آرشیو

آرشیو شماره ها:
۱۰۵

چکیده

متن

از آثار گران سنگ عرفانى به زبان فارسى، کتاب «کشف المحجوب» است. نگارنده پس از گشتوگذارى کوتاه در لابه لاى برگ برگ این کتابِ ارزشمند، گلواژه هاى عطرآگین حج را یافته و مقاله خود را به آن آراسته است.
«هُجویرى»، نگارنده کتاب، از عارفان و نویسندگان برجسته قرن پنجم هجرى بوده و نام کامل او ابوالحسن، على بن عثمان بن ابى على الجُلاّبى الهُجْویرى الغزنوى است.
وى معاصر دو تن از عرفاى نامدار همان قرن، به نام هاى شیخ ابوسعید ابوالخیر (357 ـ 440) و ابوالقاسم قشیرى (376 ـ 465) است.
تاریخ ولادت او معلوم نیست لیکن وفاتش چند ماه پس از وفات ابوالقاسم قشیرى(465) بوده است. وى در اواخر قرن چهارم هجرى در شهر غزنه به دنیا آمد. کودکى و نوجوانى خود را در جُلاّب و هجویر که از محله هاى غزنه است سپرى کرد.
او به بسیارى از کشورها; از جمله عراق، شام، آذربایجان، خراسان، ماوراءالنهر، ترکستان و هند سفر کرد و سرانجام به امر پیر و مراد خود، در شهر لاهور، که اکنون از ایالات پنجاب پاکستان است، اقامت گزید. او هشت سال پایانى عمرِ خود را در این سرزمین گذراند و با سلاح عشق و ایمان، مردم را با معارف روحبخش اسلام آشنا کرد و بذر محبت را در دل هاى آنان پاشید; به گونه اى که پس از قرن ها، هنوز مردم این خطّه به او ارادتى خاص مىورزند و به
زیارت مرقدش مى روند و از روح پاکش مدد مى جویند و او را «داتا(1) گنج بخش» مى خوانند.
وى در این مدت (435 ـ 442) به تألیف اثرى نفیس و گرانبها مبادرت ورزید و آن را «کشف المحجوب» نام نهاد. این اثر، یکى از امّهات و ارکان کتب تصوّف و عرفان محسوب مى شود. وى در تألیف این اثر، از کتاب هاى برجسته اى که در این زمینه و به عربى نوشته شده بود، استفاده کرد.(2) در اهمیت اثر او همین بس که عرفاى پس از وى، از این کتاب بهره برده و تأثیر زیادى پذیرفته اند.(3)
هجویرى در مقدمه کتاب کشف المحجوب، هدفش از تألیف کتاب را بیان مى کند، سپس در طى چهارده باب، به اثبات فضیلت علم، فقر و تصوّف مى پردازد، آنگاه با ذکر داستان هایى از خلفاى سه گانه و ائمه اهل بیت تا امام جعفر صادق(علیه السلام) ، حالات عرفانى آنان را بیان مى کند و در ادامه به شناساندن اهل صُفّه و تابعین و اتباع تابعین تا عرفاى زمان خود مى پردازد. در این باب ها، فرقه هاى اهل تصوّف را نیز بررسى کرده و به بیان مذاهب، مقامات، حکایات و سخنان آن ها مى پردازد.
وى سپس به شرح یازده حجاب و مانع، که میان بنده و پروردگار حایل مى شود، پرداخته و راه هاى کشف و برطرف کردن آن ها را شرح مى دهد. از این رو، بعضى این کتاب را «کشف حُجُب المَحْجوب لأرباب القلوب» نامیده اند.
در کشف حجاب هشتم مى گوید یکى از حجاب ها و موانعى که میان آفریده و آفریدگار وجود دارد، به وسیله برگزارى اعمال حج برطرف مى گردد و بر این باور است که حج از واجبات عینى بوده و با شرایطى واجب مى شود و مى نویسد: حج، از احرام در میقات آغاز مى گردد و با اعمال منا و پس از آن خاتمه مى یابد.
هجویرى علّت نامگذارى حرم را وجود مقام ابراهیم در آن مى داند و معتقد است که حضرت ابراهیم دو مقام دارد; یکى مقام «تن» و دیگر مقام «دل». مقام تن، «مکه» است و مقام دل، «خُلّت».(4) مقام تن اعمال ظاهرى حج است که ابتدا باید محرم شود و کفن (لباس احرام) بپوشد و اعمال را به ترتیب انجام دهد تا حاجى شود و مقام دل، باطن حج است و کسى که قصد مقام دل مى کند، باید از دلبستگى ها و وابستگى ها دورى کند و از لذّت ها و راحتى ها چشم بپوشد و جز نام خدا بر زبان نیاورد و هرچه غیر اوست، بر خود حرام کند و بداند کوچکترین توجه به عالم ماده، خطرناک است. آنگاه به عرفات برود و خداى را بشناسد و به
1 . داتا به معناى مربّى است.
