایران صدمه دیدند و در نتیجه، موجبات ضعف و تهدید دولت شاهنشاه (ساسانى) فراهم گردید. حمیر در راه منافع مشترک خود با امپراطورى بیزانس که در واقع راه بازرگانى بود تلاش و مبارزه کرد. از این راه بازرگانى، عطریات و ابریشم حمل مى شد.35
بر اساس این دیدگاه، امپراطورى بیزانس دولت هاى حبشه و یمن را به جنگ با رقیب قدرت مند خود، ایران، تحریک نمود تا از یک سو دامنه قدرت و نفوذ خود را بر تمام جزیره ازسواحل دریاى سرخ تا اقیانوس هند گسترش دهد و بر همه راه هاى دریایى و زمینى، کاروان هاى تجارى بین یمن و شام که از مکه عبور مى کرد، تسلط یابد.36 و از سوى دیگر با سرکوب قبایل مخالف داخل جزیره یا جلب آن ها از جانب حکومت یمن، ازآنان براى بسیج علیه ایران استفاده کند.37
اما سؤالى که به صورت جدى در این جا مطرح مى شود این است که طبق این دیدگاه، لشکرکشى ابرهه در سال 547 میلادى به ایران، که البته به سرکوبى برخى قبایل در محدوده عربستان مرکزى انجامید، با عام الفیل و حمله به مکه چه نسبت و ارتباطى پیدا مى کند؟ در پاسخ، آرا و تحلیل هاى مختلفى ارائه شده است.
عده اى بر آنند که این لشکرکشى ممکن است با واقعه اى که بنابر روایات منابع عربى در عام الفیل اتفاق افتاده، یکى باشد، منتها این واقعه از سال 547 میلادى به 570 میلادى، سال تولد پیامبر اسلام تغییر یافته است،38 چون به دشوارى مى توان پذیرفت که سلطنت ابرهه تا سال 570 میلادى ادامه یافته باشد.39
به گمان بعضى دیگر این دو، قابل تطبیق هستند; یعنى عام الفیل همان سال 547 میلادى است که کتیبه Ry 506 وقایع آن را مى نمایاند، زیرا طبق برخى روایات، ولادت پیامبراسلام، نه در عام الفیل، بلکه 23 سال بعد از عام الفیل واقع شده است.40 بر این اساس، وقتى از ولادت پیامبر که در سال 570 میلادى بوده 23 سال به عقب برگردیم بر تاریخ کتیبه یعنى 547 منطبق خواهد شد.41
یکى از خاورشناسان به نام روسینى42 در این باره، نظرى کاملاً متفاوت با بقیه دارد. او معتقد است که آن چه در منابع عربى با عنوان حمله عام الفیل از آن یاد شده واقعیت تاریخى ندارد، بلکه حمله فیل تحریفى از حمله افئیل (افیلاس) پادشاه حبشى پایان سده سوم میلادى است، زیرا استفاده از فیل در راه هاى ناهموار و بیابان هایى که حتى شتر به سختى آن ها را مى پیماید کارى شدنى نیست، و از آن جا که این فیل در گزارش عربى، نامى انسانى به خود گرفته است (محمود)، مى توان گفت که نام شاه افئیل در گذر زمان به فیل تبدیل شده است.43
در بررسى این دیدگاه چند نکته قابل ذکر است:
1. در تاریخ پروکوپیوس که مأخذ اساسى قائلان این دیدگاه براى تطبیق مفاد کتیبه Ry 506بر لشکرکشى ابرهه به ایران است، تنها به صورت کلى و سربسته با این جمله بسیار کوتاه از مسئله سخن به میان آمده است که «هنگامى که ابرهه بنیاد فرمانروایى خود را استوار کرد به یوستینین وعده داد که به خاک ایران بتازد اما چون رهسپار شد دشوارى کار و پایان ناگوار این لشکرکشى را دریافت و بى درنگ بازگشت». اما همان گونه که بعضى محققان نوشته اند این مورخ به منطقه مورد هجوم و مکان هاى اقامت و استقرار ایرانیان اشاره اى نکرده است و مشخص نمى دارد که آیا مقصود او از این سخن، حرکت ابرهه جهت فتح مکه و شهرهاى دیگر حجاز بوده تا از آن جا به عراق و مرزهاى امپراطورى ایران حمله کند و بدین ترتیب، راهى براى پیوستن به روم به دست آورد؟ یا منظور، حمله به ایران از مناطق جنوب جزیرة العرب یا سواحل خلیج بوده است؟44
از سو ى دیگر، دلایل و شواهد کافى هم براى این ادعا وجود ندارد. در کتاب مورخ بیزانسى حداکثر از تحریک ابرهه توسط امپراطور روم و بعد وعده ابرهه به امپراطور براى حمله به ایران و سپس عزیمت او و بعد هم بازگشت فورى اش به دلیل وجود خطرها و عواقب ناگوار سخن رفته است، اما بى هیچ شرح و توضیحى; یعنى این که ابرهه چه زمانى حرکت کرد، با چه تجهیزاتى به کدام سمت و سو، تاکجا، آن خطرها چه بود، از کجا بود، ایرانیان در چه وضع و موضعى بودند و موضوعات بسیار دیگرى که هیچ یک در این گزارش نیامده است، در حالى که کتیبه Ry 506، از ابرهه به عنوان فرمانده اى قوى با افتخار از پیروزى هایى که بر معدیان، بنى عامر و مراد داشته سخن به میان آورده و به هیچ خطر یا عاقبت ناگوارى هم اشاره نکرده است; بالعکس، متن کتیبه گویاى آن است که او خطرها را از پیش رو برداشته است. بنابراین تنها مستند اساسى این دیدگاه با تردیدها و ابهام هاى زیادى روبه روست که ادعاى یاد شده را به شدت تضعیف مى کند و بسیار محتمل است که آن چه پروکوپیوس از آن به عنوان لشکرکشى به ایران یاد مى کند در زمان دیگرى و احتمالا پس از 547 میلادى، واقع شده باشد، اما به دلایلى، از جمله توجه به عواقب و خطرهاى این کار خطیر و پرهزینه از تصمیم خود منصرف شده است.
طرفداران دیدگاه فوق مشخص نمى دارند که ابرهه تا چه زمانى بعد از پیکار سال 547 میلادى زنده بود، کجا و چگونه وفات یافت و به چه دلیل همه حوادث و رویدادهاى سیاسى و نظامى مهم دوران او باید به سال 547 میلادى ختم شود؟ چرا این همه اصرار و جمود بر گزارش مبهم مورخ دربار بیزانس و اصل و پایه قرار دادن آن براى تحلیل وقایع اواسط قرن ششم میلادى جنوب شبه جزیره عربستان دیده مى شود؟ و دلیل نادیده گرفتن فرضیات دیگر با وجود شواهد و مدارک بسیار چیست؟ به نظر مى رسد براى اسم گذارى این شیوه هاى برخورد با تاریخ نتوان تعبیرى جزمکابره یافت.
اگر رابطه امپراطور روم تا این حد با ابرهه نزدیک بوده که ابرهه چندین بار وعده هجوم به ایران را به امپراطو مى دهد، این انتظار بسیار طبیعى خواهد بود که در چنین شرایطى، اوضاع و حوادث یمن نیز به صورت جزئى تر به قسطنطنیه گزارش شود. و توسط مورخ رسمى دربار امپراطورى با تفصیل، ثبت و ضبط گردد، اما چگونه به رغم گستردگى قضیه پیکار ابرهه در منطقه مریغان و حلبان و موفقیت چشم گیر و بازگشت پیروزمندانه اش، در گزارش پروکوپیوس تنها به همین اندازه بسنده شده که او تصمیم گرفت و حرکت کرد و فوراً منصرف شد؟!
3. نکته دیگرى که درخور توجه است تطبیق مفاد کتیبه یا هم کتیبه و اشاره پروکوپیوس به حمله ابرهه درعام الفیل به مکه است; نه در کتیبه ابرهه و نه گزارش پروکوپیوس اثرى از مکه و موقعیت آن و نیز قصد ابرهه براى تخریب کعبه و امثال آن یافت نمى شود. مناطقى که در کتیبه از آن ها نام برده شده، همچون حلبان یا تربن، در حوالى مکه یا فواصل نزدیک به آن، جاهایى با این عناوین و اسامى شناخته شده نیستند. حلبان منطقه اى است در یمن در سرزمین حضور یا نزدیک نجران45 و تربن هم به گفته برخى در هشتاد مایلى جنوب شرقى طائف یا در فاصله دو روز راه تا مکه واقع است.46 پس هجوم به قبایلى نام و نشان دار مثل بنى عامر و مراد که در فاصله زیادى از مکه سکنا داشته و با آنجا ارتباطى نداشته اند چگونه مى تواند حمله به مکه قلمداد شود؟ علاوه بر آن، هیچ بخشى از اجزا و حواشى رویداد حمله اصحاب فیل به مکه که در منابع اسلامى و عربى گزارش شده با مفاد دو سند یادشده چندان هم خوانى ندارد.
4. انکار اصل قضیه حمله اصحاب فیل یا ادعاى دست کارى تاریخ حادثه و تغییر آن از 547 به 570 میلادى که خاورشناسانى چون روسینى و آلتهایم مطرح کرده اند، باوجود مدارک و شواهد تاریخى بسیار، به ویژه در منابع اسلامى و عربى، بیشتر به یک شوخى شبیه است تا سخنى علمى و محققانه، و شاید هم حاکى از ناخوشایندى آنان نسبت به گزارش قرآن از ماجرا باشد. حادثه اى به این عظمت و اهمیت، چیزى نیست که با تحریف اسم یک شخص بتوان اصل آن را جعل کرد یا به دلخواه با رویدادهاى تاریخى بازى کرد و آن ها را به زمانى دیگر منتقل کرد و در قالبى به کلى دیگر ریخت!
5. پژوهشگرانى هم که بر اساس روایتى شاذ ولادت پیامبر اسلام را 23 سال بعد از عام الفیل دانسته اند، در برابر حجم زیادى از روایات تاریخى و قول مشهور،47 که سال ولادت پیامبر را عام الفیل ذکر کرده اند چه پاسخى خواهند داشت؟ اگر محتواى روایتى در موضوعى خاص قابل پذیرش باشد، به چه دلیل مى توان از روایات زیادى که همان موضوع را به گونه اى دیگر نقل کرده اند چشم پوشید؟
بنابراین به دشوارى مى توان پذیرفت که مفاد کتیبه Ry 506 با جمله اى که پروکوپیوس درباره اقدام ابرهه براى حمله به ایران ذکر کرده، بر هم تطییق نمایند. علاوه بر این، هیچ یک از آن دو، و نه مجموعه آن ها چه به لحاظ زمانى و چه از جهت جزئیات یا عاقبت ماجرا با واقعه حمله اصحاب فیل به مکه هم سانى و مشابهتى ندارند، پس دلیل قانع کننده اى براى صحت این ادعا وجود ندارد. در عوض، دلایل زیادى بر خلاف آن در دست است. پس با این حساب، حمله به ایران وحمله به مکه، حوادثى کاملا جداى از یکدیگر و با تاریخ هاى مختلف خواهند بود که در دو مقطع از حکومت ابرهه رخ داده اند.
نکته اى که اشاره به آن در این جا لازم به نظر مى رسد این است که برخى از طرفداران این دیدگاه گفته اند علت بازگشت ابرهه و انصراف او از لشکرکشى به ایران، شیوع بیمارى طاعون یا آبله یا حصبه در میان سپاهیان او بود، و در این باره به برخى روایات و اشاره پروکوپیوس به شیوع وباى گسترده در سال 542 میلادى در پلوز و انتشار آن در جاهاى دیگر استناد مى کنند.48
اما مى توان پرسید اگر واقعا چنین بوده باشد پس چرا ابرهه اى که جزئیات مخارج سد مأرب را در کتیبه اول ذکرکرده، در کتیبه دوم به این مانع جدى که او را از تصمیم سرنوشت سازش بازداشت، هیچ اشاره اى نمى کند؟ و به چه دلیل در گزارش مورخ بیزانسى که على القاعده باید این گونه اتفاقات را با آمار و ارقام ثبت و بازگویى کند، خبرى از ذکر آن نیست. و اصولا به چه دلیلى مى توان گفت وباى سال 542 میلادى به همه جاى دنیا، از جمله عربستان مرکزى و حجاز سرایت کرده و مثلا پنج سال بعد سپاهى عظیم را از پاى درآورده است؟ آیا نمى توان بر اساس این گونه حدس و گمان ها وقوع بسیارى از حوادث سیاسى و رخدادهاى مهم را نیز در دیگر مناطق دنیا و در آن مقطع زمانى، معلل به همین بیمارى نمود؟! این ها پرسش هایى است که پاسخ قانع کننده اى براى آن وجود ندارد. درباره چگونگى و عامل شکست و عقب نشینى ابرهه، در محور دوم مقاله مفصل بحث خواهیم کرد.
در این میان، دسته اى از نویسندگان شرقى و مسلمان، موضعى دو پهلو و تناقض آمیز در این مسئله اتخاذ کرده اند; از یک سو نتوانسته اند نظر بسیارى از خاورشناسان را در یکى دانستن حمله ابرهه به مکه و ایران نادیده بگیرند، و از سوى دیگر، نخواسته یا نمى توانسته اند گزارش قرآن درباره هجوم اصحاب فیل و نابودى آنان، و حجم بسیار زیاد روایات و شواهد تاریخى مربوط به تفاصیل حادثه را انکار کنند، لذا به گونه اى هر دو را پذیرفته اند!؟49
دیدگاه دوم
در مقابل دیدگاه اول، غالب محققان بر این عقیده اند که ابرهه نه یک لشکرکشى که در متن کتیبه شرح آن آمده، بلکه لشکرکشى دیگرى هم به سمت عربستان شمالى داشته که زمان آن حدود 23 سال متأخر از پیکار سال 547 میلادى مذکور در کتیبه است. در این لشکرکشى او آهنگ مکه کرد، اما سرنوشتى هلاکت بار یافت. این حمله به هیچ وجه نه برموضوع کتیبه قابل تطبیق است، و نه بر اشاره پروکوپیوس، چه، کتاب جنگهاى ایران و روم در سال هاى 545 ـ 554 میلادى نگارش یافته و از خود وى هم پس از 562 که در قسطنطنیه بوده، خبر و اثرى گزارش نشده است. این لشکرکشى جدید که به مراتب گسترده تر و سخت تر از تهاجم قبلى ابرهه بود در حوالى 570 میلادى واقع شده و به لحاظ زمانى، انگیزه و نتیجه، کاملا متفاوت از جنگ هاى دیگر اوست.
آن چه در کتیبه از آن یاد شده و با اغماض حتى اگر بتوان گفت که پروکوپیوس هم بدان اشاره دارد، مربوط به سرکوبى یک سلسله شورش ها و تحرکات داخلى برخى قبایل به سبب نارضایتى از حاکمیت حبشیان یا احتمالا تحریک هاى بیرونى بوده است; نه از متن کتیبه بیش از این بر مى آید و نه دلایل و شواهد دیگرى بر خلاف این گفته وجود دارد. اما آن چه را ابرهه در عام الفیل صورت داد، کارى فراتر از تأمین امنیت داخلى، بلکه ناظر به اهدافى عالى تر در وراى مرزهاى شمالى یمن بود که حس فزون خواهى وجاه طلبى او را مى توانست ارضا کند. این حرکت از صنعاء آغاز شد ولى در ورودى شهر مکه توقف کرد، اما چنان آثارى برجاى گذاشت که براى همیشه در ذهن و ضمیر نسل هاى متوالى در جزیرة العرب و یمن باقى ماند.
در این که این لشکرکشى، چه به قصد مکه یا فراتر ازآن، در حوالى سال 570 یا 571 میلادى صورت گرفته تقریباً جاى هیچ تردیدى نیست، چنان که بسیارى از خاورشناسان هم آن را مربوط به حوالى سال هاى 563 تا 573 دانسته اند.50 برخى از آنان نبرد سال 547 میلادى (مذکور در کتیبه دوم) را مقدمه و تمهیدى براى لشکرکشى و حمله دیگر ابرهه به شمال جزیره قلمداد کرده اند که در آستانه شهر مکه متوقف شد.51 این احتمال که هجوم به مکه بخشى از طرحى جامع و گسترده تر بوده باشد، بیراه نمى نماید. شاید نقشه اى که در ذهن ابرهه بود، مرزهاى غربى ایران تا مناطق بین النهرین را هم شامل مى شده است، اما تسخیر مکه و انهدام کعبه یکى از مهم ترین مراحل آن بود. البته هرگز این به معناى تأیید گزارش پروکوپیوس مبنى بر اقدام ابرهه براى هجوم به مرزهاى ایران و انصراف و بازگشت فورى او نمى باشد و چنان که گفتیم مورخ بیزانسى فقط وقایع سال هاى تا 554 میلادى را گزارش کرده است، در حالى که این حمله به سالیانى متأخّر از آن زمان مربوط است، اما ناهمخوان با قسمت دیگرى از سخن وى درباره وعده چندین باره ابرهه به امپراطورى بیزانس براى حمله به ایران نمى باشد. در هر صورت، اصل لشکرکشى حدود سال 570 یا 571 میلادى به مکه مسلم است و با احتمال قصد تجاوز و دست اندازى به مرزها و مناطق غربى امپراطورى ساسانى به عنوان هدف بعدى از پایگاه مکه نیز منافاتى ندارد.
