آرشیو

آرشیو شماره ها:
۱۰۵

چکیده

متن

بحث، در تبیین گوشه‏هایى از اسرار حج است. تا زائران بیت اللَّه با آگاهى به این اسرار، این سیر را پشت سربگذارند. گرچه براى هر کدام از این مناسک، سرّى است و براى مجموع حج و عمره هم سرى است. ولى بطور گذرا به گوشه‏هایى از اسرار این سفر الهى اشاره مى‏شود. اسرار عبادات‏ زائران بیت‏اللَّه هر عبادتى را که انجام مى‏دهند، راز و رمز بسیارى از آنها برایشان روشن است. نماز کارهایى دارد. روزه دستوراتى دارد، زکات و جهاد دستوراتى دارد و... که پى بردن به منافع و فواید این دستورات، دشوار نیست. نماز ذکرهایى دارد که معنایش روشن است. رکوع و سجودى دارد که تعظیم را تفهیم مى‏کند، و تشهّدى دارد که اعتراف را به همراه دارد و... روزه گرفتن پرهیز از مشتهیات است. همدلى و همدردى و هماهنگى با مستمندان است. یادآورى مسأله فشار گرسنگى و تشنگى بعد از مرگ است. روزه گرفتن هم منافع فراوانى دارد که منافع دنیایى (طبى) آن مشخص و منافع روحى و معنوى‏اش معین‏است. زکات که انفاق، تعدیل ثروت و رسیدگى به حال مستمندان و ضعیفان است. آنهم منفعت و مصلحتش مشخص است. جهاد و مرزدارى و دفاع مقدس علیه تهاجم بیگانگان، منافع فراوانى دارد که پى بردن به آنها دشوار نیست. لیکن حج، یک سلسله از دستورات و مراسم و مناسکى دارد که پى بردن به راز و رمزش بسیار سخت است. معناى بیتوته کردن در مشعر، سرتراشیدن، بین صفا و مروه هفت بار گشتن و در بخشى از این مسافت هَروَله کردن و... راز و رمز اینها پیچیده است؛ لذا جریان تعبد در حج بیش از سایر دستورات دینى است. مرحوم فیض از وجود مبارک رسول خدا - صلى اللَّه علیه و آله - نقل کرد که حضرتش در موقع لبیک گفتن به خدا عرض کرد: «لبّیک بِحَجّةٍ حقّاً، تعبّداً و رِقّاً». «خدایا من با رقّیت و عبودیت محض، لبیک مى‏گویم و مناسک حج را انجام مى دهم». چون سرّ بسیارى از مناسک، به عقل عادى قابل تبیین نیست. چون روح تعبّد در حج بیشتر است. لذا در هنگام لبیّک، عرض کرد: «تعبّداً و رقّاً». نظیر ذکرى که در سجده تلاوت گفته مى‏شود1. عبودیت صرف پس حج یک سلسله دستوراتى دارد که با بندگى محض و رقیّت صرف و عبودیّت تامّه هم‏آهنگ‏تر است؛ براى اینکه آن اسرار و آن منافع مرموز را تبیین کنند، به صورتهاى منافع و فواید در روایات، گوشه‏هایى از آن را بیان کرده‏اند. و گاهى هم به صورت داستان در سخنان اهل معرفت و اهل دل دیده مى‏شود که از یک سوى به عنوان بیان اسرار و از سوى دیگر به عنوان داستان مى‏خواهند بخشهاى اساسى حج را خوب تفهیم و تبیین کنند. یکى از مناسک حج، مسأله لبیّک گفتن است که احرام، با این تلبیه بسته مى‏شود. بعد از احرام، مستحب است انسان این لبیک‏ها را ادامه دهد تا آن محدوده‏هایى که خانه‏هاى مکه پیدا شود. این «لبیک» که انسان در هر فراز و نشیبى و در هر اوج و حضیضى آن را زمزمه مى‏کند براى آن است که در هر لحظه و آنى، آن عهد را تجدید کند. از وجود مبارک پیغمبر - صلى اللَّه علیه و آله - نقل شده است که: «اگر در امّتهاى گذشته رهبانیتى راه یافت، رهبانیت امت من جهاد در راه خداست و تکبیر در هر بلندى و مانند آن». «تکبیر بر هر بلندى» ناظر به همین تلبیه (لبیّک اللهمَّ لبّیک) است که زائران بیتِ خدا، به هر جاى بلندى که مى‏رسند مى‏گویند.