2 . کتاب اللّمع، تألیف ابونصر السراج ملقّب به طاووس االعلما (متوفّاى 378) و کتاب «طبقات الصوفیه، تألیف ابوعبدالرحمان سلمى نیشابورى (متوفّاى 413) و کتاب «الرساله» تألیف ابوالقاسم قُشَیرى (متوفاى 465).
3 . اسرار التوحید فی مقامات شیخ ابى سعید، تألیف محمد بن منوّر (تاریخ تألیف 576) و «تذکرة الاولیاء»، تألیف فریدالدین عطار نیشابورى (متوفاى 627) و «نَفَهات الاُنْس» تألیف عبدالرحمان جامى، از شعرا و نویسندگان قرن نهم هجرى.
4 . اشاره به آیه 125 سوره نساء : ...وَ اتَّخَذَ اللهُ إِبْراهِیمَ خَلِیلاً... ; «خداوند، ابراهیم را به دوستىِ خود برگزید.»
---------------------------------------------------
او معرفت پیدا کند و سپس به مزدلفه برود و اُلفت و دوستى خداى را برگزیند و آفریدگار را در دل، از هر صفتِ بشرى برىء و پاک بداند و از هر وهم و فهم و گمان منزّه بشمارد. آنگاه در سرزمین منا، که ایمن گاه تن و اندیشه و دل است، به طرف هواهاى نفسانى و اندیشه هاى باطل و خطورات باطلى که بر دل مى گذرد، سنگ بیندازد، سپس به قربانگاه رود و در آنجا، که سرزمین مبارزه با هواى نفس و مجاهده جهت تقرّب به خداست، نفس را قربان کند. تا پس از طى این مراحل، به مقام «خُلّت» و دوستى پروردگار برسد و کسى که به مقام تن ابراهیم، که همان مکه و حرم الهى است، داخل شود، تن او در امان است و از دشمن و شمشیر آنها نمى ترسد و کسى که به مقام دل ابراهیم وارد شود، از هجران پروردگار و فراق یار و... در امان مى ماند.
هجویرى سپس با استناد به حدیثى از پیامبر خدا(صلى الله علیه وآله) ، حاجى را میهمان خدا مى داند که هرچه از خدا بخواهد به او مى دهد، اما وى معتقد است که این طایفه (عرفا) از خداوند چیزى نمى خواهند بلکه خود را به او واگذار مى کنند و تسلیم خواسته او مى شوند. وى براى تأیید این مطلب، به داستانِ در آتش افکندن حضرت ابراهیم اشاره مى کند که جبرئیل به او پیشنهاد کرد تا یارى اش کند اما او نپذیرفت!
---------------------------------------------------
جبرئیل گفت: از پروردگار بخواه تا یارى ات کند.
ابراهیم گفت: «حَسْبی مِنْ سُؤالی عِلْمُه بِحالی»; «به درخواست، نیازى نیست; چون او حال مرا مى داند.»
هجویرى سپس سخنش را با کلامى از محمد بن فضل بلخى (متوفاى 319) چنین ادامه مى دهد: «تعجب مى کنم از کسى که در دنیا خانه خدا را مى طلبد ولى در دل به مشاهده جمال حق نمى پردازد; زیرا دیدنِ خانه، گاه میسّر است و گاهى میسّر نیست، ولى مشاهده جمال الهى بى شکر میسّر است و اگر زیارت سنگى که در سال یک بار به او روى مى آورند واجب است، دلى که روزى 360(1) نظر به او مى شود، زیارتش سزاوار است.
هجویرى در ادامه مى گوید:
کسانى که به دنبال حقیقت هستند، در هر قدمى که براى مکه بر مى دارند، نشانى از او مى یابند و زمانى که به مکه مى رسند مزد آن را دریافت مى کنند.
و بایزید بسطامى مى گوید:
ثواب مجاهدت بى درنگ حاصل مى شود.
همو گوید: من در سفر اوّل حج، فقط خانه دیدم و در سفر دوم خانه و خدا دیدم و در سفر سوم فقط خدا دیدم. هجویرى سپس مى گوید: حرم جایى است که مشاهده جمال الهى در آن صورت پذیرد و کسى عاشق است که کل عالم را میعاد قرب و خلوتگاه اُنس بداند و بنده اى که مى خواهد خدا را ببیند، براى او همه عالم حرم است و اگر قصدش دیدن خدا نیست حرم براى او تاریک ترین مکانهاست و گفته اند تاریکترین مکانها خانه دوستى است که وى در آن نباشد.
و براى وصول به این مقصود و دیدن روى دوست، کعبه سبب است و به هر وسیله اى که شده باید به آن چنگ زد تا مشاهده جمال ربوبى از این راه حاصل شود.
آرى، مقصود مردان از پیمودن بیابان ها و بادیه ها، دیدن حرم نیست بلکه مجاهده اى است جهت آن شوق بى قرار و محبّت بى شمار.
