آرشیو

آرشیو شماره ها:
۱۳۱

چکیده

متن

مکتبِ اهل بیت, تابناک تر از صبح, روشن تر از روشنایى است و زلال تر از آب. امید مى آفریند, به کاروانها که در دل شب ره مى سپارند, سپیده را مى نمایاند.
راه شیرى است, در هر هنگام از شب, جهت قبله را نشان مى دهد, براى او که سینه دشت را مى شکافد و به پیش مى رود و براى او که صخره ها را درمى نوردد و براى او که بر روى امواج در حرکت است. در طوفانى ترین شب زندگى, آن گاه که هیچ روشنایى در آسمان نیست که جهت خورشید را نشان دهد و به رویشگاه حیات ره نماید, آن به آن مشعل مى افروزد, تا راه در دلِ تاریک شب گم نشود.
در گاهِ یورش سپاه جهل به سپاه عقل, میان دار و میدان دار است و در آوردگاه هاى سخت هراسناک, استوار و رایت بر دوش و انگیزاننده سپاه. عقل را به حرکت درمى آورد, به میدان مى کشد و سپاه جهل را واپس مى زند و عرصه را بر آن تنگ مى سازد.
نُماد و جلوه راستین وحى است, زبان گویا, صادق و بى غلّ و غش قرآن, همدوش و همراه و رفیق و مونس عقل. هیچ گاه از عقل جدا نیست, هرجا عقل خیمه افروزد, خیمه مى افرازد و هرجا عقل, خیمه برچیند,خیمه برمى چیند.
در هر جانى که شعله افروزد, عرصه را بر تاریکى, براى همیشه تنگ مى کند و به توسن سرکش تاریکى, مهار مى زند و جان چنین روشن, به سوى روشنان پر مى کشد, به آن جا که هیچ ملالى نیست, بهشت زمین, مدینه فاضله, سُرادق نور, دنیاى بى شب و به دور از غبارهاى انسانیت سوز و تباه کننده روح, سرزمینى که آفتها و آسیبها را به مَرغْزار آن راه نیست.
برکه جان, بى بارشِ همه هنگام این ابر باران زا, مى خوشد و در دل کویر, زیر گرد و غبار روزگاران گم مى شود و نه از تاک نشان مى ماند و نه از تاک نشان.
گم شدن انسانیت انسان در دل برهوت و ماسه هاى روان و سرگردان و گردبادهاى وهم انگیز و سخت دل آزار, هول انگیزترین درد انسان است, درد بى درمان, دردى که انسان را به خاک سیاه مى نشاند و از او خرابه اى به جاى مى گذارد, بى هویت, بى نشان که نه مى شود انسان اش خواند و نه مى شود جانورش نامید.
قرآن, به زمین فرود آمد, تا انسان بتواند از آن, آن به آن پرتو بگیرد, راه خود را به سوى روشنایى بیابد و از انسانهایى که در دامن آن, روییده, بالیده و به شکوفه نشسته اند, الگو بگیرد و خود را در آیینه وجود آنان بنگرد و زشتیها و کژیها را از خود دور کند. اهل بیت برکشیده شدگان قرآن, کتاب لبالب و سرشار از نور و روشنایى اند, آیینه هاى تمام قد, شفاف و روشن و نمایان گر و نشان دهنده کوچک ترین و ریزترین کژى و کژراهه روى, معیار و تراز زندگى و شاقول حرکت.
قرآن, با برکشیدن این انسانها, نمایاند که زمینى است و براى برکشیدن انسانها فرود آمده, نه آسمانى و دور از دسترس و دست نایافتنى و غیر درخور پیروى و چنان مقدس, پاک, زلال و افلاکى که به کار افلاکیان بیاید و بس و زمینیان را پَرِ پرواز در آن آسمان نباشد.
قرآن با بارش دَمادَم و رویاندن انسانهاى کامل و برکندن آنان از خاک و رساندن آن گوهرهاى پاک به افلاک, نگذاشت این پندار جان بگیرد که: انسان زمینى کجا و قرآن افلاکى کجا؟ فاصله از فرش تا عرش را چگونه توان پیمود. براى انسان همان بِه که در خاک بلولد و در خاک فرو رود و این پندار را از سر بیرون کند که به سپهرها رخت بکشد و آن جا سکنى گزیند و جاودانه شود.
مجله حوزه, هرچندگاه, دریچه اى به این اُفق مى گشاید, آخرین خط در چشم انداز میان زمین و آسمان. و از زبان روایت گران شیدا و جان شیفته, برکشیده شدگان مکتب اهل بیت را مى نمایاند, زندگى و راه و رسم آنان را, فراروى علاقه مندان قرار مى دهد و چشمه هایى از معنویت, سیره علمى و عملى آنان را مى جوشاند, به امید این که جوششى بیافریند و تشنگیها را فرو نشاند.
در این شماره با یکى از برکشیده شدگان مکتب اهل بیت, که به گونه خستگى ناپذیر و با تکیه بر ایمان و باورى قوى و زلال, در آوردگاهى سخت هراس انگیز و توان فرسا, از منطق شیعه که همان اسلام ناب محمدى(ص) است, جانانه دفاع مى کند, شبهه ها را در رصدگاه خود قرار مى دهد و به هنگام پاسخ مى دهد و ذهنها را از تاریکى به در مى آورد, به گفت وگو نشسته ایم, تا هم شعله هایى را که اهل بیت در جانِ یک شیفته و شیداى خود افروخته اند, به تماشا بنشینیم و پرتو بگیریم و هم از رود جارى پر موج و خروش حوزه نجف, برکشیده شدگان مکتب اهل بیت در آن حوزه, ساغرهاى برگیریم و به کام تشنه خود, اگر لایق باشیم, و شیدایان و علاقه مندان به اهل بیت فرو ریزیم و از زبان این روایت گرِ ناب اندیش و نیوشنده کلامِ راه گشا و محفل افروز بزرگان دین, راهِ عالمانه, منطقى و دقیق دفاع از مکتب اهل بیت را فرابگیریم و به کار بندیم, تا زیباییهاى این مکتب, روز به روز, بیش از پیش جلوه گر شود که نیاز انسانِ امروز و فرداست.
(حوزه)
حوزه:از حضرت عالى و همراهان محترم و گرامى تان که دعوت ما را پذیرفتید, کمال تشکر را داریم. همان گونه که مى دانید و آگاهى دارید, مجلّه حوزه, نخستین نشریه اى است که پس از انقلاب اسلامى, با پرتوگیرى از اندیشه والاى امام خمینى, در حوزه علمیه قم, نشر یافت و از جمله حوزه کارى و راهبردى خود را اصلاح حوزه ها و تلاش براى شناساندن و نمایاندن ویژگیهاى حوزه کارامد:بازو و توان نظام اسلامى و پاسخ گویِ به شبهه هاى نوپیدا, قرار داد. براى رسیدن به این هدف, در طول حرکت, گوناگون راه ها را پیمود و از جمله طرح دیدگاه هاى عالمان, آگاهان, صاحب نظران و یادگاران حوزه هاى پررونق پیشین بود.
گفت وگو با عالمان دین, افزون بر شنیدن و طرح دیدگاه هاى آنان براى حوزه کارامد و بهره گیرى از تجربه هاى ارزنده اى که دارند, طرح الگوهاى رخشان و شکوهمند براى طالب علمان نیز هست. الگوهایى که همیشه مى توانند چراغ راه باشند و راه را براى طالب علمان بگشایند و حرکت را به سوى آینده آسان تر سازند.
گفت وگوى با حضرت عالى, که شکرى خداى, اکنون توفیق آن را یافته ایم, امیدواریم از آن سرى گفت وگوهاى ماندگار باشد, هم در سریان دادنِ تجربه هاى پیشینیان به آیندگان, هم در شناساندن حوزه هاى نقش آفرین و پر تکاپوى پیشین و هم در شناساندن الگوهاى راستین. حوزه نجف, از حوزه هایى است که هرچه بیش تر باید کالبدشکافى شود و زوایاى تلاشهاى سُترگ نهاد مرجعیت, عالمان و آگاهان فاضل آن حوزه نمایانده شود.
در ابتدا, از حضرت عالى خواهش مى کنیم شمه اى از تلاشهاى تحصیلى و علمى خود را در زادگاه خود و حوزه نجف بیان کنید.
استاد: بسم الله الرحمن الرحیم. در حدیث وارد شده است:
(اعجاب المرء بنفسه دلیل على ضعف عقله.)
بنده از شما آقایان تشکر مى کنم که به من مجال دادید دیدگاه هاى خود را در مجله شما, طرح کنم. وگرنه من آنم که خود دانم.
بحمدالله, در پاکستان از محضر عالمان بسیار فاضلى بهره بردم. درسهاى مقدماتى و عالى را در پاکستان, نزد استادان فاضل فراگرفتم. پس از کامل کردنِ نصاب درسى به نجف اشرف مشرف شدم. این برمى گردد به پنجاه سال پیش, به سال 1954 میلادى. اکنون سال 2004 میلادى است. دوره زعامت حضرت آیت الله بروجردى در قم و آیت الله محسن حکیم در نجف. حوزه نجف, حوزه بسیار پر رونقى بود. عالمان بسیارى در آن, به درس و بحث مشغول بودند. آقا سید ابوالقاسم خوئى, آقا سید محمود شاهرودى و بسیارى دیگر از علما و آیات, درسهاى پر شکوهى داشتند.
نجف, مرکز علم بود و پر از طلاب و فضلا. بنده موفق شدم در حوزه نجف, درسهاى سطح را کامل کنم و بخشهاى باقى مانده از رسائل و مکاسب را در این حوزه, نزد علما و اساتید بزرگ فرابگیرم و در درسهاى خارج فقه و اصول آقایان نامبرده شرکت کنم.
تا این که پس از مدتى فراگیرى دانش و حضور در محضر استادان بزرگ و کسب فیض از محضر آنان, احساس کردم به اندازه کفایت دانش اندوخته ام و مى توانم در کشور خودم و در بین مردم خودم منشأ اثر باشم و مفید واقع شوم. آقایان, حضرات آیات و اساتید بزرگوار, لطف و کرم کردند, به بنده اجازه هایى دادند و من هم به پاکستان برگشتم تا به این آیه شریفه عمل کنم:
(ولینذروا قومهم اذا رجعوا الیهم لعلّهم یحذرون.)1
و به مردم خویش بیم دهند, آن گاه که به سوى شان باز آیند, باشد که پروا کنند.
در ایالت پنجاب, در شهر سرگودها مدرسه علمیه اى بود به نام: (دارالعلوم محمدیه) که ریاست آن مدرسه به من واگذار شد و این جانب, ضمن اداره مدرسه, به تربیت طلاب و تدریس پرداختم. دوازده سال این مدرسه زیر نظر من بود و بر کارهاى آن اشراف داشتم, تا این که به علتهایى از آن مدرسه کناره گیرى کردم و به گونه مستقل, مدرسه اى به نام: (سلطان المدارس الاسلامیه) تأسیس کردم. و بعدها براى دختر خانمها نیز مدرسه اى تشکیل دادم, به نام: (جامعة علمیه عقیلة بنى هاشم). افزون بر اداره و مسؤولیت این مدرسه ها, که بر عهده این جانب است, تدریس هم دارم.
مسأله منبر در کشور ما, بسیار حیاتى است. منبر رفتن لازم است. اگر آگاهان و عالمان منبر نروند, این عرصه, عرصه تاخت و تاز نادانان, جاهلان و بى خبران از مبانى دین مى شود.
این جانب, هم در داخل پاکستان, در جاهاى گوناگون, به وعظ و خطابه مى پردازم و نکته هاى مورد نیاز دینى و سیاسى را براى مردم و نسل جوان بازگو مى کنم و هم در خارج از پاکستان, مانند: دبى, ابوظبى, شارجه, بریتانیا و… به لندن بارها براى تبلیغ و خطابه رفته ام و ان شاءالله در آینده هم خواهم رفت. و همین اکنون نیز عازم آن جا هستم. وظیفه خود مى دانم امر به معروف و نهى از منکر را, هر کجا که باشد و هر کجا که زمینه تبلیغ وجود داشته باشد:
(ولتکن منکم امة یدعون الى الخیر ویأمرون بالمعروفِ وینهون عن المنکر و اولئک هم المفلحون.)2
باید که از شما گروهى باشند که مردم را به سوى نیکى و نیکوکارى بخوانند و امر به معروف و نهى از منکر کنند و اینانند مردمان رستگار.
تلاش مى کنم که وظیفه دینى خود را انجام دهم. در این راه دشواریهایى هست که شما به خوبى مى دانید. راهى که ما پیش گرفته ایم, راه پر خطر و خارى است. پر از سنگلاخ است. شمارى از نادانان, بدو بى راه مى گویند. ولى شکر خدا تحمل مى کنم و از هیچ خطرى هراس ندارم. به راه خودم ادامه مى دهم. افزون بر تدریس و منبر, کار فرهنگى و علمى مهم دیگرى که شکر خدا موفق بوده ام, تألیف و تصنیف است. از همان هنگامى که به پاکستان برگشتم, احساس کردم جاى نوشته هاى علمى و فنى خالى است. نیاز مردم به نوشته هاى خوب, زیاد است. از این روى, به این مهم از همان اول, توجه خاصى پیدا کردم. تاکنون, پنجاه اثر نگاشته و به پیشگاه علاقه مندان عرضه کرده ام.
اثرى در تفسیر قرآن در ده جلد نگاشته ام, به نام: فیضان الرحمن فى تفسیر القرآن.
مقوله اى که از همان اول روى آن حساس بودم و علاقه داشتم که به گونه صحیح به مردم گزارش شود, واقعه کربلا بود. آن چه منبریها و روضه خوانها, از این واقعه مهم براى مردم مى گفتند و مى خواندند, سخت مرا رنج مى داد, زیرا سخنان شان آمیخته با دروغ بود. واقعه کربلا را تحریف مى کردند, روایتهاى دروغ مى خواندند و…
هرگاه به آنان مى گفتم: این چه وضعى است و این چه راهى است که پیش گرفته اید, چرا دروغ مى گویید, چرا روایتهاى ناصحیح و خدشه دار را براى مردم مى خوانید؟
مى گفتند: شما دست به کار شوید و کتابى بنویسید و واقعه کربلا را درست گزارش دهید, تا ما برابر آن, واقعه را به گونه صحیح براى مردم گزارش دهیم و روایت کنیم.