براى تأیید این دیدگاه، قراین و شواهد زیادى را مى توان آورد:
1. گذشتگان، حوادث بزرگ یا آن چه را در دیده آن ها بزرگ مى نموده است مبدأ یا مأخذى براى تاریخ مى گرفته اند، چون تاریخ این حوادث به نسبت اهمیتى که دارد در ذهن مردم پایدار است. این تاریخ تا حدى به روشنى حوادث مقارن یا وابسته بدان کمک مى کند.52 حادثه اى که در سال لشکرکشى ابرهه به مکه اتفاق افتاد به حدى عظیم و تأثیرگذار بود که اهل مکه و بسیارى از اعراب آن را مبدأ تاریخ قراردادند53 آن چنان که پس از آن مى گفتند فلان حادثه در سال فیل واقع شد و فلان حادثه دوسال قبل از سال فیل و فلان حادثه ده سال بعد از سال فیل واقع شده است.54 به قول ازرقى حتى اگر قرآن هم به آن نپرداخته بود دلیل و بیان کافى در اخبار متواتر و اشعار بسیار زیاد دوره جاهلى براى این موضوع وجود داشت وگرنه عرب آن را مبدأ تاریخ قرار نمى داد.55 مبدأ قرار دادن عام الفیل حکایت از عظمت حادثه اى دارد که در آن تاریخ براى مردم آن سرزمین اتفاق افتاده و در عمق ذهن و ضمیرشان چنان تأثیر گذاشته که تاریخِ حوادث بعدى زندگى خود را با آن مى سنجیده اند. و چنین امرى به هیچ وجه نمى تواند ساختگى یا افسانه باشد یا بر حوادث منطقه حلبان و تربن در سال هاى خیلى دور، یعنى 547 میلادى تطبیق شود یا همان قشون کشى فورى و نیمه تمام مورد اشاره مورخ بیزانسى محسوب شود.
2. به اعتقاد اکثر مورخان و عموم دانشمندان مسلمان، ابرهه در زمان عبد المطلب به مکه هجوم برد. این لشکرکشى تقریباً چهل سال قبل از بعثت پیامبر اسلام و در سال ولادت آن حضرت، موسوم به عام الفیل واقع شد.56 بسیارى از نویسندگان غربى هم این را پذیرفته اند.57 و پشتوانه آن اخبار فراوانى است که بیان مى دارد ولادت رسول خدا در عام الفیل بوده است.58 عام الفیل هم بنا بر نقل طبرى در چهل و دومین سال سلطنت کسرى انوشیروان59 یا چهلمین سال پادشاهى انوشیروان بنا بر نقل مسعودى بوده است.60 مبدأ و پادشاهى انوشیروان هم 531 میلادى است، پس طبق این دو نقل، عام الفیل 573 یا 571 میلادى بوده است. مسعودى ورود اصحاب فیل را به مکه سال 216میلادى از حجة الغدر و چهلمین سال پادشاهى انوشیروان ذکر کرده است. مبدأ واقعه غدر 256 سال پیش از بعثت است که در این صورت، هجوم اصحاب فیل به مکه سال 571 میلادى خواهد بود.61 بعضى هم آن را از 34 سال تا 44 سال پس از پادشاهى انوشیروان نقل کرده اند.62 در هر صورت، این مقدار مسلم است که پیامبر اسلام در سالى متولد شده اند که سپاه فیل به مکه هجوم آورده و عام الفیل هم حدوداً بین سال هاى 565 ـ 575 میلادى بوده است که به هیچ وجه با سال مذکور در کتیبه دوم ابرهه یا تاریخ مورد اشاره پروکوپیوس قابل تطبیق نیست.
3. شاهد دیگرى که بر تأیید دیدگاه دوم مى توان آورد، وجود تعدادى از باقى ماندگان حادثه از لشکرابرهه تا سال هاى ظهور اسلام و پیش ازهجرت پیامبر در مکه است. ازرقى مى نویسد که این افراد در مکّه بودند و براى مردم عملگى یا شبانى مى کردند63 و از عایشه نقل شده که راهنما (قائد) و مهتر (سائس) فیل ابرهه را دیده است که کور بودند و زمین گیر، و از مردم غذا مى خواستند (گدایى مى کردند).64 و امثال این روایات کم نیست.65
4. مؤید دیگر براى این دیدگاه، اشعارى است که شعراى دوره جاهلیت و مخضرمین و سپس بعضى شاعران اوایل دوره اسلام درباره ابرهه و حادثه فیل و لشکرکشى حبشیان به مکه سروده و در آن، گوشه هایى از واقعه را به تصویر کشیده اند. شاعرانى، چون امیه بن ابى الصلت متوفاى 5 هجرى یا عبداللّه بن الزبعرى، عبداللّه بن قیس الرقیات، ابى صلت ابن ابى ربیعه الثقفى و طالب ابن ابى طالب بن عبدالمطلب، صیفى بن عامرابو قیس بن سلت،66 ابو طفیل الغنوى،67 مغیرة بن عبداللّه بن عمرو بن مخزوم،68 ابن اذینه الثقفى،69 فرزدق70 و دیگران که اغلب متعلق به دوران جاهلیت اند، همگى به گونه اى حادثه را به شعر کشیده اند. حتى وقتى زنباع بن روح قصد حمله به مکه را داشت عمربن خطاب در شعرى او را هجا گفت و ابرهه و سر نوشت او را در آن شعر متذکر شد و این شعر ضرب المثل براى کسانى شد که قصد تجاوز به بیت اللّه و سکان مکه را داشتند.71
5. علاوه بر موارد یاد شده، در تاریخ اسامى تعدادى از شاهدان حادثه نیز ذکر شده که بعضى در زمان نزول سوره فیل هنوز زنده بودند. از اشراف مکه علاوه بر عبدالمطلب، المطعم بن عدى و عمرو بن عائد بن عمران بن مخزوم، و مسعود بن عمرو الثقفى شاهد حادثه بودند.72هم چنین حاطب بن عبدالعزى، حکیم بن حزام، نوفل بن معاویه،73 ابوطالب بن عبدالمطلب، ابى قحافه و ابى بن خلف74 همگى در زمان حادثه در مکه حضور داشته و آن را به چشم خویش دیده اند.
6ـ دلیل دیگرى که مى توان بر مدعاى یاد شده، اقامه کرد این است که قرآن این سوره را با تعبیر«الم تر» آغاز مى کند. استفهام در آیه، استفهام تقریرى است و در جایى به کار مى رود که مطلب موردِ استفهام نزد مخاطب، اثباتاً یا نفیاً استقرار یافته و کاملاً معلوم و مسجّل باشد و با طرح سؤال از آن امر، او را به اقرار و اعتراف واداریم.75 حال با توجه به این نکته، مراد از رؤیت در «الم تر» چه مشاهده حسى باشد و چه علم و یادآورى، طرح استفهام تقریرى درمورد چگونگى برخورد خداوند با اصحاب فیل به معناى آن است که آگاهى رسول خدا و معاصران او از این حادثه، امرى کاملاً ثابت، بلکه تا سر حد یقین بوده است، زیرا گروهى از آنان، شاهدان عینى ماجرا بوده و به چشم خود آن را بالعیان دیده بودند، هم چنان که نسل بعد نیز عظمت و کیفیت و جزئیات آن را مو، به مو به تواتر از شاهدان اصلى شنیده بودند و هنوز آثار بقایایى از آن در محل حادثه یا مکه وجود داشت.76 پس مسئله نزد ایشان تا بدان حد مسلم و واقعى بود که گویى همگى آن را به چشم خود مشاهده کرده اند.
این سوره در اوایلِ ابلاغ رسالت پیامبر نازل شده است; در فضا و شرایطى که او با انکار و طعن اکثریت مردم مکه، به ویژه اشراف و بزرگان کهن سال روبه رو بود، و اگر موضوع حمله اصحاب فیل و دفع کید آنان، امرى غیر واقعى یا براى آنان ناشناخته مى بود، زبان به اعتراض و تمسخر گشوده و آن را انکار مى کردند، اما در تاریخ چنین عکس العملى از مشرکان مکه که انگیزه معارضه جویى بسیار بالایى هم با قرآن و پیامبر داشتند، گزارش نشده است و احدى اصل واقعه را انکار نکرده است.77
7. یک شاهد دیگر بر این مدعا زمان سقوط حبشى ها به دست ایرانیان و استقرار سیف بن ذى یزن بر حکومت یمن است. وقتى وهریز یمن را فتح کرد و سیف را برتخت پادشاهى نشاند، هیئت هایى از اطراف و اکناف براى تبریک و تهنیت نزد او آمدند که از آن جمله وفد مکه به سرپرستى عبد المطلب بود. ابن عباس در روایتى ورود این وفد را دو سال پس ازولادت رسول خدا(صلى الله علیه وآله) ذکر کرده است.78 با توجه به این که حمله وهریز به یمن پس از 570 میلادى بوده است79 و در آن زمان رسول خدا در اوان طفولیت خود بوده، بنابراین، عام الفیل به طور مسلم حدود 570 میلادى و بعد از آن بوده است و نمى تواند با تاریخ کتیبه، 547 میلادى یکى باشد.
با این همه ممکن است این پرسش به جد رخ نماید که اگر حادثه اى با آن عظمت و شگفتى در مکه به وقوع پیوسته و مبدأ جدید تاریخ تحولات مردم آن سامان شده و در معادلات سیاسى آن روز دنیا اهمیت خاصى داشته، چرا در اسناد تاریخى مدون آن زمان نمى توان چیزى در این باره یافت و تنها در روایات شفاهى یا اشعار برخى شاعران عهد جاهلى که همه در زمان هاى متأخّر از حادثه تدوین یافته از آن یاد شده است؟
پاسخ این سؤال را باید در وضع، نوع نگاه و طرز تلقى کسانى جستوجو کرد که مى توانستند تدوین گر این رخداد مهم باشند. اما سرکرده سپاه مهاجم که دو کتیبه از سابقه زمام دارى خود سال ها پیش از حادثه رقم زده بود، در این ماجرا چنان سرنوشتى یافت و کارش چنان پایانى گرفت که دیگر اثرى از او به جاى نماند که سند و مدرکى براى ما به جا گذارد. این سرانجام از نظر وقایع نگاران کلیسایى نیز خوشایند نبود که بازگو شود. از سوى قدرت بزرگ روم نیز پایانى بود که بهتر آن که نادیده گرفته شود. مورخان رومى و یونانى و حبشى نیز یا باخبر نشدند و یا همان بهتر دیدند که ندیده بگیرند. با تأسف، بازتاب واقعه نزد قدرت بزرگ دیگر آن روز هم وضعى بهتر پیدا نکرد. این حادثه بزرگ چنان که عظیم و سترگ بود در دیده فاتحان جدید یمن نیز نیامد، و از عظمتش غافل ماندند و خبرى که رسیده بود آن چنان که باید بازگو نشد.80
اسباب و انگیزه هاى حمله به مکه
چنان که گذشت از نظر تاریخى وقوع لشکرکشى ابرهه به مکه امرى مسلم است. شهر مکه در آن هنگام مرکز دینى مردم عرب و مورد توجه همه اقوام و قبایل آن سامان بود. در همان سال ها و زمان ها نیز ابرهه حبشى در آن حدود مى زیست و بخشى از کارهایش در کتیبه ها ثبت است، زیاده طلبى و کامجویى هاى ابرهه و جسارت هایش هم که زبان زد تاریخ است، روایات اسلامى هم جزئیات حادثه را که قابل تطبیق با وضع زمان و مکان است، بیان کرده اند81 اما سؤال این است که سبب لشکرکشى ابرهه به مکه چه بود؟ او با چه انگیزه اى سپاهى مجهز بیاراست و آهنگ هجوم به شهر و بناى مقدسى نمود که تا آن روز از تیررس هجمه هاى نظامى حبشه و روم و ایران دور مانده بود؟
اسباب و انگیزه هاى گوناگونى براى این اقدام متهورانه و بد فرجام از سوى تحلیل گران تاریخ عربِ دوره جاهلى ذکر شده که در خور تأمل و بررسى است.
انگیزه مذهبى
در غالب روایاتى که ماجراى این حمله و اسباب آن گزارش شده، از برپایى کلیسایى با شکوه در صنعاء به نام قُلَّیس82 در زمان حاکمیت ابرهه یاد مى شود که به دستور و زیر نظر او بنا نهاده شد; معبدى با عظمت که به عنوان نماد آیین مسیحى و مظهر نشر و ترویج آن در عربستان جنوبى شناخته مى شد. این کلیسا ظاهراً به قصد تثبیت پایه هاى مسیحیت در خطه جنوبى شبه جزیره بر پا شد، اما به زودى در تقابل با کعبه مرکز دینى مقدس دیرینه عرب در قسمت مرکزى جزیره قرار گرفت. بنا به برخى اخبار، ابرهه اعراب نواحى جنوب و مرکزى جزیره را از حج به سوى مکه منع کرده، به آیین مسیحى و زیارت قُلّیس وعبادت در آن فرا خواند.83 محیط و بستر دینى ایجاد شده در یمن و علایق مذهبى شخص ابرهه به آیین مسیحى و انگیزه او براى گسترش آن تا حد زیادى این مطلب را تأیید مى کند. قزماى سیاح84 اوضاع دینى یمن را حدود سال 535 میلادى (اندکى پس از استقرار ابرهه) گزارش کرده است. او از تعداد زیاد کلیساها و کثرت اسقف ها و مبلغان مسیحى و ترویج مسیحیت در بین حمیریان و نبط و بنى جرم و کلیساهاى نجران و صنعاء و ظفار که حبشى ها بنا کرده بودند، و حضور اسقف جرجنسیوس، مشاور و معاون نجاشى وصاحب کتاب شرایع حمیریان براى اشراف بر کار کلیساها، سخن به میان آورده است.85 از سوى دیگر، ابرهه بر حسب شواهد تاریخى و اشارات کتیبه ها و روایات، در کار دینش، سخت گیر و سخت کوش بود و براى خود در نشر و تبلیغ دین مسیحى مأموریتى قائل بود. او مسیحى به ظاهر متدین و متعصبى بود که درست در جهت سیاست روم و حبشه، گسترش و پیشرفت مسیحیت را سرلوحه برنامه خود ساخته بود و هر مانعى را در این راه سرکوب مى کرد تا مردم یمن و سایر نقاط عرب آن زمان همه مسیحى شوند. درست در همین جهت اگر مکه به تصرف او در مى آمد و کعبه ویران مى شد مسئله مهمى در تاریخ عرب از نظر آنان حل شده بود.86 واقع بینى و جاه طلبى او هم همین را اقتضا داشته است.
سیاست حبشه و روم نیز هم سو، بلکه محرّک و مشوّق چنین انگیزه اى مى توانست باشد، چرا که اگر تمام مناطق عربى و شبه جزیره تحت سیطره مسیحیت در مى آمد منافع همگى در طرد و دور نگه داشتن نفوذ حکومت ایران بر بلاد عرب تأمین مى شد.87 بنابراین، درهم شکستن مرکزیت دینى مکه و سلب اعتبار آن به منظور جلب و جذب مردم جزیره به قُلَّیس مى توانست به اندازه لازم انگیزه و عزم تصرف این شهر و تخریب کعبه را در ذهن و اندیشه حاکم متعصب و جاه طلب یمن به خلجان اندازد.
اما نسبت دادن منشأ این تصمیم بزرگ و پر خطر به عواملى چون آلوده ساختن قُلَّیس از سوى فردى از تیره بنى فقیم88 یا وقوع آتش سوزى در آن به عمد یا از روى بى احتیاطى گروهى از قریش و اهالى مکه،89 یا کشته شدن محمد بن خزاعى فرستاده ابرهه براى تبلیغ مسیحیت و دعوت قبایل عرب به حج قُلّیس توسط فردى از قبیله هذیل90 و امثال آن، حتى اگر به لحاظ تاریخى این امور خود حقیقت داشته باشند، هیچ گاه براى توجیه چنین اقدام خطیرى از ناحیه ابرهه کافى نمى باشند. لذا جواد على نیز با تأکید بر کم اهمیتى این گونه عوامل مى نویسد: قصه آلوده ساختن قلیس خواه حقیقت باشد یا اسطوره و افسانه، در هر صورت معقول نیست که عامل اصلى و مستقیمِ بر انگیخته شدن ابرهه براى لشکرکشى به مکه قلمداد شود، بلکه باید سبب و عاملى مهم تر و بالاتر از این موضوع در کار بوده، آن چنان که با فتح مکه راهى در پیش روى ابرهه باز کند که ارزشش بسى والاتر از تخریب کعبه باشد; راهى که برقرارى ارتباط یمن را با شام موجب شود تا مناطق عربى غرب و جنوب، همه تحت حکمرانى دولتى مسیحى قرار گیرند و از این ره گذر، روم و حبشه که داراى دیانت مسیحى اند، گرچه با دو گرایش مذهبى، منفعت ببرند.91
اهتمام ابرهه به نشر مسیحت را در مأموریتى که به محمد بن خزاعى براى گردش در بلاد عرب و خواندن مردم به زیارت قلیس، داده بود، با فرض صحت روایت آن، نیز مى توان به خوبى مشاهده کرد.