صاحب کتاب کشف المحجوب، در ادامه، به ذکر داستانى از جُنَید مى پردازد که بسیار شبیه به داستان شبلى است، که در کتاب مستدرک الوسائل به طور مبسوط نقل شده(2) و
1 . نجم رازى ملقب به «دایه» (متوفاى 654) در کتاب «مرصاد العباد» که یکى از کتب عرفانى مشهور است، در توضیح عدد 360 چنین مى گوید:
همچنین چهل هزار سال قالب آدم میان مکه و طائف افتاده بود و هر لحظه از خزاین مکنون غیب، گوهرى دیگر لطیف و جوهرى دیگر شریف، در نهاد او تعبیه مى کردند تا هرچه از نفایس خزاین غیب بود، جمله در آب و گِل آدم دفین کردند. چون نوبت به دل رسید، گِل دل را از ملاط بهشت بیاوردند و به آب حیات ابدى بسرشتند و به آفتاب سیصد و شصت نظر بپروردند. این لطیفه بشنو که عدد سیصد و شصت از کجا بود؟ از آنجا که چهل هزار سال بود تا آن گل در تخمیر بود. چهل هزار سال، سیصد و شصت هزار اربعین باشد، به هر هزار اربعین که بر مى آورد، مستحق یک نظر مى شد، چون سیصد و شصت هزار اربعین برآورد مستحق سیصد و شصت نظر گشت.
مرصاد العباد، به اهتمام دکتر محمد امین ریاحى، ص74
2 . مستدرک الوسائل، ج2، ص187
---------------------------------------------------
ناصرخسرو آن را به نظم درآورده است.
حاجیان آمدند با تعظیم *** شاکر از رحمت خداى رحیم...
وى سپس به بیان چهار بیت شعر عربى مى پردازد که ترجمه آن چنین است:
روزى که حاجیان از منا به مکه کوچ مى کنند و شتران سرخ موى به حرکت در مى آیند و حُدى خوانان، با نغمه و آهنگ خود، شتران را به شتاب وا مى دارند، از محبوب خود مى پرسم آیا مى دانى که کجا باید رحل اقامت افکند؟
من حج و مناسک و عمره ام را تباه کرده ام و با مشغله اى که برایم پیش آمده، از حج بازمانده ام، باید به خانه برگردم و خود را براى حج سال آینده آماده کنم که این حج پذیرفته نشده است.
سپس داستان جوانى را ذکر مى کند که در سرزمین عرفات، ابتدا حال دعا را از دست داده بود و پس از چندى، تا مى خواست دعا کند نعره اى کشید و روح از تنش جدا شد.
مقصود مردان از پیمودن بیابان ها و بادیه ها، دیدن حرم نیست بلکه مجاهده اى است جهت آن شوق بى قرار و محبّت بى شمار.
و جوان دیگرى در سرزمین منا قربانى نکرده بود و مى گفت: بار خدایا! من مى خواهم نفس خود را قربان کنم، آنگاه با انگشت به گلو اشاره کرد و از دنیا رفت.
وى سپس حج را به حج غیبت و حضور تقسیم مى کند و مى گوید: کسى که در مکه باشد و خدا را نبیند، با زمانى که در خانه نشسته، فرق نمى کند و هیچ یک از این غیبت ها بر دیگرى فضیلتى ندارد و کسى که در خانه خود خدا را حاضر مى بیند با آن که در مکه در محضر پروردگار است، فرقى ندارد و حج مجاهده اى است تا انسان به مشاهده برسد.
کشف الحجاب الثامن فی الحجّ، قوله تعالى: ...وَ لِلّهِ عَلَى النّاسِ حِجُّ الْبَیْتِ مَنِ اسْتَطاعَ إِلَیْهِ سَبِیلاً... و از فرایض اعیان(1) یکى حج است بر بنده، اندر حال صحّت عقل و بلوغ و اسلام و حصول استطاعت و آن حُرم(2) بود به میقات و وقوف اندر عرفات و طواف زیارت به
1 . واجبات عینى.
2 . احرام بستن.
اجماع(1) و به اختلاف سعى میان صفا و مروه(2) و بى حُرم اندر حرم نشاید شد و حرم را بدان حرم خوانند که (کى) اندرو مقام ابراهیم است و محلّ امن. پس ابراهیم را (عم) دو مقام بوده است; یکى مقام تن و دیگر از آن دل. مقام تن مکّه و مقام دل خُلّت، هرکه قصد مقام تن وى کند، از همه شهوات و لذّات اعراض باید کرد تا محرم بود و کفن اندر پوشید و دست از صیدِ حلال بداشت و جمله حواس را اندر بند کرد و به عرفات حاضر شد و از آنجا به مزدلفه و مشعرالحرام شد و سنگ برگرفت و به مکّه، کعبه را طواف کرد و به منا آمد و آنجا سه روز ببود و سنگ ها به شرط بینداخت(3) و آنجا موى باز کرد(4) و قربان کرد و جامه ها در پوشید(5) تا حاجى بود.