مى گفتم: شما اهل عمل نیستید. بر فرض که من کتابى در این باره بنویسم و روایات صحیح را در آن بیاورم, باز شما راه خودتان را ادامه خواهید داد. با این حال, براى اتمام حجت, بحمدالله, کتابى نگاشتم به نام: (سعادة الدارین فى مقتل الحسین) برابر روایات صحیح و معتبر.
در پاکستان و در بین اهل سنت مسأله اى که به آن خیلى دامن زده مى شود, مسأله خلافت حضرت امیرالمؤمنین(ع) است. اینان حضرت را خلیفه چهارم مى شمارند. از نظر رتبه و مقام پایین مى آورند. آن حضرت را پس از خلیفه سوم مطرح مى کنند و شمارى از ناصبیان, حضرت را از نظر مقام و جایگاه, پایین تر از معاویه به حساب مى آورند.
در این راستا, عالمان آنان کتابى نوشته اند به نام: (آفتاب هدایت در رد رفض و بدعت) به این اثر, سخت فخر مى فروختند و مى گفتند: شیعیان, تا قیامت هم نمى توانند به این کتاب پاسخ بدهند.
این جانب, وقتى چنین دیدم, براى از انزوا درآوردن شیعه و پاسخ مستدل و منطقى به اثرى که به شدت آن را رواج مى دادند و از آن سخن مى گفتند و فخرفروشانه به رخ شیعیان مى کشیدند, دست به کار شدم, بحمدالله, توفیق یافتم اثرى پدید بیاورم که راه بر هرگونه فخرفروشى اینان ببندد, به نام: (تجلیات صداقت بجواب آفتاب هدایت)
از تاریخ نشر این اثر, سى وپنج سال مى گذرد. چند مرتبه چاپ شده است. اعلام کردم: همه عالمان اهل سنت گرد آیند و مجلسى تشکیل بدهند, به بررسى کتاب من بپردازند و پاسخ آن را بدهند.
نویسندگان کتاب: (آفتاب هدایت) مردند و نتوانستند پاسخ کتاب مرا بدهند.
من به این اثر فخر مى کنم و فخر مى کنم که نتوانستند در برابر دلیلهاى دقیق و منطقى که من در این اثر ارائه داده بودم, حرفى بزنند و سخنى بیاورند.
حادثه دیگرى که ذهن مرا مشغول کرد, حادثه اى بود که در روزگار ضیاءالحق روى داد. در روزگار وى, مجلس شورایى تشکیل شده بود که قرار بر این بود هر گروهى آثار فتوایى و فقهى خود را در آن مجلس عرضه کنند. اهل سنت, چند اثر مهم فتوایى و فقهى خود را عرضه کرده بودند, از جمله: فتاوى عالم گیرى و فتاوى قاضى خان, در پانزده جلد. از طرف شیعه, یک توضیح المسائل و تحفة العوام را برده بودند.
فضاى بدى براى شیعیان فراهم آمده بود. کسانى از اهل سنت در آن مجلس گفته بودند: شیعیان, چنان یتیم و فقیرند که اثر درخورِ عرضه و بزرگى ندارند که به این جا بیاورند!
من از این سخن و از آن فضایى که براى شیعیان پدید آمده بود, دلگیر شدم. وقتى به من پیشنهاد شد که وسائل الشیعه را ترجمه کنم, پذیرفتم. بحمدالله توفیق یافتم این اثر بزرگ, فخیم و بى نظیر را به اردو ترجمه کنم. این اثر, در بیست جلد, با حاشیه اى که بر آن نگاشته ام, ان شاءالله به زودى نشر مى یابد.
در فقه نیز اثرى نگاشته ام, با عنوان: (قوانین الشریعة فى فقه الجعفریه) در دو جلد. افزون بر این اثر دو جلدى, در باب فقه, اثرى به نام (خلاصة الاحکام) نگاشته ام که چاپ و نشر شده است.
شکر خداى راست و حمد و سپاس او راست. تمام کارهاى علمى و فرهنگى و آن چه را با قلم و زبان انجام داده و مى دهم, از فضل اوست:
(ذلک من فضل الله یؤتیه من یشاء)
کار بنده هیچ هم نیست, سواى لطف خداوند.
به گفته سعدى:
ترا نیست منت ز روى قیاس
خداوند را منّ و فضل و سپاس
که در کار خیرت به خدمت بداشت
نه چون دیگرانت معطل گذاشت
همه کس به میدان کوشش درند
ولى گوى بخشش نه هرکس برند
تو حاصل نکردى به کوشش بهشت
خدا در تو خوى بهشتى بهشت3
حوزه: حضرت عالى چه مدت در نجف رحلِ اقامت افکندید و به فراگیرى دانش و استفاده علمى و معنوى از محضر علماى بزرگ آن حوزه پرداختید.
استاد: مدت تحصیل من در نجف کم است, ولى شکر خدا آن چه را به دست آوردم, بسیار. دوران تحصیلى من در نجف من حیث مدت, خیلى کم و من حیث عده خیلى زیاد است.
دوران تحصیل من در نجف, شش سال است. از این جانب بسیار مى پرسند که چگونه با این مدت کم, این مراتب علمى را پیموده و این همه کتابهاى درسى, علمى, فقهى و اصولى را در محضر عالمان بزرگ و برجسته و صاحب نام, فراگرفته و این اجازه ها را از آقایان دریافته اید؟
در پاسخ مى گویم: کل مرء یقیس على نفسه. هرکس کار دیگران را با نفس خود مى سنجد و قیاس مى کند. مسأله مدت تحصیل نیست, مسأله تلاش است. هر چه مدت تحصیل بیش تر باشد, انسان ملاتر نمى شود, بلکه هرچه تلاش, پشتکار و دقت بیش تر باشد, بازده و ثمر درخشانى خواهد داشت. بسیارند کسانى که مدت تحصیل شان بسیار است, ولى در فهم و درک مسائل و آن چه را خوانده و توشه اى که برگرفته اند, بسیار پایین اند و غیر درخور ذکر.
کسانى بیست سال, یا بیش تر و کم تر, در حوزه نجف و یا قم مانده, به گمان خود تحصیل کرده و در درس استادان صاحب نام شرکت جسته اند, ولى سرمایه علمى اندکى دارند و غیر مفید به حال حوزه ها, دین, مردم و جامعه اند. و شگفت این که دیگران را با خود قیاس مى کنند و مى پندارند دیگران هم, این گونه اند و چون مدت تحصیل شان در حوزه اى کم بوده, پس مانند خودشان سرمایه علمى کمى از آن حوزه گرفته اند.
من همیشه دغدغه گذر عمر را داشته و دارم. عمر کم است و کار بسیار. مى دانستم که مجال کم است و وقتها زود مى گذرد و هنگامها به پایان مى رسد و باید در این مدت کم, بیش ترین بهره ها را ببرم. وقت گرانبهاست و نمى شود براى وقت, قیمت گذاشت.
(الوقت سیف قاطع ان لم تقطع فانه یقطعک.)
وقت را بسیار غنیمت شمردم. از زمان بهترین بهره ها را گرفتم. حمل بر خودستایى نشود. حقیقت را مى گویم. از نعمت پروردگارم سخن مى گویم:
(وامّا بنعمة ربک فحدّث.)4
استاد بزرگوارى داشتم, به نامِ حضرت آیةالله آقا سید جواد تبریزى, به من مى فرمود:
(آقا شما چرا این همه به خودت ظلم مى کنى. روزى ده تا درس مى روى؟ ایرانیها مى گویند: هواى نجف خشک است, یک درس کم و دو درس زیاد است. انسان باید بین اینها باشد.)
این جانب به درسهاى عمومى اکتفا نمى کردم, چند درس خصوصى داشتم. در مسجدها و حسینیه ها از محضر عالمان درخواست مى کردم, درس خصوصى بدهند و آنان هم فروتنانه مى پذیرفتند. سطح را در یک سال کامل کردم. مایه تعجب و شگفتى بسیارى از طلاب و علما شده بود. و اکنون نیز کسانى که مى شنوند, تعجب مى کنند که چطور این کار ممکن است. بله, من با تلاش و پشتکار این کار ناممکن را ممکن کردم و ثابت کردم اگر انسان تلاش کند, خیلى از ناممکنها, ممکن مى شود.
حوزه: در حوزه نجف, خارج فقه و اصول را از محضر چه کسانى فراگرفتید و بفرمایید با این مدت کم, چه روشى را پیش گرفتید که به فن استنباط آشنا شدید. با این که خواندن و فراگرفتن فقه از اول کتاب طهارت, تا آخر کتاب دیات به مدت زمان درازى نیاز دارد, آیا طلبه مى تواند و براى او ممکن است, با فرانگرفتن و غور و بررسى نکردن در همه این کتابها, به فن استنباط و درآوردن فروع از اصول, چیره شود و به آسانى در هر مسأله اظهارنظر کند و دیدگاه فقهى خود را ارائه دهد.
استاد: خارج فقه و اصول را از محضر استاد بزرگوار آقا سید جواد تبریزى بهره مى بردم که براى من حوزه درسى بسیار مفیدى بود و اثر خوبى در من گذاشت.
از دیگر استادان بزرگوار من در خارج فقه, حضرت آیت الله میرزا محمدباقر زنجانى بود. عمده درس خارج فقه را در محضر آیت الله محسن حکیم گذراندم که درس بى نظیرى بود. از درس خارج فقه حضرت آیت الله سید محمود شاهرودى هم, بهره بسیار برده ام. این چهار بزرگوار استادان درسهاى خارج فقه و اصول من بوده اند. خداوند آنان را رحمت کناد و به ما توفیق دهاد که راه آن بزرگواران را ادامه دهیم.
این که انسان بخواهد از اول طهارت تا آخر دیات را بخواند و در محضر استادان حاضر شود, عمر نوح مى خواهد. هدف من از اول, این بود که با طریق استنباط آشنا شوم و دریابم و بفهمم آقایان علما, مدرسان و استادان صاحب نظر و داراى سبک و روش استنباط, چگونه استنباط مى کنند و روش و سبک شان چگونه است. آن چه در درسِ خارج از اهمیت برخوردار است, یادگیرى روش است, نه خواندنِ کتاب کتاب و باب باب فقه. در آن زمان که این جانب در درس آقا سید محسن حکیم شرکت مى کردم, ایشان, مستمسک عروه را مى نوشت و درسش براساسِ همان جزوه هایى بود که روزانه مى نوشت. من آن جزوه ها را مى گرفتم و به دقت و با حوصله تمام, مطالعه مى کردم و روى روش استنباط ایشان, خیلى وقت صرف مى کردم. کم کم روش استنباط و درآوردن فروع از اصول را کشف کردم. وقتى روش استنباط را به دست آوردم, کار بر من آسان شد و دریافتم, نخست براى استنباط در هر مسأله اى, باید روى قرآن دقت و درنگ کرد و دریافت قرآن چه مى فرماید, آن گاه به روایات نبوى و اهل بیت رجوع کرد. وقتى کتب اربعه پیش کسى نباشد, اگر وافى را داشته باشد, کافى است; امّا با داشتن وافى از وسائل الشیعه بى نیاز نمى شود. شمارى از اهل نظر و استنباط مى گویند با مطالعه و غور و بررسى وسائل الشیعه, حجت تمام نمى شود, تا مجتهد, مستدرک محدث نورى را پیش نظر نداشته باشد.
در ناسازگارى و تعارض دیدگاه ها و اقوال, آراى فقیهان بزرگ دیده شود, تا انسان متفرد و منفرد در مسأله نباشد. باید دید متقدمین و متأخرین بر چه رأى و نظرند و چه گفته اند و سخن و دیدگاه دو طرف را با قرآن, روایات نبوى و اهل بیت و عقل سنجید و آن قولى که با قرآن, روایات اهل بیت و عقل هماهنگ درآمد و مخالفتى با اجماع نداشت, پذیرفت و دیگرى را کنار نهاد.
این, ملکه استنباط است و موهبتى است الهى.
تفتازانى در مطول مى نویسد: ملکه از هر علمى که حاصل مى شود, از لطف خداوندى است. چه بسا کسى دانش رَوِیّ و قوافى بخواند و به این دو فن آشنا باشد ولکن لایقدر على انشاء شعر. یا به فن معانى و بیان آشنا باشد و عالم به آن دو فن, ولکن در مقام عمل, لایقدر على تألیف جملة فضیحه, فضلاً عن کلام فصیح.
من فکر مى کنم خداوند ملکه استنباط را به من داده است. به لطف حق هر علمى را که خواندم, به ملکه آن علم هم دست یافتم و این را نمى دانم, مگر موهبتى از جانب پروردگار.
آن چه را مى خواندم, با دقت بود و با ان قلت قلت. تا مطلبى را نمى فهمیدم, رها نمى کردم. همین تلاش و پى گیرى و پرسشهاى زیاد بود که اساتید بزرگوارم دریافتند, قابل هستم و با این که مدت کوتاهى در محضرشان بودم, اجازه دادند. شیخ آقا بزرگ تهرانى, شیخ الاجازه بنده در حدیث است.
حوزه: در مدتى که در حوزه نجف بودید و در محضر عالمان و اساتید بزرگ, اصول و فقه فرامى گرفتید, آیا گفت وگوهاى علمى هم با علما و فضلا داشتید و یا در گفت وگوهاى علمى غیر درسى هم شرکت مى جستید و یا توفیق یافتید که در باب مقوله هاى علمى, تاریخى و… کتاب و جزوه اى بنگارید؟
استاد: بله, به کتابهاى علمى غیر درسى اهمیت مى دادم و آنها را مطالعه مى کردم. گفت وگوهاى علمى با شخصیتهاى بزرگ داشتم و در محضر آنان شرکت مى جستم, تا سخنان و نکته هاى علمى آنان را بشنوم. از جمله خدمت آقاى زنجانى مى رسیدم و گفت وگوهاى علمى طولانى, در مسائل گوناگون, دانشهاى قدیم و جدید در محضرشان انجام مى شد که بسیار روشنگر بود. از ایشان اجازه دارم, اجازه بسیار خوب و طولانى.