انگیزه اقتصادى
صرف نظر از انگیزه مذهبى که در تحریک ابرهه براى هجمه آوردن به مکه نقش اساسى داشت از عوامل دیگرى نیز مى توان در شکل گیرى این تصمیم یاد کرد. به اعقتاد بعضى پژوهشگران، موقعیت اقتصادى و بازرگانى مکه ابرهه را براى چنان کارى برانگیخت. آن چه سبب شد که ابرهه در صدد انهدام کعبه برآید علت اقتصادى و بازرگانى داشت. او تصمیم گرفت براى انتقال مرکز تجارت بین المللى از مکه به شهر صنعاء واقع در جنوب عربستان، کعبه اى اما به شکل کلیسا (زیرا عیسوى بود) در صنعاء بسازد. آن کعبه ساخته شد و تاریخ نام معمار و چند تن از بناها و سنگ تراشان آن را ضبط کرده است، ولى بعد از آن که کعبه ابرهه به شکل کلیسا بنا گردید، مرکز بازرگانى بین المللى از مکه به جنوب منتقل نشد، لذا ابرهه تصمیم گرفت که کعبه را در شهر مکه ویران کند تا مرکز تجارت بین الملل به صنعاء منتقل شود. پس اقدام ابرهه براى ویران کردن کعبه، علت اقتصادى داشته نه مذهبى یا لااقل علت اصلى اقدام او یک منظور اقتصادى بوده است.92
موقعیت اقتصادى مکه
شهر مکه از دیرباز بار اندازى تجارى براى قافله هایى بود که از یمن به سوى شام یا بالعکس در حرکت بودند. این شهردر مسیر و میانه جاده بسیار مهم بازرگانى یمن ـ شام، یعنى اصلى ترین مسیر بازرگانى منطقه که بیشترین کالاهاى مصرفى بازارهاى منطقه از آن عبور مى کرد، قرار داشت و با شبکه اى از بازارها و لنگرگاه هاى بازرگانى در ارتباط بود و از این رو، اهمیت و شهرت ویژه اى یافته بود.93 در اوایل قرن ششم، مکه به مرکز تجارى و مالى مهمى تبدیل شد که در روابط تجارى و داد و ستد کشورها و بلاد منطقه، نقشى اساسى ایفا مى کرد، به گونه اى که زمام بازرگانى سرزمین هاى عربى را در دست داشت. در این شهر و اطرافش بزرگ ترین بازارهاى داد و ستد و کانون هاى شعر و ادب در موسم حج بر پا مى شد و قافله هاى تجارى آن تا اطراف شبه جزیره و خارج از آن در فعالیت و رفت و آمد بودند.94 این موقعیت خطیر، هم به لحاظ وجود کعبه که به دست حضرت ابراهیم و اسماعیل بنا شده بود و قداستى ویژه نزد مردمان آن سرزمین داشت، و هم به جهت نقش راهبردى مکه در ارتباطات مواصلاتى و پیوند تجارى بین شمال و جنوب بود. ایجاد جاده اى بازرگانى در این منطقه به چند قرن قبل از میلاد بر مى گشت. چه، دولت سبأ در یمن (750 ـ 115 قبل از میلاد) ناچار از ایجاد راهى خشکى بین یمن و شام در حوالى ساحل غربى جزیره شد که از مکه و بتراء عبور مى کرد و از آن جا به مصر و شام و بین النهرین و یمامه انشعاب مى یافت.95
بنابراین، دست یابى و تسلط بر این شهر به لحاظ اقتصادى اهمیت زیادى داشت و مى توانست در وضع تجارى مناطق شمال و جنوب جزیره بسیار تأثیرگذار باشد. ممکن است فکردست یابى به عایدات عظیم اقتصادىِ حاصل از کنترل وضع بازرگانى و بازارهاى مناطق مرتبط به این مسیرِ مواصلاتى مهم، ابرهه را براى حمله و لشکرشى به مکه مصمم کرده باشد.
ارزیابى
اما به نظر مى رسد که موقعیت مهم اقتصادى ـ تجارى مکه نمى توانست علت اصلى و هدف اول لشکرکشى ابرهه به این شهر باشد، زیرا اگر این موقعیت به لحاظ واقع شدن مکه در مسیر شاه راه تجارى جنوب به شمال شبه جزیره و تأثیرگذارى جدى آن بر بازارهاى منطقه بوده باشد، مسلماً تسلط بر چنین نقطه مهمى از سوى هر قدرت سیاسى مى توانست منافع اقتصادى زیادى را براى او رقم بزند، اما این موقعیت خاص که تابع وضع اقلیمى و شرایط جغرافیایى ویژه اى است، قابل انتقال به مکان دیگر، از جمله صنعاء نبود. در این گونه موارد معمولاً نیروهاى مهاجم پس از اشغالِ منطقه مورد نظر، منافع آن را در راستاى اهداف و سیاست هاى خود مصادره مى کنند، اما اصل مزیت یا موقعیت اقتصادى آن را سلب نمى کنند. بنابراین اگر انگیزه اول ابرهه اقتصادى بود، پس چرا قصد ویران سازى کعبه را نموده بود؟و اگر کعبه در شهرت، اعتبار و مرکزیت تجارى مکه نقش اساسى داشته باشد، آیا هنوز مى توانستیم حمله یک سیاست مدار کارکشته و متعصب حبشى را به این شهر براى تخریب کعبه، به دلایل صرفاً اقتصادى یا در درجه اول اقتصادى تحلیل و تعلیل نماییم؟ وآیا ابرهه از اهمیت کعبه در ایجاد آن شرایط و موقعیت براى مکه غافل بود و نمى دانست که قداست و مکانت دینى کعبه با موقعیت تجارى و اقتصادى مکه پیوندى ناگسستنى دارد؟ این مشکلات دست کم راه را بر منحصر کردن انگیزه حمله در اسباب و علل صرفاً اقتصادى مى بندد یا استیلاءجویى اقتصادى را در رتبه اى متأخّر از بعضى علل دیگر قرار مى دهد.
انگیزه سیاسى
مکه و نواحى داخلى عربستان حدود سال 570 میلادى (زمان حمله ابرهه) برخلاف سایر قسمت هاى شبه جزیره، خارج از دست رس و نفوذ بیگانگان بود و استقلال خودش را حفظ کرده بود، اما نواحى شمالى عربستان و نیز سوریه و فلسطین و مصر تحت سلطه امپراطورى روم بود. سواحل خلیج فارس و بین النهرین و قسمت هاى جنوبى شبه جزیره مقهور حکومت پادشاهان ایران بود و قسمتى از سواحل دریاى سرخ تا جنوب مکه مطیع پادشاهان مسیحى حبشه بود.96
به اعتقاد جواد على عامل اصلى حمله به مکه هر چه باشد با سیاست و اهداف سیاسى پیوند دارد، زیرا این لشکرکشى از نوع نقشه هاى بزرگ سیاسى و جهانى آن روز بود که آن را پیش تر، قدیم ترین سیاست مداران عالم براى سیطره بر راه هاى مواصلاتى، آب هاى گرم و اراضى حاصل خیز داراى محصولات استراتژیک، پیشنهاد کرده بودند.97 شاید دولت روم محرّک ابرهه براى هجوم به مکه و غیر آن بود تا مناطق عربى غربى تماماً در سیطره مسیحیت قرار گیرد، و از این طریق، منافع روم در دور نگه داشتن حاکمیت نفوذ ایران بر بلاد عرب، تأمین شود. رومیان بارها در جهت قانع ساختن حبشى ها در اجراى این طرح و شرکت آنان در جنگ علیه ایران تلاش کرده بودند. اینان همان کسانى بودند که حبشه را تحریک و تشویق به فتح یمن کرده و با کشتى ها و کمک هاى مالى خود آنان را پشتیبانى نمودند و فرستاده اى به نام جولیانوس را در ایام قیصر یوستى نین براى متقاعد ساختن نجاشى و سمیفع اشوع به سوى آن دو گسیل داشتند تا نظر آنان را به دلیل داشتن اشتراکات و ارتباطات دینى، براى هم پیمانى با روم و تشکیل جبهه اى واحد و همکارى هنگام اعلام جنگ بر ضد ایران، جلب نمایند.98
برخى دیگر از محققان نیز در گفتارى مشابه، بر انگیزه اى چند وجهى تأکید کرده. بر این اساس قصد فتح مکه هر چند انگیزه مذهبى نیز داشته، ولى در اساس بیشتر به رابطه یمن با شمال مربوط مى شد تا تمام سرزمین عرب زیر نفوذ مسیحیت و به دنبال آن، تحت سیطره و حکومت سیاسى روم قرار گیرد. تحقق این هدف، پیروزى سیاسى ـ اقتصادى مهمى بود که اگر چنین مى شد روم از پرداخت عوارض سنگینى که ساسانیان مى گرفتند رها مى شد، کالاى سیلان و هند بدون واسطه بدان ها مى رسید، کشتى هاى رومى به آسانى و آسودگى خاطر، سراسر دریاهاى عربى را تا سیلان و هند و دورتر مى پیمودند و مهم تر از این ها قدرت رقیب در شرق، سخت به مخاطره افتاده و آسیب پذیر مى شد.99
و به قول نولدکه طرح و نقشه اى که ابرهه براى استیلاى بر مکه در سر داشت و به سرعت با ناکامى رو به رو شد، تداعى کننده ناکامى آلیوس گالیوس100 در اجراى نقشه اش بود. طرحى که ابرهه در سر داشت بسیار خطیر و مهم بود که اگر تحقق یافته بود امپراطورى روم را به سرزمین هم پیمانان و دوستان حبشى اش در یمن متصل مى کرد و رؤیاى اسکندر و آگوست و همه کسانى که پس از آن دو، اندیشه سیطره بر بخش بزرگى از جهان را در سر مى پروراندند، به حقیقت مى پیوست و بى شک وضع سیاسى شبه جزیره دگرگون مى شد.101
به نظر مى رسد نتوان براى این لشکرکشى پرطمطراق، انگیزه واحدى را تعیین کرد، این حرکت گسترده اهدافى چند سویه را در امتداد هم تعقیب مى کرد: هم مذهبى، هم اقتصادى و هم سیاسى که بر اساس نقشه اى به ظاهرسنجیده طراحى شده بود. جوانب این طرح به گونه خاصى در ارتباط با یکدیگر دیده شده بود; نه مى توان گفت صرفا منافع اقتصادى مد نظر ابرهه بود، و نه مى توان هدفش را در سلطه سیاسى بر تمام عرب منحصر نمود، و نه مى توان اهداف یاد شده را از مقاصد دینى او جدا کرد. به یک معنا در طرح او هیچ یک از این جوانب سه گانه مغفول واقع نشده بود; نقشه و طرحى که شاید با تصرف مکه و تخریب کعبه آغاز مى شد و در مرحله بعد با تسلط بر جاده تجارى یمن ـ شام و بازارهاى مرتبط با آن و سپس انتقال مرکزیت دینى شبه جزیره به صنعاء ادامه مى یافت و در نهایت با دست اندازى به سرزمین حیره و متصرفات دولت ساسانى در بین النهرین و پیوستن به مرزهاى روم پایان مى گرفت. اگر این نقشه، پیاده مى شد هر سه هدف مذهبى، اقتصادى و سیاسى را باهم تأمین مى کرد. اما در این میان، انگیزه دینى خود او، و اقدامى که چنان انگیزه اى را مى توانست محقق کند، اهمیت و حساب ویژه اى داشت.
چنین به نظر مى رسد که نقطه اصلى و عنصر کانونى درتصمیم گیرى ابرهه براى یورش به سمت مکه، انگیزه مذهبى بوده و انگیزه هاى دیگر، تابع یا فرعِ بر آن بوده اند، چرا که اگر او مى توانست به هر نحو مردم مناطق مرکزى و شمالى شبه جزیره را با مرکزیت مکه که از سلطه دولت هاى دیگر آزاد بودند، از نظر عقیده و دین با خو د همراه و هم کیش کند، به آسانى مى توانست بر شریان اقتصادى منطقه هم دست یابد و اراده سیاسى دولت صنعاء را هم بر تمامى ساکنان شبه جزیره تحمیل نماید، مرزهاى امپراطورى ساسانى را تهدید کند و تا سرحدات روم هم به پیش رود. چون در شکل طبیعى قضیه، تنها با فرض گسترش مسیحیت و تحوّل دینى مردم و قبایل منطقه، آن اهداف سیاسى و اقتصادى با کمترین هزینه و ضریب بالاى موفقیت، بر آوردنى بود، ولى اگر تغییر مذهبى اساس قرار نمى گرفت، معلوم نبود که این لشکرکشى چه دست آورد سیاسى یا اقتصادى مهمى را رقم زند، کمترین پیامدهایش هم احتمالا مقاومت و ستیز قبایل با مهاجمان و انتظار ناامنى دائم در آن مناطق بود. این بود که تهاجم به مرکزى که کانون اتصال روحى و نماد پیوستگى قومى عرب در شبه جزیره بود; یعنى کعبه، در مرحله اول واساسى این طرح قرار گرفت تا با درهم شکستن آن، نظام فکرى و رشته پیوستگى روحى قبایل مختلف ازهم گیسخته شود و به دنبال ایجاد خلأ معنوى و بحران عقیدتى، آیین مسحیت بر آنان عرضه و تحمیل شود و در پس آن، اهداف دیگر دنبال شود. بنابراین، انگیزه دینى، نقش محورى و اساسى را در این حمله حایز بود و درکنار آن، سایر انگیزه ها آنقدر کلیدى یا مهم نبودند که بتوانند خطرپذیرى چنین تصمیم گستاخانه اى را براى ابرهه موجّه کنند، و به دلیل همین ایده ویران گر بود که به سرنوشتى آن چنان دهشتناک گرفتار آمدند. به قول نولدکه چیزى اتفاق افتاد که در حساب نیامده بود و مکه اى که ابرهه قصد ویرانى اش را داشت، دودمان پادشاهى او و جانشینانش را در یمن بر باد داد; نه تنها آنان، که امپراطورى بیزانس را در بلاد شام، و پادشاهى ساسانى را در عراق و هر جاى دیگر درهم کوبید.102
2. چگونگى شکست و هلاکت ابرهه
مسئله بسیار مهم و اساسى دیگر در ماجراى حمله اصحاب فیل به مکه، چگونگى شکست و عقب نشینى آن هاست. تمام پژوهشگرانى که لشکرکشى ابرهه را به مکه به عنوان واقعیتى تاریخى در معرض بحث گذاشته اند، در این نکته، اتفاق نظر دارند که این اقدام با ناکامى و بدفرجامى روبه رو شد، حتى بعضى خاورشناسان یا نویسندگانى هم که اصرار دارند قضیه را طبق اشاره پروکوپیوس بر موضوع حمله به ایران تطبیق کنند، از انصراف و عقب نشینى فورى سپاه ابرهه سخن به میان آورده و دلیل آن را هم وجود خطرها و پایان ناگوار ذکر کرده اند. امّا این لشکرکشى چرا و چگونه متوقف شد و عاقبت سرنوشت ابرهه به کجا انجامید؟
همان گونه که قبلاً گفتیم متأسفانه در منابع غربى درباره این تهاجم و سرانجام آن و حتى پایان حکومت و سرنوشت ابرهه چیزى یافت نمى شود، به همان دلایلى که ذکرش رفت. اما خوشبختانه، اصل واقعه و بعضى از جزئیات آن به تواتر از سوى شاهدان عینى صحنه، یعنى مردم مکه براى نسل بعد بازگو و نقل شده و اندکى بعد در کتاب ها و نوشته ها ثبت گردیده است. عظمت، خارق العادگى و دهشتناکى حادثه از یک سو، و گره خوردنش با تاریخ اسلام به علت تقارن آن با میلاد پیامبر اسلام از سوى دیگر، خاطره آن را براى همیشه در یاد مسلمانان در طول قرن ها جایگزین و تثبیت نمود،103 و اهتمام آنان را در حفظ و نقل آن مضاعف کرد.104 اگر چه ممکن است پیرایه هایى به آن راه یافته باشد یا گوشه هایى از آن، دست مایه قصه پردازى ها شده باشد، آن گونه که مقتضاى همه رخدادهاى ناگهانى و عظیم است، اما این نارسایى ها آن قدر زیاد نیست که اصل حادثه را تغییر شکل داده یا آن را به گونه اى دست خوش تحول کرده باشد که به زعم برخى از خاورشناسان در ردیف داستان هاى عامیانه اى در آمده باشدکه به دل خواه به شخصیتى مشهور ارتباط داده شده باشد.105 اصل حادثه به حدى روشن است که نیاز به اثبات ندارد. گذشته از این ها، سندى که اولین منبع مدوّن براى تاریخ عرب عصر جاهلى است وحتى از نظر تاریخى بالاترین اعتبار را در این زمینه دارد;106 یعنى قرآن، چگونگى آن را به خوبى بازگفته است.