و باز چون کسى قصد مقام دل وى کند، از مألوفات اعراض باید کرد و به ترک لذّات و راحات بباید گفت و از ذکر غیر محرم شد و از آنجا التفات به کون مخطور باشد(6) ، آنگاه به عرفاتِ معرفت قیام کرد و از آنجا قصد مزدلفه الفت کرد و از آنجا سرّ(7) را به طواف حرام تنزیه(8) حقّ فرستاد و سنگ هواها و خواطر(9) فاسد را به مناى امان بینداخت و نفس را اندر منحرگاه(10) مجاهدت قربان کرد تا به مقام خُلّت رسد(11) پس دخول آن مقام امان باشد از دشمن و شمشیر ایشان و دخول این مقام امان بود از قطیعت(12) و اخوات(13) آن و رسول (صلعم) گفت: «اَلْحاجُّ وَفْدُاللهِ، یُعْطِیهِمْ ما سَأَلُوا وَ یَسْتَجِیبُ لَهُمْ ما دُعُوا»; «حاج وفد(14) خداوند باشند، بدهدشان آنچه خواهند و اجابت کند بدانچه خوانند و دعا کنند»; و این گروه،(15) دیگر نه بخواهند و نه دعا کنند، فاما تسلیم کنند، چنانکه ابراهیم (عم) کرد، إِذْ قالَ لَهُ رَبُّهُ أَسْلِمْ قالَ أَسْلَمْتُ لِرَبِّ الْعالَمِینَ ; چون ابراهیم(عم) به مقام خُلَّت رسید، از علایق(16) فرد شد و دل از غیر بگسست، حق تعالى خواست تا وى را بر سر خلق جلوه کند، نمرود را برگماشت تا میان وى و از آن مادر وپدرش جدا افکند و آتشى برافروخت، ابلیس بیامد و منجنیق بساخت، وى را در خام گاو دوختند و اندر پله منجنیق نهادند. جبرئیل بیامد و پله منجنیق بگرفت و گفت: «هَلْ لَکَ مِنْ حاجَة؟»(17) ابراهیم(عم) گفت: «أَمّا إِلَیْکَ فَلا»(18) سپس گفت: به خداـ ى عزّوجلّ ـ هم حاجتى ندارى؟ گفت: «حَسْبِی مِنْ سُؤالِی عِلْمُهُ بِحالِی»(19) مرا آن پسندیده باشد که او مى داند که مرا از براى او در آتش اندازد، علم او به من زبان مرا از سؤال منقطع گردانیده است.(20)
و محمّدبن فضل گوید (رح): عجب از آن دارم که اندر دنیا خانه وى طلبد، چرا اندر دل مشاهدت وى نطلبد که خانه را باشد که یابد و شاید که نیابد و مشاهدت لا محاله یابد.
1 . موافق رأى همه فرقه هاى اسلامى.
2 . سعى بین صفا و مروه را برخى از فرقه هاى اهل سنت از واجبات و بعضى از ارکان مى دانند.
3 . همان گونه که شرط شده است.
4 . موى چیدن (تقصیر) یا تراشیدن مو (حلق).
5 . لباس هاى احرام را بیرون آورد و لباس هاى معمولى را پوشید.
6 . توجه به دنیا خطرناک است.
7 . دل و باطن.
8 . پاک دانستن پروردگار.
9 . آنچه در ذهن انسان خطور مى کند.
10 . قربانگاه.
11 . دوستى با پروردگار.
12 . جدایى از پروردگار.
13 . کشف المحجوب، ص423
14 . میهمان.
15 . طایفه عرفا.
16 . علاقه و تعلّق به دنیا.
17 . آیا حاجتى دارى؟
18 . اما از تو، نه.
19 . دیگر سؤالى ندارم چون او حال مرا مى داند.
20 . هُجویرى، کشف المحجوب، به تصحیح ژوکوفسکى، با مقدمه قاسم انصارى، ص423
---------------------------------------------------
اگر زیارت سنگى کى اندر سالى بدو نظرى باشد، فریضه بود دلى که بدو روزى سیصد و شصت نظر باشد، به زیارت او اولیتر، امّا اهل تحقیق را اندر هر قدم از راه مکّه نشانى است و چون به حرم رسند، از هر یکى خلعتى یابند. و ابو یزید گوید(رض): هرکه را ثواب عبادت به فردا افتد، خود امروز وى عبادت نکرده بود، که ثواب هر نفسى از مجاهدت حاصل است اندر حال و همو گوید(رح): نخستین حجّ من به جز از خانه، هیچ چیز ندیدم و دوم بار خانه و خداوند خانه دیدم و سه دیگر بار همه خداوند خانه دیدم و هیچ خانه ندیدم و در جمله حرم آنجا بود که مشاهدت تعظیم بود و آن را که کلّ عالم میعاد قرب و خلوتگاه انس نباشد، وى را از دوستى هنوز خبر نبود و چون بنده مکاشف بود، عالم جمله حرم وى باشند و چون محجوب بود، حرم وى را اظلم عالم بود; «أَظْلَمُ الاَْشْیاءِ دارُ الْحَبِیبِ بِلا حَبِیب»، پس قیمت مشاهدت رضاست اندر محلّ خلّت که خداوند سبب آن را دیدار کعبه گردانیده است نه قیمت کعبه راست، امّا مسبِّب را به هر سبب تعلّق مى باید کرد تا عنایت حقّ تعالى از کدام کمین گاه روى نماید و از کجا پیدا شود و مراد طالب از کجا روى نماید. پس مراد مردان اندر قطع مفازات و بوادى نه حرم بوده است که دوست را رؤیت حرم حرام بود که مراد مجاهدتى بوده است اندر شوقى مقلقل و یا روزگارى اندر محنتى دایم.