در دوران تحصیل در نجف, افزون بر درس و بحث, مطالعه کتابهاى درسى و غیر درسى, دو اثر نیز نگاشتم. کار روى این دو اثر, به طور معمول, آخر شب, پس از این که از کارهاى روزانه فارغ مى شدم و مردم مى خوابیدند, انجام مى گرفت.
این دو اثر, که یادگار دوران بسیار خوب و خاطره انگیز نجف است, عبارتند از:
1. تحقیقات الفریقین فى حدیث الثقلین
2. خلافت امیرالمؤمنین.
بر اثر دوم علماى نجف تقریظ دارند و شیخ آقا بزرگ تهرانى هر دو اثر را در کتاب مهم و با ارزش خود: الذریعه فى تصانیف الشیعه, معرفى کرده است.
حوزه: از استادان بزرگوار خود نام بردید, از جمله: آقا سید جواد تبریزى, آقا میرزا محمدباقر زنجانى, آقا سید محسن حکیم, آقا سید محمود شاهرودى. اکنون بفرمایید, کدام یک از این شخصیتها در شما اثرگذارتر بوده و شما را در رسیدن به هدف که همانا فراگیرى روش اجتهاد و استنباط, بیش تر یارى رساندند.
استاد: البته پیش از پاسخ به پرسش شما این مطلب را یادآور شوم که پیش آقاى عبدالکریم زنجانى درس نخوانده ام, ولى خدمت ایشان بسیار مى رسیدم و در فنون و دانشهاى گوناگون از محضرشان استفاده مى کردم.
اما این که پرسیدید کدام یک از اساتید در روش استنباط و در رسیدن به هدف, اثرگذارتر بوده اند؟
پاسخ به این پرسش براى من دشوار است. از حضرت امیرالمؤمنین پرسیدند بهترین شاعران کیست؟
حضرت فرمود:
(اِنّ القوم لم بحروا فى حلبة تُعرفُ الغایة عند قصَبَتِها…)5
شاعران در میدانى نتاخته اند که آن را نهایتى بود و خط پایانش شناخته شود.
حضرت داورى را از آن جهت دشوار دانست که شاعران در یک میدان شناخته و در یک زمینه سخن نگفته, بلکه در هر وادى سر نهاده اند:
(الم تر انّهم فى کل وادٍ یهیمون.)6
آیا ندیده اى که در هر وادى سرنهند.
استادان این جانب در یک وادى سخن نرانده و در یک موضوع سخن نگفته اند که بشود به داورى پرداخت و توان هر یک را با دیگرى سنجید و نظر داد. این بزرگان, انسانهاى فوق العاده اى بودند و هر یک در فن و موضوعى که پیش گرفته بود, توان و استعدادِ خود را به خوبى نشان داد و بر من که از محضر همه آنان بهره برده ام, سزاوار نیست که شمارى بر شمار برترى بدهم, گرچه به تعیین در پیشگاه خداوند, برخى شان را بر برخى برترى است:
(تلک الرّسل فضلنا بعضهم على بعض.)7
بر این عقیده ام که آفریدگار علیم و حکیم, از آغاز آفرینش تا به امروز دو چیز را برابر نیافریده است; نه دو نبى, نه دو وصى, نه دو مؤمن, نه دو بى ایمان, نه دو مسلم و نه دو کافر, نه دو خردمند, نه دو ابله.
بى گمان بین استادان من از هر نظر فرقهایى بود و چنان نبود که بى کم و کاست, یکى باشند, ولى در نگاه من یکى بودند و جسارت نمى کنم که بین آن عزیزان فرق بگذارم. آنان, همه, قرةالعین من بودند.
حوزه: از ویژگیهاى اخلاقى استادان بزرگوار خود بفرمایید. ویژگیهایى که مى تواند براى همه روزگاران و براى همه نسلها, بویژه نسل امروز که سخت نیازمند است, درس آموز باشد و چراغ راه.
استاد: در این عصر و در این روزگار, بمانند آنان را نمى شود یافت. چنان اخلاق بلندى داشتند که مشکل مى توان در آن پایه از اخلاق کسى را نشان داد. چنان مهربان بودند, که هیچ پدرى به آن پایه از مهربانى نسبت به فرزندش, نمى رسد. بسیار بسیار مهربان تر از پدر نسبت به فرزند.
مهربانى اینان از نوع دیگر بود که به وصف درنمى آید. شاگرد در سایه چنان مهربانیهایى رشد مى کرد و استعداد و توان خود را بروز مى داد.
اکنون رشته استاد و شاگرد گسسته و کم رنگ شده است. تنها طلاب به درس مى روند, نه آنان استاد را مى شناسند و از ویژگیهاى اخلاقى وى باخبرند و نه استاد شاگرد را مى شناسد که کیست, از کجا آمده, بهر چه کار آمده و چه مى کند؟
آن بزرگواران که ما در خدمت شان بودیم و از محضرشان بهره مى بردیم, از شاگردان, تک تک آنان مى پرسیدند: اهل کجا هستید, چگونه زندگى را مى گذرانید, وقت شما چگونه سپرى مى شود, گلایه و شکایتى ندارید؟
چنان مهربانى مى کردند و شفقت مى ورزید که خجالت مى کشیدیم.
در وقتهاى مختلف که خدمت شان مى رسیدم, چنان احترام مى گذاردند, که شرمنده مى شدم. من کجا و آن شخصیتهاى بزرگ کجا. وقتى به محضرشان وارد مى شدم, به تمام قامت بلند مى شدند و مرحبا مى گفتند و استقبال گرم مى کردند و با سخنان دلگرم کننده خود مرا به گرمى پذیرا مى شدند که شگفت زده مى شدم. احوال پرسى مى کردند. مهربانانه از وضع سلامتى و چگونگى گذران زندگى و درس و بحثها مى پرسیدند, پدرانه. اینها چیزهایى است که من هیچ گاه فراموش نمى کنم.
در درس اشکال مى کردیم, هیچ گاه ناراحت نمى شدند. نه تنها از اشکالهاى ما ناراحت نمى شدند که بسیار خوشحال و خرسند مى شدند. خدا را شاکر بودند که سخن شان را ما مى فهمیدیم.
به گفته میرداماد: سخن ما را فهمیدن, بر شما هنر است, نه بر ما ایراد گرفتن.
ولى حالا چنین نیست, نه آن استادان ماندند و نه آن شاگردان. احترامى بین استاد و شاگرد نمانده است. ربط و بستگى وجود ندارد. آن روحانیت و آن خلوص نیت, روز به روز کم مى شود. خداوند بر همه ما رحم بکند. آمین.
حوزه: به نظر ما, درسهاى جنبى, اگر در حوزه ها فراوان باشد و طلاب روزهاى تعطیلى خود را با این درسها پر کنند, هم حوزه از یک نواختى به درمى آید و شادابى و نشاط علمى حوزه را فرامى گیرد و هم کمک بسیار شایانى خواهد بود به بهتر درک کردن و فهمیدن درسها و متون اصلى. آیا حضرت عالى در حوزه نجف, از چنین شور و نشاطى برخوردار بودید که افزون بر درسهاى اصلى, به درسهاى جنبى مفید و کارگشا و دانستن آنها ضرورى براى طلاب, بپردازید.
استاد: بله, من در حوزه نجف, آرام و قرار نداشتم. در پى کسانى مى گشتم که دانشى داشته باشند و از محضرشان بهره بگیرم. محله به محله مى رفتم. وقتى مى شنیدم در فلان محله مرد فاضلى هست, به خدمت اش مى رسیدم و از محضر او کسب فیض مى کردم. به در منزل مردان با علم و فضیلت مى رفتم که وقت بگیرم و به خدمت شان برسم. اگر نمى پذیرفتند, وقت نمى دادند, التماس مى کردم. از راه هاى گوناگون وارد مى شدم, تا وقت مى گرفتم. آنان وقتى مى دیدند طلبه اى صادقانه در پى علم و فضیلت است و مى خواهد بداند و بر آن است, تا توشه برگیرد, استقبال مى کردند, وقت مى دادند و احترام مى گذاردند.
در حوزه نجف, در محضر شمارى از بزرگان, علم هیئت آموختم. استادى داشتیم که بسیار در این فن قوى بود, به نام آقا سید محمد مرعشى.
منظومه سبزوارى را در محضر آقاى محقق, که شخص منزوى بود و در منزل به سر مى برد, خواندم. این بزرگوار از وضعى که پیش آمده بود, شکوه مى کرد. از این که قدر اهل علم دانسته نمى شود و مردم قدرشناس نیستند و…
اسفار اربعه را پیش شخصى به نام ملاصدرا خواندم.
در پاکستان و در مملکت خودمان, فلسفه و منطق خوانده بودم. کتابهایى که در رشته منطق و فلسفه, حوزه هاى علمیه مملکت ما خوانده مى شد, عبارت بود از: میزان المنطق, حاشیه ملا عبدالله, قطبى, سُلّم العلوم, میزان الحکمه, شمس البازغه.
افزون بر مطالعه بسیار و آشنایى با کتابهاى گوناگون, به هر کتابفروشى, کتابخانه و یا منزل و کتابخانه بزرگان که مى رفتم, روى کتابهاى موجود در آن جاها, از خطى و غیر خطى, دقت مى کردم و بر وسعت اطلاعات خود مى افزودم. در این کار چنان پى گیر بودم و دقیق که از وجود پاره اى از کتابهاى موجود در کتابفروشیها و یا کتابخانه هاى شخصى و عمومى, من خبر داشتم, ولى صاحب کتابفروشى, یا مسؤول کتابخانه و یا مالک آن, از آنها بى خبر بود و در یادش نمانده بود که چنین کتابى در کتابفروشى و یا کتابخانه او موجود است.
گاه خدمت شیخ آقا بزرگ تهرانى مى رسیدم و ایشان در حین کار, گه گاه, براى یابیدن کتابى به جست وجو مى پرداخت. من که در محضرشان نشسته بودم مى گفتم: کتابى که شما در پى آن هستید, در فلان قفسه است.
به کتابهاى خطى, آشنایى خوبى پیدا کرده بودم. یک وقت در کتابخانه ایشان بودم, کتابى در آن جا بود که به خاطر افتادگى صفحه هاى نخست و آخر آن و از هم در رفتگى, روشن نبود که چه کتابى است. آن را ورق زدم, این ور و آن ور کردم, به خدمت ایشان عرض کردم: این کتاب, تفسیر فخر رازى است. ایشان پس از تحقیق, گفت: درست است, تفسیر فخر رازى است.
در نجف, آقایى بود به نام شیخ محمد آخوندى, که کتابفروشى داشت. بعدها به تهران کوچ کرد. من به کتابفروشى ایشان زیاد مى رفتم و با کتابهاى موجود در آن جا, به طور دقیق آشنایى داشتم. یک وقتى در کتابفروشى ایشان بودم که شخصى آمد و کتابى را خواست.
آقاى آخوندى گفت: ندارم.
گفتم دارید. به وى جاى کتاب را نشان دادم.
شگفت زده شد و گفت: آشنایى شما به کتابهاى مکتبه من از خود من بیش تر است.
گفتم: بلى, وقتى پیش شما مى آیم, روى کتابها دقت مى کنم.
همین طور, خدمت علامه امینى, صاحب الغدیر, زیاد مى رفتم. از محضر ایشان چیزهاى بسیار یاد گرفتم که بعدها براى من راه گشا شد و به کارم آمد. از جمله فن مناظره و مناظره نویسى و چگونگى نقض و ابرام و این که چگونه باید به مخالفان پاسخ داد.
بحمدالله, به اندازه توان و گنجایش و ظرفیتى که داشتم, تلاش کردم و بهره گرفتم. پیش از آن که به نجف مشرف شوم و پس از آن, همیشه در فکر این بودم که براى تحصیل به مصر بروم. اما پس از چندى اقامت در نجف و استفاده از دانش سرشار عالمانِ برجسته, از فکر رفتن به مصر بیرون رفتم, چون دیدم آن چه مى خواستم به دست آوردم و مصر به من چیز بیش ترى نمى دهد.
حوزه: در حوزه نجف, آیا افزون بر فراگیرى فقه واصول و درسهاى جنبى که به آنها اشاره کردید, تدریس هم داشتید, یعنى آن چه را فرامى گرفتید, زمینه اى بود که به دیگران بیاموزانید.
استاد: بله, من درسهایى را که از محضر استادان بزرگوار خود فرامى گرفتم, تلاش مى کردم به دیگران برسانم. طلاب بسیارى از پاکستان به نجف مى آمدند و این جانب براى بسیارى از آنان مجلس درس تشکیل مى دادم و آن چه را فراگرفته بودم و کتابهایى را که خوانده بودم, براى آنان باز مى گفتم. معالم الاصول, شرح لمعه, شرایع الاسلام, صرف و نحو, سیوطى و… را تدریس مى کردم. بیش تر پاکستانیها پیش بنده درس خوانده اند و شمارى از آنان از من از نظر سن بزرگ تر بودند و اکنون شمارى از کسانى که پیش من درس خوانده اند در بریتانیا در خدمت دین و مروج اسلام هستند و به عنوان خطیب, به وعظ و ارشاد مردم مى پردازند.
حوزه: در مدتى که در حوزه نجف بودید, آن حوزه را چگونه یافتید. از نظر شادابى و تلاش علمى سخنان شما روشنگر بود و به خوبى تلاش و شادابى علمى آن حوزه را نمایاند. اکنون بفرمایید از نظر معنوى چگونه بود. آیا از نظر معنوى هم روح شادابى داشت.
استاد: از حال معنوى حوزه نجف, خاطره خوشى دارم. خاطره اى که در من مانده, روحانیت و معنویت عالمان و بزرگان حوزه نجف است. آن جا روحانیت و معنویت و شادابى معنوى دیدم. حرم حضرت امیرالمؤمنین(ع) نیمه هاى شب و سحرها, پر بود از علما, فضلا و طلاب.
علماى بزرگ را زیاد مى دیدم, به حرم مشرف مى شدند, نیمه هاى شب یا سحرها, دعا مى خواندند و به شدت مى گریستند.
در سحرهاى ماه رمضان, بارها علامه امینى را دیدم که در حرم حضرت امیر(ع), گوشه اى نشسته و دعاى سحر امام زین العابدین(ع) را مى خواند و گریه مى کند.
