چکیده

متن

لقد کتبنا فى الزبور من بعد الذکر ان الارض یرثها عبادى الصالحون (انبیاء - 105)
مقدمه:
در روزگار حاضر، چند پدیده نقش کلیدى یافته‏اند. یکى از این پدیدهها جهانى شدن است؛ دیگرى بحران معناست و پدیده دیگر که به نوعى در دو، سه دهه اخیر فارغ از تعصب گرایى و اعتقادات یا دیدگاه‏هاى‏دینى خاص مطرح شده است، پدیده‏اى است که در جهان به برجسته شدن گرایشات دینى، و منجى گرایى انجامیده است. چرخش هزاره میلادى و آغاز هزاره سوم، بر اساس آموزه هزاره‏گرایى که در یهودیت و مسیحیت وجود دارد از یک سو، و رشد و گسترش اسلام گرایى در جهان معاصر، موجب شده است که ما شاهد ظهور جنبش‏ها و تکاپوهاى خاصى به نام منجى گرایى در یکى دو دهه اخیر باشیم.
منجى‏گرایى در جهان امروز نمودهاى مختلفى داشته است. در جهان مسیحیت و یهودیت، گسترش و فعال شدن جریانات دینى هزاره گرا از یک سو و جریانات بنیادگرایى دینى از سوى دیگر نمود بارزى‏دارند. نزدیک شدن هزاره جدید موجب شده است تا آموزه ظهور حضرت مسیح(ع)، چه از سوى یهود و چه از سوى مسیحیان، به نوعى مورد توجه قرار گیرد. اقدامات صهیونیسم‏هاى یهودى و مسیحى در زمینه سازى‏ظهور حضرت مسیح(ع) با بازگرداندن یهودیان به ارض موعود از یک سو و گره خوردن این ایده با اهداف و مطامع سیاسى ابرقدرت‏هاى بزرگ، موجب توجه بیشتر جهانى به آموزه منجى‏گرایى شده است.
در جهان اسلام نیز هر چند آموزه مهدویت در اعتقاد اصیل اسلامى ریشه دارد و تمامى مذاهب اسلامى آن را پذیرفتهاند، اما رشد و گسترش آموزه مهدویت خواهى و منجیگرایى در چند دهه اخیر بارز است. بحران درونى جهان اسلام، رشد اسلام گرایى، آغاز عصر جهانى و عوامل دیگر، زمینه ساز توجه بیشتر مسلمانان به این مسئله است. به هر حال فارغ از علل مختلف و کثیر آن، توجه به منجى گرایى در جهان امروز، پدیده‏هاى جهانى و فراگیر است که یکى از زمینه‏هاى آن را مى‏توان در عامل «جهانى شدن» یافت.
همچنین ما باید بین "بحران معنا" و "بحران معنویت" تفکیک نماییم. بحران معنا Crisis of Meaning)) وضعیتى است که در آن معیارها و شاخص‏هاى ارزیابى انسان‏ها دچار تلاطم و بحران مى‏شود. مراد از بحران معنا فرو ریختن نظام دانایى و آگاهى انسانها است. اینجا دیگر معیارهاى داورى ثابتى نداریم. ما قبلا پدیده دیگرى با نام «بحران معنویت» Crisis of spirituality)) داشتیم که در طول دوران مدرن مطرح بوده است. منظور از بحران معنا، چیزى غیر از بحران معنویت است. چون ممکن است در جایى بحران معنا وجود نداشته باشد، ولى بحران معنویت وجود داشته باشد.
بعد سخت افزارى جهانى شدن
هر چند در مورد جهانى شدن دیدگاه‏هاى بسیار مختلفى وجود دارد، اما به نظر من به جهانى شدن نوعى شرایط یا ظرف تحول تاریخى است که بر اثر تکنولوژى‏هاى‏ارتباطى ایجاد شده است؛ یعنى جهانى شدن، در معناى دقیق خود، آن چیزى است که ما به عنوانGlobalization مى‏شناسیم. شاید تعبیر صحیح جهانى شدن باشد، چون واژه Globalizationکه از صفت Global بصورت فعل ساخته شده و سپس به صورت اسم در آمده است؛ Globalیعنى امر جهانى، وto Globalize، یعنى جهانى کردن.
