همان گونه که می دانیم پیوستگی یک داستان روایی، به هنگام خواندن، مستلزم ایجاد ارتباط میان شبکه های متعدد معنایی است که در جای جای آن وجود دارند و به آن شکل می دهند. در داستان های ژان فیلیپ توسن، سکانس روایی به مانند یک کل حاوی معنا عمل می کند. هر سکانس، که خود به واقع قطعه ای مستقل محسوب می شود، قرار است واحدی بسته یا هسته ای دارای معنا و خود بسنده را تشکیل دهد. از آنجا که ساختار آثار وی به گونه ای نیست که خوانندگان را به سوی راه حلی نهایی سوق دهد، مخاطبان وی، چنانچه بخواهند به ارزیابی درستی از معنای این آثار دست یابند، ناچارند از میان سکانس های یاد شده و یا مجموعه ای از آن ها دست به انتخاب بزنند. مطالعه حاضر سعی دارد تا به گونه ای اجمالی و البته ضروری، از مفاهیم ”درونمایه“ و ”ایزوتوپی“ تعریفی نو ارایه داده، ویژگی منحصر به فرد شیوه روایی خالق دوربین عکاسی را آشکار سازد.
بخش چهارم - واژه گزینی 1 کلیات: کار اصلی فرهنگستان در معادل یابی و اصطلاح شناسی و واژه گزینی نیز سیاستگذاری و برنامه ریزی است. از زمان تاسیس فرهنگستان اول، معادل یابی برای واژه ها و اصطلاحات علمی بیگانه یکی از وظایف عمده و اصلی فرهنگستان تلقی شده است و گه گاه فرهنگستان با همین عنوان، یعنی واژه گزینی، شناخته شده است. در طول سال های گذشته، فرهنگستان، در زمینه واژه گزینی، هم زمان به دو امر توجه داشته است یعنی، به موازات تعیین معادل برای واژه ها و اصطلاحات بیگانه علمی عمومی، به تشریح و توضیح اصول و ضوابط واژه گزینی و تصمیم گیری درباره آن، که در تعریف ما همان سیاستگذاری است، پرداخته است. برای سرعت کار در دشواری واژه گزینی فرهنگستان و گروه های تخصصی واژه گزینی، داشتن اصول و ضوابط مدون و متقن و جامع الاطراف، ولو به طور نسبی، ضرورت دارد تا از بحث ها و گفت و گوهای زاید و تکرار مطالب در جلسات پرهیز شود.همچنین، اگر بنا باشد که در برابر سیل واژه های بیگانه سدی بیش و کم استوار بسته شود، لازم است که کل جامعه علاقه مند به زبان و ادب فارسی، که زبان فارسی از آن ایشان است، در امر واژه گزینی به یاری فرهنگستان بیایند. لازمه مدیریت واژه گزینی به این صورت حضور فعال انجمن های علمی، گروه های علمی و ادبی دانشگاه ها، مترجمان و صاحب نظران دیگر در امر واژه گزینی است. اما، به منظور هماهنگ ساختن کار این گروه ها، که در عین آنکه بیش و کم با هم در تماس اند یا می توانند تماس برقرار کنند دارای سلیقه ها و نظرهای گوناکون هستند، لازم است از لحاظ روش کار میان آنها هماهنگی برقرار شود. ...