به هر حال با وجود مسکوت گذاشته شدن گزارش حادثه در منابع غربى و شرح و توضیح نسبتاً مفصل آن در منابع اسلامى و عربى و نیز با توجه به تصویر اجمالى آن در قرآن، پاسخ هاى داده شده به سؤال از چرایى و چگونه توقف و شکست لشکرکشى اصحاب فیل را به مکه از یک نظر، ذیل دو دیدگاه کلى مى توان دسته بندى کرد:
الف ـ به اعتقاد بیشتر مورخان، مفسران و محققان تاریخ اسلام و عرب، کشتى جنگى ابرهه تا ساحل مکه پیش رفت، اما در آن جا به گل نشست و به قول نولدکه چیزى اتفاق افتاد که در هیچ محاسبه اى نیامده بود.107 دست قدرت خداوند پرده اى از مجازات و عذاب را براى آنان به نمایش گذاشت که سابق بر آن، تنها قوم لوط را بدان گرفتار و هلاک کرده بود.108 البته مأموران الهى این بار پرندگانى بودند که فوج فوج، از سوى دریا (غرب مکه) پیاپى برآمدند و با گلوله هاى آتشین سجیل، انبوه سپاه ابرهه را سنگ باران نمودند109 و در زمانى اندک آنان را به شکلى خارق العاده درهم شکستند: «وَ أَرْسَلَ عَلَیْهِمْ طَیْراً أَبابِیلَ * تَرْمِیهِمْ بِحِجارَة مِنْ سِجِّیل * فَجَعَلَهُمْ کَعَصْف مَأْکُول»
در برخى روایات در توضیح جزئیات واقعه آمده است: این سنگ ها به هر عضوى از بدن که اصابت مى کرد موجب دریده شدن و درهم شکستن آن مى شد یا موجب بروز تاول هاى شدیدى مى گردید110 و سپس آن زخم هاى تاول زا منجر به مرگ مجروحین مى شد.111 نیز در برخى نقل ها آمده است: آنان پس از آن که در اثر سنگ باران از پاى در آمدند خداوند سیلى توفنده فرستاد و اجسادشان را به دریا افکند112 یا کسانى که از صحنه گریخته بودند در مسیر بازگشت یک به یک ساقط مى شدند113 و یا این که در مسیر راه به سیل گرفتار آمدند و از بین رفتند.114 سر کرده آنان یعنى ابرهه نیز مورد اصابت قرار گرفت، اما او را از صحنه مهلکه بدر بردند. او با وضع فجیعى به صنعاء رسید و آن جا هلاک شد.115
در هر صورت، آن چه به وقوع پیوست و در ساعاتى کوتاه بساط قدرت نمایى لشکرى عظیم را برچید، چیزى جز عذاب الهى نبود; معجزه اى بود که به دست قدرت خدا ظاهر شد، حتى از جنس عذاب هایى نبود که امت هاى پیشین را بدان نابود کرده بود، همچون زلزله و بادهاى کشنده که در طبیعت، اصل آن را مى توان سراغ گرفت; در طبیعت هرگز چنین پدیده اى را نمى توان سراغ گرفت که دسته اى از مرغان با حمل سنگ ریزه هایى به سر قوم خاصى، و نه غیر آنان، درآیند و با سنگ باران نابودشان کنند.116
ب ـ در مقابل، تعدادى از خاورشناسان و نویسندگان شرقى و مسلمان مایل اند شکست و ناکامى سپاه فیل را در پیوند با عوامل طبیعى و اسباب عادى، همچون امراض مسرى، جنگ یا صلح بین ایران و روم و امثال آن، تحلیل و تفسیر کنند. این دیدگاهِ طیفى از نویسندگان وحتى مفسران اسلامى را شامل مى شود که همگى در انتساب منشأ و عامل شکست و نابودى سپاه فیل به عوامل طبیعى و عادى هم داستانند، اما در چگونگى گرفتار آمدن آنان در چنگ این بلایا آرا و بیان هاى متفاوتى ارائه کرده اند.
1. تعدادى از این پژوهشگران علت شکست ابرهه را یک بیمارى سارى پنداشته اند. براى نمونه، کارادووو، بلاشر،117 محمد عبده،118 فرید وَجدى119 و حتى استاد جواد على120 چنین نظرى دارند.
1ـ1. به گمان بعضى بازگشت و بد فرجامى حرکت سپاه ابرهه به وباى سال 542 یا 554 میلادى شهر پلوز مربوط مى شود که پروکوپیوس بدان اشاره کرده است121 و بعضى از نویسندگان شرقى نیز همین مطلب را تأکید مى کنند122 و حتى از انتشار این بیمارى در اسکندریه و فلسطین و سراسر جهان سخن به میان آورده اند،123 و یا طاعون سال 569 میلادى در قسطنطنیه را بر اساس گزارش پروکوپیوس با این شکست مرتبط مى دانند و آن را با تاریخ لشکرکشى ابرهه به مکه قابل تطبیق مى دانند.124
در ارزیابى آراى فوق مى توان گفت که گزارش پروکوپیوس از طاعون یا وباء، مربوط به سال هاى 542 و 546 میلادى است، نه 569. بنابراین، فاصله زمانى بین عام الفیل (حدود 570) و تاریخ وقوع طاعون هاى یاد شده بسیار زیاد است و طبیعتاً نمى توان بین آن ها ارتباطى برقرار کرد.125 علاوه بر آن، اصولاً وقوع یک بیمارى در نقطه اى از جهان، مثل اروپا با فرسنگ ها فاصله، چگونه سر از صحراى عربستان و اردوگاهى نظامى درآورده و فورى دامنگیر انبوه سپاهیان آن جا شده است؟ معلوم نیست طبق کدام سند تاریخى این طاعون به اسکندریه و فلسطین سرایت کرده و بعد هم سراسر جهان را گرفته است؟! و عجیب این است که این سخن به منابعى نسبت داده شده که چیزى دال بر این مطلب را در آن ها نمى توان یافت. پروکوپیوس هم که سال 569 میلادى زنده نبوده تا گزارشى از طاعون قسطنطنیه بدهد.126
1ـ2. جمعى دیگر با عنایت به واژه ابابیل یا بر حسب برخى روایات، عامل بروز آشفتگى و سپس از هم پاشیدگى لشکر ابرهه را شیوع بیمارى آبله یا حصبه (سرخچه یا سرخک) در میان آنان دانسته اند.
در این میان، برخى براى این ادعا به توجیهات لغوى روى آورده و بین ابابیل (در سوره فیل) و آبله ارتباط برقرار کرده اند. آرتور جفرى درباره ابابیل مى نویسد: بورتن از سرگرد پرایس نقل مى کند که واژه ابابیل هیچ ربطى به پرندگان ندارد، بلکه نام بلایى است. و گذشته از آن، این کلمه از ابیله به معناى تاول گرفته شده است. پیش تر اشپرنگل در 1974 میلادى میان این واژه و بیمارى آبله رابطه اى حدس زده بود و آن را مشتق از «اب» به معناى پدر به اضافه «ابیل» به معناى نوحه و ندبه مى پنداشت و مى گفت ایرانیان واژه ابیله را به معناى آبله به کار مى برند. این نظریه را روایات موجود که مى گوید لشکریان ابرهه به بیمارى آبله دچار شده و نابود شدند تأیید مى کند. سپس جفرى اضافه مى کند: اما مشکل سخن اشپرنگل یا بورتن، اثبات فارسى بودن آبله است، زیرا آبله در زبان فارسى خود دخیل از عربى است و بى تردید از همین آیه گرفته شده است. جفرى سپس ادامه مى دهد: کارادووو حدس مى زند که اصل واژه ابابیل فارسى باشد و مى گوید طیراً ابابیل قرائت نادرست «تیربابیل» به معناى « تیر بابلى » است که مایه انهدام لشکر ابرهه گردید. حدس کارادووو در خور توجه است، اما متقاعد کننده نیست، زیرا در هیچ کجا ما از این تیرهاى بابلى اطلاعى به دست نمى آوریم!127
برخى محققان زبان شناس و عربى دان در نقد این مطالب آورده اند: ریشه سازى اشپرنگل همان گونه که جفرى هم اشاره کرده است، تهى از هرگونه ارزش علمى است، و حدس کارادووو به جهت عنایت نداشتن به متن و محیط تاریخى ـ لغوى، شایسته توجه نیست و از نظر قوانین تعریب نیز اشکال هاى متعددى دارد. اما قول یک افسر نظامى چگونه آن قدر اعتبار یافته که برتن و جفرى بدان استناد کرده اند هم از عجایب است.128
مقاله یکى از نویسندگان به آشفتگى بیشتر موضوع در این زمینه افزوده است. او مى نویسد: اکنون به نوشته دکتر جفرى دو یادداشت زیر را مى توان افزود: 1. آبله واژه اى فارسى است و صورت پهلوى آن ابلک و ابلق هنوز در فارسى زنده است، به معنى داراى پیس و لک و هر چیز دو رنگ. و ابابیل، جمع معرب آبله است و شاید خود ابرهه صورت دیگرى از این واژه باشد. 2. آبله بیمارى واگیردار معروف است و طیراً ابابیل نوعى مخصوص از این بیمارى، و ترجمه آن آبله مرغان فارسى است.129
اما این احتمال جدید هم از نظر علمى پایه اى ندارد، زیرا ظاهراً بین آبله و ابلک، رابطه اى وجود ندارد. آبله واژه اى کهن و به معناى تاول و بیمارى آبله است و به کرّات در متون فارسى آمده است و در زبان پهلوى هم به صورت آبلگ وارد شده است. در عوض، ابلک اگر نشانى از آن در زبان هاى کهن فارسى یافت شود باید با «ابلق» قیاس گردد که یکى از واژه هاى معروف جاهلى است.130 به هر حال، این سخنان فاقد هر گونه ارزش علمى است و بى سر و سامانى پژوهش ها در این باب (واژه شناسى ابابیل و امثال آن) موجب این احتمالات تازه شده است.131
مشابه احتمالات فوق را در آثار برخى دیگر از نویسندگان ایرانى مى توان یافت. به عقیده یکى از این نویسندگان، ابابیل جمع آبله است و مؤید این عقیده، روایتى است که به موجب آن هلاک قوم ابرهه به وسیله وباى جدرى که همان آبله باشد صورت گرفته است، لکن وجود کلمه طیر در آیه سوم سوره فیل موجب آن شده است که طیور عجیب دریایى سنگ ها به کف و منقار بگیرند و به جنگ ابرهه و لشکریان فیل سوار او بیایند، در صورتى که ممکن است کلمه طیر در این آیه، چنان که در کتب لغت هم مضبوط است، به معناى ناگهان و سریع باشد و به عبارت ادبى، طیر در این آیه مصدر به معناى فاعل است و در معناى مجازى به عنوان حال استعمال شده، البته بر ذوالحال مقدم گردیده است.132
مشکل این سخن هم آن است که در زبان عربى یا فارسى براى چنین ادعایى مستند و ریشه اى یافت نمى شود. در منابع لغوى معتبر، مفرد ابابیل، اباله، ابول و ابیل ذکر شده است یا به اعتقاد بعضى محققان، ابابیل مفردى از جنس خود ندارد.133در هر صورت، ابابیل به معناى جماعات یا دسته جات یا گروههایى است که پشت سر هم وپیاپى حرکت کنند،134 بنابراین، نمى توان آبله را مفرد ابابیل یا ابابیل را جمع آبله دانست. گذشته از آن، اصلاً آبله در زبان فارسى اسم براى بیمارى خاصى است نه در زبان عربى; عرب از آن بیمارى به جدرى تعبیر مى کند.135 تأویل طیر به معناى مجازى سرعت و ناگهان هم نیازمند پشتوانه کاربردى براى این معنا در زبان عربى است که ظاهراً این گونه استعمالى یافت نمى شود.
1ـ3ـ دسته اى دیگر از پژوهشگران با عنایت به روایاتى که شکست و ناکامى اصحاب فیل در آن ها به عامل جدرى و حصبه پیوند خورده، از انتشار آبله در میان سپاه مهاجم سخن به میان آورده و سبب اصلى از پاى درآمدن آن ها را همین بیمارى ها دانسته اند.136بعضى نویسندگان تلویحاً نابودى معجزه آساى سپاه ابرهه را انکار کرده و با توجه به همین روایات و اخبار، از این بیمارى به «وباء» یا «وباى جدرى» تعبیر کرده اند.137 استاد جواد على معتقد است که ابرهه با ناکامى سریع رو به رو شد، او و لشکرش دچار وبایى شدید گردیدند، نوعى بیمارى پوستى که موجب بازشدن پوست و زخم و چرکى شدن اندام ها مى گردید یا وبایى که حصبه و جدرى نام دارد. وى در ادامه مى نویسد: اولین چیزى که به حبشى ها اصابت کرد وباء بود، از نوع همان وباهایى که در گذشته، بشریت را جارو کرده بود و زمانى برچیده مى شد که هزاران نفر را در کام خود مى کشید.138
به نظر مى رسد این گروه از نویسندگان، دقت لازم را در این روایات نکرده باشند، زیرا چه در کتاب هاى امثال ابن اسحاق، ازرقى، ابن هشام و طبرى و چه در روایات مذکور در منابع دیگر، بین نابودى اصحاب فیل به واسطه سنگ باران پرندگان و بروز تاول و آماس بر بدن آن ها تفکیکى صورت نگرفته، و اصلاً این روایات سبب جدرى را اصابت آن گلوله هاى آتشین سجیل شمرده اند. و مقصود از آن دو هم آثارى بود شبیه تاول و جوش هاى آبله و سرخک، که در اندامشان پیدا شد، نه این که واقعاً این دو بیمارى آن ها را مبتلا کرده باشد. مثلاً طبرى در تاریخ خود به نقل از ابن عباس آورده است: فاقبلت الطیر من البحر ابابیل، مع کل طیر منها ثلاثه احجار حجران فى رجلیه و حجر فى منقاره، فقذفت الحجاره علیهم، لا تصیب شیئاً الاّ هشمته، و إلاّ نفط ذلک الموضع; هر جایى که سنگ بر آن اصابت مى کرد آن را در هم مى شکست و گرنه آن موضع تاول مى زد». و بعد در ادامه مى گوید: «فکان ذلک اول ما کان الجدرى و الحصبه... فاهمدتهم الحجاره، و بعث اللّه سیلا اتیا، فذهب بهم فالقاهم فى البحر»139 یا در روایت کافى دارد:«فجعلت ترمیهم بها حتى جدرت اجسادهم فقتلهم...140بنابراین، با تمسک به گوشه اى از روایات و اخبار رسیده در یک موضوع و نادیده گرفتن بخش هاى دیگر آن، نمى توان درک و تلقى درستى از قضیه اى تاریخى به دست داد. ضمناً اگر اصابت این سنگ ها به نیروهاى مهاجم موجب پیدا شدن تاول هاى شدید و کشنده در پیکرهاى آنان شده باشد، به سادگى نمى توان از آن، بروز بیمارى آبله در میان سپاه ابرهه یا آغاز شیوع آن را در سرزمین هاى عربى نتیجه گرفت زیرا این دو بیمارى عامل و منشأ خاص خود را دارند و هیچ دلیلى در دست نداریم که آثار پیدا شده بر اندام قشون ابرهه ناشى از این گونه عوامل بوده باشد. نیز بسیار بعید مى نماید که در فاصله بسیار ناچیزى از مکه، دفعتاً یک بیمارى واگیر و مهلک چنان گسترش پیدا کند که لشکرى را ببلعد، اما اثرى از آن در شهر مکه یا میان قبایل اطراف دیده نشود، به ویژه اگر این بیمارى طبق گفته برخى، از نقاط دیگر دنیا وارد این اردوگاه نظامى شده باشد.علاوه برآن، چگونه آبله و حصبه، لشکرى را ناگهان در یک روز و با این سرعت از هم پاشاند و بساطش را برچید؟ هیچ بیمارى اى هر چند هم که مسرى و کشنده باشد هرگز در چند ساعت نمى تواند انبوه عظیمى از افراد را مبتلا سازد یا از پاى در آورد.141
نکته دیگر این است که در لغت عرب، جدرى به معناى تاول و آماس است، البته بعدها درمعناى آبله هم کاربرد یافته و نیز بر هر بیمارى واگیر عام البلوى اطلاق شده است. و حصبه نیز اسم براى بیمارى سرخک یا سرخجه است.142 بنابراین، نمى توان از آن ها به بیمارى وباء به معناى طاعون تعبیر کرد، زیرا، «وبا» بیمارى گوارشى است و با مختل کردن سیستم گوارش جان بیمار را مى گیرد، اما پوست بدن را دچار عارضه و تاول یا فساد نمى کند. در این صورت، آسیب دیدگى پوست و پیدا شدن زخم و عفونت در آن، و حتى جدا شدن بند بند اجزاى بدن143 به تعبیر این روایات با فرض درستى آن ها، هرگز با علائم و لوازم بیمارى وبا قابل توجیه نیست.144 مگر این که بگوییم مراد شان از کلمه وبا هر نوع بیمارى عام و فراگیر بوده نه طاعون.