این به صورت یک رهبانیت است. راهب کسى است که از خدا بهراسد و ذات اقدس اله ما را به رهبانیت ممدوح و پسندیده فراخواند، فرمود: «ایّاىَ فارهبون»2. از جهنم ترسیدن هنر نیست. از ذات اقدس اله هراسناک بودن هنر است، که آن خوف عقلى و حریم گرفتن است. از این جهت است مى‏گویند: آن شخص محترم است؛ یعنى باید در حضور او حریم گرفت و نباید به او نزدیک شد که مبادا ادب ترک شود. درباره ذات اقدس اِلهى باید حریم بگیریم، چون در همه حالات خدا با ما است. «وَ هُوَ مَعَکُم اَیْنَما کُنْتُم»3، منظور از این حریم گرفتن و نگهدارى حرمت فاصله زمانى یا مکانى نیست؛ زیرا هر جا که باشیم او با ما است. درباره استاد مى‏شود گفت که به فلان استاد احترام کنید؛ یعنى حریم بگیرید. وقتى استاد جایى نشسته است، شما مقدارى پایین‏تر بنشینید. کنار استاد یا بالاتر از او ننشینید. این را مى‏گویند احترام کردن؛ یعنى حریم گرفتن. لیکن اینگونه احترام کردن در باره ذات اقدس اله فرض ندارد که ما بگوییم: به خدا احترام کنید؛ یعنى حریم بگیرید؛ یعنى جاى معیّن و یا در زمان معین ننشینید و... چون خداوند با همه، در همه شرایط، بدون امتزاج، حضور و ظهور دارد. بنابراین، احترام خدا، احترام و حریم‏گیرى اعتقادى است؛ یعنى انسان باید در پیشگاه حق آنقدر کرنش کند که غیر او را نبیند، به غیر او تکیه نکند و به غیر او دل نبندد و بگوید: «لبیک»؛ یعنى من به حضور تو آمده‏ام. «ایّاىَ فَارهبون» یعنى این. و حجى هم که به عنوان رهبانیت محمود و ممدوح تشریع شده، همین است، انسان در بسیارى از مناسک و مراسم مى‏گوید: «لبیک». اصلِ بستن حج و عمره بصورت احرام، با لبیک شروع و بعد هم تکرار مى‏شود. اینجاست که وجود مبارک پیغمبر - صلى اللَّه علیه و آله - (طبق این نقل) فرمودند: «لَبیک بَحَجَّةٍ حقّاً تعبُّداً و رِقّاً». البته کسانى که مکه مشرف مى‏شوند، حج یا عمره انجام مى‏دهند و لبیک مى‏گویند، چند گروهند. چون ایمان درجاتى دارد، مؤمنان نیز داراى درجاتى هستند، تلبیه هم مراتبى دارد. همه مى‏گویند: لبیک، اما بعضى سؤال انبیا، دعوت و اعلان انبیا را لبیک مى‏گویند. بعضى دیگر دعوتِ اللَّه را. بعضى‏ها مى‏گویند: «لبیک داعِىَ اللَّه، لبیک داعِىَ اللَّه»، یعنى اى کسى که ما را به اللَّه دعوت کرده‏اى، ما لبیک مى‏گوییم؛ یعنى اجابت کرده‏ایم. و آمده‏ایم. اینها متوسّطین از مؤمنان و زائران بیت خدایند. اینها کسانى هستند که دعوت ابراهیم خلیل را اجابت مى‏کنند. ابراهیم خلیل هم مردم را به زیارت بیت‏اللَّه دعوت کرده است نه به غیر آن. فرمود: «وَ اَذِّن فى النّاسِ بالحج یَاْتوکَ رِجالاً و عَلى کُلِ ضامِرٍ یاْتینَ مِن کُل فَجٍّ عمیق»4. «اذان»، همان اعلان کردن و اعلان عمومى دادن است به صورت عَلَن و آشکار. عده‏اى سخنان ابراهیم خلیل را مى‏شنوند و به همان ندا جواب مى‏گویند که: «لبیک داعِىَ اللَّه، لبیک داعِىَ اللَّه». از این فراتر، کسانى هستند که دعوت «اللَّه» را مى‏شنوند و به آن پاسخ مى‏گویند. ذات اقدس اله در قرآن کریم این چنین فرمود: «وَ لِله عَلى النّاس حِجُّ البیت مَن استطاعَ الیه سبیلاً»5. «از طرف خدا بر بندگان مستطیع، حج واجب است». مستطیع، نه یعنى کسى که مالک و مالدار باشد. مستطیع؛ یعنى کسى که بتواند این سفر را به صورت عادى طى کند و بعد هم مشکلى نداشته باشد؛ خواه به عنوان خدمات باشد، خواه به عنوان مهمانى، خواه کسى او را اجیر کرده و یا نائب شده باشد، در همه این موارد مى‏شود «مستطیع»، منتهى در مسأله اجاره و نیابت، استطاعت از آنِ منوب عنه است، در موارد دیگر مال خودش. انسانِ مستطیع باید دعوت خدا را لبیک بگوید. چون خدا فرمود: «لِله عَلى النّاس حِجُّ البیتِ ...». این زائر بیت‏اللَّه که جزء اوحدى از مردان با ایمان است، به خدا پاسخ مثبت مى‏دهد. مى‏گوید: «لبیک، ذا المعارج لبیک، داعیاً الى دار السلام لبیک، مرهوباً، مرعوباً الیکَ لبیک، لا معبودَ سِواکَ لبیک»، این تلبیه‏ها نشان مى‏دهد، که زائر بیت‏اللَّه جواب خدا را مى‏دهد نه جواب خلیل خدا را. گرچه جواب خلیل خدا هم جواب خداست. و نیز گرچه جواب خدا بدون جواب خلیل خدا نیست. اما این شهود عارف است و زائر بیت‏اللَّه است که فرق مى‏کند. تلبیه‏ها هم یکسان نیست. گرچه ممکن است کسى بگوید: «لبیک ذَا المعارجِ لبیک»، ولى در حقیقت به: «اَذّن فى الناس بالحجّ» لبیک مى‏گوید: به دعوت خلیل لبیک مى‏گوید نه به دعوت جلیل. چون هر اندازه که انسان در آن مرحله اول پاسخ داد، به همان اندازه در مقام ظاهر هم لبیک مى‏گوید. و چون دو بار لبیک گفته‏ایم. و این لبیک‏ها هم در طول هم است و همواره هر دوى این‏ها محفوظ است. یک قضیه تاریخى نیست که گذشته باشد. یکى همان است که در سوره اعراف آمده: «وَ اِذ اَخَذَ رَبُّکَ مِنْ بَنى ادَم مِن ظهورهم ذُرّیَّتَهُم و اَشهَدَهُم عَلى‏ اَنفُسهم، اَلَسْتُ بربّکُم قالوا بَلى‏»6. ذات اقدس اله به رسولش فرمود: «به یاد این صحنه میثاق گیرى باش». گرچه خطاب به پیغمبر است ولى در حقیقت همه انسانها مخاطبند. خدا مى‏فرماید: به یاد این صحنه باشید که ما از شما تعهد گرفتیم، حقیقت خودتان را به شما نشان دادیم. شما ربوبیت ما را فهمیدید، عبودیت خود را مشاهده کردید و گفتید: «بَلى‏». در جواب خدا که فرمود: «آیا من رب شما نیستم»؟ گفتید: «آرى ربّ ما هستى». صحنه دیگر، وقتى است که ابراهیم خلیل - سلام اللَّه علیه - از طرف ذات اقدس اله مأمور شد تا اعلان حج کند، که: «وَ اَذّن فى الناس بالحج...». به مردم دستور داد که حج بیایید. حضرت خلیل طبق این نقل، بالاى کوه ابى قُبیس رفته، و دستور اله را اعلان کردند که: «از هر راهى که هست، به زیارت بیت خدا مشرّف شوید». مرد و زن جهان بشریّت که در اصلاب و ارحام پدران و مادرانشان بودند، همه گفتند: «لبیک». این صحنه لبیک گویى به دعوت خلیل، مشابه صحنه لبیک گویى دعوت خداست در جریان عالم ذرّیة. همانطورى که آن صحنه الآن هم هست، صحنه تلبیه دعوت خلیل نیز الآن هست. یک قضیه تاریخى نبود. چون سخن از ذرات ریز نیست. سخن از صُلب و رَحم نیست. سخن از فطرت است و روح. چه در مسأله عالم ذریه‏اى که: وَ اِذ اَخَذَ ربّکُم مطرح کرد و چه