دایره المعارف ها برای همه جوامع لازم اند اما شاید برای جهان سوم، از یک نظر، لازم تر باشند. علوم و ادبیات و فلسفه جدید بیشتر در غرب شکل گرفته است. اگر جهان سوم بخواهد به تمامی این علوم دست یابد یا، دست کم، بتواند آن را خوب درک کند، باید همه آنها را مطالعه کند. این کار در بسیاری از عرصه ها عملی نیست. به نظر می رسد، برای جبران این عقب ماندگی، دو راه میان بر باشد. یکی از این راه ها مطالعه تاریخ مربوط به رشته های گوناگون است. مثلا، کسی که می خواهد در رشته فلسفه غرب مطالعه کند باید ابتدا، از طریق مطالعه تاریخ فلسفه، با کل فلسفه غرب آشنا شود، سپس به یکی از شاخه های آن بپردازد و در آن رشته تخصص یابد. راه دوم راه دایره المعارف هاست. دانشجو یا محقق ادبیات در جهان سوم، برای اطلاع یافتن از دستاوردهای ادبی، در مقایسه با دانشجو و محقق غربی، در موقعیت ضعیف تری قرار دارد. دایره المعارف ها یا فرهنگ های تخصصی می توانند این ضعف را جبران کنند. دانشجوی ایرانی ادبیات نمی تواند به راحتی کتاب یا مقاله ای بیابد که مشکلش را درباره مثلا فرازبان حل کند. به همین دلیل، وجود دایره المعارف ادبی برای او غنیمت است. خلاف این نیز صادق است. دانشجوی غربی اطلاعات مربوط به تصوف و عرفان شرقی را از یک «دایره المعارف عرفان» بهتر به دست می آورد تا کتاب و مقاله. به عبارت بهتر، هر قدر مباحث از ما دورتر باشند، باید شسته رفته تر و جمع و جورتر به ما عرضه شوند تا بتوانیم بهتر از آنها استفاده کنیم. دانشنامه ها کتاب های مرجع اند و در همه جای دنیا لازم اند؛ اما برای ما، علاوه بر آنکه نیاز به مرجع را بر می آورند، جبران کننده کمبود اطلاعاتی در بسیاری از زمینه ها هم هستند. البته، باید پذیرفت که معلومات دایره المعارفی عمق ندارد.
مقاله حاضر تلاشی است برای بررسی رابطه بین خلاقیت، راهبردهای یادگیری زبان و توانایی زبانی. به منظور اندازه گیری این سه متغیر، از آزمودنی ها یک تست "نلسون" برای سنجش توانایی زبانی، یک پرسشنامه "راهبردهای یادگیری زبان" برای سنجش میزان و نوع راهبردهای بکار رفته و یک پرسشنامه "سنجش شخصیت خلاق" برای سنجش خلاقیت گرفته شد. نتایج نشان داد که خلاقیت با میزان استفاده از راهبردها و همچنین با توانایی زبانی همبستگی مثبت معنی دار دارد. اما میزان استفاده از راهبردها، رابطه معنی داری با توانایی زبانی نشان نمی دهد. در این تحقیق، آزمودنی ها به دو گروه دارای خلاقیت بالا و خلاقیت پایین تقسیم شدند. با توجه به میزان استفاده از راهبردها، تفاوت معنی داری بین این دو گروه مشاهده نشد. اما بر اساس توانایی زبانی، بین آنها تفاوت معنی داری وجود داشت. هر دو گروه دارای خلاقیت بالا و خلاقیت پایین از راهبردهای فراشناختی بیش از سایر راهبردها و از راهبردهای احساسی کمتر از سایر راهبردها استفاده می کردند. آزمودنی ها همچنین به دو گروه دارای توانایی زبانی بالا و توانایی زبانی پایین تقسیم شدند. گروه دارای توانایی زبانی بالا از راهبردهای جبرانی و گروه دارای توانایی زبانی پایین از راهبردهای فراشناختی بیش از سایر راهبردها استفاده می نمودند. در حالیکه هر دو گروه، حداقل بهره را از راهبردهای احساسی می بردند.
همگان گالیله را دانشمند علوم تجربی می شناسند. اگر چه آنچه که گالیله را شهره آفاق کرد، همین وجهه علمی اوست، ولی باید دانست که او قبل از هر چیز، یک ادیب بود. شناخت ادبی او باعث شده بود که وی برای انتقال یافته های خود به مردم، زبانی را برای بیان کردن برگزیند که تا آن زمان مورد توجه قرار نگرفته بود. آنچه که در پی می آید، در واقع تلاشی است برای کشف زبان علمی گالیله و ارتباط آن با حقیقتی علمی که گالیله در پی اشاعه آن بود. افزون بر این، چون روشنگران قرن هجدهم (نظریه پردازان خرد گرایی) در بسیاری از موارد اندیشه های گالیله را سرمشق خود قرار داده بودند در اینجا به ارتباط آنان با فرهنگ علمی قرن هفدهم نیز مورد می شود.
"دوره روشنگری یکی از دوره های درخشان و مهم در عرصه فلسفه و علوم بود که در سده های هفدهم و هجدهم سراسر اروپا را دربرگرفت. در این دوره، مبنای شناخت برای انسان خرد و عقل اوست که معیار سنجش همه تفکرات وی قرار می گیرد. جنبش حاکم در این دوره، یعنی «جنبش روشنگری»، ریشه در عقاید رنه دکارت (????- ????)، فیلسوف فرانسوی داشت. وی با عبارت معروف خویش می اندیشم پس هستم (Cogito ergo sum)، سرآغاز فصل جدیدی در فلسفه می شود و متفکران آن عصر را تحت تاثیر قرار می دهد. او سعی می کند مبانی شناخت بشری را به واسطه عقل (Ratio) تعیین کند و به این ترتیب بنیانگذار جنبش عقل گرایی می شود.