علما, چنان گریه و ناله مى کردند که پدر در مرگ پسر جوان. فضاى حرم در نیمه هاى شب و سحرها, فضاى عجیبى بود, خیلى با معنویت و روحانیت.
آن روحانیت و صفا, هیچ گاه از یادم نمى رود, همیشه در یادم هست. آن عبادت و زهد, آن ریاضت و مبارزه با نفس, که در بین علما بود و بزرگان دین به آنها سخت پاى بندى نشان مى دادند, فراموش نشدنى است.
هیچ یک از این انسانهاى اهل معنى, فکر نمى کرد که لباس چگونه و خوراک, چه جور باید باشد. خوراکها و لباسها بسیار ساده بود.
روحانیت, معنویت و اخلاقى که من در حوزه نجف دیدم و در بین علماى بزرگ و فضلا و طلاب, در هیچ جا ندیدم. ما با آن صفا و معنویت, خیلى فاصله گرفته ایم. مردم به ما (روحانیون) مى گویند, لکن ما (مادیون) شده ایم و از روحانیت و معنویت در ما خبرى نیست.
حوزه: چرا چنین شده است و چرا حوزه هاى دینى از اوج فرود آمده اند و آن معنویت و روحانیت, در حوزه ها موج نمى زند و از آن سحرخیزیها, دعاها و گریه ها خبرى نیست و تلاش جدى براى خودسازى و مبارزه با نفس انجام نمى گیرد و یا دست کم, نیایشها و سحرخیزیها و دعاها نمود ندارد که فضاى حوزه ها را عطرآگین کند و به روشنى انسان فرق بین روحانى و غیر روحانى را ببیند.
استاد: آقا! هر چیزى براى چیز دیگر زینت است. (زینة العلم الفقر.) علم را باید به فقر آراست. علم, با فقر زیبا جلوه مى کند. وقتى که ثروت آمد, همه تباهیها و فسادها را با خود به همراه مى آورد. ثروت, علم را تباه مى کند و راه را بر امور معنوى مى بندد. ما روحانیون, برابرى و همچشمى با امرا مى کنیم و سعى داریم خود را همرنگ آنان سازیم و این خطرناک است.
حدیثى از امام صادق(ع) نقل شده که فرمود:
(اذا رأیتم العلماء على باب الأمراء, فبئس العلماء. واذا رأیتم الامراء على باب العلماء فنعم الامراء)8
اکنون مى بینیم علماى دین با فقرا همنشینى و نشست و برخاست نمى کنند و تلاش نمى ورزند همرنگ و همسنگ آنان باشند. در کشور ما شمارى از اهل علم مى گویند: منزل فلان امیر چنین و چنان است, چرا منزل ما آن گونه نباشد. فلان امیر, ماشین آن چنان دارد, چرا ما نداشته باشیم و… این, بیرون رفتن از زیّ طلبگى است و برابرى و همنشینى با امرا و هم سنگ آنان درآمدن. از این روى, احترام به روحانیون کم شده است. مردم وقتى بفهمند علما هم مانند خود آنان شده اند و در پى مادیات و دنیا هستند, لزومى نمى بینند که احترام بگذارند. احترام براى روحانیت و معنویت و درد دین داشتنِ عالمانِ دین است. اگر عالمى از این مسیر خارج شود, دیگر جایى براى احترام نمى ماند. مردم از عالم مادى پرهیز دارند و مى گویند اینان روحانیون نیستند.
وضع علماى دین مى بایست به گونه اى باشد که مردم از آنان, روش, رفتار, چگونگى گذران زندگى, الگو بگیرند و زندگى شان, سرتاسر, پند براى مردم باشد. لباس ساده, خورا ک و مرکب ساده و مناسب با شأن, روحانى را در چشمها عزیز مى کند و روحانى در میان مردم تهى دست جاباز مى کند.
مردم ثروت مند, به خاطر این که ما پى دنیا را گرفته ایم و مى خواهیم مانند آنان باشیم, ما را مانند خودشان مى دانند, با این که در ثروت و مکنت مانند آنان نشده ایم, اما از مقام وضع و جایگاه خود هم پایین آمده ایم. از هر دو جا مانده ایم. نه دنیا داریم, نه روحانیت و معنویت, نه دنیا داریم و نه آخرت:
(خسر الدنیا والآخره ذلک هو الخسران المبین)9
سراى دنیا و آخرت را باخته است. این, همان زیان آشکار است.
حوزه: چه تاریخى نجف را به مقصد پاکستان ترک گفتید و آیا از آن زمان تاکنون, در پاکستان به سر برده اید.
استاد: به سال 1960 یعنى بیش از 45سال است که حوزه نجف را ترک گفته و در پاکستان, ایالت پنجاب, شهر سرگودها, غرب لاهور, رحل اقامت افکنده ام و در این مدت, به کارهاى علمى, تبلیغى, فرهنگى و اجتماعى مشغول بوده و هستم. گاهى هم, براى تبلیغ از پاکستان خارج مى شوم و همان گونه که گفتم, به کشورهاى عربى و لندن, براى تبلیغ, سفر مى کنم.
در اصل کارهاى من عبارتند از: تدریس, تصنیف و تبلیغ. ماهنامه اى هم نشر مى دهیم به نام (دقائق الاسلام) با عنوانهاى چون: باب العقاید, باب الاعمال, باب التفسیر, باب الحدیث, باب المسائل, باب المتفرقات.
حوزه: علماى شیعه پاکستان در بنیان گذارى مدرسه هاى علمى و رونق دادن به آنها, به نظر حضرت عالى چقدر توفیق داشته اند و آیا توانسته اند طلاب را بى نیاز از هجرت به نجف و قم بکنند و یا خیر هنوز تا آن مرحله, فاصله بسیار است.
استاد: وقتى که پاکستان, به عنوان یک کشور نوبنیاد, بنیاد گذارده شد و از هند جدا گردید و استقلال خود را به دست آورد, ما در همه پاکستان, با آن گستردگى, بیش از دو یا سه مدرسه نداشتیم. ما براى تحصیل به هند, شهر لکهنو, مى رفتیم. شهر لکهنو در آن زمان, مرکز علم و علما بود. کسانى که از آن جا فارغ التحصیل مى شدند, خیلى کم , به نجف اشرف مى رفتند. حالا لکهنو, آن مرکزیت را ندارد. مرکزیت علمى خود را از دست داده است.
خوب از آن جا که هرکس نمى توانست به نجف برود, چون وضع مالى بسیارى از کسانى که دوست داشتند به نجف بروند و تحصیل کنند, خوب نبود, علما و بزرگان دست به کار شدند و در جاى جاى پاکستان, مدرسه هاى علمى و حوزه هاى دینى تشکیل دادند.
از این روى گفته اند: ضرورت باعث ایجاد شىء مى شود. علماى ما احساس ضرورت کردند, و دست به کار شدند و با همت بلند, با نبود وسائل و امکانات, مدرسه هاى دینى آبرومند و با شکوهى بنیان گذاردند.
شمارى از این علما, مردانِ با همت, از اساتید این جانب هستند, مانند: سید محمدباقر هندى, که مرجع بزرگ بود, استاد العلماء, آقا سید محمد پادشاه ـ آقاى نیاز حسین نقوى که در ایران حاکم شرع بود, پسر برادر ایشان است ـ بیش تر علماى پاکستان شاگرد ایشان بودند, باواسطه, یا بدون واسطه.
همین طور علماى دیگر, در ساخت و بنیان گذارى مدرسه هاى دینى پیش قدم شدند, مانند: آقاى حسین بخش جاطا, آقاى اختر عباس نجفى, آقاى سید صفدر حسین و…
اکنون در لاهور سه مدرسه و در سرگودها, چهار مدرسه, در ملتان, کراچى و دیگر شهرهاى پاکستان مدرسه هاى فراوانى داریم که در کل شمار مدرسه هاى ما در پاکستان, بیش از صد مدرسه است. و این آمار غیر از مدرسه هاى دخترانه اى است که تشکیل شده است. در مدرسه هاى علمى پاکستان, کتابهاى مقدماتى, عالى فقه و اصول خوانده مى شود. با این حال بسیارى از طلاب علاقه داشتند به نجف بروند و تحصیل کنند و اکنون علاقه دارند به قم بیایند و از محضر علماى بنام این حوزه بهره ببرند.
به نظر من اگر کسى جوهر داشته باشد, زمینه هاى عالم شدن فراهم است, بویژه براى کسانى که به قم مى آیند. در این مصاحبه گفتم, دیروز هم در سخنرانى که در جمع طلاب داشتم,یادآور شدم: وقت کم است و کار بسیار. طلاب باید زحمت بکشند, هرچه زودتر, بنیه خود را از نظر علمى قوى کنند. عالم شدن, به مدت زمان ماندن در حوزه نیست. مهم نیست انسان چند سال در حوزه مى ماند, مهم این است که در چه پایه از علم قرار گرفته است. هیجده سال و بیست سال زمان زیادى است, باید سعى کرد و تلاش فراوان, زمان ماندن در قم و در حوزه را کم کرد و توشه لازم علمى را در زمان کوتاه, گرفت و براى تبلیغ و ارشاد مردم به وطن بازگشت و جا را براى علاقه مندان دیگر خالى کرد. هرچه شما این جا بیش تر بمانید, جا را بر دیگران کم مى کنید.
حوزه: در برابر دروغ پردازان, خرافه پراکنان, مردم فریبان, کسانى که عقیده مردم را خراب مى کنند و آنان را سطحى و خرافى بار مى آورند, با روضه هاى دروغ و خرافى, سیماى دین را بد جلوه مى دهند و سبب رمیدگى مردم از دین مى گردند, چه برنامه اى اندیشیده اید و چه تلاشهایى انجام داده و مى دهید.
استاد: ما با این گروه که برشمردید, خیلى مشکل داریم. روضه خوانهاى بى سواد و بى مایه, مردم کم اطلاع و بى خبر از معارف اسلامى و تاریخ اسلام را گمراه مى کنند, جهل را مى پراکنند, با علم و علما به مخالفت برمى خیزند و از تقلید و مراجع, دورى مى گزینند.
مى گویند: باید از امام زمان تقلید کرد, پشت سر امام زمان نماز گزارد, در تشهد, باید تشهد ثالثه را خواند وگرنه نماز باطل است و…
بحمدالله علما و حوزه هاى علمیه, علیه این گونه جاهلان و گمراهان, متحد هستند, خدمت مى کنند و زحمت مى کشند. لکن روضه خوانهاى دروغ پرداز و گمراه کنده, زیاد منبر مى روند. در کشور ما اینان, ذاکرین نام دارند که نه علم دارند و نه عقل. البته آواز خوش دارند. با آواز خوشِ خویش, مردم را مسرور مى کنند و به دنبال خود مى کشانند.
علماى دین باید در برابر این جریان بایستند; زیرا دستور است:
(اذا ظهرت البدعة فى امتى فعلى العالم ان یظهر علمه. فمن لم یفعل فعلیه لعنة الله.)10
این جانب در برابر این جریان, ایستاده و مى ایستم و تمام بدگوییها را به جان مى خرم; اما دست از مخالفت با اینان برنمى دارم. این کار را; یعنى ایستادگى در برابر بدعتگذاران و تحریف گران و روضه خوانهاى دروغ پرداز را وظیفه شرعى خود مى دانم. شمارى از آشنایان مى گویند: شما کوتاه بیایید, تا اینان به شما بد نگویند, ابراز ناراحتى نکنند! مى گویم همه ناسزاها را تحمل مى کنم و تاب مى آورم; اما نمى توانم لعنت خدا و رسول را تحمل کنم. از این روى, براى این که گرفتار لعن خدا و رسول نشوم, از پند و اندرز و نصیحت و افشاگرى بدعتگذاران کوتاه نمى آیم و دست برنمى دارم.
حوزه: این گرفتارى در جاهاى دیگر, از جمله در ایران هم گریبان گیر اهل علم و دیانت است. شمارى از مداحان, به قول شما ذاکرین بى مایه و بى سواد, خرافه پرداز دروغ گو, عرصه را بر اهل علم راستین, تنگ کرده و راه و چاره این است که علما, با برنامه هاى گوناگون, روشنگریها و تشکیل جلسه ها و محفلهاى دینى و علمى و از همه مهم تر به دست گرفتن عرصه مقدس منبر, مردم خوب و خوش باطن مسلمان را در اختیار عوام فریبان دروغزن و خرافه پرداز قرار ندهند. همان روشى که حضرت عالى دارید و منبر را از برنامه هاى خود حذف نکرده و پى گیرانه, از آن براى روشنگرى و جذب مردم به سوى دین استفاده مى کنید و سنگرى براى مبارزه با روضه خوانهاى دروغگو قرار داده اید.
استاد: من فکر مى کنم, منبر نقش مهمى در خرافه زدایى و روشن کردن مردم دارد. این سنگر مهم را علماى دین, فضلا و روحانیون عالى مقام, به هیچ وجه نباید رها کنند, در هر مقام و پایه اى که هستند و قرار مى گیرند, باید وعظ و خطابه, منبر و روضه خوانى را مهم بشمارند. منبر درست و دقیق, و روضه درست و برابر با تاریخ و روایتهاى صحیح, جلوى سخنان باطل و واهى را مى گیرد. چه کسى سزاوارتر از عالم دینى, انسان درس خوانده و اهل مطالعه و تحقیق براى وعظ و خطابه و منبر و اندرز و نصیحت به مردم.
یک وقتى آقاى طاهرى خرم آبادى, به لاهور آمده بود, جامعة المنتظر. جناب آقاى سید صفدر حسین و آقاى سید حافظ ریاض حسین نقوى به من گفتند: ما پیش آقاى طاهرى از شما شکایت مى کنیم!
وقتى که من براى دیدار با آقاى طاهرى به لاهور رفتم, رو کردم به آقایان, گفتم: خوب بفرمایید چه شکایتى از بنده دارید؟
آن دو رو کردند به آقاى طاهرى و گفتند: شکایت ما از آقاى نجفى این است که منبر مى رود و روضه مى خواند.
من به آقاى طاهرى گفتم: نظر آقایان این است که من منبر نروم و تنها به تدریس, تألیف و تحقیق بپردازم.
