نویسندگان: مری آن گلندون
حوزه های تخصصی:
دریافت مقاله

چکیده

مری آن گلندون استاد حقوق دانشگاه هاروارد است. وی در زمینه¬ حقوق بشر، حقوق تطبیقی، حقوق مدنی و نظریه¬های حقوقی تدریس می‌کند و مطلب می¬نویسد. وی توسط ژورنال نشنال‌لو ، در سال 1998 گلندون در فهرست پنجاه وکیل زن تأثیرگذار در آمریکا قرار گرفت. مری آن گلندون سال 2004 از سوی پاپ ژان پل دوم به ریاست آکادمی علوم‌اجتماعی واتیکان منصوب شد. در این مقاله به بیان دیدگاه های ایشان در مورد فمنیسم و تاثیر آن بر روی خانواده می پردازیم.

متن

مری آن گلندون استاد حقوق دانشگاه هاروارد است. وی در زمینه¬ حقوق بشر، حقوق تطبیقی، حقوق مدنی و نظریه¬های حقوقی تدریس می‌کند و مطلب می¬نویسد. وی توسط ژورنال نشنال‌لو ، در سال 1998 گلندون در فهرست پنجاه وکیل زن تأثیرگذار در آمریکا قرار گرفت. مری آن گلندون سال 2004  از سوی پاپ ژان پل دوم به ریاست آکادمی علوم‌اجتماعی واتیکان منصوب شد. این آکادمی خط‌مشی‌های اجتماعی کلیسای کاتولیک را مشخص می¬کند. کتاب¬های وی عبارتند از:
1- جهان‌نو: النور روزولت و اعلامیه جهانی حقوق بشر (2001)
2- کشوری تحت‌‌نفوذ وکلا: چگونه بحران در حرفه¬ حقوق، جامعه¬ آمریکا را دگرگون می¬کند (1994)
3- حقوق گفتگو: ضعف گفتمان سیاسی (1991)
4- سرچشمه¬های فضیلت: ریشه¬های شایستگی، شخصیت و شهروندی در جامعه آمریکا (1995)
مری آن گلندون، سرپرستی هیات واتیکان را در کنفرانس زنان سازمان ملل در سال 1995 در به عهده داشت. او خیلی زود متوجه شد که سند مقدماتی پکن، کاستی¬هایی مشابه کاستی‌های فمینیسم در دهه¬ هفتاد دارد.

من در سپتامبر سال 1995 این افتخار را داشتم که نماینده¬ هیات واتیکان در چهارمین کنفرانس سازمان ملل درباره¬ زنان در پکن باشم. دستور کار کنفرانس زنان، شعار "عمل برای برابری، توسعه و صلح" بود. این شعار در چارچوب پیشرفت¬های فعلی کنفرانس جای سوال دارد و من سعی می‌کنم توضیح دهم چرا ظاهراً اندکی به این اهداف دست یافته¬ایم.
پکن و فمینیسم قدیمی
در سپتامبر سال 1995 دو کنفرانس زنان در چین برقرار بود: کنفرانس رسمی سازمان ملل که نمایندگان و مذاکره‌کنندگان از 181 کشور متن نهایی سندی را تهیه کردند و سند مزبور به عنوان برنامه عمل پکن شناخته می¬شود؛ و کنفرانس غیررسمی بزرگتری که چندین کیلومتر آن سوتر برگزار شد. کنفرانس دوم، کنفرانس سازمان¬های غیردولتی بود و در آن سی هزار نفر شرکت داشتند. در حالی که در کنفرانس رسمی سازمان ملل پنج هزار نفر حاضر بودند.