یکى به نزدیک جنید(رض) آمد، وى را گفت از کجا مى آیى؟
گفت: به حجّ بودم.
گفت: حج کردى؟
گفت: بلى.
گفت: از ابتدا که از خانه برفتى و از وطن رحلت کردى، از همه معاصى رحلت کردى؟
گفتا: نى.
گفت: پس رحلت نکردى.
گفت: چون از خانه برفتى و اندر هر منزلى هر شب مقام کردى، مقامى از طریق حقّ اندران مقام قطع کردى؟
گفت: نى.
گفت: پس منزل نسپردى. گفت: چون محرم شدى به میقات از صفات بشریّت جدا شدى چنانک از جامه؟
گفتا: نى.
گفت: پس محرم نشدى. گفت: چون به عرفات واقف شدى، اندر کشف مشاهدت وقف پدیدار آمد؟
گفتا: نى.
گفت: پس به عرفات نایستادى. گفت: چون به مزدلفه شدى و مرادت حاصل شد، همه مرادها را ترک کردى؟
گفتا: نى.
گفت: پس به مزدلفه نشدى. گفت: چون طواف کردى خانه سر را اندر محلّ تنزیه لطایف حضرت، جمال حقّ دیدى؟
گفتا: نه.
گفت: پس طواف نکردى. گفت: چون سعى کردى میان صفا و مروه، مقام صفا و درجه مروّت ادراک کردى؟
گفتا: نى.
گفت: هنوز سعى نکردى. گفت: چون به منا آمدى منیّت هاى تو از تو ساقط شد؟
گفتا: نه.
گفت هنوز به منا نرفتى. گفت: چون به منحرگاه قربان کردى، همه خواست هاى نفس را قربان کردى؟
گفتا: نى.
گفت پس قربانى نکردى.
گفت: چون سنگ انداختى هرچه با تو صحبت کرد، از معانى نفسانى، همه بینداختى؟
گفتا نه.
گفت: پس هنوز سنگ نینداختى و حجّ نکردى، بازگرد و بدین صفت حجّى بکن تا به مقام ابراهیم برسى!
شنیدم کى یکى از بزرگان در مقابله کعبه نشسته بود و مى گریست و این ابیات مى گفت:
وَ أَصْحَبْتُ یَومَ النَّفْرِ والعِیسُ ترحل *** و کان حَدَی الْحادی بِنا و هو مُعجل
---------------------------------------------------
أسایل عن سُلمى فهل من مُخبِّر *** بأنّ لَهُ عِلماً بِها أَیْنَ تُنْزَل
لَقَدْ أَفْسَدْتُ حَجّی و نُسکی وعُمْرتی *** وَ فی الْبَیْنِ لی شُغْلٌ عَنِ الحجّ مشغل
سَأَرْجِعُ مِن عامی لحجّة قابل *** فإنّ الّذی قد کان لا یتقبّل
فضیل بن عیاض(1) گوید(رح): جوانى دیدم اندر موقف، خاموش استاده و سر فرو افکنده، همه خلق اندر دعا بودند و وى خاموش مى بود. گفتم: اى جوان، تو نیز چرا دعایى نکنى؟ گفت: مرا وحشتى افتاده است، وقتى که داشتم از من فوت شد، هیچ روىِ دعا کردنم ندارد. گفتم: دعا کن تا خداى تعالى به برکت این جَمع تو را به سر مراد تو رساند. گفت: خواست که دست بردارد و دعا کند، نعره اى از وى جدا شد و جان با آن نعره از وى جدا شد.
ذوالنون مصرى گوید(رح): که جوانى به منا ساکن نشسته و همه خلق به قربان ها مشغول، من اندر وى نگاه کردم تا چه کند و کیست. گفت: بار خدایا! همه خلق به قربان ها مشغول اند و من مى خواهم تا نفس خود را قربان کنم اندر حضرت تو، از من بپذیر. این بگفت و با انگشت سبّابه به گلو اشارت کرد و بیفتاد، چون نیکو نگاه کردم مرده بود!