4ـ1. در آثار تعدادى دیگر از پژوهشگران تاریخ عرب یا کسانى که در صدد تفسیر سوره بر آمده اند ماجرا به گونه اى تصویر شده که هم تأویلى در ظاهر آیات صورت نگیرد و هم وقوع حادثه از مجراى طبیعى و عادى توجیه و تبیین گردد.
عبدالعزیز سالم به تبع احمد یوسف معتقد است سنگ ریزه هایى که بر سر اصحاب فیل ریخته شد نوعى گل چسبنده آمیخته به ذرات ماسه به اندازه عدس بود که پرندگانى آن را از منطقه اى وبا زده در سرزمین هاى عربى یا مکانى دیگر به اردوگاه سپاه ابرهه منتقل کردند و بر سر آنان فرو ریختند و این سنگریزه هاى آلوده، منجر به شیوع بیمارى وبا در بین سپاه ابرهه شد.145
نویسنده تفسیر نوین نیز پس از طرح این سؤال که «آیا مورخان دانشمند اروپا عموماً جاهل یا مغرض بوده اند که گفته اند لشکریان ابرهه با آبله هلاک شدند؟» تلاش مى کند بین سنگ باران قشون ابرهه و بروز آبله در میان آنان و نیز روایات وارده در کتاب هاى سیره، مبنى بر رؤیت آبله و حصبه براى نخستین بار در سرزمین عرب در عام الفیل جمع کند، اما چیزى شبیه فرض یوسف احمد مصرى را پیشنهاد مى کند:
پس مى توان فرض کرد این گل هاى چسبیده به پنجه هاى پرندگان، آلوده به میکروب آبله بوده و در جمعیت متراکم قشون به سرعت انتشار یافته است. آن چه در سوره مبارکه ذکر شده کیفیت عذاب است و آن چه تواریخ اروپا یا دیگران گفته اند آثار و نشانه هاى آن است. با این فرض، منافاتى بین سنگ انداختن مرغان بر لشکر ابرهه و گرفتاریشان به آبله موجود نیست، و به این ترتیب مى شود آن دو را با هم جمع کرد.146
شاید دغدغه پژوهشگرانى مثل عبدالعزیز سالم و احمد یوسف تا حدى قابل درک باشد، زیرا آن ها در برابر موج سنگین علم گرایى و علم زدگى اى که در مصر و برخى کشورهاى اسلامى به راه افتاده بود، به همراهى و همگرایى با آن چندان بى میل نبوده، لذا تفسیرى طبیعت گرایانه از این حادثه ارائه کرده اند اما به کدام دلیل تاریخى یا روایى مى توان این ادعا را مدلل کرد که سنگ ریزه هایى که پرندگان حمل مى کردند حتماً آلوده به میکروب و عامل بیمارى آبله یا حصبه بوده اند؟ این در حالى است که قرآن از آن به سجیل یاد مى کند، همان که بر سر قوم لوط فرو بارید و آن ها را هلاک کرد.
اما تعجب بسیار از نویسنده دانشمند تفسیر نوین است که از یک سو، امثال شیخ محمد عبده و فرید و جدى را به باد انتقاد گرفته که چرا درصدد تأویل و توجیه تعبیر قرآن برآمده اند تا با گفتار اروپاییان سازگار شده و براى مسلمانان غرب زده قابل قبول باشد، و تأکید مى کند که خود تلاش دارد به این تأویلات تکلف آمیز دچار نشود یا قرآن را تابع نظر دیگران نسازد147 اما از سوى دیگر تفسیرى را ارائه مى نماید که از گرفتار شدن در ورطه آن پرهیز داده است. ایشان توجه نکرده اند کسانى که شیوع بیمارى آبله و امثال آن را باعث از هم پاشیدگى سپاه ابرهه دانسته اند، فى الواقع درصدد القاى این نکته بوده اند که اصولاً معجزه و مجازات خارق العاده اى از سوى خدا رخ نداده، بلکه شکست و عقب نشینى اصحاب فیل، امرى عادى و طبیعى بوده است، مانند همه بلاهاى بزرگى که گاه و بیگاه در گوشه و کنار جهان جان هزاران نفر را در کام مرگ مى کشد و این هم یکى از آن حوادث بوده است، نه این که خداوند با سنگ هاى سجیل و ارسال پرندگان به صورت خارق العاده جلوى پیشروى سپاه ابرهه را گرفته و آنان را تار و مار و متلاشى کرده باشد. بر این اساس، آیا وجه جمع یاد شده خود مؤید نظر غربى ها و مستلزم انکار معجزه بودن حادثه نیست؟ آیا این تناقض نیست که از یک سو بگوییم برخى غرب زدگى را به جایى رسانده اند که اگر حتى اختلافى بین گفته هاى آنان (غربى ها) با قرآن کریم باشد، العیاذ بالله سخن آن ها را بر گفتار پروردگار ترجیح مى دهند،148 اما خود در تلاش برآییم که حادثه را بر وجهى حمل کنیم که عدول از ظاهر، بلکه صریح قرآن باشد و با سخن غربى ها سازگار درآید؟ قرآن صراحتاً اعلام مى کند که خدا به واسطه پرندگان و با سنگ هاى سجیل (همان کارى که با قوم لوط کرده بود)، آن جماعت عظیم نظامى را به صورت کاملاً غیر متعارف پراکنده و نابود کرد، با این حساب، به میان کشیدن پاى عواملى، چون آبله و امثال آن چه معنایى دارد؟ آیا این غیر از سوق دادن وقوع مسئله به مجرایى عادى و طبیعى است؟
مشکل دیگر، فقدان هرگونه شاهد یا دلیل تاریخى بر آلودگى این گل هاى چسبیده به پنجه هاى پرندگان به میکروب آبله است، آن زمان این بیمارى در کجا شیوع داشته که به اردوگاه لشکر ابرهه منتقل شده است؟
1ـ5. در مکتوبات تفسیرى بعضى از عالمان مسلمان سده اخیر، شکست و هلاکت اصحاب فیل با رویکردى علم گرایانه و تجربه محور، تحلیل و تعلیلى متفاوت یافته است. محمد عبده و به تبع او برخى دیگر149 مسئله را این گونه تفسیر کرده اند. وى بنابر بعضى روایات، ابتدا قضیه را چنین تصویر مى کند:
روز دوم اقامت سپاه ابرهه در نزدیکى مکه ناگهان بیمارى آبله و حصبه در میانشان درگرفت. بنابر نقل عکرمه آبله براى نخستین بار در سرزمین عرب، همان سال عام الفیل مشاهده شده است. این بیمارى واگیر با پیکرهاى آنان چنان کرد که کمتر مثل آن اتفاق مى افتد، به گونه اى که گوشت از اندامشان جدا شده و مى ریخت. این بود که آنان رو به فرار و بازگشت نهادند. بلاء دامنگیر ابرهه نیز شد و به همان نحو اجزاء و گوشت بدنش قطعه قطعه و بند بند فرو ریخت تا به صنعا رسید و هلاک شد.150
وى سپس مى افزاید:
این مقدار، مورد اتفاق روایات است و اعتقاد به آن نیز صحیح است و در سوره مبارکه فیل هم بیان شده که این آبله یا حصبه از سنگ هاى خشکى بود که بر سر افراد لشکریان توسط گروه هاى عظیمى از پرندگان فرو ریخته شد. این پرندگان را خدا به وسیله باد به آن جا فرستاد. بنابراین مى توان معتقد بود که این پرندگان از جنس مگس یا پشه بوده اند که حامل و ناقل میکروب بعضى از امراض و بیمارى ها هستند. و «حجاره»اى که در سوره آمده، از گل سمى خشک شده اى بوده که بادها آن را جابه جا مى کنند. ذرات این گل مسموم به پاى آن حشرات چسبیده و معلق بوده است. این ذرات آلوده هر گاه به بدن و جسم کسى برسد، از منفذهاى زیرپوست وارد بدن او شده و زخم هایى را در آن عضو بدن ایجاد مى کند و منجر به فاسد شدن و فرو ریختن گوشت آن مى شود. وقتى خداوند هلاکت کسى را اراده کرده باشد، بسیارى از این حشرات ضعیف از بزرگ ترین لشکریان خدا محسوب مى شوند. و این موجودات کوچکى که از آن به میکروب تعبیر مى شود، در شمار جنود الهى اند. میکروب ها داراى گروه ها و دسته جاتى هستند که مقدار و تعدادشان را فقط خدا مى داند.151
و در ادامه اضافه مى کند:
لازم نیست مأموریت مجازات طغیان گران توسط پرندگانى، با حجم و اندازه بزرگ و عجیب و غریب یا با سنگ هاى خاص به گونه اى ویژه صورت پذیرد، بلکه هر موجودى مى تواند لشکر خدا باشد. همه نیروها و قواى طبیعت تسلیم خدایند و در این جا هم آن طغیان گرى که مى خواست خانه خدا را ویران کند خداوند حشره اى به سوى او فرستاد تا عامل آبله یا حصبه را به او منتقل کند و او را همراه لشکرش قبل از داخل شدن به مکه نابود سازد...»152 و در انتها تأکید مى کند: این مطلب همان چیزى است که در تفسیر سوره مى توان بدان اعتماد کرد و غیر آن را نمى توان پذیرفت; مگر این که دست به تأویل بزنیم، تازه اگر روایت صحیحى براى آن داشته باشیم».153
تأویل این آیات به گونه یاد شده از سوى عبده و برخى شاگردانش اختصاص به این مورد ندارد، بلکه در موارد دیگرى هم با آیات دال بر اعجاز چنین برخوردى داشته اند.154 این رویکرد، انتقاد بسیارى از محققان و مفسران بعدى را برانگیخته است. برخى آن را تأویلات خنک،155 بعضى نظریه اى مخالف با صریح آیات قرآن،156کسانى هم آن را تأویل و توجیه آیات و تعبیرات قرآنى براى سازگار شدن با گفتار اروپاییان157 و امثال آن دانسته اند. بعضى مفسران نیز ارائه چنین تفسیرى از آیات سوره فیل را نیازمند دلیل قطعى یا عینى و حسى دانسته و گفته اند که در غیر این صورت چنین تفسیرى نه مفید علم است و نه مى تواند صادق و درست باشد. به همین دلیل بر اخذ به ظاهر و پرهیز از تأویل و فهم و روش مسلمانان صدر اول در مواجهه با این آیات، تأکید کرده اند158
در این میان سیدقطب نویسنده و مفسر پرآوازه مصرى ضعف هاى این نگرش را با تفصیل بیشترى ذکر مى کند. سیدقطب ابتدا به این گونه رویکرد در تفسیر انتقاد کرده و مى نویسد: کسانى که مایل به تنگ و محدود کردن دایره امور خارق العاده و غیبى هستند و تمایل دارند سنت ها و قوانین الهى را در طبیعت آن گونه بینند که به صورت عادى و متعارف عمل کند، معتقدند که تفسیر این گونه حوادث به وقوع یک بیمارى واگیر، مثل آبله یا حصبه اقرب و اولى به واقعیت است. اینان طیر را در آیه به معناى مگس یا پشه اى که میکروب ها را منتقل مى کند و به مطلق هر آن چه که پرواز مى کند مى گیرند!!159
سید قطب در ادامه، تمام مطلب عبده را عیناً نقل مى کند و بعد به بررسى و ارزیابى آن پرداخته مى نویسد: به اعتقاد ما وقوع حادثه آن گونه که عبده تصویر کرده با وصفى که در بعضى روایات آمده مبنى بر این که خود سنگ ها آنان را درهم مى شکست و متلاشى مى کرد، هیچ تفاوتى از جهت دلالت بر قدرت خدا یا اولى به تفسیر بودن ندارند; هر دو از نظر ما از حیث امکان وقوع و دلالت بر قدرت و تدبیر الهى، مثل هم هستند. هر دو در چارچوب سنت الهى است... به اعتقاد ما جریان امور بر اساس سنت معمول و مألوف و طبیعى، ارزش و دلالتش کمتر از جریان وقوع آن به صورت خارق العاده نیست. مسلط کردن موجودى پروازکننده و حامل ذرات آلوده به میکروب آبله یا حصبه و انتقال آن به مکانى خاص و ابتلاى لشکرى به آن بیمارى هم امرى خارق العاده است، و کمتر از این نیست که خداوند پرندگانى را بفرستد که سنگ هایى مخصوص با خود حمل کنند و بر پیکر آنان بنوازند و نابودشان کنند. اما خود این حادثه (مورد بحث) به نظر ما به صورت خارق العاده و غیر مألوف و معمول اتفاق افتاده و خداوند پرندگانى را به صورت پى در پى بر آنان فرستاد (البته در این جا لازم نیست روایاتى که این پرندگان را به شکل خاصى توصیف کرده اند بپذیریم) که سنگهایى غیرمعهود را حمل مى کردند و آن ها را بر سپاه ابرهه فرو ریختند و آن سنگ ها کارى با پیکر آنان کرد که نامتعارف و نامعهود بود. این تفسیر، به سوره و فضاى حاکم بر حادثه نزدیک تر و واقعى تر است، چرا که خداوند این خانه را براى کارى مهم در نظر داشت; او اراده کرده بود که آن را حفظ کند تا محل اجتماع و امان مردم باشد. مرکز و نقطه عزیمت براى عقیده جدیدى باشد که از آن جا آزادانه به پیش رود، از سرزمینى آزاد و رها، دور از سلطه دیگران، بیرون از سیطره هر نوع حکومتى که قادر بر محاصره این دعوت جدید در زادگاهش باشد; خداوند خواسته بود این حادثه را عبرتى آشکار براى همه ناظران و آگاهان در تمامى نسلها قرار دهد. پس آن چه با جو و فضاى سوره تناسب و تناسق دارد این است که حادثه و تمام مقومات و اجزائش به صورت غیرعادى و غیرمعمول اتفاق افتاده باشد، و هیچ داعى و دلیلى وجود ندارد که به رغم یگانه و نادر بودن حادثه ـ با توجه به شرایط و فضاى حاکم بر آن ـ باز در جهت رجحان و برگزیدن صورت عادى و شکل طبیعى وقوع آن تلاش شود.160
سید قطب در ادامه چند اشکال دیگر را هم برابر این گونه تفسیر مى نهد: علائم و آثار بیمارى آبله و حصبه با آثارى که در اندام هاى ابرهه و لشکریانش پیدا شد سازگار نیست، زیرا آبله یا حصبه موجب جدا شدن اعضاى بدن یا شکافتن سینه او نمى شوند، آن گونه که در روایات آمده است، و اشاره قرآن، با تعبیر « کعَصْف مأکول» درباره آثار حادثه، بسیار نزدیک تر به واقع و عینى تر است.
روایت عکرمه یا حدیث یعقوب بن عقبه هم نمى گفت که آبله به سپاه ابرهه رسید، بلکه فقط در این حد بود که در شبه جزیره در آن سال براى نخستین بار آبله ظاهر شد. علاوه بر این ها گرفتارشدن ابرهه و سپاه او و عدم ابتلاى عرب ها، مردم مکه و اطراف به بیمارى یاد شده در آن زمان، آن گونه که استاد عبده تصویر کرده، خود با وجه خارق العاده و غیر مألوف قضیه مى سازد. و وقتى چنین باشد چه اصرارى بر حمل و حصر آن بر صورتى است که براى ادراک بشر مألوف و شناخته شده باشد.161
به نظر مى رسد خارج شدن از دایره دلالت هاى لفظى بدون وجود دلیل عقلى یا نقلى معتبرى بر خلاف ظاهر، و دست زدن به تأویلات فاقد پشتوانه لغوى، ادبى، تاریخى یا روایى نه تنها تفسیر نیست، بلکه اصولاً نمى توان بدان هیچ گونه اعتمادى کرد. عجیب این است که عبده درست عکس این نکته را در پایان گفته است. وى تلقى خود را تنها تفسیر قابل اعتماد مى داند و غیر آن را تأویل نامقبول مى شمارد!