استفاده از کلمه¬ "کنفرانس" برای کنفرانس‌های مذکور گمراه‌کننده‌ است. به بیان دقیق‌تر کنفرانس‌های سازمان ملل، در حقیقت نشست¬های مذاکره¬ای پراکنده¬ای هستند و هدف اصلی¬شان این است که آخرین اصلاحات را بر روی سندی که قبلاً به شکل پیش نویس منتشر شده است انجام دهند. برای این منظور نمایندگان به گروه¬هایی برای تنظیم بخش¬های مختلف سند تقسیم می¬شوند. آن¬ها سعی می‌کنند پاراگراف به پاراگراف درباره متن نهایی سندی به توافق برسند و سند در روز آخر به تصویب کل گروه خواهد رسید. به همین ترتیب می¬¬توان "کنفرانس" سازمان¬های غیردولتی با سی‌هزار شرکت‌کننده را "مرکز فرماندهی عوامل فشار" نامید و "سازمان¬های غیردولتی" را به معنای "گروه¬هایی با گرایش خاص" ترجمه کرد. همانند اکثر اسناد مربوط به کنفرانس‌های سازمان ملل، بعد از گذشت دو هفته مذاکره، بیانیه¬ای صادر شد که مجموعه¬ای از توصیه¬های غیراجباری برای اقدامات آتی بود. این سند دارای طرح¬ها و پیشنهاداتی در خصوص دستیابی زنان به آموزش، استخدام و زنانه شدن فقر است. اما در آن دو اشکال جدی وجود دارد.
اولاً بهترین قسمت¬های برنامه پکن- به‌خصوص مواردی که ذکر خواهم کرد- قوانینی فاقد اعتبار باقی ماندند چون به بودجه نیاز داشتند.
ثانیاً شگفت‌آور است در جهانی که از هر ده زن، بیش از هشت نفر مادر هستند، برنامه¬ عمل 125 صفحه¬ای کنفرانس زنان، از ازدواج، مادری یا زندگی خانوادگی اسمی به میان نیاورد!
گمان می¬کنم واکنش اکثر زنان به این سند مشابه همان موردی باشد که اخیراً زن جوانی از نیجریه برایم نوشت. او دانشجوی رشته حقوق بود و برای او این امکان وجود نداشت که به پکن برود. لذا وی سعی کرد از دور مباحث کنفرانس را دنبال نماید. او ابراز تأسف کرد که چرا کنفرانس به مشکلات روزمره¬ اکثریت زنان جهان توجه بسیار کمی داشت. برای مثال بخش مربوط به سلامت زنان صرفاً بر نظام¬های باروری زنان تمرکز کرده بود. او می¬پرسید که چرا به بهداشت کلی زنان توجه نمی¬شد؛ به خصوص اشکالات ناشی از تغذیه نامناسب، بهداشت عمومی و بیماری‌های مناطق استوایی که تأثیر زیادی بر زندگی زنان می¬گذارد. (زنان و دختران، هفتاد درصد جمعیت فقیر جهان را تشکیل می¬دهند.)  
البته نوع نگاه سند پکن به بهداشت باروری عجیب است، چون تنها بر کنترل زاد و ولد و سقط جنین تمرکز دارد؛ به طوری که احساس می‌شود، حاملگی و زایمان جزیی از بهداشت باروری به شمار نمی¬روند.
این توجه نداشتن به زایمان و بارداری چه توضیحی دارد؟ برای پاسخ باید به پیش‌نویس سند مراجعه کرد که توسط کمیته¬ سازمان ملل درباره¬ موقعیت زنان تهیه شده است. در موارد اندکی که کمیته تهیه پیش‌نویس، به ازدواج، مادری یا زندگی خانوادگی اشاره‌ای داشته است. این جنبه از زندگی زنان را منفی توصیف می¬کرد و آن را موانعی برای پیشرفت زنان بیان کرده است. به عبارت دیگر در پکن با سندی سر و کار داشتیم که نقایصی بسیار شبیه به کاستی¬های فمینیسم دهه هفتاد در آن دیده می¬شد. همان نگرش منفی در مورد مردان و ازدواج و عدم توجه به مشکلات مادران به وضوح آشکار بود.