مقاله حاضر از دو بخش تشکیل شده است. در بخش اول نگاهی داریم اجمالی به دوره روشنگری در آلمان، زمینه های پیدایش و تاثیرپذیری آن. در بخش دوم به بررسی جهان بینی بزرگترین نویسنده آلمانی در این عصر، یعنی گوتهلدابراهام لسینگ می پردازیم و تاثیر و ابعاد فعالیت های وی را در این زمینه از نظر می گذرانیم. پس از آن تحلیل نمایشنامه ناتان حکیم به عنوان نمایشنامه ای که مبین و نماد تفکر روشنگرانه لسینگ است، مورد بحث قرار می گیرد."
هدف از نگارش این مقاله توصیفی - تحلیلی، ارتباط ایده ها و عقاید کاسیرر با نورتروپ فرای در زمینه اسطوره است. فرای کوشید تا نظریات خود را درباره تاثیر اسطوره بر ادبیات، با کمک نظریه پردازان قبل از خود بیان کند. با توجه به آرای نظریه پردازان معروف اسطوره، نظیر فریزر، فروید، یونگ، اشپنگلر و کاسیرر، به نظر می رسد که فلسفه، آرا و باورهای کاسیرر، تاثیرات بیشتری بر اندیشه هـای فرای داشته اند. ساختار فکری کاسیـرر درباره قالب های نمادین و چندین قانون او در ارتباط با اسطوره که در این مقاله مورد بررسی و مقایسه قرار گرفته اند، باعث تجلی اندیشه های فرای در مهم ترین اثر او «تشریح نقد» شد. هر چند وی با نظریه پردازان اسطوره سر و کار دارد، اما تلاش می کند تا به نظریات بنیادین موروثی رونقی دوباره ببخشد، فرض این مقاله بر این است که یکی از جدیدترین قالب های نمادین در صحنه ادبیات، نقد ادبی است که با بررسی مجدد نقش اطلاع رسانی اسطوره، نقد جدید ظهور می یابد.
"طرح یا پیرنگ یکی از عناصر پویا و زنجیره ای قصه، نمایشنامه و شعر (روایی) است. عناصر روایت وقتی پویایند که جزیی از پیرنگ روایت باشند. از میان عناصر گوناگون روایت پیرنگ اساسی ترین و با ثبات ترین عنصر آن است.
هر سکانس و هر بخش روایت دارای پیرنگ است که خود شامل آغاز، میانه و پایان است. در حقیقت، یکی از دلایلی که روایت ها همواره خوشایند مردم بوده اند، آراستگی و نظم و ترتیب درونی آنهاست. خواننده یک روایت انتظار دارد بعد از به پایان رساندن آن به حالت تعادل و آرامش فکری برسد. شاید بتوان گفت هر روایتی که چنین احساسی را در خواننده بیدار کند، دارای پیرنگ است. بدین منظور ابتدا سعی می کنیم پاسخی برای این پرسش بیابیم: چگونه می توان به روشی منطقی و علمی پیرنگ را در روایت یافت و آن را ارزیابی کرد؟ و آن گاه با بررسی دو اثر از صمد بهرنگی تلاش می کنیم به پرسش های زیر پاسخ گوییم: آیا این دو اثر ویژگی های یک پیرنگ ایده آل را دارند؟ آیا این دو اثر روایت هستند؟ اگر پاسخ منفی است، به چه دلیل؟ در واقع، هدف نگارنده، به نوعی، نشان دادن قواعد ساده ای است تا خواننده بتواند به کمک آن پیرنگ داستان را پیدا کند. همان طور که چامسکی نشان داد که چگونه جمله های پیچیده از جمله های ساده نتیجه می شوند، در رابطه با روایت هم می توان این اصل را به کار برد. و در این جا ما نشان خواهیم داد که چگونه می توان از ساختارهای پیچیده یک متن به اجزا ساده آن رسید"
مهارت نگارش از جمله مهارت هایی است که در محیط آکادمیک از اهمیت فوق العاده ای برخورداراست. با این وجود ارزشیابی این مهارت تا حد زیادی سلیقه ای می باشد و بنابراین یافتن راهی برای ارزشیابی دقیق و عینی نگارش ضروری به نظر می رسد. تحقیق حاضر تلاشی است برای یافتن ارتباط لغات مورد استفاده در نگارش یک متن و مهارت نگارش نویسنده آن متن. در این راستا رابطه سه معیار فعل بودن، کلمات آسان پر استعمال و کلمات یک سیلابی با کیفیت نگارشی متنی که در آن استفاده شدند مورد بررسی قرار گرفتند. از این سه متغیر برای فعل بودن و کلمات یک سیلابی ضریب همبستگی منفی معناداری مشاهده شد ولی برای لیست کلمات آسان علیرغم وجود یک ضریب همبستگی منفی این ارتباط از نظر آماری معنادار نبود.