آقاى طاهرى گفت: واجب است مثل ایشان منبر برود, تا جلوى خرافاتى که غالیان, شیخیها, نصیریها رواج مى دهند و پخش مى کنند, گرفته شود و سدّ باب آنان شود.
من به همین خاطر منبر مى روم. براى روشنگرى و فهماندن اسلام ناب و مبارزه با خرافات و بدعتها و آن چه جزء دین نسیت به دین بستن.
خدا مى داند که احتیاج به پول ندارم. بحمدالله, به طفیل محمد و آل محمد(ع) خدا این قدر به من داده که محتاج کسى نیستم. منبر رفتن من از روى هدف و برنامه و براى مبارزه با خرافه و روشنگرى و آگاهى دادن به مردم مسلمان است. من تمام تلاش و سعى ام این است که پاسخ کسانى که قرآن را تفسیر به رأى مى کنند, بدهم.
ما مى گوییم:
(من فَسَّر القرآن برأیه فلیتبوء مقعده فى النار)11
هر که قرآن به میل خود تفسیر کند, جایگاهش در آتش مهیا شده است.
جاهلان روى منبر غنا و موسیقى مى خوانند. ما مى گوییم: این منبر حسینى است. منبر براى وعظ و اندرز و خواندن قرآن و حدیث است, نه این کارهایى که شما روى منبر انجام مى دهید. اینان, با این که زیاد هستند و ما بسیار کم, اما امیدوارم شامل این فراز از آیه شریفه بشویم:
(کم من فئة قلیله غلبت فئة کثیرة باذن الله والله مع الصابرین)12
بسا گروهى اندک که بر گروهى بسیار, به فرمان خدا, چیره مى شود. خداوند با شکیبایان است.
بحمدالله, کار به دست علماست. روز به روز خرافه پراکنان و بدعتگذاران کم تر مى شوند. مردم, کم کم به طرف علماى بیدار و آگاه مى آیند و حقیقت را مى فهمند و پى مى برند که حق با علماست و به روشنى مى بینند که حرف ایشان با منطق و دلیل است و در پرتو قرآن.
کار آنان, بر پایه منطق و دلیل نیست. تقلید کورکورانه است. نه عقل دارند که از عقل خود پیروى کنند و نه به نقل و قرآن تکیه دارند.
کسى از من پرسید: آیا شما در کارهایى که انجام مى دهید و راهى را که مى روید و در مقصد, کامیاب هستید, یا ناکام؟
گفتم اگر منظور شما این است که بیش تر مردم با ما باشند و بسیارى مؤمن و اندکى غیر مؤمن, و این را کامیابى مى دانید, این غلط است. کامیابى به این معنى, نصیب پیامبران خدا هم نشد. زیرا قرآن مى فرماید: (اکثر الناس لایشکرون)13. (اکثرهم لایؤمنون)14. (اکثرهم لایعقلون)15. (اکثرهم یجهلون)16. (مایتّبع اکثرهم الا ظناً)17. (اکثرهم لایعلمون)18.
انبیاى بزرگ هم نتوانستند, همه مردم را از گمراهى برهانند و ایمان را در دل آنان جایگزین کنند, ولى به نظر ما انبیاء و ائمه کامیاب بودند و ما هم که پیرو آنان هستیم کامیابیم. ما با تلاش, فکر خود را گستراندیم و در برابر باطل, دیدگاه هاى اسلامى خود را, در همه جا مطرح کردیم, به گونه اى که هرجا که دو نفر مى نشیند, سخن در این است که کدام گروه حق مى گوید, آیا گروه علما و یا گروه ذاکرین, روضه خوانها, نصیریها, شیخیها و… همین که مردم روى این موضوع به بحث بپردازند و در برابر باطل, سخن و حرکتى باشد که مردم را به فکر و اندیشه وادارد, کامیابى است.
ما کامیابى بزرگى به دست آورده ایم, زیرا بحمدالله توانستیم جمود را بشکنیم و مردم را به فکر و اندیشه واداریم. مردم,اکنون, خیلى فکر مى کنند, تدبر و تأمل مى کنند. و این کم کامیابى نیست.
حوزه: حضرت عالى موفق هستید سفرهاى تبلیغى به خارج از پاکستان دارید, در این باره, بویژه از تجربه هایى که دارید و استقبالى که از سخنرانیها و منبرها مى شود, صحبت بفرمایید.
استاد: این جانب چندین بار به دبى, ابوظبى و شارجه براى تبلیغ و برگزارى مراسم محرم رفته ام. به بریتانیا, بیست وچهار سال پیش, دو مرتبه رفتم و دیگر نتوانستم بروم تا این که در این چهار سال اخیر, پیاپى به آن جا سفر کرده و هر بار به مدت یک, تا یک ماه ونیم آن جا مانده و به تبلیغ و ارشاد و برگزارى مراسم سوگوارى پرداخته ام.
برنامه هاى من در شهر لندن, نیویورک, برمنگان و… بوده و بحمدالله خوب انجام گرفته است.
به آن جاهایى که من تاکنون سفر کرده ام, مردم را خیلى تشنه معارف اسلامى یافته ام. بسیار گرم و صمیمى اند و احساس نیاز شدید به معارف اسلامى مى کنند. چنان علاقه مندند که همیشه به من مى گویند شما کم مى آیید, کم مى مانید. در پاکستان یازده ماه سال را به وعظ و خطابه و تبلیغ مى پردازید, در این جا تنها یک ماه!
رفقاى خیلى خوبى در لندن و دیگر شهرهاى انگلستان دارم. با من در تماس هستند. وقتى که پیش شان مى روم, بسیار خوشحال مى شوند و من هم از این همه شور و علاقه آنان خوشحال مى شوم.
تمام کسانى که به پاى منبرهاى من حاضر مى شوند و با علاقه مطالب را پى مى گیرند, اردو زبان هستند. زبان اردو, زبان بسیارِ گسترده اى است, هند و پاکستان را شامل مى شود. از این روى, پاى منبر من, هم پاکستانیها مى آیند و هم هندیها و گاه عربها و ایرانیها هم مى آیند. این دو گروه اردو نمى فهمند و از منبر من هم نمى توانند استفاده کنند, فقط وقتى که آیات و روایات را مى خوانم, مى فهمند که مقصودم چیست; لذا در منبرها آیه و روایت زیاد مى خوانم, تا براى این دو گروه قابل استفاده باشد.
حوزه: متفکر, فیلسوف بزرگ شرق و مصلح جهان اسلام, محمد اقبال لاهورى را همه فرهیختگان, نخبگان و اهل فکر مى شناسند و با اندیشه ها و آراى او آشنا هستند و در بین ایرانیان, به خاطر اشعار بلندى که به فارسى سروده و در سینه تاریخ ثبت کرده, جایگاهِ بس والایى دارد و بویژه این که مردم ایران, نخستین مخاطب جهانى او بودند و علاقه به ایران و ایرانى, در سروده هاى او موج مى زند, از جمله آن جا که مى سراید:
چون چراغ لاله سوزم در خیابان شما
اى جوانان عجم, جان من و جان شما
غوطه زد در ضمیر زندگى اندیشه ام
تا به دست آورده ام افکار پنهان شما
مهر و مه دیدم نگاهم برتر از پروین گذشت
ریختم طرح حرم در کافرستان شما
تا سنانش تیزتر گردد فرو پیچیدمش
شعله آشفته بود اندر بیابان شما
فکر رنگینم کند نذر تهى دستان شرق
پاره لعلى که دارم از بدخشان شما
مى رسد مردى که زنجیر غلامان بشکند
دیده ام از روزن دیوار زندان شما
حلقه گرد من زنید اى پیکرانِ آب و گل
آتشى در سینه دارم از نیاکان شما
اکنون علاقه داریم از آشنایى خود با افکار و آراى علاقه اقبال لاهورى براى ما بگویید و این که به نظر حضرت عالى علاقه او به اهل بیت على بن ابى طالب, فاطمه زهرا, امام حسین, از کجا سرچشمه مى گیرد و آیا علماى شیعه با ایشان در پیوند بوده و حشر و نشر و دوستى داشته اند.
استاد: من بچه بودم که اقبال لاهورى فوت کرد, اما با اندیشه هاى او آشنایى دارم. آثار و کتابهاى اقبال و آن چه درباره او نوشته شده خوانده ام. به تازگى کتابى در پاکستان چاپ شده, با عنوانِ: (اقبال اور علامه شیخ زنجانى) دو هفته پیش, در اسلام آباد بودم که این کتاب را براى من آوردند. من این کتاب را خواندم.
سه نفر از علماى بزرگ شیعه, با ایشان دوست بوده و جلسه هاى علمى داشته اند که به گمان من اقبال از آنان اثر پذیرفته, گرچه خود بسیار اهل مطالعه و انسان دقیقى بوده است, آن سه عبارتند از:
1. علامه آقا سید على حائرى: که در لاهور زندگى مى کرد, کشمیرى الاصل بود. والد ایشان, علامه سید ابوالقاسم رضوى کشمیرى است, صاحب تفسیر (لوامع التنزیل) در سى جلد. دوازده جلد از آن را خود مؤلف نوشته بود و باقى فرزندش آقا سید على حائرى و اجل به ایشان هم مهلت نداد که تفسیر را به آخر برساند, از این روى تفسیر ناقص است و تا سوره (النجم) بیش تر پیش نرفته است. اوائل جزء بیست و هفتم.
چند جلد از این تفسیر, در کتابخانه آقاى مرعشى نجفى در قم موجود است. این چند جلد را علامه اختر عباس, به این جا آورده بود, تا چاپ بشود, متأسفانه تاکنون نه در پاکستان چاپ شده و نه در این جا.
2. علامه عبدالعلى هروى تهرانى: وى در عراق بوده, در زمان ناصرالدین شاه به ایران مى آید. وقتى که شاه کشته مى شود و آن حالتها در ایران پدید مى آید, از ایران فرار مى کند و به هندوستان مى رود و در لاهور ساکن مى شود و در آن جاست که با اقبال لاهورى آشنایى پیدا مى کند. این آشنایى, سبب رفت و آمدها, نشستها و جلسه هاى گوناگون علمى مى شود.
3. علامه زنجانى: وى در لاهور میهمان قبیله اش بود. قبیله ایشان در آن جا, مشهور به قزلباش بودند و از سرداران به شمار مى رفتند.
گفت وگوهاى بسیارى بین علامه زنجانى و اقبال در لاهور انجام مى گیرد و بین آنان صحبتهاى بسیارى رد و بدل مى شود: درباره مذهب, مسأله امامت و… علامه زنجانى رساله اى نگاشته با نام (برهان امامت) که این گفت وگوها در آن جا آمده است. ایشان در آن رساله نوشته: اقبال چنین و چنان گفت.
من به این رساله در نجف دست یافتم و خواندم. اکنون همان رساله در این کتاب (علامه اقبال اور علامه زنجانى) آمده است.
به هر حال, به نظر من اقبال لاهورى از اینان اثر پذیرفته است. گرچه خود ایشان اهل مطالعه, دقت و تدبر بوده; اما این علاقه به اهل بیت شاید در برخورد با علماى شیعه براى ایشان پیدا شده باشد.
ایشان به سبب برخوردها و نشست و برخاستهاى دوستانه و عالمانه با علماى آگاه شیعه, نسبت به حضرت امیرالمؤمنین(ع), تفضیلى شد و به این باور رسید که آن حضرت از دیگران افضل است. لکن به طور رسمى شیعه نشد. از این روى حتى مخالفان ایشان, همان گونه که در بانگ دراى آمده, او را یک کمى شیعه دانسته و گفته اند: ما خودمان شنیده ایم که او حضرت على(ع) را بر دیگران افضل مى دانست.
حوزه: اکنون, اگر صلاح بدانید و مایل باشید برویم سراغ نگارشهاى حضرت عالى که چرا و به چه انگیزه هایى هر یک از آنها را نگاشته و نشر داده اید; در مثل, انگیزه شما از نگارشِ تفسیر القرآن چه بوده و چه نکته ها را در این تفسیر بیان کرده اید که به نظر شما در دیگر تفسیرها نیست. یعنى احساس کرده اید جاى آن خالى است و در حوزه فکر و عرصه برداشت و تفسیر قرآن, باید این چنین تفسیرى و نگاهى به قرآن باشد.
استاد: من در مقدمه تفسیر نوشته ام که هر تفسیرى, یک برترى دارد. تفسیر شیخ طوسى و امین الاسلام طبرسى, برترى شان به ادبیات است و در آنها به تفسیر اهل بیت, بسیار کم پرداخته شده. تفسیر برهان, احادیث را گرد آورده; اما از ادبیات, بهره اى ندارد.
تفسیر این جانب دو ویژگى و دو برترى دارد:
1. تصحیح العقاید. قرآن, به عقاید اهمیت ویژه داده است. پاک بودن عقاید از خرافه و شرک و کشاندن ذهنها و فکرها به سوى توحید ناب, سرلوحه برنامه هاى قرآن است. این بخش از قرآن, در هر زمانى, به مقتضاى زمان و مکان, باید آشکار شود. این جانب چون دیدم عقاید مردم, آفت گرفته و شمارى از آنان فرق بین اهل بیت و الوهیت نمى گذارند و عقاید فاسد در بین مردم راه یافته, در ذیل هر آیه اى که درباره عقاید بود, کوشیدم تا عقاید و افکار فاسد را رد کنم و افکار و عقاید درست را شرح دهم. به عبارت دیگر, تصحیح العقاید را سرلوحه کار تفسیرى خود قرار دادم.
2. اهمیت به اعمال, فروع دین, نماز و روزه و… و این که حقوق الله و حقوق الناس چیست. به این دو مسأله, در سرتاسر تفسیر اهمیت ویژه دادم. البته سعى کردم سخن و بیان تفسیرى, نه ممل باشد و نه مخل. نه چنان طولانى و با شرح و شاخ و برگ فراوان باشد که خواننده برماند و خسته کند و نه چنان خلاصه و فشرده که در رساندن مطلب نارسا باشد.
در این تفسیر بر آن بودم هر آن چه که در فهم آیه هاى شریفه لازم بود, آن را بیاورم. این تفسیر به زبان اردو, در ده جلد است, در هر جلدى سه جزء قرآن.