در آنچه که در آیه «و اَذّن فى الناس بالحج». در حقیقت ارواح بشر و فطرتهاى آنان پاسخ مثبت داده است، هم به دعوت خدا و هم به دعوت خلیل خدا. آنها که در دعوت خلیل خدا، خلیل را دیدند، هنگام لبیک هم مى‏گویند: «لبیک داعى اللَّه، لبیک داعى اللَّه». آنها که هنگام تلبیه اعلان حضرت خلیل، صاحب اصلى؛ یعنى ذات اقدس اله را مشاهده کردند، آنها هنگام تلبیه مى‏گویند: «لبیّک ذَا المعارج لبیّک، داعیاً الى دارالسلام لبیک، مرهوباً مرعوباً الیک لبیک، لبیکَ لا مَعبود سِواک لبیک، لبیّکَ لا شریکَ لکَ لبیک» و مانند آن. که به خود خدا پاسخ مى‏دهند. این دو نوع پاسخ دادن، دو نوع عبادت کردن و دو نوع آگاهى داشتن، در بسیارى از مسائل دینى مطرح است؛ مثلاً افراد عادى کلمات قرآن را که تلاوت مى‏کنند، براى آنها مطرح نیست که این سخنان را از کجا دارند مى‏شنوند. مؤمنانى که اهل معنا و اهل دلند، بگونه‏اى قرآن را قرائت مى‏کنند که گویا دارند از وجود مبارک پیغمبر - صلى اللَّه علیه و آله - این کلمات را تلقّى مى‏کنند. چون پیغمبر این کلمات را قرائت فرمود و همه شنیدند. و گویا دارند از خود پیامبر مى‏شنوند. اینان اوحدى از اهل قرائت و معرفتند. ائمّه -علیهم‏السلام وقتى هنگام نماز، حمد را قرائت مى‏کردند، بعضى از کلمات را آنقدر تکرار مى‏کردند که گویا از خود خدا مى‏شنوند. در کریمه: «وَ اِنْ اَحَد مِن المشرکینَ استجارَکَ، فَاَجِره حتّى‏ یَسمَعَ کلامَ اللَّه»7. هم این دو مطلب هست. بعضى‏ها که در محضر رسول اکرم - صلى اللَّه علیه و آله - قرار مى‏گرفتند، قرائت پیغمبر را طورى مى‏شنیدند که گویى از خدا دارند تلقى مى‏کنند. چون این کتاب براى همه نازل شده است. منتهى آن کسى که مستقیماً دریافت کرد و گیرنده وحى بود، شخص پیغمبر است و لا غیر، در قرآن کریم فرمود: «بالبیّنات و الزُبرِ و کتاب اَنزلنا الیک الذکرَلِتُبیّنَ لِلنّاس ما نُزِّلَ اِلیهِم»8. قرآن، هم «انزال» به طرف پیغمبر است و هم «تنزیل» به طرف مردم. براى مردم هم نازل شده است. مردم هم گیرندگان کلام خدایند. منتهى به وساطت رسول اکرم - صلى اللَّه علیه و آله - پس گروهى مى‏توانند به جایى برسند که هنگام تلاوت قرآن گویا این کلمات را از ذات اقدس اله استماع مى‏کنند. در مسأله تلقّى سلام هم این چنین است. ذات اقدس اله بر مؤمنین صلوات و سلام دارد صلواتش در سوره احزاب است که: «هُوَ الذى یُصَلى علیکُم وَ ملائکتهُ لِیخرِجَکُم مِنَ الظّلمات اِلى النّور»9. سلامش در سوره دیگر است که فرمود: «سَلام على‏ موسى‏ و هارون، اِنّا کذلکَ نَجزى المؤمنین»10. درست است که این سلام بر موسى و هارون است اما به دنبالش بعد فرمود: «ما این چنین مؤمنین را پاداش مى‏دهیم». یعنى سلام خدا بر مؤمنین هم خواهد بود. البته آنجا که بر نوح سلام فرستاده است، که: «سلام على نوحٍ فى العالمین»11، مخصوص خود نوح است. در سراسر قرآن این تعبیر فقط یک جا آمده و آن هم درباره نوح است که و این به خاطر آن نُه الى ده قرن رنج و تلاشى است که او در راه تبلیغ الهى تحمّل کرد. درباره انبیاى دیگر، کلمه «فى العالمین» ندارد، ولى این مقدار هست که بعد از سلام بر