پس حج ها بر دو گونه بود; یکى اندر غیبت و دیگر اندر حضور. آنکه اندر مکّه در غیبت باشد، چنان بود که اندر خانه خود، از آنک غیبتى از غیبتى اولیتر نیست و آنک اندر خانه خود حاضر بود، چنان بود که به مکّه حاضر بود، از آنک حضرتى از حضرتى اولیتر نیست. پس حجّ مجاهدتى مر کشف مشاهدت را بود و مجاهدت علّت مشاهدت نى، بل که
1 . فضیل عیاض، ابتدا جزو راهزنان عیّار بود که داستان هاى جوانمردى و فتوّت او در راهزنى مشهور است. او با شنیدن آیه اى از قرآن متنبه و متحول گردید و از آن شغل توبه کرد و خصمان را نامه نوشت و خشنودشان گردانید و به مکه رفت و مدتى آنجا بود. هارون الرشید در سفرش به مکه به فضل بن ربیع مى گوید: آیا اینجا مردى هست از مردان خداى تعالى تا او را زیارت کنیم؟ فضل مى گوید: آرى و سپس هارون را به دیدار عبد الرزاق صنعانى و سفیان بن عُیَیْنه و فضیل بن عیاض مى برد. هارون هر سه را تحت عنوان پرداخت قرض، با پول مى آزماید و تنها فضیل پول او را نمى پذیرد و از این آزمایش سربلند بیرون مى آید. (تفصیل داستان در کتاب کشف المحجوب صفحه هاى 120 تا 122 آمده است).
---------------------------------------------------
سبب است و سبب را اندر معانى تأثیرى بیشتر نبود. پس مقصود حجّ نه دیدن خانه بود که مقصود کشف مشاهدت باشد.
هجویرى، علاوه بر آنکه بخشى از کتاب کشف المحجوب را به حج اختصاص داه، در باب هاى دهم، یازدهم و دوازدهم که به معرفى تابعین و اتباع و امامان مى پردازد، به مناسبت داستان هایى از آن ها که مربوط به مکه است، نقل مى کند و برخى از آنان را نیز که به حج مشرّف شده اند و یا مجاور خانه خدا گردیده اند، مانند اویس قرنى، سعید بن مسیّب، عبدالله مبارک، فضیل عیاض، بایزید بسطامى، محمد بن اسماعیل خیرالنّساج، محمد بن خفیف، ابوعثمان مغربى، ابراهیم خواص، بوطالب حرمى و محمد بن فضل بلخى را نام مى برد، که براى نمونه به حکایت محمدبن فضل بلخى و بایزید بسطامى اشاره مى شود:
محمد بن فضل بلخى
محمّد بن الفضل البلخى(رضی الله عنه) از جلّه مشایخ بود و پسندیده عراق و خراسان بود، مرید احمدبن خضرویه بود و ابوعثمان حیرى را به وى میلى عظیم بود. وى را از بلخ بیرون کردند متعصّبان از براى عشوه مذهب وى به سمرقند شد و عمر آنجا گذاشت.
از وى مى آیدکه گفت: «أَعْرَفُ النّاسِ بِاللهِ أَشَدُّهُم مُجاهَدَةً فی أَوامِرِهِ وَ أَنْبَعَهُم لِسُنَّةِ نَبِیِّهِ»; یعنى بزرگ ترین اهل معرفت، مجتهدترینِ ایشان باشد اندر اداى شریعت و با رغبت ترین اندر حفظ سنّت و متابعت و هرکه به حق نزدیک تر بود، بر اوامرش حریص تر بود و هرکه از وى دورتر بود از متابعت رسولش دورتر بود و معرض تر.
از وى مى آید که گفت: «عَجِبتُ مِمَّنْ یَقْطَعُ الْبَوادی وَالقِفار والمَفاوِز حَتّى یَصِلَ إِلى بَیْتِهِ وَ حَرَمِهِ لاَِنَّ فِیهِ آثارَ أَنْبیائِهِ کَیْفَ لا یَقْطَعُ نَفْسَهُ وَهَواهُ حَتّى یَصِلَ إِلى قَلْبِهِ لاَِنَّ فِیهِ آثارَ
مَوْلاهُ»، عجب دارم از آن که بادیه ها و بیابان ها ببرد تا به خانه وى رسد که اندر او آثار
انبیاى وى است، چرا بادیه نفس و دریاى هوا را نبُرد تا به دل خود رسد که اندر او آثار
مولاى وى است یعنى دل که محلّ معرفت است بزرگوارتر از کعبه که قبله خدمت است. کعبه آن بود که پیوسته نظر بنده بدو بود و دل آن که پیوسته نظر حقّ بدو بود، آنجا که دل دوست
من آنجا، آنجا که حکم وى مراد من آنجا، و آنجا که اثر انبیاى من، قبله دوستان من آنجا. والله اعلم.(1)
1 . کشف المحجوب، ص177
---------------------------------------------------
بایزید بسطامى
فُلک معرفت و مُلک محبت ابویزید طیفور بن عیسى البسطامى(رض) از جُلّه مشایخ بود و حالش اکبر جمله بود و شأنش اعظم ایشان بود، تا حدّى که جُنید گفت (رح): «أبو یزید منّا بمنزلة جبرئیل من الملائکة»; «ابو یزید اندر میان ما چون جبرئیل است از ملایکه» و جدّ او مجوسى بوده و از بزرگان بسطام، یکى پدر او بود و او را روایات عالى است اندر احادیث پیغمبر(عم) و از این ده امام معروف مر تصوّف را، یکى وى بوده است و هیچ کس را پیش از وى اندر حقایق این علم چندان استنباط نبوده است که وى را، و اندر همه احوال محبّ العلم و معظّم الشریعه بوده است، به حکم آن که گویند گروهى مر مدد الحاد خود را، موضوعى بر وى بندند...