2. بعضى نویسندگان با طرح این پرسش که تضلیل اصحاب فیل چگونه محقق شد، آیا تنها با ارسال پرندگانى از سوى خدا و سنگ باران آنان یا از طرق دیگرى هم؟ در پاسخ گفته اند: به نظر مى رسد آیه «الم یجعل کیدهم فى تضلیل»، اشاره به حادثه دیگرى دارد که مفسران ذکر نکرده اند، از جمله این که آنان شاید به امراض کشنده اى دچار شده باشند یا نزاع و دعوایى بین آن ها در گرفته باشد یا راه را گم کرده باشند یا فیل هاى آنان به سبب اختلاف آب و هوا و شرایط جوّى دچار مرضى شده باشند. بعضى از این قضایا به اشاره در روایات آمده است. البته بى شک مهم ترین بلایى که بر سر آن ها آمد و جلوى حمله آن ها را سد کرد سنگ باران پرندگان ناشناخته اى بود که از سوى دریا برآمدند و به آن ها حمله کردند.162
ظاهراً تلاش این نویسنده، آن است که به گونه اى بین همه عوامل محتمل جمع کند، اما به این نکته توجه نکرده است که چگونه مى توان هم قضیه را امرى خارق العاده تلقى کرد که از جانب خدا براى تأمین اهدافى خاص رخ داده و هم به صورت عادى در قالب حوادث و جریان هاى ناگوار طبیعى تحقق یافته باشد. احتمالاتى هم که ایشان ذکر کرده اند نه پشتوانه تاریخى دارد و نه روایى، تنها در بعضى از روایات آمده است که پس از حادثه، سیلى توفنده جارى شد و بقایا و اجساد هلاکت شدگان را با خود به دریا برد که ایشان ذکر نکرده اند.163 اما براى سایر موارد به جز رویت جدرى و حصبه در سرزمین عرب در عام الفیل، مستندى نمى توان یافت.
بر خلاف نظر وى، همان گونه که قاطبه مفسران هم گفته اند آیه سوم و چهارم این سوره، بیان کیفیت تضلیل کید مذکور در آیه دوم است، با این حال نادیده گرفتن این ارتباط بین آیات و سبب تراشى هاى بى اساس براى چگونگى وقوع حادثه، به رغم صراحت آیات بر وقوع معجزه آساى آن، تلاشى بیهوده است.
3. بعضى نیز عامل عقب نشینى و بازگشت سپاه ابرهه را به موضوع صلح ایران و روم در سال 546 میلادى پیوند زده اند.164
اما این سخن هم پذیرفتنى نیست، چون ـ همان گونه که در محور اول گفتیم ـ اساساً حمله ابرهه به مکه با سال هاى 546 و 547 (تاریخ کتیبه دوم ابرهه) سازگار نیست; صلح ایران و روم مربوط به سال ها پیش بوده و طرفین هم هیچ کدام بدان پاى بندى چندانى نشان نداده اند، علاوه براین، رابطه ایران و روم حدود سال 570 میلادى و وضع سیاسى آن ایام، نشان مى دهد که در حال جنگ بوده اند; سن جیبو به تحریک روم به ایران حمله مى کند و ملوک حیره (هواه خواهان ایران) به غسانیان (هواخواهان روم) حمله مى برند، و اغتشاشاتى در ارمنستان پیش مى آید که موجب جنگ تازه اى بین ایران و روم در 571 میلادى مى شود و تا سال ها ادامه پیدا مى کند.165
4. نظر یکى از نویسندگان در مقوله شکست و هلاکت سپاه ابرهه به کلى متفاوت از سایرین است. او از یک سو معتقد است که ابابیل جمع آبله است و بنابراین، سبب هلاکت آنان را وباى جدرى یا آبله دانسته166 و از سوى دیگر، آیه «ترمیهم بحجارة من سجیل» را به جنگ ایران با یمن مربوط مى داند:
اگر سجیل را معرب سنگ و گل بدانیم باید معتقد شویم که آیه ناظر به لشکر کشى ایران به یمن در سال 570 یا 576 میلادى است و مغلوبیت ایشان به وسیله لشکر انوشیروان، انتقام حمله و جسارت ایشان به کعبه بوده است و خداوند به وسیله انوشیروان، پیروان جسور ابرهه و فرزندان او را کیفر داده است. در صورتى که سومین آیه از سوره فیل اشاره به لشکر کشى ایرانیان باشد، دور نیست که طیر با تیار و تیاره که بر لشکریان ساسانى اطلاق مى شده، رابطه اى داشته باشد، در این صورت، آیه چهارم (ترمیهم بحجارة من سجیل) با نوع جنگ ایرانى آن زمان تناسب دارد، زیرا مسلماً ایرانیان از قلل جبال یمن استفاده کرده و با منجنیق آنان را سنگ باران کرده اند و یا با منجنیق و سنگ، حصارهاى ایشان را به تصرف در آورده اند. مطلبى که رابطه سوره فیل را با جنگ ایران و یمن تأیید مى کند نظر بعضى از مفسرین است که سوره لإیلاف قریش را تا آخر ـ که فعلا در قرآن سوره مستقلى است ـ جزء سوره فیل مى دانند و مى گویند لإیلاف متعلق به کیف فعل مى باشد.167
واقعاً چگونه مى توان بین گرفتارى سپاه ابرهه به آبله در نزدیکى مکه و سنگ باران آنان در جنوب یمن توسط ایرانیان از نظر تاریخى ارتباط ایجاد کرد و آن را ابتدا و انتهاى حادثه اى واحد به حساب آورد به گونه اى که سوره اى از قرآن، با طرح استفهام تقریرى، رؤیت یا آگاهى به آن را نزد اهل مکه مسلم تلقى نموده و آنان را به عبرت گیرى از آن تهدید کند؟ علاوه برآن، حدس و گمان هاى نویسنده درباره ارتباط سجیل با منجنیق، رابطه طیر با تیار یا تیاره، وحدت سوره فیل وقریش با جنگ ایران و یمن، و پیش از این ها رابطه ابابیل با آبله، و طیر با سرعت و امثال آن از آشفتگى خاصى در مواجهه او با مفاهیم و آیات قرآنى حکایت دارد، زیرا ایجاد چنین ارتباطاتى فاقد هر گونه مؤید ادبى یا لغوى و یا تاریخى است، بلکه بیشتر، جنبه خیال پردازى دارد. در کتاب هاى تاریخ و سیره و نیز روایات، داستان حمله وهریز، سردار ایرانى به یمن با جزئیات و تفاصیلش ذکر شده، اما هیچ یک از مراحل و جزئیاتش با ادعا و تحلیل نویسنده تطبیق ندارد.168
هلاکت اصحاب فیل، ارهاص براى نبوت پیامبر اسلام
باتوجه به چگونگى شکست لشکر متجاوز ابرهه هلاکت خارق العاده اصحاب فیل و تقارن این حادثه عظیم با ولادت آخرین پیامبر الهى حضرت محمدبن عبدالله صلى الله علیه وآله آیا بین این دو موضوع ارتباطى بوده است؟ آیا شکست معجزه آساى یک سپاه عظیم که به قصد تصرف مکه و ویران سازى کعبه تا آستانه این شهر پیش آمده بود با ظهور و بعثت پیامبر اسلام در این شهر و کنار کعبه درآینده نزدیک، رابطه اى مى توان یافت؟ چه نوع رابطه اى و چگونه؟
این مسئله مورد توجه متکلمان قرار گرفته و نوعاً در مقام بحث از معجزات پیامبر اسلام بدان پرداخته اند. این حادثه را بیشتر متکلمان و مفسران از معجزات پیامبر اسلام بر سبیل ارهاص دانسته اند که قبل از بعثتِ آن حضرت رخ داده است. اما ارهاص چیست و چه ارتباطى با اعجاز و معجزات دارد؟ وچگونه با نبوت پیوند مى خورد؟
ارهاص برگرفته از رهص به معناى چینه بن دیوار است.169 اما در اصطلاح کارهاى خارق العاده اى است که پیش از نبوت از سوى پیامبران انجام مى پذیرد و حکایت از نبوت آنان در آینده مى کند.170 در کشاف اصطلاحات الفنون آمده است: [ارهاص ]شرعاً نوعى از خارق عادت است که پیمبران را پیش از برگزیده شدن به پیمبرى از جناب حق تعالى عطا مى شود و سبب تسمیه آن به ارهاص این است که در لغت ارهاص به معناى بناى خانه است که این خارق عادت، اعلام به بناى خانه پیمبرى مى باشد.171 بنابراین، وقوع امور خارق عادت و عجیب پیش از بعثت و نبوت پیامبرى بر سبیل ارهاص، در واقع آماده کردن اذهان و تنبیه آن ها براى شنیدن دعوت آن پیامبر است. اما آیا این مسئله اساساً ممکن است یا خیر؟
دسته اى از متکلمان، همانند جمعى از معتزله که اظهار کرامت به دست انبیا یا اولیا را قبول ندارند، منکر این گونه معجزات قبل از دعوت و بعثت هستند، اما اکثر متکمان شیعه وسنى (اشاعر وتعدادى از معتزله) براین باورند که وقوع معجزات قبل از بعثت انبیا ممکن است و این امر در مورد پیامبر اسلام فراوان واقع شده که از آن جمله حادثه هلاکت اصحاب فیل است.
معجزه در این جا به معناى کارهاى غریب و خارق العاده اى است که از طاقت و توان بشر خارج است و بر فضیلتى در صاحب آن، دلالت دارد، و معجزه اى که براى اثبات نبوت است، منظور نیست، چه، این نوع معجزه پس از نبوت و همراه با دعوى نبوت و براى اثبات صدق آن دعوى است. شاید هم به همین جهت باشد که علامه شعرانى معتقدند ارهاص، لطف است وشرط نیست که معجزه باشد، گرچه معجزه نوعى ارهاص است.172
محقق طوسى براى جواز ظهور معجزه بر سبیل ارهاص، به وقوع معجزات پیامبر اسلام قبل از نبوت استدلال کرده است «و معجزاته علیه السلام قبل النبوه تعطى الارهاص» سپس علامه حلّى مواردى از این ارهاصات را شمرده است، همانند شکاف برداشتن طاق کسرى، خشک شدن دریاچه ساوه، خاموش شدن آتشکده فارس و نابودى و شکست اصحاب فیل که همگى مقارن با ولادت آن حضرت اتفاق افتاده است، و نیز سایه افکندن ابرى بر سر آن حضرت و حرکت آن همراه با او و نیز سلام کردن سنگ ها بر او، و امثال آن.173
به تعبیر علامه شعرانى پى در پى اتفاق افتادن حوادث در بلاد فارس موجب شد که آنان فال زنند بر این که دولتشان زوال خواهد یافت و این نوعى آمادگى بود براى قبول دین اسلام.174 اما شاهدى که درآن نمى توان شک کرد قصه اصحاب فیل است که در سال ولادت پیغمبر ما صلى الله علیه وآله اتفاق افتاد و در قرآن صریح آمده است، و آن هنگام که این قضیه در قرآن آمد هنوز کسانى که آن واقعه را دیده بودند از دنیا نرفته و آن را به خاطر داشتند... و وقوع این امر قریب پیش از نبوت موجب آمادگى مردم براى دیدن خوارق عادت و اعتقاد به قدرت پروردگار و عنایت او به تعظیم کعبه است175 و براى احتجاج، قصه اصحاب فیل کافى است.176
بنابراین، وقوع حادثه فیل در مرئى و منظر مردم مکه، زمینه ساز و طلیعه پرداز حادثه عظیم دیگرى بود که در همین شهر و دربین همین مردم در شرف وقوع بود و بنا بود که از این مبدأ و با نماد همین بیت و خانه، عالم گیر شود، و به تعبیرمرحوم رامیار لشکر جرارى که به یغما و ویرانى کعبه آمده بود به ناگهان پراکنده و نابود شد. این یکى از نشانه هاى ظهور پیامبرى بزرگ بود، این یک ارهاص بود، هشدارى بر نزدیکى ظهور خاتم پیمبران.177
کتاب نامه
1. آذرنوش، آذرتاش، مدخل ابابیل، دایرة المعارف بزرگ اسلامى، ج 2، زیر نظر کاظم موسوى بجنوردى، چ اول: تهران، مرکز دایرة المعارف بزرگ اسلامى،1370.
2. آلوسى، محمود الشکرى، تاریخ الارب فى معرفة أحوال العرب، تحقیق محمد بهجة اثرى، بیروت، دارالکتب العلیمه، [بى تا].
3. ابان بن عثمان، المبعث والمغازى و الوفاه و السقیفه و الرده، تحقیق رسول جعفریان، چ اول، قم، مکتب الأعلام الاسلامى، 1417 ق.
4. ابن اسحاق، محمد، کتاب السیر و المغازى، تحقیق سهیل زکار، چ اول، قم، دفتر مطالعات تاریخ و معارف اسلامى، 1368.
5. ابن خلدون، عبد الرحمان، العبر، بیروت، موسسة الأعلمى، 1391 ق / 1971 م.
6. ابن کثیر، اسماعیل بن عمر، البدایة و النهایه، بیروت، داراحیاء التراث العربى، موسسة التاریخ العربى، 1408 ق.
7. ابن هشام، عبدالملک، السیرة النبویه، تحقیق مصطفى سقاء و دیگران، چ هشتم: بیروت، دارالوفاق، 1375 ق.
8. ابوزهره، محمد، خاتم پیامبران، ترجمه حسین صابرى، چ اول: مشهد، آستان قدس رضوى، 1380.
9. الرزقى، ابوالید محمد بن عبداللّه، اخبار مکه و ماجاء فیها من الآثار، تحقیق رشدى صالح ملحس، چاپ دوم: مکه المکرمه، دارالثقافه، 1385 ق.
10. برگ نیسى، کاظم، «مدخل ابرهه»، دایرة المعارف بزرگ اسلامى، ج 2، زیر نظر کاظم موسوى بجنوردى، چ اول: تهران، مرکز دایرة المعارف بزرگ اسلامى، 1370.
11. پیگولوسکایا، ن. و. اعراب حدود مرزهاى روم شرقى و ایران در سده هاى چهارم و ششم میلادى، ترجمه عنایت الله رضا، چ اول: تهران، موسسه مطالعات و تحقیقات فرهنگى، 1372.
12. تقى زاده، سید حسن، تاریخ عربستان و قوم عرب از اوان ظهور اسلام و قبل از آن، چ اول: تهران، انتشارات فردوس، 1379.
13. جفرى، آرتور، واژه هاى دخیل در قرآن مجید، ترجمه فریدون بدره اى، چ اول، انتشارات توس، 1372.
14. جمیلى، خضیرعباس، قبیلة قریش و أثرها فى الحیاه العربیه قبل الاسلام، عراق، المجمع العلمى، 1422 ق.
15. حلى، حسن بن یوسف بن مطهر، کشف المراد فى شرح تجرید الاعتقاد، تصحیح حسن حسن زاده آملى، قم، موسسه النشر الاسلامى، 1407 ق.
16. خزائلى، محمد، اعلام القرآن، چهارم: تهران، موسسه انتشارات امیرکبیر، 1371.
17. دقر، عبدالغنى، معجم النحو، قم، مکتبة القیام، [بى تا].
18. دیون پرت، جان، عذر تقصیر به پیشگاه محمد و قرآن، ترجمه غلامرضا سعیدى، تهران، اقبال، 1355.
19. رامیار، محمود، در آستانه سالزاد پیامبر، چ دوم: تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامى، 1365.
20. راوندى، قطب الدین، الخرائج و الجرائح، قم، موسسه امام مهدى (عج)، 1409 ق
21. رشید رضا، محمد، وعبده، محمد، تفسیر القرآن الحکیم (الشهیر بالتفسیر المنار)، بیروت، دارالمعرفه، ،[بى تا].
22. سالم، سیدعبدالعزیز، تاریخ العرب فى عصر الجاهلیه، بیروت، دارالنهضه العربیه، [بى تا].
23. سید قطب، فى ظلال القرآن، چ پانزدهم: بیروت، دار الشروق 1408 ق / 1988 م.
24. شریعتى، محمد تقى، تفسیر نوین، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامى، [بى تا].
25. شعرانى، ابو الحسن، ترجمه و شرح تجرید الاعتقاد، چ چهارم: تهران، کتابفروشى اسلامیه، 1366.
26. شهیدى، سید جعفر، تاریخ تحلیلى اسلام، چ نهم: تهران، مرکز نشر دانشگاهى، 1369.
27. شهیدى، سید جعفر، مقاله «از ولادت تا بعثت»، در کتاب محمد خاتم پیامبران، چ دهم: تهران، انتشارات حسینیه ارشاد، 1363.
28. صادقى، محمد، الفرقان فى تفسیر القرآن بالقرآن و السنه، بیروت، موسسة الوفاء، 1985 م.
29. صالح، احمد العلى، محاضرات فى تاریخ العرب، موصل، دارالکتب فى جامعه الموصل، 1981 م.
30. صدوق، ابى جعفربن محمد بن على، علل الشرایع، قم، مکتبه الداورى.