سند کنفرانس هیچ الزام حقوقی را به همراه ندارد. این سند در واقع ارائه شکلی از "استانداردهای بین المللی" است تا رفتار کشورهای عضو سازمان ملل را محک بزند. پس چرا این همه سر و صدا و فشار برای مجموعه¬ای از توصیه¬های غیراجباری به پا می¬شود؟
علت اصلی آن است که آژانس¬های دولتی و بنیادهای خصوصی مایل به استفاده از اسناد این چنینی سازمان ملل (در واقع بخش¬های منتخبی از این اسناد) هستند تا توجیهی برای نحوه اجرای برنامه‌های خارجی و داخلی¬شان داشته باشند. یعنی آن¬ها دیگر مجبور نیستند در هنگام اعلام سیاست¬ها و تنظیم شرایط¬شان از شکل مدرن قانون طلایی استمداد بجویند "ما قدرت داریم و از این روی قانون را تعیین می¬کنیم"؛ به نظر می¬رسد به جای آن به راحتی می¬توانند بگویند "ما همان الگوهای مورد توافق همه کشورها را دنبال می¬کنیم." اما اصل مطلب این است که زندگی میلیون¬ها نفر تحت‌تأثیر همین شکل قانون‌سازی قرار می¬گیرد و امکان بررسی عمومی و مشارکت دموکراتیک حذف می¬شود.
این واقعیت، کنفرانس¬های سازمان‌ملل را تبدیل به آهن‌ربایی برای انواع گروه¬هایی می¬سازد که گرایشات خاص دارند، به‌خصوص آن¬ کنفرانس‌هایی که حول جریانات سیاسی عمومی مانور می‌دهند. این شیوه افرادی را که می¬خواهند برنامه¬های خود را در میان سندی طولانی و پیچیده و پشت درهای بسته¬ی کنفرانس‌های سازمان ملل که در سرزمین¬های دور برگزار می¬شود پنهان کنند وسوسه می‌کند. (وقتی می‌گویم درهای بسته، به معنای واقعی کلمه درها بسته بود. تمامی جلسات مذاکره در پکن به روی عموم مطبوعات بسته بودند.)
کنفرانس پکن دو نکته¬ قابل توجه برای افرادی داشت که نگران مسایل زنان در دهه¬ نود هستند. اول ما را از خط‌مشی¬هایی آگاه کرد که بدون بررسی دقیق و بدون توجه به داده¬های زندگی اکثریت افراد ذینفع شکل می¬گیرد. دوم از نظر من کنفرانس بیشتر شبیه به ایدئولوژی زنان دهه¬ هفتاد بود تا مسایل زنان دهه نود. پکن مثل گردهمایی ووداستاک  بود. علاوه بر آن اعلام هشداری برای فمینیسم عجیب دهه¬ شصت و هفتاد بود. و اصل این هشدار همان چیزی بود که در کتاب دانیال  گفته شده است: "شما سنجیده شدید و ناقص بودید."
پس از بازگشت از پکن صحبت¬های دانشجویانم مرا متوجه نکته¬ دیگری نیز کرد. اولین پرسشی که زنان دانشجوی رشته حقوق از من می‌پرسیدند که خودم توجه نکرده بودم. "میانگین سنی زنان شرکت‌کننده در کنفرانس چند سال بود؟" من با مرور روزهای کنفرانس دریافتم که تقریباً تمام زنان شرکت‌کننده کنفرانس سنشان بالای 40 سال بود و اکثر آنان در اواخر دهه¬ چهل یا شصت زندگی¬شان بودند. خیلی‌ها هم مثل بلا ابزوگ  و بتی فریدن  پیرتر بودند.