و از وى مى آید(رض) که گفت: یک بار به مکّه شدم، خانه مفرد دیدم، گفتم حج مقبول نیست که من سنگ ها از این جنس بسیار دیده ام. بار دیگر برفتم، خانه دیدم و خداوند خانه دیدم. گفتم که هنوز حقیقت توحید نیست، بار سه دیگر برفتم، همه خداوند خانه دیدم و خانه نه، به سرّم فروخواندند: یا بایزید اگر خود را ندیده اى و همه عالم را بدیده اى، مشرک نبودى و چون همه عالم نبینى و خود را بینى مشرک باشى. آنگاه توبه کردم و از دیدن هستىِ خود نیز توبه کردم و این حکایتى لطیف است اندر صحّت حال وى و نشانى خوب مر ارباب احوال را والله اعلم.(1)
هجویرى در این کتاب حکایتى از ابوطالب حَرَمى نقل مى کند که بیانگر احترام ویژه عرفا به این سرزمین پاک و مقدس است. وى مى گوید:
«بوطالب حرمى چهل سال به مکه مجاور بود، اندر مکه طهارت نکرد، هر بار از مکه، به طهارت، از حدّ حرم بیرون آمدى، گفتى زمینى را که خداوند تعالى به خود اضافت کرده است، من کراهیّت دارم که آب مستَعمل من، بر آن بریزد.»(2)
هجویرى در حکایت دیگرى آورده است:
«یکى از مشایخ گوید(رح): درویشى به مکه اندرآمد و اندر مشاهدت خانه یک سال نشست که نه طعام خورد و نه شراب و نه بخفت و نه به طهارت شد، از اجتماع همّتش
1 . کشف المحجوب، صص132 و 134
2 . کشف المحجوب، ص 376
---------------------------------------------------
به رؤیت خانه که خداوند آن را به خود اضافت کرده است، غذاى تن و مشرب جانش گشته بود».
عرفا این حالت را «جمع» نامیده اند.(1)
با آن که حج نزد عارفان جایگاه ویژه اى داشته است، پاره اى از مسائل; از جمله رعایت حق مادر سبب مى شده که حج در اولویّت دوم قرار گیرد; مثلا درباره ابو حازم مدنى، که مقتداى بعضى از مشایخ بود و عمرو بن عثمان از وى روایت مى کند، آورده اند که:
«یکى از مشایخ گوید: به نزدیک وى اندر آمدم، وى را یافتم خفته، زمانى ببودم تا بیدار شد، گفت: اندر این ساعت پیغمبر را به خواب دیدم که مرا به سوى تو پیغام داد و گفت: حق مادر نگاه داشتن بهتر از حج کردن، بازگرد و رضاى دلِ وى بجوى. من از آنجا بازگشتم و به مکه نرفتم. از وى بیش از این مسموع ندارم.»(2)
بزرگ ترین اهل معرفت، مجتهدترینِ ایشان باشد اندر اداى شریعت و با رغبت ترین اندر حفظ سنّت و متابعت و هرکه به حق نزدیک تر بود، بر اوامرش حریص تر بود و هرکه از وى دورتر بود از متابعت رسولش دورتر بود و معرض تر.