31. صدوق، محمد بن على، کمال الدین، قم، دار الکتب الإسلامیه، 1395 ق.
32. صفى پور، عبدالرحیم، منتهى الارب فى لغة العرب، تهران، سنائى، [بى تا].
33. طبرى، محمد بن جریر، تاریخ الامم و الملوک، چ پنجم: بیروت، موسسة الاعلمى، 1409 ق / 1989 م.
34. طبرى، محمد بن جریر، جامع البیان فى تأویل آى القرآن، بیروت، دارالفکر، 1420 ق / 1999 م.
35. طوسى، محمدبن الحسن، التبیان فى تفسیر القرآن، چ اول: قم، مکتب الاعلام الاسلامى، 1409 ق (افست از روى چاپ بیروت، داراحیاء التراث العربى).
36. عبده، محمد، الاعمال الکامله، چ اول: بیروت، دار الشروق، 1414 ق / 1993 م.
37. عبده، محمد، تفسیرالقرآن الکریم جزء عم، نشر ادب الحوزه (افست از روى چاپ 1341 ق. مصر).
38. على، جواد، المفصل فى تاریخ العرب قبل الاسلام، چ دوم: بیروت و بغداد، دارالعلم للملایین، مکتبة النهضه، 1978 م.
39. فرید وجدى، محمد، دائرة المعارف القرآن الرابع عشر ـ العشرین، بیروت، دار الفکر، [بى تا].
40. کراجکى، ابوالفتح، کنز الفوائد، قم، انتشارات دار الذخائر، 1410 ق.
41. کریستین سن، آرتور، ایران در زمان ساسانیان، ترجمه رشید یاسمى، تهران، دنیاى کتاب، 1372.
42. کلینى، محمد بن یعقوب، الکافى، تهران، دارالکتب الاسلامیه، 1365 ق.
43. گئورگیو، کنستان ویرژیل، محمد پیغمبرى که از نو باید شناخت، ترجمه ذبیح الله منصورى، چ اول: تهران، انتشارات زرین، 1376.
44. مدرسى، محمد تقى، من هدى القرآن، تهران، دار محبى الحسین، 1377.
45. مغنیه، محمد جواد، تفسیر الکاشف، چ چهارم: بیروت، دارالعم للملایین، 1990 م.
46. نولدکه، تئودور، تاریخ ایرانیان و عربها در زمان ساسانیان، ترجمه عباس رزیاب خویى، تهران، 1358.
47. یعقوبى، احمد بن ابى یعقوب، تاریخ الیعقوبى، قم، موسسه نشر فرهنگ اهل البیت (افست از روى چاپ دار صادر بیروت).


--------------------------------------------------------------------------------

1. دانشجوى دکترى علوم قرآن و حدیث.
2. سبأء (34) آیه هاى 15 ـ 17.
3. بروج (85) آیه هاى 1 ـ 9.
4. فیل (105) آیه هاى 1 ـ 5.
5. یونانیان و رومیان، تمام سرزمین هاى عربى را به سه بخش تقسیم کرده اند: عربستان خوشبخت، عربستان بیابانى وعربستان کوهستانى. عربستان خوشبخت در کتاب هاى عربى و نزد جغرافى دانان مسلمان و عرب، تمام جزیرة العرب را شامل مى شود (ر.ک: جواد على، المفضل فى تاریخ العرب قبل الاسلام، ج 1، ص 163 ـ 164). اما برخى محققان معاصر نوشته اند که عربستان خوشبخت صرفاً بر مثلث جنوبى شبه جزیره، یعنى منطقه یمن اطلاق مى شده است (ر.ک: سید جعفر شهیدى، تاریخ تحلیلى اسلام، ص 6 و 9، محمود رامیار، در آستانه سالزاد پیامبر، ص 35).
6. ر.ک: سید جعفر شهیدى، همان، ص 15.
7. ابن خلدون مى گوید که تاریخ نگاران جملگى دراین قول متفق اند که ذونواس فرزند تبان اسعد بود و زرعه نام داشت و چون بر ملک پدران فرمانروایش غلبه یافت یوسف نام گرفت (ر.ک: ابن خلدون، العبر، قسمت اول، ج 2، ص 59).
8. ر.ک: جواد على، همان، ج 3، ص 495 ـ 460.
9. ر.ک: همان، ج 2، ص 595 و 597.
10. جواد على روایات مختلف را درباره چگونگى به قدرت رسیدن ابرهه نقل کرده است (ر.ک: همان، ج 3، ص 480 ـ 482).
11. Helletheaeus، او در ضبط کتیبه استانبول 7608 مکرر، به ء ل ءص ح ه، و نیز السبا آس Elesbaasو Elesboasهم خوانده شده است که همه این ها از الاصبحه حبشى گرفته شده است. نام او در روایات حبشى الاصحبه کالب آمده است و در عربى او را اصحمه خوانده اند (ر.ک: جواد على، همان، ج 3، ص 470 ـ 471 و 469 و محمود رامیار، همان، ص 67).
12. Esimiphaeus، کسى که پروکوپیوس او را ازیمیفائوس / اسیمیفائوس مى خواند، همان سمیفع اشوَِع در کتیبه حصن الغراب است که از طرف حبشیان نائب السلطنه نجاشى در سرزمین حمیر به سال 525 شناخته شد (ر.ک: جواد على، همان، ج 3، ص 476).
13. آبراهام، آبرامیوس و ابرهه، تلفظ هاى گوناگون عبرى، رومى و حبشى ابراهیم است. (ر. ک: آرتور جفرى، واژه هاى دخیل در قرآن مجید، ترجمه فریدون بدره اى، ص 99 و 100).
14. ر.ک: محمود رامیار، همان، ص 72 به نقل از: پروکوپیوس، جنگهاى ایران و روم، کتاب 1، فصل 20، عبارات 1 ـ 5.
15. محمود رامیار، همان، ص 68 و 69 به نقل از: پروکوپیوس، همان، کتاب 1، فصل 20، عبارات 5 ـ 6.
16. محمد بن جریر طبرى، تاریخ الامم و الملوک، ج 1، ص 549.
17. همان، ج 1، ص 548.
18. محمود رامیار، همان، ص 82 ـ 83، به نقل از: پروکوپیوس، همان، عبارات 7 ـ 8.
19. طبرى، همان، ج 1، ص 549 ـ 550. سید حسن تقى زاده نیز در کتاب تاریخ عربستان وقوم عرب، جمع بندى همه این روایات تاریخى را به طور خلاصه درباره ابرهه آورده است.
20. ر.ک: محمود رامیار، همان، ص53 ـ 54.
21. ر.ک: مدخل ابرهه در دایره المعارف بزرگ اسلامى به نقل از Steven, Runciman: در کتاب ByzantieCivilization (صفحات 164 ـ 165 (چاپ لندن، 1966)
22. ر.ک: جواد على، همان، ج 7، ص 282.
23. ر.ک: محمود رامیار، همان، ص 42.
24. ر.ک: جواد على، همان، ج 3، ص 490 ـ 491.
25. G .Ryckmans
26. ر.ک: جواد على، همان، ج 3 ص 493; نیز، ا. ف. ل. بیستون (A.F.L.Beeston) مدخل ابرهه، در دانشنامه ایران و اسلام حرف الف، ج 1، ص 369 ـ 370.
27. Justinian
28. Julianus
29. ر.ک: جواد على، همان، ج 3، ص 472 ـ 474، نیز ر.ک: ن. و. پیگولوسکایا، اعراب حدود مرزهاى شرقى روم و ایران، ترجمه عنایت الله رضا، ص 405 و محمود رامیار، همان، ص 69 ـ 70.
30. ر.ک: جواد على، همان، ج 3، ص 495.
31. ر.ک: ن. و. پیگولوسکایا، همان، ص 246.
32. ر.ک: همان، ص 407.
33. ر.ک: همان.
34. ر.ک: همان، ص 406.
35. ر.ک: همان. ص 408.
36. ر.ک: صالح احمد على، محاضرات فى تاریخ العرب، ص 263.
37. این دیدگاه را بعضى از نویسندگان شرقى هم تقریباً به همین صورت پذیرفته اند و حمله اى را که پروکوپیوس از آن نام مى برد، حمله به مکه مى دانند که در واقع براى پیوستن نیروهاى ابرهه به قواى روم در شمال جزیره از طریق مکه صورت گرفت. (ر.ک: سید حسن تقى زاده، تاریخ عربستان و قوم عرب، ص 111، صالح احمد العلى، محاضرات فى تاریخ العرب، ص 262 ـ 263).
38. ر.ک: پیگولوسکایا، همان، ص 246 ـ 247 به نقل از: ف. آلتهایم (Fr.Althaim).
39. ر.ک: همان، ص 247.
40. ر.ک: ابن کثیر، البدایة و النهایة، ج 2، ص 33، باب مولد رسول الله.
41. ر.ک: تئودور نولدکه، تاریخ ایرانیان و عربها در زمان ساسانیان، ترجمه عباس رزیاب خویى، ص 340 و سید حسن تقى زاده، تاریخ عربستان و قوم عرب، ص 111.
42. Conti Rossini
43. ر.ک: کاظم برگ نیسى، دائرة المعارف بزرگ اسلامى، ج 5، ص 568، مدخل ابرهه.
44. ر.ک: السید عبدالعزیز سالم، تاریخ العرب فى عصر الجاهلیة، ص 169 به نقل از جواد على، تاریخ العرب قبل الاسلام، ج 3، ص 197.
45. یاقوت حموى در معجم البلدان نوشته است: «حَلَبَانُ: بالتحریک: موضع بالیمن قرب نجران». نیز، ر.ک: جواد على، همان، ج 3، ص 496.
46. ر.ک: همان، ج 3، ص 498. در معجم البلدان آمده است: تُرَبة: بالضم ثم الفتح، قال عَرَّام: تُرَبَة واد بالقرب من مکة على مسافة یومین منها، یصبُّ فى بستان ابن عامر، یسکنه بنو هلال، وحوالیه من الجبال السراة ویَسُوم وفَرقد، ومعدن البُرْم... وقال الأصمعى: تربة واد للضباب طوله ثلاث لیال، فیه النخل والزرع والفواکه، ویشارکهم فیه هلال و عامر بن ربیعه; قال أحمد بن محمد الهمذانى: تُرَبة وزَبْیَة وبیشة هذه الثلاثة أودیة ضخام، مسیرة کل واحد منها عشرون یوماً، أسافلها فى نجد وأعالیها فى السراة; وقال هشام: تربة واد یأخذ من السراة ویفرغ فى نجران، قال: ونزلت خَثْعَم ما بین بیشة وتربة.
47. تقریباً اکثر مورخان در این مسئله اتفاق نظر دارند که ولادت آن حضرت در عام الفیل و در گذشت او در سن 63 سالگى، در 633 میلادى بوده است. پس عام الفیل نمى تواند قبل از 570 میلادى بوده باشد.
48. ر.ک: سید حسن تقى زاده، تاریخ عربستان و قوم عرب، ص 111.
49. بـراى نمونه ر.ک: صالح احمدالعلى، مـحاضرات فى تاریخ العرب،ص 263 و سید حسن تقى زاده، همان، ص 111.
50. براى نمونه از A .G Lundin مى توان نام برد (ر.ک: جواد على، همان، ج 3، ص 496) و نیز همه خاورشناسانى که سال ولادت پیامبر اسلام را حوالى 570 ـ 573 میلادى دانسته اند (ر.ک: محمود، همان، ص 135).
51. W.Caskel. این نظر را دارد (ر.ک: جواد على، همان، ج 3، ص 495).
52. ر.ک: سید جعفر شهیدى، محمد خاتم پیامبران، ج 1، ص 176 ـ 177.
53. ر.ک: ابوالولید محمد بن عبداللّه الزرقى، اخبار مکه و ما جاء فیهما من الآثار، ج 1، ص 154 و جواد على، همان، ج 3، ص 520.
54. ر.ک: سید قطب، فى ضلال القرآن، ج 6، ص 7939.
55. ر.ک: ابوالولید محمد بن عبدالله الزرقى، همان، ج 1، ص 154.
56. ر.ک: محمد بن اسحاق، کتاب المغازى و السیر، ص 65; یعقوبى، تاریخ الیعقوبى، ج 2، ص 7; جواد على، همان، ج 3، ص 507 و نیز محمود رامیار، همان، ص 134.
57. ر.ک: محمود رامیار، همان، ص 135.
58. ر.ک: ابن کثیر، البدایة و النهایه، ج 2، ص 32 ـ 34 و محمد بن جریر طبرى، تاریخ الامم و الملوک، ج 1، ص 570 ـ 571.
59. ر.ک: محمد بن جریر الطبرى، ج 1، ص 570 ـ 571. استاد سید جعفر شهیدى نیز این تاریخ را دقیق تر مى داند (ر.ک: سید جعفر شهیدى، محمد خاتم پیامبران، ج 1، ص 176 ـ 177).
60. ر.ک: على بن الحسین المعسودى، مروج الذهب، ج 2، ص 84.
61. ر.ک: همان، ج 2، ص 289.
62. ر.ک: محمود رامیار، همان، ص 134.
63. ر.ک: همان، ج 1، ص 147 ـ 148.
64. ر.ک: محمد بن اسحاق، کتاب المغازى و السیر، ص 65.
65. ر.ک: محمود رامیار، همان، ص 136.
66. ر. ک: ابن هشام، السیرة النبویة، ج 1 ص 57 ـ 61 و الزرقى، همان، ج 1، ص 155.
67. ر.ک: الزرقى، همان، ج 1، ص 155.
68. ر.ک: همان، ص 156 و حسن بن فضل طبرسى، مجمع البیان، ج 10، ص 826.
69. الزرقى، همان، ج 1، ص 157.
70. ر.ک: ابن هشام، همان، ج 1، ص 57 ـ 61.
71. ر.ک: جواد على، همان، ج 3، ص 520.
72. ر.ک: همان، به نقل از: تفسیر ابن کثیر، ج 4، ص 548.
73. ر.ک: محمود الشکرى آلوسى، تاریخ الارب فى معرفة أحوال العرب، ج 1، ص 262.
74. این سه نفر اخیر تا زمان نزول سوره فیل و بعد از آن زنده بودند و همگى بعد از آن در گذشتند.
75. ر.ک: عبدالغنى، الدقر، معجم النحو، مدخل همزة الاستفهام، ص 425.
76. گویا طه حسین در کتاب الوعد الحق شرحى جالب از پراکندگى سپاه ابرهه و غارت اموال آن ها به وسیله اعراب، از جمله قبیله خثعم بیان کرده است. متأسفانه دست رسى به این کتاب میسر نشد.
77. تقریباً همه مفسران در این نکته، اتفاق دارند که نزول سوره مربوط به حادثه لشکرکشى ابرهه از یمن به مکه به قصد ویران سازى آن بوده که با نزول عذاب الهى نابود شدند. (ر.ک: محمدتقى شریعتى، تفسیر نوین، ص 334).
78. ر.ک: الزرقى، اخبار مکه، ج 1، ص 149; صدوق، کمال الدین، ج 1، ص 177; در نقل بحارالانوار، ج 15 ص 186، و کراجکى، کنزالفوائد، ج 1، ص 177 و راوندى، الخرائج و الجرایح، ج3، ص 1071.
79. ر.ک: جواد على، همان، ج 3، ص 526 ـ 527 ; محمود رامیار، همان، ص 142 و 180 و 209; آرتور کریستین سن، ایران در زمان ساسانیان، ترجمه رشید یاسمى، ص 495; مسعودى سقوط آنان را 45 سال پس از حکومت انوشیروان ذکر کرده است (المسعودى، مروج الذهب، ج 2، ص 88) که حدود 576 م خواهد شد و احتمالا این تاریخ به حمله دوم وهریز به یمن پس از کشته شدن سیف ارتباط دارد.
80. ر.ک: محمود رامیار، همان، ص 113.
81. ر.ک: همان، 137 ـ 138.
82. ظاهراً برگرفته از Ekklesia یونانى به معناى معبد است، ولى برخى از لغت شناسان عرب این نام گذارى را به بلندى بنا و عظمتش مربوط مى دانند (ر.ک: یاقوت حموى، معجم البلدان، مدخل القلیس).
83. ر.ک: محمد بن اسحاق، کتاب السیر و المغازى، ص 60 ـ 61; ابن هشام، السیرة النبویه، ج 1، ص 43 و محمد بن جریر طبرى، تاریخ الامم و الملوک، ج 1 ص550 ـ 551، جواد على، همان، ج 3، ص 500.
84.Cosmas indicopleustes نویسنده کتاب هاى تقویم مسیحى و دریاهاى هند (ر.ک: رامیار، همان، ص 53).
85. ر.ک: جواد على، همان، ج 3، ص 506، نیز محمود رامیار، ص 145.
86. ر.ک: محمود رامیار، در آستانه سامرا و پیامبر، ص 97 ـ 98 و 123.
87. ر.ک: جواد على، همان، ج 3، ص 518 ـ 519.