البته در زبان انگلیسى این فعل به دو صورت لازم و متعدى به کار رفته است؛ یعنى همه خود به خود جهانى بشود؛ یعنى در وجه فعل لازم، و هم به صورت فعل متعدى فاعل و مفعولى داشته باشد. طبعاً اگر نگاه متعدى به این واژه داشته باشیم، باید به جهانى سازى تعبیر بکنیم، در حالى که در تعبیر اول و وجه لازم آن، تعبیر درست جهانى شدن هست. اما با توجه به اینکه مفاهیم موجود در علوم انسانى، فارغ از بعد گرامرى و دستورى آنها، به واسطه منظر نظرى ما شکل مى‏گیرد، به اعتقاد من واژه جهانى شدن بهتر است. در واقع در زبان فارسى این شبهه براى ما به وجود آمده که از کدام تعبیر استفاده کنیم: جهانى شدن یا جهانى سازى و جهانى‏کردن.
اما اگر واقع را لحاظ کنیم، واقعیت جهانى شدن، چیزى جز تحول در شرایط سخت افزارى نیست؛ یعنى از دو منظر سخت افزارى و نرم‏افزارى مى‏توان به جهانى شدن نگریست. مراد از سخت افزار جهانى شدن، تغییر و تحول در شرایط زندگى انسان‏هاست که خود محصول گسترش دانش و تکنولوژیهاى پیشرفته ارتباطى و در کل رشد و گسترش دانش بشرى در زمینه علم و تکنولوژى است. جهانى شدن از جهت سخت افزارى وضعیتى است که موجب شده است، با گسترش تکنولوژى‏هاى ارتباطى، انسان‏ها در تعامل با یکدیگر قرار گیرند؛ یعنى اگر روزگارى چنین بود که در دو دهه علیا و سفلى، گاه حتى ذائقه غذایى متفاوت بود، اکنون ارتباطات چنان انسان‏ها را به هم نزدیک کرده که همه امور در قالب پدیده واحد، یا حالت ادغام کنندگى ـ که پدیده‏هاى ارتباطى به وجود آورده‏اند ـ در حال شکل گیرى هستند.
از منظر سخت افزارى جهانى شدن شرایطى تاریخى است؛ شرایطى که ما در آن زندگى مى‏کنیم. بعد سخت افزارى جهانى شدن بدان جهت اهمیت دارد که در فهم جهانى شدن به تمایز آن با محتوا و نرم افزار توجه کنیم. گاه با استناد به ابعاد سخت افزارى جهانى شدن، چنین القا مى‏شود که محتوا نیز شکل ثابتى دارد و همه براى مثال باید به شیوه لیبرال دموکراسى زندگى‏کنند که در شرایط کنونى جهانى شدن ابتکار عمل را در دست گرفته است. در حالى که این فریبى بیش نیست. پس نباید جهانى شدن را امرى ذاتى بدانیم.
جهانى شدن از منظر سخت افزارى، همانند ظرفى است که شما مى‏توانید مظروفهاى مختلفى را در آن قرار دهید. همانند کاسه‏اى که مواد مختلف را در آن مى‏ریزید. البته اینکه چه مظروفى در این ظرف قرار بگیرید، دیدگاه‏هاى بسیار متفاوتى وجود دارد. اینجاست که بعد نرم افزارى جهانى شدن مطرح است.
بعد نرم افزارى جهانى شدن
آقاى راپرت در کتاب "ایدئولوژى‏هاى جهانى شدن"، به درستى اظهار مى‏دارد که اصلا دید واحدى نسبت به جهانى شدن وجود ندارد. آنچه ما با آن مواجه هستیم، ایدئولوژى‏ها و دیدگاه‏هاى بسیار متنوع و مختلف درباره جهانى شدن است. چنین بحثى را رولاند رابرتسون هم با بررسى گفتمانهاى مختلف جهانى شدن مطرح کرده است.