انبیا، مى‏فرماید: «ما بندگان مؤمن را این چنین پاداش مى‏دهیم». سلام خدا هم فعل خداست؛ چون خود او سلام است و به دار سلام هم دعوت مى‏کند. از اسماء حُسنى‏ و اسماء فعلى حق، سلام است، و انسانها را به دارالسلام دعوت مى‏کند؛ یعنى به دار خود فرا مى‏خواند. و همین سلامت را هم به عنوان «فیض» نصیب بندگان صالح قرار مى‏دهد. پس خداوند بر مؤمنین هم صلوات مى‏فرستد و هم سلام. منتهى‏ کسانى که این سلام را تلقى مى‏کنند، گاهى از فرشته تلقّى مى‏کنند، گاهى از پیغمبر - صلى اللَّه علیه و آله - ، آنان که اوحدى از انسانها هستند، از ذات اقدس اله تلقى مى‏کنند. در سوره مبارکه انعام فرمود: «وَ اِذا جاءَک الذینَ یُؤمنونَ بِایاتَنا فَقُلْ سَلام علیکُم»12. یعنى وقتى مؤمنان در محضر و مکتب تو حضور یافتند تا معارف الهى را بشنوند و یاد گیرند، بگو «سلام علیکم». وقتى مؤمنان براى خطابه و مانند آن نزد پیامبر حضور مى‏یافتند، حضرت سلام مى‏کردند. منتهى چون رسول خدا سخنى را بدون وحى نمى‏گوید پس باید گفت که به دستور خدا این سلام را به مؤمنین ابلاغ کرده است. مؤمنین دو درجه‏اند: عده‏اى سلام را از خود پیغمبر تحویل مى‏گیرند، عده‏اى هم از ذات اقدس اله. «وَ اذا جاءَکَ الذّینَ یُؤمنونَ بِایاتنا فَقُل سلام علیکم». این سلامى که پیغمبر به مؤمنین دارد، مؤمنین آن را گاهى از پیغمبر تلقى مى‏کنند، و گاهى از ذات اقدس اله. پس دو مرتبه است. تلبیه هم اینگونه است؛ یعنى معتمران و حاجیانى که مى‏گویند: «لبیّک»، گاهى دعوت خدا را پاسخ مى‏گویند، لذا مى‏گویند: «لبیک ذا المعارج لبیک، لبیک مرهوباً مرعوباً الیکَ لبیّک، لبیّک لا مَعبود سِواک لبیّک». گاهى هم دعوت خلیلِ حق را پاسخ مى‏دهند، مى‏گویند: «لبیّک داعى اللَّه، لبیک داعى اللَّه». این دو نحو است. این سرّ تلبیه گفتن است. وقتى زائر به بارگاه اله بار مى‏یابد، هر مشکلى که دارد، چون درست لبیک گوید، مشکلش برطرف مى‏شود و برمى‏گردد. اینها را به عنوان سرّ گفته‏اند. گفته‏اند که صاحبدل واهل معرفتى با لباس ژنده و چرکین به حضور صاحب مقامى بار یافت. به او گفتند: با این لباس چرکین به پیشگاه صاحب مقام رفتن عیب است. در جواب گفت: با لباس چرکین به پیش صاحب مقام رفتن عیب نیست. با همان لباس چرکین از حضور صاحب مقام برگشتن ننگ است؛ یعنى یک انسان وقتى به حضور صاحب مقام مى‏رسد، اگر صاحب مقام او را لایق ندانست و رد کرد و چیزى به او نداد براى او ننگ و عیب است. ولى اگر او یک انسان شایسته‏اى بود، صاحب مقام او را مى‏پذیرد، به او هدیه و انعام مى‏بخشد، عطیّه مى‏دهد و مانند آن. این صاحبدل، با این داستان گفت: با دست گناه به سوى خدا رفتن و دست پر از گناه را به طرف خدا دراز کردن ننگ نیست، با دست گناه از پیش خدا برگشتن ننگ است. اگر خدا نپذیرد و گناهان را نبخشد انسان آلوده مى‏رود و آلوده برمى‏گردد. و باز گفته‏اند: از صاحبدل و صاحب معرفتى که به حضور صاحب مقامى مى‏رسید، سؤال کردند: وقتى به حضور صاحب مقام مى‏روى چه مى‏برى؟ یا وقتى به حضور صاحب مقام آمدى چه آوردى؟ او در جواب گفت: وقتى کسى به حضور صاحب مقام مى‏رود، از او سؤال نمى‏کنند چه آوردى؟ از او مى‏پرسند چه مى‏خواهى؟ من اگر مى‏داشتم که اینجا نمى‏آمدم. این، دو داستان است ولى واقعیتى را به همراه دارد. یعنى انسان وقتى به بارگاه اله مى‏رود نمى‏تواند بگوید: من عمرى زحمت کشیدم، عالِم شدم، کتاب نوشتم، مبلّغ شدم، معلّم شدم، یا مالى در راه خدمت به جامعه مصرف کردم و... چون همه اینها عطیّه اوست. «وَ ما بِکُم مِن نعمَةٍ فَمِنَ اللَّه»13. پس هیچکس نمى‏تواند ادّعا کند که: من با این کوله‏بارى از فضیلت و هنر به پیشگاه خدا رفتم. چرا که همه اینها مال اوست، خودِ انسان که چیزى ندارد. با دست تهى مى‏رود. هیچکس به درگاه حق با دست پرنمى‏رود. لذا به هیچکس نمى‏گویند: چه آوردى؟ به همه مى‏گویند: چه مى‏خواهى؟ مسأله زیارت خانه خدا، به عنوان ضیافت و مهماندارى است. ما باید متوّجه باشیم که مبادا خداى ناکرده، کارى را که خیر بود و از ما صادر شد، آن را به حساب خودمان بیاوریم و بگوییم: خدایا! ما این مقدار کار خیر کردیم! اینها مال اوست. وقتى به خانه او مى‏رسیم، مى‏گوییم: «اَلحَرمُ حَرمُک، البَلَدُ بَلَدُک، البَیْتُ بَیْتُک وَ اَنَا عَبدُک بِبابِک»، همان بیانى که امام سجاد - سلام‏اللَّه‏علیه در دعاى ابو حمزه ثمالى در سحرهاى ماه مبارک رمضان عرض کرد:«سیّدى عبدک ببابک اقامته الخصاصة بین یدیک». عرض کنیم خدایا! فقر و تهیدستى ما را به اینجا آورده است، ما چیزى نیاوردیم، آمدیم که چیزى ببریم. اگر کسى به اعتماد اعمال خود به زیارت خانه خدا برود ضرر کرده است؛ چون مال خدا را مال خود پنداشته. آن خیرات که از توفیقات و نعمتهاى الهى بود. و باید به خاطر آنها خدا را ستایش کرد. پس این داستانها و آن اسرار از یک سوى، و این داستانها از سوى دیگر، براى آن است که منافع، فواید و راز و رمز مناسک حج را بازگو کنیم. مطلب دیگر آن است که وقتى زائر بیت‏اللَّه، در برابر درِ کعبه مى‏ایستد، سمت چپ او حجرالأسود است و سمت راستش مقام ابراهیم و مانند آن. ولى وقتى دقت مى‏کند و خانه خدا را حساب مى‏کند، مى‏بیند حجرالأسود سمت راست خانه خداست و مقام ابراهیم سمت چپ. سرّش آن است که مقام رسول اکرم - صلى اللَّه علیه و آله - به منزله یمین و سمت راست است و مقام خلیل خدا - صلوات اللَّه و سلامه على نبینا و آله و علیه آلاف التّحیّة و الثّناء - به منزله دست چپ است. روبروى در کعبه که ایستاده است این دعاها را مى‏خواند: که خدایا: «البیتُ بیتُکَ وَ اَنا ضَیفکَ و اَنَا عَبدُکَ» و مانند آن. حِجْر اسماعیل قبله نیست ولى مطاف است. آنجا هاجر - سلام‏اللَّه‏علیها دفن است، بسیارى از انبیا آنجا دفنند. به احترام قبر هاجر و انبیا، آنجا مطاف قرار داده شد. اوّل رکن، حجرالأسود است، بعد وقتى که به طرف حجر اسماعیل مى‏آیى رُکن شامى، بعد وقتى که برمى‏گردى رکن مغربى است. پشت سر در کعبه، مُستجار است و رکن دیگر رُکن یمانى است. یعنى کعبه را که داراى چهار رکن است، شما که زائر بیت‏اللَّه هستید، اگر روبروى کعبه بایستید، دست چپ شما به طرف حجرالأسود است. در حقیقت حجرالأسود یمین کعبه است و طرف دست راست کعبه است. قسمت راست کعبه دو رکن دارد، یکى همین رکن حجرالأسود