حوزه: درباره روشها و برنامه هاى ناروایى که به نام عزادارى در بین شیعیان رواج یافته و در پاکستان این قضیه نمود بیش ترى دارد, چه برخوردى داشته و چگونه با این مسأله حساس از یک سو, و ویران گر از دیگر سوى برخورد کرده و رویارو شده اید.
استاد: این جانب, همیشه دغدغه این مسأله را داشته ام و از بابت پخش خرافه ها در مجلسهاى روضه خوانى و عزادارى نگران بوده ام. از این روى, وقتى که از نجف برگشتم, رساله اى نوشتم با عنوان: (اصلاح المجالس والمحافل) در این رساله به چهار مقوله پرداختم و آنها را در کانون توجه خود قرار دادم:
1. مجلس سوگوارى و عزادارى براى مظلوم کربلا, حضرت اباعبدالله الحسین(ع), از عبادات است و ما عزادارى براى آن بزرگوار را باعث نجات مى دانیم.
اما کارى را که روضه خوانها انجام مى دهند, با آن چه را ما عقیده داریم و در حقیقت باید این گونه باشد, ناسازگار است. زیرا اینان براى روضه خواندن, مبلغ تعیین مى کنند و مى گویند: روضه براى شما مى خوانیم به فلان مبلغ. صاحب مجلس مى گوید: نه, من فلان مبلغ بیش تر نمى دهم و….
در این رساله نوشتم این تجارت است. مجلس اباعبدالله و سوگوارى براى آن حضرت عبادت است, نه تجارت.
2. ذاکرین در پاکستان تغنى مى کنند, با موسیقى و آواز, به روضه خوانى مى پردازند, آن موسیقى و غنایى که ویژه مجلسهاى لهو است. آن گونه که در فیلمها هست, نوحه خوانى و قصیده سرایى مى کنند و مردم را مى رقصانند.
من در این اثر نوشتم: با الحان خوش روضه خواندن و مرثیه سرایى اشکال ندارد; اما باید به هیچ روى با مجلسهاى لهو و لعب همخوانى نداشته باشد.
نوشتم این گونه که شما ذاکرین برنامه اجرا مى کنید, ویژه مجلسهاى لهو و لعب است و حرام. ولو کان فى القرآن, او فى الاذان, او فى المراثى, او فى القصائد.
ذاکرین و به اصطلاح مرثیه خوانان, در جواب ما مى گفتند: اگر ما این کارها را انجام ندهیم و با آوازه خوانى, تغنى و موسیقى برنامه هاى خود را اجرا نکنیم, کسى ما را دعوت نمى کند و کسى به ما پول نمى دهد!
3. دیگر این که نوشتم: این مجلسها, محفلها و منبرها حسینى است. کسانى که منبر مى روند و روضه مى خوانند و به مرثیه سرایى مى پردازند, باید ظاهر آراسته داشته باشند و در شأن مقام و جایگاه مجلس اباعبدالله الحسین(ع), ظاهرشان, مانند اهل ایمان باشد, نه مانند ظاهر اهل فسق و فجور و یا مانند کسانى که در سینماها کار و نقش بازى مى کنند. ریش تراشیده, سبیل بزرگ, لباسهاى نامناسب مجلس سوگوارى و شگفت این که با نماز بیگانه!
4. بیان فضائل و یا مصائب اهل بیت, باید دقیق, درست و برابر با واقع و از روى متون پذیرفته شده و استوار باشد و یا از زبان عالمان خبره, تاریخ دان و ثقه شنیده شده باشد و یا در کتاب مستند و معتبرى, قصه, فضیلت و مرثیه اى که بناست خوانده شود و در مجلسى ارائه گردد, به روشنى, ثبت و آمده باشد, نه این که روضه خوان و ذاکر با سلیقه و ذوق خود و براى خوشامد این و آن, چیزهایى را سر هم کند و روى منبر بخواند و در مجلس اباعبدالله ارائه دهد که خلاف شأن, قداست و جایگاه والاى مجلس آن بزرگوار باشد.
آن چه را اینان مى خوانند و مى گویند, چون هیچ مدرکیت و سندیتى ندارد, کذب است و کذب هم حرام. و لعنةالله على الکاذبین. اگر کذب بر خدا و رسول باشد که از اکبر کبائر است و موجب مى شود روزه فرد روزه دار باطل شود و بر او کفاره واجب گردد.
ذاکرین و روضه خوانهاى دروغ پرداز و خرافه پراکن, علیه من دست به خیلى کارها زدند, شلوغ کردند و گفتند: این آقا مى خواهد عزادارى اباعبدالله را تعطیل کند و از بین ببرد, بر آن است که جلوى رزق و روزى ما را بگیرد و….
من گفتم: برعکس, من خواهم عزادارى اباعبدالله را احیا کنم و روزى شما را حلال. آن چه را شما از این راه به دست مى آورید و مى خورید, حرام است.
کسانى هم در مجله ها نوشتند: اگر ما اشتباه مى خوانیم و روضه ها و مرثیه هاى دروغ ارائه مى دهیم, شما کتابى به ما نشان بدهید و یا بنویسید, مشتمل بر روایات صحیحه و به زبان اردو, تا ما, از روى آن براى مردم مرثیه بخوانیم و فضائل و مصائب اهل بیت را باز گوییم. من دانستم دروغ مى گویند و اهل عمل به آن چه ما مى نویسیم نخواهند بود و این را در مقدمه مقتل الحسین نوشته ام لکن براى اتمام حجت, بر من لازم بود که کتابى که براساس روایات صحیح و گزارشهاى معتبر و مورد تأیید, بنویسم که بحمدالله موفق شدم. این اثر را با استفاده از امالى شیخ صدوق, ارشاد شیخ مفید, بحارالانوار علامه مجلسى و… تنظیم کردم و نام آن را (سعادت الدارین فى مقتل الحسین) گذاشتم. در این اثر, نخست, حالتهاى سید الشهداء را به گونه صحیح جمع آورى کردم, پس از آن نساء اهل بیت نبوت, خانواده نبوت و انصار امام حسین. در این بخش, احوال تمام یاران امام حسین را تا مختار ثقفى, به شرح بیان کرده ام. از واقعه کربلا, هیچ چیز را فروگذار نکرده, همه را نوشته ام. از این کتاب, استقبال خوبى شد. بسیارى از کسانى که خوانده بودند, ابراز خوشحالى مى کردند و مى گفتند تا به کنون به زبان اردو, چنین مقتل و شرح حالى از امام حسین(ع) و یاران با وفاى آن حضرت نشر نیافته و در دسترس مردم قرار نگرفته است.
البته کسانى هم به مخالفت با این کتاب برخاستند و گفتند: فلانى هر چه روایت بوده رد کرده و گفته این روایت غلط است, آن روایت غلط است. خیلى تلاش کردند; اما چون چیزى نیافتند, ناگزیر شدند قبول کنند و بگویند: بلى, حرف ایشان درست است. حالا مى گویند: اگر ما روایات صحیح را بخوانیم, کسى گریه نمى کند, باید چیزهایى به روضه خود بیامیزیم که مردم گریه کنند!
در روزگارى که من مبارزه با تحریفات عاشورا را شروع کردم و این کتاب را نوشتم, براى مردم تحمل این حرفها و این اثر, خیلى دشوار و سنگین بود. بعدها وقتى در آن جا کتاب (لؤلؤ والمرجان) محدث نورى و کتاب شهید مطهرى به نام: (فریادهاى مطهرى بر تحریفات عاشورا) چاپ شد و به تازگى (حماسه حسینى) به این سرى کتابها افزوده و به زبان اردو ترجمه گردید و در دسترس مردم قرار گرفت, مردم با مطالعه اینها, به زبان آوردند آن چه فلانى گفته: حرف متوسط است و شهید مطهرى, خیلى تند و بى پرده به نقد و رد روایتهاى دروغ و گزارشهاى خلاف واقع از واقعه کربلا پرداخته است. بحمدالله, کم کم فضا دگرگون شد و آن چه ما نوشتیم و بررسى کردیم, مورد پذیرش بسیارى از مردم علاقه مند و دوستار خاندان اهل بیت قرار گرفت.
حوزه: مسأله خلافت در اسلام, مسأله مهم و مقوله درخور بحث و همیشه مورد نیاز جامعه هاى اسلامى است. یعنى با طرح درست, منطقى, بیدارکننده و اصولى آن, هم مى توان آن چه را اسلام و قرآن در این باره فرموده و در نظر داشته و پیامبر اسلام(ص) در پى آن بوده که به دستور خدا, آن را به حقیقت بپیونداند, نمایاند, آشکار ساخت و هم به یک هماهنگى, هم فکرى و همدلى با برادران اهل سنت رسید. به دیگر سخن, اگر بحث با دید باز, دقیق و از چشم انداز بالا, خارج از بحثهاى تنگ نظرانه, مجال طرح بیابد, اهل خرد و منطق به هماهنگى و همدلى و هم فکرى مى رسند.
آیا حضرت عالى در بحثهایى که درباره خلافت بلافصل حضرت امیرالمؤمنین مطرح کرده اید, این چنین هدفى داشته اید و بناى کار بر این بوده که از راه استدلال و طرح بحثها به گونه منطقى, به یک منطق برسید, منطقى که به همدلى انسانهاى خردمند و دردمند از همه فرقه ها, دسته ها و مذهبها بینجامد؟
استاد: من تمام سعى و تلاش ام این است که بحثها را منطقى و مستدل طرح کنم. درباره خلافت حضرت امیرالمؤمنین و ائمه اطهار(ع) کتاب مفصلى نوشته ام به نام: (اثبات الامامت الائمة الاطهار فى ضوء العقل والآیات والاخبار). در این اثر, درباره مقوله هاى زیر, به شرح به بحث پرداخته ام:
1. شیعه و سنى چه اختلافى با هم دارند و اختلاف آنها در چیست؟
2. مسأله خلافت در اسلام از چه جایگاه و اهمیتى برخوردار است. در اصل آیا اهمیتى دارد, یا خیر؟
3. مردم مسلمان براى اداره جامعه خود, آیا نیاز به خلیفه و امام دارند, یا خیر؟
ییادآورى: خوارج مى گویند: هیچ نیازى به خلیفه و امام نیست. لکن دیگر مسلمانان, چه شیعه و چه سنى, مى گویند: به امام و خلیفه نیاز است وگرنه اسلام باقى نمى ماند. من در این اثر این مقوله را باز کرده ام.
4. آیا مسأله امامت از اصول است, مانند: توحید, عدالت, رسالت و… یا از فروع, مانند: نماز, روزه و…
پس از بحثهاى گوناگون, ثابت کرده ام: مسأله امامت از اصول است, نه فروع
5. آیا امام از سوى خداوند تعیین مى شود و بر جاى نبى مى نشیند, و نبى اعلان مى کند, یا خیر, مردم خود مى توانند کسى را براى رهبرى و هدایت جامعه به جاى نبى بنشانند و جانشین آن بزرگوار قرار دهند؟
در این باره, بحث به این سرانجام رسیده که امام را خدا نصب مى کند و پیامبر, وى را به مردم مى شناساند و فرمان خداوند را به مردم ابلاغ مى فرماید. در نتیجه اگر تمام مردم جمع شوند, نمى توانند و از نظر شرعى حق ندارند کسى را به جاى نبى بنشانند, مگر این که از طرف خدا تعیین شده باشد.
6. معیار و میزان خلافت چیست. آیا همان گونه است که برادران اهل سنت مى گویند: هرکس, هرچند به زور, به قدرت رسید و بر اریکه فرمانروایى نشست, امام است! یا معیارهاى دیگرى دارد:
الف. داراى علم لدنّى.
ب. معصوم از خطا و گناه.
ج. افضل الناس از نظر حسب و نسب.
د. نصب از سوى خداوند. و خود او باید بتواند هرگاه لازم باشد, این مسأله را ثابت کند. یعنى به مردم بفهماند با دلیل و برهان که خدا او را به این مقام گمارده است.
و….
این مقوله مهم را با آیات و روایات ثابت کردم, سپس نتیجه گرفتم: حال بیاییم دقت کنیم و ببینیم چه کسى این ویژگیها را دارد. آیا مى توان کسى را غیر از حضرت امیرالمؤمنین, على بن ابى طالب, نشان داد و به مردم شناساند؟
این اثر, چندین بار چاپ شده است و تاکنون, کسى نتوانسته جوابى بر این کتاب بنویسد.
حوزه: اگر مسلمانان در مسائل اعتقادى از روشنى برخوردار باشند و از اعتقادها و باورهاى صحیح, بى غش و بى آلایش, زمینه براى خرافه ها و عقاید باطل فراهم نمى شود. تمام گرفتاریها از آن جا ناشى مى شود که مردم مسلمان در مسائل اعتقادى بنیه قوى ندارند و ضعف آنان در این عرصه سبب جولان و میدان دارى خرافه ها و خرافه پردازان شده است. حضرت عالى در این میدان, یعنى تصحیح اعتقاد رشد و بالندگى آن در بین مسلمانان و ژرفا بخشیدن به اعتقادها و باورهاى مردم مسلمان سرزمین خود, چه کرده اید و چه اثر و آیا آثارى را پدید آورده و نشر داده اید.
استاد: در باب اعتقادات, کتابى دارم با عنوان (احسن الفوائد فى شرح العقاید) این اثر, که در حقیقت شرحى است بر رساله اعتقادى شیخ صدوق, در هفتصد صفحه سامان یافته است.
از آن روى رساله ایشان را برگزیدم که کسانى نگویند, عقاید جدید آورده ام. کسى نمى توانست به شیخ صدوق, با آن جایگاه علمى و معنوى ایراد بگیرد و به من که چرا به رساله ایشان را شرح نوشته اى.
این رساله, با پیشینه بیش از هزار سال, به خامه عالم بزرگ و جلیل القدرى چون شیخ صدوق, پشتوانه بسیار استوارى بود براى طرح مسائل اعتقادى و تصحیح اعتقادات. بحمدالله, این جانب, این رساله را که مورد توجه عالمان بزرگ در طول تاریخ بوده, با توجه به شرح شیخ مفید و دیگر شرحهایى که بر او نوشته شده, به زبان عربى و فارسى, شرح کردم و آن هم در هفتصد صفحه, با این که رساله شیخ صدوق بسیار مختصر است.