سهراب سپهری و ویلیام وردزورث، شاعر انگلیسی اواخر قرن هجدهم و نیمه اول قرن نوزدهم، به دو زمان و دو فرهنگ و سنت شعری متفاوت تعلق دارند. اما، به رغم تفاوت های بارز از جهت شیوه بیان، به مضمون کم و بیش مشابهی می پردازند. هدف این مقاله بررسی همین مضمون مشابه است. مبنای این مقایسه شعر «صدای پای آب» از سپهری و شعر «صومعه تین ترن» از وردزورث است. این دو شعر، که هم از قوی ترین اشعار این دو شاعر شمرده می شوند هم به بهترین وجهی بیانگر افکار آنان هستند، از حیث قالب و شمار ابیات متفاوتند: «صومعه تین ترن» در 159 بیت و «صدای پای آب» در 367 بیت است. قالب «صدای پای آب» نام مشخصی ندارد، فقط، به اعتبار شمار ابیات، می توان آن را شعر بلند خواند. شعر وردزورث در قالب قصیده وار است، هر چند شمار ابیات بندها مساوی نیست. شعر بی قافیه و، در نوع خود، از زیباترین نمونه ها در ادبیات انگلیسی است. در ادامه مقاله، نخست خلاصه ای از دو شعر را آورده ام و، پس از بیان کلیاتی در باب ساختار و زبان این دو منظومه، به مقایسه آنها از حیث مضمون پرداخته ام ...
در این گفتار، ابتدا به مطالبی که تاکنون درباره این ضمیر در دستورهای زبان فارسی نوشته شده است اشاره می کنیم سپس به بررسی آن می پردازیم. در دستور زبان فارسی معروف به پنج استاد چنین آمده است: ضمیر مشترک آن است که با یک صیغه در میان متکلم و مخاطب و غایب مشترک باشد و همیشه مفرد استعمال شود ... کلمات خویش و خویشتن هم ضمیر مشترک و از لفظ خود آمده است... گاهی، برای تاکید، ضمیر شخصی متصل به ضمیر مشترک خود الحاق نمایند. (قریب و دیگران 1320، ج 1، ص 95-97) در این دستور، پس از مطالب، نقش های ضمیر مشترک بر شمرده شده، از جمله برای نقش فاعلی این مثال آمده است: چو تو خود کنی اختر خویش را بد مدار از فلک چشم نیک اختری را ...
به جاست سخن را با این قول متناقض نما آغاز کنیم که شناخت آرا و نظریه های رومن یاکوبسن و طرح تصویری از شخصیت علمی و فرهنگی او کاری است هم آسان هم دشوار: آسان از این جهت که اولا، یاکوبسن آرا و نظریه های خود را، هر یک، در قالب مقاله یا گفتاری به ظاهر مستقل پیش می نهد و در نتیجه فهم آنها را مشروط به شرایط پیش داده چندانی نمی کند؛ ثانیا، یاکوبسن، به گقته ویچسلاف ایوانف، کلی ترین قضایا در قالب اصطلاحاتی عینی و ملموس و همراه با مثال هایی مشخص مطرح می سازد (Jakobson 1987, p. 10)؛ ثالثا، زبان او، باز به گفته ایوانف، زبانی روشن و مفهوم است (Ibid). پس بدیهی است که هر که حتی یک مقاله یا یک گفتار او را خوانده باشد، حتما به گوشه هایی از آرا او راه برده و به تصویری از شخصیت علمی او در ذهن خود رسیده است، و لذا می تواند درباره او در همان حدود سخن بگوید ...