در ضمن برای من جالب توجه بود که نگرش این زنان دانشجو در مورد اشخاص مشهوری مثل ابزوگ و فریدن شبیه به همان نگاهی بود که نسل من به سوزان بی آنتونی  و طرفداران حق رأی زنان داشت. ما آن‌ها را به خاطر کسب حق رأی زنان تحسین می¬کردیم ولی خودمان با آنان هم‌ذات‌پنداری نداشتیم. آنان برای ما افراد عجیب و غریبی بودند. به نظر می¬رسید دانشجویان من هم از موج دوم جنبش زنان به خاطر ایجاد فرصت‌های شغلی و آموزشی سپاسگزار بودند ولی اکنون خود را برای حرکت به جبهه¬های تازه¬ای آماده می¬کردند. در نظر سنجی¬های دهه¬ نود وقتی از زنان پرسیده شد "آیا خود را فمینیست به شمار می¬آورند؟" دو سوم زنان آمریکایی پاسخ منفی دادند. پاسخ زنان جوان¬تر حتی از این هم جالب¬تر است. از هر پنج نفر زن دانشگاهی بیست ساله، چهار نفر عنوان می‌کردند که خود را فمنیست نمی¬دانند.
پیام اکثریت بزرگ زنان برای فمینیسم نظام یافته چیست؟ من معتقدم خود بتی فریدان آن را کاملاً فهمیده است. ظاهراً پیام این است که فمینیسم رسمی صدای آن دسته از زنانی را نشنیده است که گرفتارتر از آن هستند تا در جنبش¬ها حضور پیدا کنند؛ فمینیسم رسمی از مسایل زندگی واقعی اکثر زنان بی‌خبر است. فریدان اخیراً در مقاله¬ای در نیویورک تایمز از فمینیست¬ها خواست تا به این حقیقت توجه داشته باشند که "اصلی¬ترین نگرانی زنان امروز شغل و خانواده است و مسائل آنان ربطی به موضوعات جنسیتی ندارد. و عکس چه کسی روی جلد مجله تایم به عنوان رای دهنده اصلی انتخابات سال 1996 چاپ شده بود؟ مادری شاغل، خسته و فرسوده. در ذهن او چه می¬گذشت؟ شغل و خانواده."
من روند مشابهی را در میان دانشجویان مشاهده کردم که به انتخاب¬های شغلی¬شان اهمیت می‌دادند. در اواخر دهه هفتاد و زمانی که زنان در اقلیت بودند، مدارس حقوق سنگرهای فمینیسم به شمار می¬رفتند. اما اکنون که زنان تقریباً نیمی از بدنه دانشجویی را تشکیل می¬دهند (و شاید بیش از 50 درصد دانشجویان دختر باشند) زیاد در مورد این نگرانی می¬شنوم که چه طور می¬توان یک زندگی خانوادگی مناسب داشت و در عین حال از کار زیاد هم آسیب ندید. به عقیده من مهم‌تر از همه این است که به نظر می¬رسد این نگرانی مردان جوان را تقریباً به اندازه زنان آزار می‌دهد.
علایمی از تغییر نگرش¬های مردان، نکته¬ای را نشان می¬دهد که در مورد آن بحث خواهم کرد: مشکلات زنان دهه¬ نود موضوعاتی مربوط به همگان هستند. اما نخست باید یادآور شد که بسیاری از مسایل به شکل کاملاً متفاوتی فرا روی زنان و مردان قرار می¬گیرند به خصوص وقتی که زنان مادر هستند و یا امیدی به مادر شدن دارند. اجازه دهید چند نمونه از این تأثیر‌پذیری متفاوت را یادآوری کنم.
مسایل زنان در دهه نود
مسئله¬ اصلی جنبش زنان دهه¬ هفتاد، شکاف جنسیتی بین دستمزدهای زنان و مردان بود. شاید به خاطر بیاورید که در آن زمان گفته می¬شد زنان به ازای هر یک دلار درآمد مردان، شصت سنت به دست می¬آورند. امروز فرصت¬های شغلی زنان تا حدی بهتر شده است و در عمل شکاف جنسیتی میان درآمد زنان و مردانی که گزینه¬هایی مشابه در زندگی پیش رو داشته¬اند وجود ندارند. در میان جوانانی که فرزند ندارند، درآمد زنان اکنون تقریبا 98 درصد درآمد مردان است.