البته از آن جا که کسانى, گویا راه درست و مستقیم را نمى پسندند, به پا خاستند و علیه این نوشته نیز جوآفرینى کردند و به مردم خیلى چیزها درباره این کتاب گفتند و جوابهایى هم نوشتند و من در پاسخ به اینان و ایرادها و اشکالهایى که طرح شد, به سال 1966, کتابى نوشتم به نام (اصول الشریعه فى عقائد الشیعه) گرچه علیه این کتاب هم, کارهایى انجام دادند و به گمان و پندار خود جوابهایى نوشتند; اما آنها مانند حباب روى آب از بین رفتند و کتاب بنده, همچنان مانده و در دسترس اهل مطالعه است و تاکنون شش بار به چاپ رسیده است و علما و اهل نظر هم, گفتند: تاکنون به زبان اردو, کتابى چنین مستدل و منقّح, نوشته نشده است.
اثر دیگرى دارم که در همین جا مناسب مى دانم از آن نام ببرم و انگیزه خود را از نوشتن آن بیان کنم (اصلاح الرسوم الظاهره بکلام العترة الطاهره) این اسم عربى است و در اردو, اسم آن چنین است: (اصلى اسلام اور رسمى اسلام) در این کتاب, به این موضوع پرداختم: اسلامى که خداوند فرمود و پیامبر به دستور خدا آن را به مردم ابلاغ کرد و امام حسین, با ایثار جان خود, آن را احیا و جاوید کرد, چه بود و اسلامى که اکنون پیش ماست, چه سنى و چه شیعه, چیست؟
به گونه اى بین دو اسلام, تقابل کردم و به مقایسه اسلام نخستین و اسلامى که اکنون ما با آن روبه روییم پرداختم, از توحید, تا معاد, از نماز, تا دیات. در این کتاب, به روشنى بیان کردم, حقیقت اسلام چه بوده و اکنون چگونه است, حقیقت آن جور بوده و اکنون این جور است.
درباره این کتاب هم خیلى سر و صدا کردند و دست و پا زدند, اما شکر خدا, خاموش شدند مانند مرغى که پس از ذبح دست و پا خیلى مى زند و این بر و آن بر مى پرد, سپس براى همیشه خاموش مى شود و از نفس مى افتد.
خیلى حرفها زدند, خیلى سخنان ناشایست گفتند, ولى چون من به صداقت خود یقین داشتم و آن چه را نوشته بودم برگرفته از قرآن, ارشادها و سخنان معصومان(ع), بود و افزون بر این از کلام علماى اعلام و بزرگان دین هم, خیلى براى سخنان خود تأیید آورده بودم, تأییدهایى که به هیچ روى نمى شد از کنار آنها گذشت, آنها را نادیده گرفت و یا به انکار آنها برخاست.
تمام تلاش این جانب آشکار ساختن اسلام ناب و شناساندن عالمانه و دقیق تشیع بود. چون تا ما پایگاه علمى خود را قوى نسازیم و حرف قوى نداشته باشیم و در یک پایگاه استوار نایستیم, نمى توانیم, دَم از وحدت بزنیم. وقتى مى توانیم از وحدت سخن بگوییم که برترى علمى و ریشه تشیع را که همان اسلام پیامبر است, به خوبى نشان بدهیم.
یکى از حرفهایى که در منطقه ما به ما مى گویند این است که شما شیعه کتاب ندارید که ما مطالعه کنیم! من و کسانى مانند من, باید به میدان مى آمدیم و به اردو مى نوشتیم و جایگاه علمى شیعه را آشکار مى ساختیم.
عرض کردم که تفسیر را من به همین خاطر نوشتم. این تفسیر را به اردو نوشتم. اکنون جلد پنجم آن چاپ شده است و دیگر جلدهاى آن به زودى چاپ خواهد شد.
ییا وسائل الشیعه را که ترجمه کردم, به همین انگیزه بود. به پاره اى از روایات, سنّیها خرده مى گیرند و اعتراض دارند و پاره اى از روایات را شیعیان قبول ندارند. در این کتاب, حاشیه هاى طولانى نوشته ام و مدارک آنها را از مرأة العقول, الوافى و بحار آورده و یادآور شده ام که علماى بزرگ درباره این روایتها چه و چه گفته اند.
بحمدالله به گونه اى تشریح کرده ام که نه مخالف مى تواند سخنى بگوید و نه موافق مى تواند به انکار برخیزد.
و کتاب فقهى دارم که در آن علل احکام را بیان کرده ام. به خارج که سفر مى کنم, مانند بریتانیا جوانان از من خیلى مى پرسند که چرا فلان چیز حرام, در مَثَل شراب, گوشت خوک و… من این کتاب را نوشتم تا براى جوانان به طور دقیق روشن شود که چرا فلان نوشیدنى و فلان خوردنى حرام است.
حوزه: از روشنگریهاى شما و نوشته هاى منطقى, علمى و فقهى مستدل حضرت عالى, بسیارى مردم شیعه و برادران دینى اهل سنت, فرهیختگان و اهل انصاف, بى گمان استقبال مى کنند و نوشته دقیق و منطقى و با پرتوگیرى از قرآن, کم کم جاى خود را باز مى کند و به ذهنها و دلها راه مى یابد; اما گروه هاى کم خرد و فرقه گرا, فضا را آشفته مى سازند و راه را بر فکر و منطق مى بندند و مشکل کار حضرت عالى و کسانى که مثل شما مى اندیشند, تعصبهاى کور است, با این گروه ها و افراد باید چه کرد و چه راهى را پیمود و هم از شرّ اینان خلاص شد و هم اندیشه هاى ناب را به میان مردم نفوذ داد.
استاد: عرض کردم وقتى که این جانب در کتاب: (تجلیات صداقت) در دو مجلد, به تمامى مسائل اختلافى بین شیعه و سنى اشاره کردم و راه درست را نشان دادم و در حقیقت پاسخ بسیار قوى, دقیق و حساب شده اى بود بر کتاب: (آفتاب هدایت, در ردّ رفض و بدعت), سپاه صحابه قد علَم کرد و با تعصب کور علیه من و این کتاب به هوچى گرى پرداخت و غوغا به پا کرد و فتوا به قتل بنده داد.
خطاب به اهل سنت گفت: شما بى غیرت هستید. شما اگر غیرت داشتید کتابخانه اى که این شخص به مدد آن, این کتاب را سامان داده و مرتب کرده, نباید همچنان باقى باشد. از این روى دستور داد و اوباش خود را بسیج کرد و کتابخانه بنده را به آتش کشید.
و اعلام کرد: چطور شده نویسنده این کتاب تاکنون زنده است. باید او را از بین ببرید و اعدام کنید.
لکن به لطف خداوند, تاکنون زنده ام و به کارم ادامه مى دهم. من در پاسخ همه این حرفها, خشونت طلبیها, گفتم: باید با دلیل و منطق به سخنان من پاسخ بدهید, نه با تیر و تفنگ, آتش زدن و فتنه انگیزى, شما همت کنید با دلیل حرف بزنید, تا مردم بفهمند که من اشتباه کرده و مى کنم و شما درست مى گویید.
با این حال, مدتهاست چاپ آن تمام شده و من اقدام به چاپ آن نکرده ام, زیرا ما اکنون وحدت و یگانگى و یکدلى بین مسلمانان را فروغ مى دهیم, از این روى, نمى خواستم, بهانه اى بشود براى اختلاف و فرقه گرایان به این بهانه بر طبل اختلاف و دوگانگى بکوبند. چون گروه هایى مانند گروه سپاه صحابه, به هیچ وجه نمى خواهند شیعه و سنى به هم نزدیک شوند و در کنار هم برادرانه زندگى کنند و اختلافها را با دلیل و منطق برطرف سازند و حرف هم را بشنوند.
از این روى, در برابر این جریانهاى نابخردانه و ویران گر, ما یک مجلس متحده عمل تشکیل داده ایم که در آن, علماى سنى, شیعه, دیوبندى, برپلوى, اهل حدیث عضو هستند, با یکدیگر محترمانه برخورد مى کنند و با تلاش اینان, فضا کمى بهتر شده است.
بدین خاطر, آشنایان, اهل فکر و مطالعه, دوستداران بحثهاى منطقى و استدلالى, هر چه اصرار مى کنند که کتاب: (تجلیات صداقت) را چاپ کنم, در پاسخ مى گویم: اکنون, هر بهانه اى را باید از طرف مخالف گرفت. نباید بگذاریم آتش خاموش شده, دوباره روشن شود. با این که بر این عقیده ام, آن چه را من نوشته ام, یک روشنگرى و یک بحث استدلالى و منطقى است.
حوزه: شنیده ایم درباره مسأله خمس, دیدگاه فقهى ویژه اى دارید و همین سبب پاره اى از بگومگوها و برانگیخته شدن کسانى علیه شما و دیدگاه فقهى که ارائه کرده اید, شده است.
استاد: به شما گزارش غلط داده اند که من دیدگاه ویژه اى درباره خمس دارم. درباره خمس دیدگاه ویژه اى ندارم. دیدگاه من, همان دیدگاه فقهاى بزرگوار است که از آیات و روایات گرفته اند. عرض کردم که ما مجله ماهیانه داریم که در آن مجله, چند باب وجود دارد:
باب العقاید.
باب الاعمال.
باب التفسیر.
باب الحدیث.
باب المسائل.
در باب المسائل, نامه ها و پرسشهاى رسیده به دفتر مجله را پاسخ مى دهیم. در یکى از نامه ها آمده بود:
(درباره خمس, بین شیعه و سنى اختلاف است. اهل سنت مى گویند: خمس, تنها در غنیمت جنگى است, نه غیر آن. لکن ما شیعیان مى گوییم: خمس در هفت چیز است: ارباح مکاسب, معادن و…. اگر کسى آن گونه که ما شیعه درباره خمس مى گوییم, این که: خمس بر دو بخش مى شود: 1. سهم امام 2. سهم سادات. نگوید و آن چه ما درباره خمس عقیده داریم, عقیده نداشته باشد, آیا از اسلام خارج مى شود, یا خیر؟)
این جانب در پاسخ این پرسش کننده گفتم:
(اگر بگوییم: خمس از ضروریات اسلام است و منکر آن از اسلام خارج مى شود, باید ما همه سنیها را کافر بدانیم و بگوییم هفتاد و دو فرقه کافر است! در حالى که شیعه, اهل سنت را به هیچ وجه, خارج از اسلام نمى داند و ما به این عقیده فخر مى کنیم. ما اهل کلمه توحید و اهل قبله را مسلمان مى دانیم.
و افزودم: اگر انکارکننده خمس شیعه هم باشد, من او را از مذهب شیعه به هیچ وجه خارج نمى دانم; چرا که در زمانِ غیبت امام زمان(عج) در مسأله خمس, دیدگاه هاى گوناگونى مطرح شده است: شیخ یوسف بحرانى, در حدائق, پانزده قول نقل کرده و استاد ما, سید محسن حکیم, دیدگاه هاى گوناگون را درباره خمس نقل کرده است.
از جمله:
1. باید دفن کرد: شمارى از فقها بر این نظرند که خمس را باید دفن کرد, تا به دست صاحب اصلى آن برسد, مانند سالار
2. نباید دفن کرد: شمارى از فقها بر این نظرند که باید دست به دست کرد. به دست هرکس که رسید, باید به فرد مورد اطمینان و ثقه, وصیت بکند: این امانت را در اختیار داشته باش, تا لحظه آخر, اگر امام زمان را ندیدى که تحویل آن حضرت بدهى, به فرد مورد اطمینان خود بسپار, تا وى به دست آن حضرت برساند و اگر او نیز ندید, باید به دست فرد مورد اطمینان بسپارد و… همین گونه باید دست به دست بگردد, تا امام ظهور کند.
3. خمس در زمان غیبت ساقط است; هم سهم امام, هم سهم سادات. کسانى که این دیدگاه را دارند, عبارتند از: علامه شیخ محمدباقر سبزوارى, صاحب ذخیرةالفقهاء, علامه شیخ عبدالله بحرینى, صاحب عوالم العلوم.
گر خمس ضرورى دین باشد و انکارکننده آن, خارج از دین و مذهب, باید این بزرگان و علماى اعلام را خارج از دین و مذهب بدانیم.)
این بود سخن و مطلبى که این جانب در ماهنامه و در باب مسائل, در پاسخ آقایى که از خمس پرسیده بود, نوشتم. اما کسانى که دنبال ماجراجویى و اختلاف افکنى اند, غوغا راه انداختند و گفتند: فلانى مى گوید:
(خمس لازم نیست و انکار آن هم عیبى ندارد.)
از مراجع فتوا گرفتند. گفتم: من منکر خمس را خارج از اسلام و مذهب نمى دانم, شما هر چه مى خواهید بدانید. او را یهودى, نصرانى و کافر بدانید, به من مربوط نمى شود, من که منکر خمس نیستم.
حقیقت این است که: من خمس و زکات مى دهم; اما خمس و زکات نمى گیرم. بحمدالله بر من واجب است که زکات و خمس بدهم. این جانب, شکر خدا, آن قدر مال و دارایى و استطاعت دارم که هم خمس و هم زکات بر من واجب مى شود و من هم ادا مى کنم.
حوزه: انقلاب اسلامى به رهبرى امام خمینى, حیات دوباره به اسلام و مسلمانان بخشید و سربلندى و سرفرازى را براى مسلمانان به ارمغان آورد, چه شیعه و چه سنى, چه ایرانى و چه غیر ایرانى. همه مسلمانان, بلکه همه مستضعفان جهان, احساس مى کردند, امام درد و نیاز آنان را فریاد مى کند, سرورى و رهایى همه آنان را مى خواهد و حضرت عالى, دیگر علما و مردم شریف پاکستان و بویژه شیعیان چه احساسى داشتید و اکنون پیوندتان با انقلاب اسلامى چگونه است.
استاد: از آن روز اول, از روزى که امام خمینى در نجف بود, پس از آن که به فرانسه هجرت کرد و آن گاه که به ایران آمد و انقلاب اسلامى به پیروزى رسید, تاکنون, ما دعاگوى انقلاب هستیم. تلاشها و کوششهاى فراوان داریم که انقلاب اسلامى و رهبرى آن را به مردم بشناسانیم و در محفلها, مجلسها مى گفتم: ما در دنیا یک کشور داریم که حکومت اهل بیت(ع) است. ایران از مفاخر شیعه است, از مفاخر اسلام است.