است، یکى هم پایین‏تر از آن رکن یمانى است. دست چپ کعبه هم دو رکن دارد یکى رکن شامى است و دیگرى رکن مغربى. بین رکن مغربى و رکن یمانى، مُستجار است. آنجاست که انسان گویى به دامن خدا مى‏چسبد و خود را به دامن لطف اله متمّسک مى‏کند. در اینگونه از مراسم، هر لحظه‏اى مسأله‏اى هست که انسان با آن دعاهاى مخصوص این مسایل را انجام مى‏دهد و بازگو مى‏کند و در نوبتهاى قبل هم به عنوان اسرار حج، این نکته را عنایت فرمودید که مسأله کوه صفا را گفتند: «صفا»، براى اینکه از وصف انبیا مخصوصاً آدم - سلام اللَّه علیه - بهره‏اى برد. چون در قرآن کریم آمده است: «اِنَّ اللَّه اصطَفى‏ ادَمَ و نوحاً وَال ابراهیم و ال عِمران عَلى العالمین»14. آنان مصطفاى الهى هستند. و چون وجود مبارک آدم روى کوه صفا ایستاد برابر همین بیت، از مصطفى‏ بودن آدم، این کوه شده صفا. این نکته است. و اگر کسى از این کوه صفا، صفا بگیرد مصطفاى خدا خواهد شد. خداوند عده‏اى را برمى‏گزیند. «اللَّه یصطفى مِن الملائکةِ رُسُلاً و مِنَ الناسِ»15. خدا یک سلسله را به عنوان مصطفى و برگزیده دارد. در باره مروه هم مشابه این که گفتم، حوّا - علیهاالسلام - که مرأة بود آنجا قرار گرفت، از این‏رو آن را «مروة» خواندند. در بعضى از نقلها از ائمه - علیهم السلام آمده: - مرحوم ابن بابویه قمى - رضوان اللَّه تعالى علیه - در کتاب مَن لا یحضره الفقیه و دیگران نیز نقل کرده‏اند - که چرا کعبه، «کعبه» است. ظاهراً امام صادق - سلام اللَّه علیه - فرمود: چون کعبه خانه مکعب شکلى است و شش سطح دارد یعنى چهار دیوار، یک سقف، و یک کف دارد، پس مکعب است و کعبه است. بعد فرمود: سرّ اینکه چهار دیوار دارد آن است که بیت‏المعمور داراى چهار دیوار و چهار ضلع است. بیت‏المعمور داراى چهار ضلع است؛ براى اینکه عرش خدا داراى چهار ضلع است و عرش خدا داراى چهار ضلع است براى اینکه کلماتى که معارف الهى بر آن کلمات استوار است چهار جمله است و آن: «سبحان اللَّه» و «الحمدلِلّه» و «لا اِله الّا اللَّه» و «اللَّه اکبر»: تسبیح است و تهلیل، تحمید است و تکبیر.16 این حدیث، انسان را از عالم «طبیعت» به عالم «مثال» و از عالم مثال به عالم «عقل» و از عالم عقل به عالم «اله» آشنا مى‏کند. معمولاً در کتابهاى اهل حکمت براى هر موجودى سه مرحله قائلند؛ یعنى مى‏گویند: اینها در عالم طبیعت وجود دارند، وجود مجرد برزخى آنها در عالم مثال هست و وجود عقل آنها در نشأه تجردات عقلى وجود دارد. ولى اهل معرفت و عرفا، مطلب دیگرى دارند که آن، از عرفان به حکمت متعالیه راه پیدا کرده است. این سخن در نوع کلمات حکیمان نیست. در حکمت متعالیه است که آن هم از اهل معرفت گرفته شده و آن این است که: هر شیئى که موجود است، چهار نشئه وجودى دارد: 1 - عالم طبیعت 2 - عالم مثال 3 - عالم عقل 4 - عالم اله، که قانون بسیط الحقیقه بودن و امثال آن را آنجا دارند که ذات اقدس اله بدون محدود بودن، بدون متعیّن به حد بودن، مشخص به شخص خاص بودن، بدون ماهیت داشتن، بدون مفهوم داشتن، بدون تعیّن داشتن و... حقیقت هر چیز را به نحو اَعلى‏ و اشرف واجد است. این حدیث شریف مى‏تواند