اما در این تصویر ایرادی وجود دارد. چرا وقتی که اکثریت زنان (حدود 85 درصد در ایالات متحده آمریکا) مادر هستند ما از زنان به طور عام حرف می¬زنیم؟ نیروی کار زن صرفاً آسیب‌پذیر صرفاً نیست؛ بلکه آنان، مادرانی هستند که فرزندان را نگهداری می¬کنند و در حقیقت شکاف واقعی درآمد در این کشور بین خانواده¬های فرزنددار و دیگر انواع خانوارهاست.
نمونه¬ دیگری از تعارض متفاوت کار خانواده برای مردان و زنان در جایی است که خانواده دارای فرزند، با طلاق از هم فرو می¬پاشد. (به یاد داشته باشید که در بیشتر طلاق¬ها -57 درصد-  فرزندان خانواده زیر 16 سال هستند.) تردیدی نیست که طلاق تأثیر زیادی بر زندگی زنان می¬گذارد. تقریباً همیشه بعد از طلاق این مادر است که مسئول اولیه¬ مراقبت فیزیکی از فرزندان است؛ استاندارد زندگی پدر معمولاً بالا می¬رود، در‌حالی که وضعیت مادر و فرزندان افت پیدا می¬کند و در بسیاری از موارد به زیر خط فقر می¬رسد.
به بیان دیگر باید گفت مادری در جامعه¬ ما وظیفه بسیار خطیری است و البته زنان به صرف زن بودنشان هرگز در جامعه¬ ما حقوق بیشتری نداشته‌اند، اما موقعیت مادران به ندرت متزلزل بوده است. آنان همیشه کوشیده¬اند تا خود و فرزندانشان را به دو روش در مقابل خطرات فرارویشان محافظت کنند. اولاً فرزندان کمتری داشته باشند و یا موقعیت ثابتی در محیط کار برای خود ایجاد کنند (حتی وقتی که فرزندانشان کوچک هستند). اما این راهبرد هم آنان را کاملاً از چهار عامل مرگبار مصون نمی¬سازد: عدم احترام برای کار بدون دستمزد در خانه؛ آسیب¬های نیروی کار برای افرادی که به خاطر مسئولیت¬های خانوادگی از زمان کاری خود می¬کاهند، طلاق و فقر وضعیتی که بسیاری از خانواده¬های زن سرپرست را رنج می¬دهد.
این روش¬ها چندان فایده¬ای نداشتند. بسیاری از زنان اکنون مسئله‌ای به عنوان "دومین تعارض کار خانواده" را پیش‌روی خود می¬بینند: به محض این که آخرین فرزند خانواده را ترک کند، نیازهای والدین رو به پیری، وضعیت شغلی در حال تغییر و مسئولیت¬های خانوادگی باز هم شروع می‌شود.
حقیقت این است که ما در وضعیتی هستیم که تجربیات نسل¬های گذشته کمک چندانی به ما نمی‌کند. اکنون اکثر زنان شاغل هستند و هنوز کسی راه‌حل مناسبی برای این مشکل ارائه نکرده است که چه کسی باید مراقبت از کودکان و سالخوردگان را به عهده بگیرد مسئولیتی که در گذشته، زنان آن را بدون دریافت دستمزد انجام می¬دادند.
به تدریج مشکلات دیگری که بر زندگی زنان تأثیر می¬گذارد نیز ظاهر می¬شوند. با قدردانی از پیشرفت¬های پزشکی باید گفت تاکنون ما چنین جمعیت انبوهی از سالخوردگان را نداشته¬ایم. چنان‌که می¬دانید در این گروه سنی تعداد زنان از مردان بیشتر است. هم چنین روشن است که حمایت از این جمعیت بار سنگینی بر شانه¬های نیروی کار خواهد بود که رفته رفته به همین نسبت کوچک می¬شود.
با وضع موجود، نگرانی واقعی درباره¬ جنبش کمک به خودکشی به سالمندان فشار می¬آورد تا به خاطر عدم سلامتیشان استفاده از منابع کمیاب را متوقف کنند. در حالی‌که سه نفر از هر چهار آمریکایی بالای 65 سال، زن هستند، می¬توان فهمید که این هم یکی از دیگر مسایل همگانی است که بر زنان تأثیر ویژه¬ای می¬گذارد. جای تامل دارد بدانیم که بیش از دو سوم افرادی که دکتر جک کورکیان  به مرگ آن‌ها کمک کرده است زن بوده¬اند.