بحمدالله در ایران, مردم از علماى دین حرف شنوى دارند, از عالمان دین پیروى مى کنند, گرد عالمان دین جمع مى شوند.
من از امام خمینى اجازه دارم و آن را خیلى پر ارزش و پر قیمت مى دانم و به آن فخر مى کنم. ایشان به بنده لطف داشت.
حوزه: اثر انقلاب اسلامى را در پاکستان چگونه مى بینید.
استاد: به نظر من, بحمدالله این انقلاب, نه تنها در پاکستان, یا در کشورهاى اسلامى که در کل دنیا, اثر شگفت خود را گذارده است. در کشورهاى استکبارى و براى مستکبران, یک زلزله بود; از این روى, با تمام نیرو و ثروت, در صدد متلاشى کردن آن هستند و مى خواهند نگذارند انقلاب اسلامى به دیگر سرزمینها و کشورها راه یابد و بسیار در این راه تلاش مى کنند.
استکبار جهانى از انقلاب اسلامى مى ترسد و بسیار بسیار واهمه دارد. انقلاب اسلامى (اشدّاء على الکفار ورحماء بینهم.) است. با همین چهره و ویژگى, همه آن را مى شناسند.
از اثر انقلاب اسلامى است که مسلمانان با هم روز به روز نزدیک تر مى شوند. در پاکستان, بین گروه هاى شیعى و سنى, درگیریهایى پدید مى آید, ولى وقتى به ایران مى آیند, از اختلافها خبرى نیست, همه علما, از وحدت سخن مى گویند, وحدت بین مسلمانان, این از اثرها و برکتهاى انقلاب اسلامى است.
شیعیان, بسیار بسیار به ایران افتخار مى کنند و از عمق جان مى گویند: ما یک مرکز داریم, ما علماى بسیار بزرگ در ایران داریم و ما یک مملکت مثالى داریم.
چند وقت پیش, در اسلام آباد سخنرانى مى کردم, جلسه پرسش و پاسخ داشتیم. آقایى از من پرسید: آیا انقلاب ایران اسلامى است؟
گفتم شما بگویید اگر انقلاب ایران, اسلامى نیست, پس اسلام چه مى گوید؟ بحمدالله انقلاب ایران, به تمام معنى اسلامى است. ما دعا مى کنیم که خداوند این انقلاب را مستحکم کند, آن را مستدام بدارد, تا قیام حضرت مهدى(عج) تا زمانى که زمامْ به دست امام زمان بیفتد.
حوزه: تاکنون, بیش تر از کارها و نقش آفرینیهاى علمى و فرهنگى حضرت عالى پرسیدیم و از پاسخها و سخنان شما استفاده کردیم. اکنون از تلاشهاى سیاسى خود بگویید.
استاد: بحمدالله ما شیعیان از دو حیث در حکومت دخالت و شرکت داریم:
1. از راه گروه هاى سیاسى شیعى که با جماعت پیلیز پارتى و یا گروه مسلم لیگ در پیوند هستند و براى اقتدار سیاسى تلاش مى کنند. هر گروهى که بر سر کار بیاید, شیعیان با آنها اشتراک دارند.
2. از راه مجلس متحده علما. این مجلس, که این جانب عضو آن هستم, فى الجمله در کارهاى سیاسى و حکومتى دخالت مى کند و نفوذ خوبى بر حکومت و ارکان آن دارد. رهبرى این مجلس را علامه سید ساجد نقوى بر عهده دارد و رکن آن است. ایشان با رایزنى و مشورت با علما کارها را انجام مى دهد.
هیچ گروه سیاسى و دولت, به مصلحت خود و پاکستان نمى داند که شیعیان را از نظر دور بدارند و به آنان بى توجه باشند; از این روى, شیعه را در کارها سهیم مى کنند.
حوزه: در پایان از حضرت عالى خواهش مى کنیم که ما و دیگر طلاب و اهل علم را راهنمایى و نصیحت بفرمایید.
استاد: من خودم را اهل نمى دانم که اهل علم و اهل فضل و طلاب را نصیحت کنم. اگر بناست حرفى بزنم, همان سخن حضرت امیرالمؤمنین(ع) را یادآور مى شوم. آن حضرت, بنابر آن چه که در دیوان منسوب به وى آمده, به شیعیان خود فرمود:
اخى لاتنال العلم الا بستة
فانبیک ان تفصیلها ببیانٍ
ذُکاءٍ وحرصٍ و اجتهاد ٍو بُلغة
و ارشاد استاذ وطول زمانٍ
کسى که در پى دانش است, در گام اول باید از ذکاوت برخوردار باشد; زیرا انسان نابرخوردار از ذکاوت, هوش, هر چه بخواند, فراموش مى کند. انسان کُند ذهن, نمى تواند مراحل دانش را بپیماید.
آن که ذکاوت و هوش دارد, اگر به جد و جهد برنخیزد, حرص در فراگیرى نداشته باشد و تنها به هوش و ذکاوت تکیه کند و بگوید هوش من چنین و چنان است, به پایه هاى والاى از دانش نمى رسد.
بُلغه: به قدر کفاف داشته باشد. از نظر پوشاک و غذا, چنان باشد که بتواند به درس و بحث برسد. اکنون طلاب, بحمدالله, چنان در تنگنا نیستند که به درس و بحث شان آسیب وارد شود. به برکت دولت اسلامى در حدّ کفاف دارند. ما وقتى که درس مى خواندیم, تنها نان خشک ممکن مى شد. بسیار وقتها خورش نداشتیم, بى خورش, با نان خشک خود را سیر مى کردیم.
ارشاد استاذ: بى ارشاد استاد, انسان به بى راهه مى افتد و نمى داند چه دانشهایى لازم است که فرا بگیرد و چه دانشهایى کم فایده است و لزومى ندارد فرا بگیرد. این مهم, تنها با راهنماییهاى استاد, ممکن مى شود و این که باید کدام فن را فرا گرفت, کدام فن را پیش داشت و کدام فن را تأخیر انداخت و کدام کتاب را باید خواند و کدام کتاب را نباید خواند.
طول زمان: فراگیرى دانش, عالم شدن, با شتاب نمى شود. این گونه نیست که امروز شروع کنیم و فردا عالم بزرگ شویم و مردم هم از ما حرف شنوى داشته باشند و از نفوذ کلمه برخوردار باشیم و مردم ما را روى چشم خود بگذارند. نخیر, با تلاش و کسب دانش و زحمت بسیار در مدتِ طولانى, انسان به جایى مى رسد, عالم مى شود و مى تواند براى مردم مفید باشد و راه خیر و شر را به آنان نشان دهد.
(لیس للانسان الا ما سعى.)
حضرت امیرالمؤمنین(ع) مى فرماید:
بقدر الکد تقتسم المعالى
و من طلب العلى سهر اللیالى
یروم العز کیفِ ینام لیلاً
یغوص البحر من طلب اللآلى
و من رام العلى من غیر کدّ
اضاع العمر فى طلب المحال19
اگر انسان مى خواهد بلند شود و تعالى بیابد و مقام پیدا کند, باید جدّ و جهد فراوان داشته باشد. از این روى بر طلاب علوم دین, چند چیز لازم است که ملامحسن فیض در رساله انصاف یادآور شده و شیخ یوسف بحرینى در لؤلؤ فى البحرین و صاحب روضات در روضات, آن را نقل کرده اند.
ایشان مى گوید: خیلى پریشان بودم که معرفت خدا چگونه به دست مى آید. ایمان و یقین چگونه حاصل مى شود. متحیّر بودم و روز به روز بر تحیّرم افزوده مى شد, تا این که به حدیثى برخوردم. گفتم: انسان اگر مى خواهد معرفت خدا در او کامل بشود و اطمینان و یقین پیدا کند, چهار چیز را باید انجام دهد:
1. انجام واجبات.
2. پرهیز از محرّمات.
3. به جاى آوردن سنن و آداب شریعت
4. پاکیزه کردن اخلاق و پرهیز از اخلاق سیئه و کسب اخلاق عالیه
مى گوید: وقتى به این چهار چیز عمل کردم, بحمدالله آن چیزى را که سالها به دنبالش بودم و پیدا نمى شد, پیدا شد. با عمل به این چهار چیز, اطمینان یافتم, فارغ البال شدم, به سرمایه ایمان رسیدم و….
صاحب روضات, از رساله (الانصاف) ملامحسن فیض نقل مى کند:
(چنین گوید مهتدى به شاهراه مصطفى, محسن بن مرتضى که عنفوان شباب, چون از تفقّه در دین و تحصیل بصیرت در اعتقادات و به کیفیت عبادات, به تعلیم ائمه معصومین(ع) آسودم, چنانچه در هیچ مسأله محتاج به تقلید غیر معصوم نبودم, به خاطر رسید که در تحصیل معرفت اسرار دین و علوم راسخین نیز سعى نمایم, شاید نفس را کمال آید, لیکن چون عقل را راهى به آن نبود, نفس را در در آن پایه ایمان که بود, درى نمى گشود و صبر بر جهالت هم نداشت و على الدوام مرا رنجه مى داشت, بنابراین, چندى در مطالعه مجادلات متکلمین خوض نمودم و به آلت جهل, در ازالت جهل ساعى بودم. طریق متفلسفین نیز پیمودم و یک چند بلندپروازیهاى متصوفه را در اقاویل ایشان دیدم و یک چند در رعونتهاى من عندیین گردیدم. تا آن که گاهى در تلخیص سخنان طوائف اربع, کتب و رسائل مى نوشتم, من غیر تصدیق بکلها و لاعزیمة على جلّها, بل احطت بما لدیهم خبرا و کتبت فى ذلک على التمرین زبراً, فلم اجد فى شىء من اشاراتهم شفاء غلّتى ولا فى ادواء عباراتهم دواء علتى حتّى خفت على نفسى اذ رأیتها فیها کأنها من ذویهم, فتمثّلت بقول من قال: خدعونى بهتونى, اخذونى غلبونى و عدونى کذبونى, فالى من اتظلّم. فررت الى الله من ذلک وعذت بالله ان یوفّقنى هنالک و استعذت بقول امیرالمؤمنین(ع) فى بعض ادعیة:
(اعذنى اللهم من ان استعمل الرأى فیما لایدرک قصره البصر ولایتغلغل فیه الکفر.)
ثم انبت الى الله و فوّضت امرى الى الله فهدانى ببرکة متابعة الشرع المتین الى التعمق فى اسرار القرآن و احادیث سید المرسلین, صلوات الله علیهم اجمعین, و فهمنى الله منها بمقدار حوصلتى و درجتى من الایمان. فحصل لى بعض الاطمینان وسلب الله منى الشیطان و له الحمد على ما هدانى وله الشکر على ما اولانى.)20
بله, طلاب علوم دینى, اهل علم, به مستحبات اهمیت بدهند و آداب شریعت را به درستى و دقت انجام دهند, مردم واجبات را انجام مى دهند و اگر اهل علم به مستحبات بهاى لازم را ندهند و یا ترک کنند, بى گمان مردم به دنبال واجبات نخواهند رفت.
رفتار علما و روحانیون این گونه است, باید مکروهات را ترک کنند, تا مردم به دنبال حرامها نروند.
رسول گرامى اسلام فرمود:
(دو گروه اگر فاسد شوند, همه مردم فاسد مى شوند پرسید یا رسول الله آن دو گروه کدام است؟ فرمود: علما و امراء.)
زیرا مردم, یا پیروى از علما مى کنند و یا از امراء. اگر علما به راه درست و خیر حرکت بکنند, به طور دقیق پاى بند به احکام باشند, مردم همه به دنبال خیر مى روند و پاى بند به احکام مى شوند و اگر به دنبال شرّ بروند و پاى بند به احکام نباشند, مردم هم به دنبال شرّ خواهند رفت. همچنین است امراء.
خداوند توفیق دهاد, علما بتوانند به وظیفه هاى شرعى خود عمل کنند و به امراء نیز توفیق دهاد که فرائض خود را بفهمند و بشناسند و سپس به اداى آنها بپردازند.
اگر این دو گروه, صحیح عمل کنند و دقیق به وظیفه ها و فریضه ها پاى بند باشند, امت محمدى(ص) اصلاح و درست مى شود و در برابر استکبار جهانى, دشمنان اسلام, سدّ سکندرى مى شوند, شکست ناپذیر و دشمنان, ان شاءالله در هدفها و برنامه هاى شوم خود ناکام مى مانند. بحق محمد و آل محمد. وآخر دعوانا ان الحمد لله رب العالمین.
حوزه: از این که وقت شریف شما را گرفتیم و مصدّع شدیم, پوزش مى طلبیم و امیدواریم به توصیه ها و نصیحتهاى حضرت عالى بتوانیم عمل کنیم و از تجربه هاى ارزنده شما به بهترین وجه بهره ببریم.
استاد: از شما تشکر مى کنم که چنین موقعیتى را فراهم کردید که بنده از طریق این مجله با طلاب عزیز, اهل فضل و فرهیختگان سخن بگویم.
پى نوشتها:
1. سوره توبه, آیه 122.
2. سوره آل عمران, آیه 104.
3. بوستان سعدى, باب اول, حکایت 28.
4. سوره ضُحى, آیه اا.
5. نهج البلاغه, کلمات قصار, 455.
6. سوره شعرا, آیه 225.
7. سوره بقره, آیه 253.
8. الکنى والالقاب, ج1 / 272.
9. سوره حج, آیه 11.
10. اصول کافى, ج1 / 54; وسائل الشیعه, ج11 / 510.
11. بحارالأنوار, ج 92 / 111.
12. سوره بقره, آیه 249.
13. سوره بقره, آیه 243.
14. همان, آیه 100.
15. سوره مائده, آیه 103.
16. سوره انعام, آیه 111.
17. سوره یونس, آیه 36.
18. سوره نحل, آیه 101.
19. مستدرک انوار العقول, قطب الدین محمد بن حسین بیهقى, تحقیق سلمان جبورى / 513; المحجة البیضا, بیروت, چاپ اول, 1419.
20. روضات الجنات, محمدباقر موسوى خوانسارى, ج2 / 97, اسماعیلیان, قم.

تبلیغات