رئالیسم انتقادی لوکاچ و جایگاه هنر تحت لوای ایده های طبقه بورژوا(مقاله علمی وزارت علوم)
منبع:
پژوهش های فلسفی پاییز ۱۴۰۴ شماره ۵۲
587-606
حوزههای تخصصی:
دستگاه فکری بورژوایی به شدت انسجام گریز و از هم گسیخته است و این عدم انسجام، تنها یکی از پیامدهای سرمایه داری و روابط مبتنی بر روابط کالایی و بت انگاری آن است. از همین رو از نظر لوکاچ علی رغم تسلط ایده های طبقه بورژوا، تنها پرولتاریا است که به جهت جایگاه ویژه اجتماعی اش، توانایی شناخت کلیت سیستم را دارد و می تواند به مثابه سوژه انقلاب عمل کند. در این دستگاه فکری هنر جایگاهی شناخت شناسانه دارد و رئالیسم انتقادی نیز به مثابه برجسته ترین نظریه هنری لوکاچ، صرفا در این فرایند خود آگاهی پرولتاریا و انکشاف لحظه انقلاب قابل معنا است. نویسنده رئالیست که بازتاب دهنده تمامیت و فرهنگ جوامع بورژوایی است، همان سوژه پرولتاریا است که روند به خودآگاهی رسیدن را طی می کند و با خلق آثار زیبا و بازتاب واقع گرایانه تمامیت، پرولتاریا را جهت انکشاف و فهم تضادهای جوامع سرمایه داری و همچنین درک جایگاه خود در مقام نیروی اجتماعی یاری می رساند. در این پژوهش با گردآوری اطلاعات و داده های کتابخانه ای و با روش توصیفی – تحلیلی، به این سوال پاسخ داده ایم اگر ایده های مسلط، ایده های طبقه بورژوا است، پرولتاریا چگونه می تواند به شناخت کلی برسد و دست به تغییر و تحول مناسبات بزند؟ همچنین نویسندگانی که متعلق به طبقه بورژوا هستند چگونه به درک و شناخت کلیت نایل شده اند؟ در حالی که از نظر لوکاچ شناخت کلیت برای این طبقه ناممکن است.