آن مراحل چهارگانه وجودى که اهل معرفت مى‏گویند بازگو کند. حقیقت کعبه یک وجود مادى دارد، در سرزمین مکه، همین خانه‏اى است که ابراهیم خلیل - سلام اللَّه علیه - آن را بنا کرده، اسماعیل هم دستیار او بود. حقیقت آن در عالم مثال وجود دیگرى دارد. همین حقیقت در عالم عقل که عرش اله است وجود دیگرى دارد و همین حقیقت در نشأه تسبیح و تحمید و تکبیر و تهلیل که مقام الهیت است و اسماء الهى است، وجود دیگرى دارد. فرمود چون اسماء الهى و کلمات توحیدى و دینى چهارتاست، عرش چهار گوشه دارد، و منظور عرش، تخت و مانند آن نیست. بیت‏المعمور هم چهار گوشه دارد. بیت‏المعمور که خانه سنگى و گلى و امثال ذلک نیست و کعبه هم چهار ضلع و چهار دیوار دارد. آن وقت زائران بیت‏اللَّه عده‏اى دور همین کعبه مى‏گردند و لا غیر. عده‏اى از اینجا گذشته تا عالم مثال را درک مى‏کنند. آنها که «خوفاً من النار» یا «شوقاً الى الجنه» به بیت‏اللَّه مشرف مى‏شوند کسانى هستند که از این مرحله هم بالاتر تا مقام عرش خدا بار مى‏یابند، نظیر حارثة بن زید که گفت: «کَانّى اَنظُرُ الى‏ عرشِ الرَّحمن بارزاً». و از این بالاتر مقام خود عترت طاهر است که حقیقت کعبه به اینها فخر مى‏کند و آن این است که اینها براى «سبحان اللَّه» و «الحمدللَّه» و «لا اله الّا اللَّه» و «اللَّه اکبر» طواف مى‏کنند. بر محور این چهار کلمه طواف مى‏کنند. اشواط سبعه آنان نیز پیرامون این کلمات چهارگانه است، نماز بعد از طواف دور همین چهار کلمه است. سعى بین صفا و مروه بعد از طواف به دور همین چهار کلمه است. وقوفشان در عرفات و مشعر و منى‏ براى باریابى به حرم امن، همین چهار کلمه است، که روح این کلمه هم در حقیقت یک واقعیت بیش نیست. امیدواریم که توفیق زیارت بیت‏اللَّه با آگاهى به اسرار و حِکَم نصیب همه شما زائران بیت خدا شود و ذات اقدس اله این کعبه‏را و حرم مطهر رسول خدا - صلى‏اللَّه علیه و آله و قبور ائمه بقیع - صلوات اللَّه و سلامه علیهم اجمعین - و همچنین اعتاب مقدسه سایر امامان معصوم - علیهم‏السلام - را از سلطه بیگانگان آزاد بفرماید. آن توفیق را مرحمت بکند وقتى حجّت بن الحجج البالغة، ولى عصر، امام زمان ارواحنا فداه، کنار همین کعبه صداى «اَنا بقیّة اللَّه، بقّیةُ اللَّه خیرلکُم اِنْ کنتُم مؤمنین»17 را به عالم طنین افکن مى‏کند ما بشنویم و بشتابیم. پاروقى‏ها: - 1 - مقصود از سجده تلاوت، سجده‏هایى است که با شنیدن آیات ویژه بر شنوندگان واجب مى‏شود و ذکر آن عبارت است از: «لا اِله اِلّا اللَّه حَقّاً حقّاً لا اله الّا اللَّه ایماناً و تصدیقاً لا اله الّا اللَّه عبودیةً و رقّاً سَجَدتُ لک یا ربّ تعبّداً و رقّاً لا مستنکفاً و لا مستکبراً بل اَنَا عبدٌ ذلیل ضعیف خائف مستجیر». 2 - بقره: 40 . 3 - حدید: 4 . 4 - حج : 27 . 5 - آل عمران: 97 . 6 - اعراف: 172 . 7 - توبه: 6 . 8 - نحل: 44 . 9 - احزاب: 43 . 10 - الصافات: 120 . 11 - الصافات: 79 . 12 - انعام: 54 . 13 - نحل: 53 . 14 - آل عمران: 33 . 15 - حج: 75 . 16 - من لایحضره الفقیه ج 2 ، ص 124 ، ح 2 ، شماره مسلسل 540 . 17 - هود: 86 .
     
 

تبلیغات