در بطن موضوع کمک به خودکشی، اشکال سیاسی دیگری نیز وجود دارد که پیش از این در مورد کنفرانس پکن هم یادآوری کردم؛ پرسش در مورد این‌که چه کسی نسبت به چه چیزی دارای حق است. مدافعان "حق مردن" (مثل حق سقط جنین) افرادی هستند که می خواهند بر همه¬ جوانب زندگی¬شان کنترل زیادی داشته باشند. احتمالاً نتیجه¬ بحث درباره¬ این مسئله را قضات تعیین خواهند کرد. قضات؛ که باز هم افرادی هستند که عادت دارند روی زندگی خود کاملاً کنترل داشته باشند.
حق مردن برای ثروتمندان مثل جنبه¬ای از آزادی شخصی است؛ راهی برای آن که حس کنند تا پایان زندگی بر همه چیز تسلط داشته¬اند. این روش ممکن است راه‌حل خوبی برای چنین افرادی باشد. اما آیا در مورد بینوایانی هم درست است که باری بر دوش خانواده¬هایشان و دولت رفاه به شمار می¬آیند؟ "حق مردن" برای آنان شاید "وظیفه¬ی مردن" به خاطر دیگران باشد. و هر زمان که چنین اتفاقی رخ دهد باز هم بیش از همه بر زندگی زنان تأثیر خواهد گذاشت.
با وجود تأثیر متفاوت همه¬ این مسایل بر زنان تمامی این موارد مشکلاتی همگانی هستند. یکی از علل اصلی نارضایتی از فمینیسم در دهه¬های گذشته این بود که میان زنان و مردان تفاوت قایل می‌شد. اکنون می‌دانیم که تمامی این مشکلات به همه¬ ما چه زن و چه مرد مربوط می¬شود. در دنیای کار، مردان و نیز زنان به طور فزاینده¬ای زیر بار این فشار هستند که انتظارات نیروی کار و نیازهای خانوادگی¬شان¬ رو در روی هم قرار می¬گیرند. هم زنان و هم مردان روز به روز بیشتر این اعتراض را به جا می¬دانند که جامعه احترام یا امنیت کمی برای افرادی قایل است که خواهان از خودگذشتگی برای فرزندان و خانواده¬هایشان هستند. جالب این‌جاست که فمینیست¬های دهه هفتاد پایه¬گذار چنین بی‌احترامی شدند. آن¬ها ازدواج و مادری را مانع رشد زنان به شمار آوردند و باعث تقویت این ایده شدند که فقط کار دستمزدی خارج از خانه ارزش دارد.
اما در حالی‌که فمینیست‌ها بر این باور بودند که جامعه برای کار در خانه زنان احترامی قایل نیست، وضعیت نیروی کار هم در حال تغییر بود. اقتصاد جدید جهانی به انحای گوناگون برای مردان و زنان شاغل همان پیغامی را می‌فرستد که پیش از این جامعه به زنان خانه‌دار القاء می‌کرد. این‌که زنان و کاری که انجام می¬دهند ارزش و احترام چندانی ندارد.