88. ماجراى آلوده کردن قلیس، در منابع مختلف تاریخى و تفسیرى نقل شده است، از جمله ابن اسحاق، کتاب السیر و المغازى، ص 61; ابن هشام، السیرة النبویه، ج 1، ص 43; طبرى، تاریخ الامم و الملوک، ج 1، ص 551; الزرقى، ج 1، ص 140. صالح احمد العلى این قصه را هذل و شوخى تلقى مى کند و این اشکال را مطرح مى کند که ابرهه چگونه مى توانست مشرکان عرب را به زیارت کلیسایى نصرانى دعوت و مجبور نماید و اصولاً او در خارج از منطقه تحت حاکمیت خود چگونه مى توانست این ایده را عملى کند. مسیحیان که علاقه اى به کعبه و مکه نداشتند پس با احداث قلیس از اعتبار مکه چیزى کم نمى شد تا یک شخص از اهالى مکه اقدام به آلوده کردن قلیس نماید (ر.ک: صالح احمد العلى، محاضرات فى تاریخ العرب، ص 262).
89. ر.ک: ابن کثیر، البدایة و النهایه، ج 4، ص 549; جواد على، همان، ج 3، ص 510 و محمود رامیار، همان، ص 116.
90. این مطلب را طبرى در تاریخ خود (ج 1، ص 551) و تفسیرش (ج12، ص 387، روایت 29402) به نقل از ابن اسحاق آورده است. اصل خبر را ابن اسحاق بدون ذکر نامى از محمدبن خزاعى با تعبیر رجلا من بنى سلیم، اجمالا در کتاب السیر و المغازى (ص 61) مورد اشاره قرار داده، ولى در گزارش ابن هشام از کتاب ابن اسحاق نیامده است. البته تعجب از استاد جواد على است که این خبر را عامل بسیار مهمى براى اتخاذ چنان تصمیمى از سوى ابرهه تلقى مى کند و مى نویسد: شاهد این که عامل اصلى لشکرکشى ابرهه آلوده کردن قلیس و امثال آن نبوده (بلکه منافع توسعه طلبانه اقتصادى و سیاسى بوده است) خبرى است که راویان نقل کرده اند و آن این که ابرهه محمد بن خزاعى را تاج امیرى بخشید و به سوى قبیله مضر فرستاد و به او فرمان داد که مردم را به حج قلیس فراخواند، اما در سرزمین کنانه شخصى از بنى هذیل او را کشت و خبر به گوش ابرهه رسید. او در غضب شد و تصمیم به نابودى بنى کنانه و انهدام کعبه گرفت. در ادامه، مى نویسد: کشته شدن محمد بن خزاعى ابرهه را بر این مرکب خشن نشاند. طبیعتاً این برآشفتگى نه به خاطر قتل یکى از عوامل و کارگزارانش بود، بلکه به دلیل مخالفت با ایده و رأى او و در افتادن با مقاصد توسعه طلبانه اش در تحمیل اراده دولت یمن و همپایانانش بر اهل مکه و مردم کنانه و مضر و غیر آن بود. در عالم سیاست، این گونه مخالفت ها نوعاً موجب اتخاذ تصمیم هاى قساوت بار مى شود. (ر.ک: المفصل، ج 3، ص 518) اما جالب این است که او پس از نقل خبر و تحلیلى که بر اساس آن ارائه داده است از کتاب المحبر ابن حبیب نقل مى کند که محمد بن خزاعى به قتل نرسیده بود، بلکه هنگام حمله ابرهه به مکه در میان لشکریان او بود (همان، ج 3، ص 519).
91. ر.ک: جواد على، همان، ج 3، ص 517.
92. ر.ک: کنستان ویرژیل گئورگیو، محمد پیغمبرى که از نو باید شناخت، ترجمه ذبیح الله منصورى، ص 18 ـ 17.
93. ر.ک: خضیر عباس جمیلى، قبیلة قریش و اثرها فى الحیاة العربیه قبل الاسلام، ص 105.
94. ر.ک: همان، ص 113.
95. ر.ک: همان، ص 105.
96. ر.ک: جان دیون پرت، عذر تقصیر به پیشگاه محمد و قرآن، ترجمه غلامرضا سعیدى، ص 3.
97. ر.ک: جواد على، همان، ج 3، ص 512 ـ 513.
98. ر.ک: همان، ج 3، ص 518 ـ 519.
99. ر.ک: محمود رامیار، همان و جواد على، همان، ج 3، ص 518، سهیل زکار نیز اهداف حمله ابرهه را نشر مسیحیت در اطراف شبه جزیره، دست یابى به ثروت و تجارت مکه و فشار آوردن بر امپراطورى ساسانى یاد مى کند (ر.ک: کتاب السیرو المغازى با تصحیح سهیل زکار، پانوشت، ص 61)
100. در سال 24 یا 25 پیش از میلاد مسیح آلیوس گالیوس با لشکرى به جنوب عربستان حمله برد و در مدت چند روز خود را به مأرب رساند و در حجاز تا وادى نجران پیش رفت، اما به زودى در اثر دست رسى نداشتن به آب و مشکلات دیگرى که براى او پیش آمد، مجبور به عقب نشینى شد. (ر.ک: سید جعفر شهیدى، تاریخ تحلیلى اسلام، ص 12).
101. ر.ک: جواد على، همان، ج 3، ص 503.
102. ر.ک: همان.
103. ر.ک: محمود رامیار، همان، ص 138 ـ 139.
104. ر.ک: همان، ص 197 ـ 198.
105. ر.ک: ا. ف. ل. بیستون (A.F.L.Beeston)، دانشنامه ایران و اسلام، حرف الف ج 1، ص 369 ـ 370، مدخل ابرهه. متأسفانه این طرز تلقى نادرست را در برخى نوشته هاى اخیر فارسى که در منابع دایرة المعارفى هم درج شده مى توان به وضوح دید (ر.ک: کاظم برگ نیسى «مدخل ابرهه»، دائرة المعارف بزرگ اسلامى).
106. ر.ک: سید عبدالعزیز سالم، تاریخ العرب فى عصر الجاهلیه، ص 18.
107. ر.ک: جواد على، همان، ج 3، ص 503.
108. در آیات 82 سوره هود و 74 سوره حجر به این موضوع اشاره شده است: «وامطرنا علیها حجارة من سجیل»، «و امطرنا علیهم حجارة من سجیل».
109. ر.ک: ابن اسحاق، کتاب السیروالمغازى، ص63 ـ 64; ابن هشام، السیرة النبویه، ج 1، ص 55 ـ 56; طبرى، تاریخ الأمم و الملوک، ج 1، ص 577; الزرقى، همان، ج 1، ص 146، طبرى، جامع البیان فى تأویل آى القرآن، ج 12، ص 385 و 390 ـ 391.
110. ر.ک: طبرى، جامع البیان، ج 12، ص 385، شماره 29401 و 29402.
111. ر.ک: کلینى، کافى، ج 8، ص 84، روایت 44; نیز صدوق، علل الشرایع، ج 2، ص 521، روایت 2.
112. ر.ک: طبرى، تاریخ الامم و الملوک، ج 1، ص 557.
113. ر.ک: الزرقى، همان، ج 1، ص 147 و طبرى، جامع البیان، ج 12 ص391.
114. ر.ک: کلینى، کافى، ج 8، ص 84، روایت 44 به نقل از:ابن اسحاق و قتاده.
115. ر.ک:ابن اسحاق، همان، ص 64; ابن هشام، همان، ج 1، ص55 ـ 56 ;الزرقى، همان، ج 1، ص 147 و طبرى، جامع البیان، ج 12، ص 391.
116. ر.ک: محمّد بن حسن طوسى، التبیان فى تفسیرالقرآن، ج 10، ص 411; نیز طبرسى، مجمع البیان با حاشیه مرحوم شعرانى، ج 10، ص 543.
117. ر.ک: آذرتاش آذرنوش، «مدخل ابابیل»; دایرة المعارف بزرگ اسلامى، ج 2.
118. ر.ک: محمد عبده، الاعمال الکامله، ج 5 ص 504 ـ 505; همو، تفسیر القرآن الکریم، جزء عم، ص 157; احمد مصطفى مراغى، تفسیر المراغى، جز30، ص 243.
119. ر.ک: محمد فرید وجدى، دایرة المعارف القرن الرابع عشر ـ العشرین، ج 1، ص 33 ـ 34، مدخل ابل.
120. ر.ک: جواد على، همان، ج 3، ص 516 ـ 517.
121. ر.ک: کاظم برگ نیسى، «مدخل ابرهه»، دایرة المعارف بزرگ اسلامى، ج 5، ص 569، نیز سید عبدالعزیزسالم، تاریخ العرب فى عصرالجاهلیه، ص 168 (وى این را به نقل از کتاب المحمل والحج احمد یوسف، ص 77، چاپ قاهره 1937، آورده است).
122. ر.ک: سید حسن تقى زاده، همان، ص 111.
123. ر.ک: کاظم برگ نیسى، «مدخل ابرهه»، دایرة المعارف بزرگ اسلامى.
124. السید عبد العزیز سالم، همان، ص 168.
125. ر.ک: محمود رامیار، همان، ص 133.
126. ر.ک: همان.
127. ر.ک: آرتور جفرى، واژه هاى دخیل در قرآن مجید، ترجمه فریدون بدره اى، 98 ـ 99.
128. ر.ک: آذرتاش آذرنوش، «مدخل ابابیل»، دائرة المعارف بزرگ اسلامى، ج2.
129. ر.ک: همان، و نیز آرتور جفرى، واژه هاى دخیل در قرآن مجید، ترجمه فریدون بدره اى، ص 99 پاورقى (این احتمال مربوط به دکتر محمد مقدم استاد زبان شناسى دانشگاه تهران در دهه 20 است که در مجله سخن سال اول شماره 7 و 8 بهمن و اسفند 1322 درج شده است).
130. ر.ک: آذرتاش آذرنوش; «مدخل ابابیل»، دائرة المعارف بزرگ اسلامى.
131. ر.ک: همان.
132. ر.ک: محمد خزائلى، اعلام القرآن، ص 159.
133. ر.ک: آذرتاش آذرنوش، همان.
134. ر.ک: همان، نیز خلیل بن احمد، کتاب العین، ماده ابل و نیز فیروزآبادى، القاموس المحیط، ماده ابل.
135. ر.ک: خلیل بن احمد، کتاب العین; ابن منظور، لسان العرب; ابن فارس، معجم مقاییس اللغه و فیروزآبادى، القاموس المحیط، ذیل ماده جدر.
136. این روایات در: ابن اسحاق، کتاب السیر و المغازى، ص 65; طبرى، تاریخ الامم و الملوک، ج 1، ص 557 و همو تفسیر جامع البیان، ج 12، ص 391 شماره 29406 و 29407 ابن هشام، همان، ج 1، ص 35;الزرقى، همان، ج 1 ص 146; تقى زاده، همان، ص 111; کلینى، همان، ج 8، ص 84، روایت 44 ; مجلسى همان، ج 15، ص 138; زمحشرى، تفسیر کشاف; فخر رازى، تفسیر کبیر; طبرسى، مجمع البیان، تفسیر قمى و اکثر تفاسیر ذیل سوره فیل به این مطلب اشاره کرده اند.
137. ر.ک: جواد على، همان، ج 3، ص 504 و 516 ـ 517 ;صالح احمد العلى، محاضرات فى تاریخ العرب، ص 263 ـ 264.
138. ر.ک: جواد على، همان.
139. ر.ک: طبرى، تاریخ الامم و الملوک، ج 1، ص 557.
140. ر.ک: کلینى، همان، ج 8، ص 84، روایت 44.
141. ر.ک: محمود رامیار، همان، ص 199.
142. ر.ک: کتاب العین، لسان العرب، معجم مقائیس اللغة و القاموس المحیط، ذیل ماده جدر و حصب. باید توجه داشت که امروزه حصبه عنوان براى بیمارى دیگرى است و نباید با معناى حصبه در زبان عربى در گذشته اشتباه شود. در زبان عربى طبق کتب لغت معتبر و قدیمى، مثل کتاب العین خلیل و معجم مقاییس اللغه، حصبه جوش ودانه هاى خاصى بوده که روى پوست ظاهر مى شده است (ذیل ماده حصب)، اما در فارسى، حصبه مرضى است واگیر که به واسطه میکروب مخصوصى به نام باسیل ابرت تولید مى شود. این میکروب ازراه جهاز هضم با خوردن آب یا سبزى یا میوه آلوده وارد روده مى شود و سپس از کبد عبور کرده داخل خون مى گردد. عوارض آن دردسر،، تب شدید، اسهال، استفراغ، نفخ شکم و خونریزى روده ها ست.
143. ر.ک: جواد على، همان، ج 3، ص 517.
144. عوارض و با عبارت اند از: قى، اسهال شدید، سنگینى در قلب و معده، کبود شدن لب ها و گونه ها، انقطاع بول، احساس برودت شدید و عطش مفرط و... که هیچ کدام در جریان هلاکت اصحاب فیل گزارش نشده است.
145. ر.ک: سید عبدالعزیز سالم، همان، ص 168.
146. ر.ک: محمدتقى شریعتى، تفسیر نوین، ص 335 ـ 336.
147. ر.ک: همان، ص 341.
148. ر.ک: همان.
149. ر.ک: ا حمد مصطفى مراغى، تفسیر مراغى، جزء 30، ص 243 و محمد فرید وجدى، دایرة المعارف قرن الرابع عشرة ـ العشرین، ج 1، ص 33 ـ 34.
150. ر.ک: محمد عبده، تفسیر القرآن الکریم، جزء عم، ص 157ـ158 و نیز الأعمال الکاملة، ج5، ص504 ـ 505.
151. ر.ک: همان، ص 158 و ج 5، ص 505.
152. ر.ک: محمد عبده، همان.
153. ر.ک: همان.
154. ر.ک: همان و رشید رضا، تفسیر المنار، ج 1، ص 348 ـ 351; ج 1، ص 322; ج 2، ص 457 به بعد و ج 3، ص 53 ـ 59. هم چنین ر.ک: على اوسط باقرى، «المنار و تفسیر آیات بیان گر معجزات»، مجله معرفت، شماره 83.
155. ر.ک: محمد الصادقى، تفسیر الفرقان، جزء 30، ص 461.
156. ر.ک: محمد ابوزهره، خاتم پیامبران، ترجمه حسین صابرى، ج 1، ص 191 ـ 192.
157. ر.ک: محمدتقى شریعتى، تفسیر نوین، ص 341.
158. ر.ک: محمد جواد مغنیه، تفسیر الکاشف، ج 7، ذیل سوره فیل; و نیز طه حسین، مرآة الاسلام، ص 30.
159. ر.ک: سید قطب، فى ظلال القرآن، ج 6، ص 3976.
160. ر.ک: همان، ص 3977.
161. ر.ک: همان، ج 6، ص 3977 ـ 3978.
162. ر.ک: محمدتقى مدرسى، من هدى القرآن، ج 18، ص 356.
163. ر.ک: طبرى، تاریخ الامم و الملوک، ج 1، ص557 و کلینى، همان، ج 8، ص 84، روایت 44.
164. ر.ک: سید حسن تقى زاده، همان، ص 111.
165. ر.ک: محمود رامیار، همان، ص 199.
166. ر.ک: محمد خزائلى، همان، ص 159.
167. ر.ک: همان، ص 159 ـ 160.
168. ر.ک: طبرى، تاریخ الامم و الملوک، ج 1، ص 562 ـ 565; مسعودى، مروج الذهب، ج 2، ص 86 ـ 87 و محمود رامیار، همان، ص 171 ـ 195.
169. ر.ک: الخلیل بن احمد، کتاب العین، ابن منظور، لسان العرب و فیروزآبادى، القاموس المحیط، ذیل ماده رهص. در منتهى الارب، ارهاص به معناى آماده چیزى شدن و نیز دیوار و حائط آمده است (ر.ک: منتهى الارب و لغت نامه دهخدا).
170. ر.ک: مدخل «ارهاص» در دایره المعارف تشیع (که به نقل از شرح تجرید قوشجى و تلخیص المحصل آورده اند)، نیز تعریفات جرجانى مدخل ارهاص.
171. ر.ک: کشاف اصطلاحات الفنون، مدخل ارهاص.
172. ر.ک: ابوالحسن شعرانى، ترجمه و شرح تجرید الاعتقاد، ص 492.
173. ر.ک: حسن بن مطهر حلى، کشف المراد فى شرح تجرید الاعتقاد، ص 252 و 253 و نیز: ابان بن عثمان، المبعث و المغازى، ص 34 ـ 35.
174. ر.ک: ابوالحسن شعرانى، همان، ص 492.
175. ر.ک: همان، ص 491.
176. ر.ک: همان، ص 492.
177. ر.ک: محمود رامیار، همان، ص 13.

تبلیغات

کارگاه ها
بنر سوم
بنر دوم
بنر اول

آرشیو

آرشیو شماره ها:
۴۳