گاهى عرفا بدون آن که چهارپایى همراه داشته باشند و یا زاد و توشه اى با خود بردارند، به سفرِ حج دست مى زدند و آن را نشانه «توکّل» مى دانستند. آنان در این سفر، تنها و تنها اعتماد و اتّکایشان به خدا بود و حتّى همنشینى با «خضر» را نمى پذیرفتند و آن را اتکاى به غیر خدا و خلاف توکّل مى دانستند. کشف المحجوب درباره «ابراهیم خواص» که اندر توکل شأنى عظیم و منزلتى رفیع داشت، چنین آورده است:
«ابراهیم خواص را پرسیدند از حقیقت ایمان، گفت: اکنون این را جواب ندارم، از آنچه هر چه گویم عبارت بود و مرا باید تا به معاملت جواب گویم. اما من قصد مکّه دارم و تو نیز بر این عزمى. اندر این راه با من صحبت کن تا جواب مسأله خود بیابى. گفتا: چنان کردم، چون به بادیه فرو رفتم هر شب دو قرص و دو شربت آب پدید آمدى; یکى به من
1 . کشف المحجوب، ص 333
2 . کشف المحجوب، ص 111
---------------------------------------------------
دادى و یکى بخوردى، تا روزى اندر میان بادیه، پیرى همى آمد سواره، چون وى را بدید، از اسب فرو آمد و یکدیگر را بپرسیدند و زمانى سخن گفتند. پیر برنشست و بازگشت. گفتم: ایّها الشیخ، مرا بگوى تا آن پیر که بود؟ گفت: آن، جواب سؤال تو بود. گفتم: چگونه؟ گفت: آن خضر پیغمبر بود(عم) که از من صحبت طلبید و من اجابت نکردم که بترسیدم اندر آن صحبت، اعتماد از دون حق با وى کنم. توکّلِ مرا ببشولاند ]توکّل من تباه شود[ و حقیقت ایمان، حفظ توکل باشد با خداوند عزّ و جلّ، قوله تعالى، وَ عَلَى اللهِ فَتَوَکَّلُوا إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنِینَ .(1)
عرفا در سفر حج، از خدمت به زائران خانه خدا لحظه اى کوتاهى نمى کردند و آن را وظیفه خود مى دانستند. چنان که ابراهیم خواص در سفر مکه از چاه آب مى کشید و هیزم جمع مى کرد و آتش مى افروخت و حتى در شبى بارانى تا بامداد، لباس وصله دار خود را بر سر همسفر خود گرفت تا وى آسیب نبیند. وى این خدمتگزارى را همراه با ظرافت و لطافت خاصى انجام مى داد تا همسفر وى مجبور به پذیرش آن باشد و احساس شرمندگى نکند. کشف المحجوب این داستان را این گونه آورده است:
«یکى گوید از درویشان که وقتى از کوفه برفتم به قصد مکه، ابراهیم خواص را یافتم(رضی الله عنه)در راه از وى صحبت خواستم، مرا گفت: صحبت را امیرى باید یا فرمان بردارى. چه خواهى؟ امیر تو باشى یا من؟ گفتم: امیر تو باش. گفت: هلا، تو از فرمان امیر بیرون میاى. گفتم: روا باشد. (گفت) چون به منزل رسیدیم مرا گفت: بنشین. چنان کردم. وى آب از چاه برکشید، سرد بود. هیزم فراهم آورد، آتش برافروخت اندر زیر میلى ]و مرا گرم کرد [و به هر کار که من قصد کردى، گفتى شرط فرمان نگاه دار. چون شب اندر آمد، بارانى عظیم اندر گرفت، وى مرقّعه خود بیرون کرد و تا بامداد بر سر من ایستاده بود و مرقّعه بر دو دست افکنده و من شرمنده مى بودم، به حکم شرط هیچ نتوانستم گفت. چون بامداد شد، گفتم: ایّها الشیخ، امروز امیر، من باشم. گفت: صواب آید. چون به منزل رسیدیم، وى همان خدمت بر دست گرفت. من گفتم: از فرمان امیر بیرون میاى. مرا گفت: از فران کسى بیرون آید که امیر را خدمت خود فرماید. تا به مکه هم بر این صفت با من صحبت کرد و چون به مکه آمدیم، من از شرم وى بگریختم تا در منا مرا بدید و گفت: اى پسر، بر تو بادا که با درویشان صحبت چنان کنى که من با تو کردم.»(2)
1 . همان، صص372، 373 و 193
2 . همان، صص441 و 442
---------------------------------------------------
یکى از عرفاى بزرگ به نام محمدبن اسماعیل «خیر النّساج» که از بزرگان مشایخ در خدمتگزارى به بندگان خدا تا آنجا پیش رفت که در میان راه حج، شخصى او را به بندگى گرفت و سال ها به خدمت وا داشت و او آن را پیش آمدى خدایى دانست و خلاف آن رفتار نکرد. کشف المحجوب درباره او مى گوید:
«وى را خیر النساج از آن خوانند که چون وى از مولودگاه خود به سامره برفت به قصد حج، گذرش به کوفه بود، به دروازه کوفه خربانى ]خزبافى[ وى را بگرفت که تو بنده منى و «خیر» نامى. وى آن از حق دید و وى را خلاف نکرد و سال هاى بسیار کار وى مى کرد و هرگاه که وى را گفتى یا خیر! وى گفت لبّیک، تا مرد از کرده خود پشیمان گشت. وى را گفت برو که من غلط کرده بودم و تو، نه بنده منى. برفت و به مکه شد و بدان درجه رسید که جنید گفت: «خیر، خیرنا» (خیر، بهترینِ ماست) دوست تر آن داشتى که وى را خیر خواندندى. گفت روا نباشد که مردى مسلمان مرا نامى نهاده باشد و من آن را بگردانم...»(1)
پى نوشت ها
1 . کشف المحجوب، صص182 و 183)

تبلیغات