عالی‌جناب جورج هیگنز ؛ مدافع دیرینه¬ حقوق کارگران در سخنرانی اخیر خود سؤال‌های مهمی را مطرح کرد. وقتی که یک شرکت سودآور، اقدام به تعدیل نیرو می¬کند، آیا منظورش این نیست که سال¬های عمر کارمندان برای انجام خدمات در این شرکت واقعاً اهمیت زیادی ندارد؟ وقتی که دستمزدهای کارگران تغییر نمی¬کند در حالی‌که وضعیت تجاری شرکت¬ رونق می¬یابد آیا جز این است که به افراد شاغل گفته می¬شود سعی و مهارت آنان بهایی ندارد؟ و وقتی که مزایایی مانند بیمه سلامتی و حقوق بازنشستگی کاهش پیدا می¬کند آیا به کارگران گفته نمی¬شود که هیچ‌کس اهمیتی به بیماری و پیری آن¬ها نمی¬دهد؟ به سؤال¬های فوق باید این را هم اضافه کرد که با چه مقیاسی یک مدیرعامل (مدیرعامل والت‌دیزنی) در حدود دویست میلیون دلار در سال پاداش می¬گیرد در حالی‌که پدران و مادران باید بیشتر از همیشه کار کنند تا کاهش نسبی درآمد خانواده را جبران کنند؟
همه¬ این¬ها مسایلی هستند که هم به زنان و هم به مردان مربوط می¬شوند. این‌ها مسایلی مربوط به خانواده هستند؛ مسایلی درباره¬ این‌که ما می¬خواهیم چه نوع جامعه¬ای را به نسل¬های بعدی تحویل دهیم. اشکال انعطاف‌ناپذیری ساختار اکثر شغل¬ها این است که با مسئولیت¬های خانوادگی سازگاری ندارد. ایراد نحوه¬ تنظیم چارچوب قوانین و خط‌مشی‌ها این است که حقوق بشر برای خدمت به اقتصاد تلقی می‌شود و نه چیز دیگری. اما این رویه حتی در بلندمدت هم به نفع اقتصاد نیست. روشن است که اقتصاد سالم به نوع خاصی از نیروی کار با مهارت¬های مشخص و ویژگی‌های شخصیتی نیاز دارد و این ویژگی‌ها صداقت، اخلاق حرفه¬ای و توانایی همیاری با دیگران، معمولاً در محیط داخلی خانواده¬ حاصل خواهد شد و یا اصلاً شکل نخواهد گرفت.
با همه¬ این تفاصیل، یافتن راه‌حلی برای معضلات مزبور آسان نیست. عواملی از قبیل پیشرفت‌های اقتصاد جهانی شاید خارج از کنترل هر یک از کشورها باشند. بهتر است بپذیریم که عوامل دیگر بیشتر به زیاده‌خواهی¬های مادی یک جامعه مصرف‌کننده ارتباط دارند تا نیازهای اساسی خانواده. ما آمریکایی‌ها تمایل داریم که "همه چیز را با هم" بخواهیم . اما هر کس که سعی کرده باشد کار و زندگی خانوادگی را با هم جمع کند می¬داند نمی¬توان هر دو را کاملاً در کنار هم داشت. همیشه حق یکی پامال می¬شود- یک روز شغل، دفعه بعد همسر و یا فرزندان. مسئله فقط این نیست که آیا می¬توانیم رویاهایمان را تحقق بخشیم یا نه. بلکه پرسش اصلی این است که آیا می¬توانیم امروز بهتر از قبل رفتار کنیم. آیا امکان دارد که نقش¬های مردان و زنان را در زندگی اجتماعی و اقتصادی با آرزوهایشان (و نیازهای فرزندانشان) برای یک زندگی خانوادگی شایسته هماهنگ کنیم؟
من می¬خواهم بگویم که چنین کاری امکان‌پذیر است- اما چشم اندازهای مبهمی برای آن وجود دارد. مگر این‌که جامعه به عنوان یک کل، آماده پذیرش این مسئله شود که رشد و تربیت شایسته فرزندان امری نیست که پدران و مادران فقط آن را برای خودشان انجام دهند بلکه آن را برای همگی ما انجام می‌دهند. دولت، کارفرمایان خصوصی و فرد فرد شهروندان بایستی بفهمند که همه ما واقعاً مدیون والدینی هستیم که کار مهم پرورش فرزندان را با وجود شرایط سخت امروز به عهده دارند. حماسه‌ای در فداکاری¬های روزمره¬ افرادی وجود دارد که این روزها را بایستی فقط با انجام این وظیفه¬ خطیر برای نزدیک¬ترین و عزیزترین کسانشان سیر می‌کنند.