در مورد تحلیل جهانى شدن دیدگاههاى موجود را مى‏توان به دو شیوه طبقه بندى کرد: شیوه نخست طبقه بندى آنها بر اساس عامل جهانى شدن و شکل آن است. شیوه دوم طبقه بندى بر اساس محتوا و ماهیت جهانى شدن است. در حالى که تقسیم بندى نخست، به بعد سخت افزارى ارتباط بیشترى دارد، تقسیم بندى دوم کاملا نرم افزارى و محتوایى است. در نگرشهاى گروه نخست، با یک نگاه کلان، سه ایده اساسى مطرح است که آیا جهانى شدن فرایندى طبیعى as a process)) است یا یک پروژه و طرح از پیش تعیین شده as a project)). برخى نیز از بعد ترکیبى و نگرش فرایندى- طرح‏واره‏اى به جهانى شدن نگریسته‏اند که عنوان نگرش پدیده‏وار به جهانى‏شدن
as a phenomenon)) مطرح است. در نگرش فرایندى، جهانى شدن محصول گسترش و تکامل طبیعى دانش است که باید با آن همراهى کرد. در نگرش پروژه‏اى جهانى شدن یک توطئه و طرح سرمایه دارى غربى براى بلعیدن جهان است و در نگرش سوم یا پدیده‏اى، جهانى شدن فرایندى است که کنترل کنندگان تکنولوژیهاى جدید ایدههاى خود را بر آن تحمیل مى‏کنند.
اما تقسیم بندى دوم بر اساس ماهیت، محتوا و بعد نرم افزارى به جهانى شدن مطرح میشود. در واقع در اینجا نیز ما حداقل سه دیدگاه برجسته و کلان داریم؛ هر چند با نگاه دقیق‏تر مى‏توانیم این نگرشها را بیشتر بدانیم، اما در کل سه دیدگاه، برجسته و حایز اهمیت است: دیدگاه اول دیدگاه دین‏داران و پیروان ادیان است که ما مى‏توانیم از نرم افزار و نگرش دینى و سنت گرایانه به جهانى شدن سخن بگوییم که بر اساس آن بسیارى از ادیان مدّعى هستند که مى‏توانند محتوا و نرم افزار مناسب براى این سخت افزار، یعنى جهانى شدن باشند.
براى مثال شاید در بعضى تعابیر ببینید که وقتى گفته مى‏شود، پدیده‏اى به نام جهانى شدن اتفاق افتاده، چون چنین نگرشى در علماى ما وجود دارد مى‏گویند: این پدیده جدیدى نیست. 1400 سال پیش اسلام فرموده است که حکومت جهانى خواهد بود. در واقع چنین نگرشى نشان مى‏دهد که محتواى مناسب براى این ظرف، نگرش دینى است. آنها حکومت جهانى دینى‏اى را در نظر مى‏گیرند که منجى موعود آن را محقق کند. البته بین حکومت جهانى و جهانى شدن، به لحاظ مفهومى باید تمایز قائل شد، ولى از منظر عملى به جهاتى قابل تطبیق هستند؛ به این معنا که حکومت جهانى موعود از نگرش سنتى، همان چیزى است که مصداق و نرم افزار مناسب براى جهانى شدن است. پس یک نگرش این است که جهانى شدن احیاى سنت یا نگرش سنتى است. این مسئله در مسیحیت، یهودیت و همه ادیان آسمانى/ ابراهیمى وجود دارد.
برخى از منظر مدرن به این پدیده مى‏نگرند و معتقدند که محتواى مناسب براى عصر جهانى شدن، لیبرال دموکراسى است، لذا کسانى چون گیدنز، فوکویاما و بسیارى اندیشمندان غربى معتقدند که لیبرال دموکراسى بلوغ نهایى انسان است و بهترین وضعیت براى تنظیم جهان امروز، وضعیت لیبرال دموکراسى است.
اما نگرش سوم که سعى مى‏کند نرم افزار و محتواى خاصى را براى وضعیت جدید ارائه بدهد، نگرش پسامدرن است. شاید توضیح پسامدرنیته در این فرصت مقدور نباشد، اما براى روشن شدن بحث، ابتدا با توضیح اصول مدرنیسم غربى، پسامدرنیسم را به صورت خلاصه توضیح مى‏دهیم.
سیطره مدرنیته غربى و ادعاهاى معناپردازى آن
بدون تردید بحران معنا حاکى از شکستن یک نظام معنایى شکل گرفته قبلى است. انسانها همواره در جست‏وجوى معناى زندگى خویش به ادیان، مکاتب و دیدگاههاى مختلفى پناه برده‏اند. پس همواره در شرایط عادى زندگى انسانها، یک نظام معنایى مسلط وجود دارد که سازنده معنا براى انسان است. حال سوال این است که آیا ما در جهان امروز، واقعا شاهد بحران معنا هستیم یا خیر؟ من این بحث را از منظر بحرانى که در درون مدرنیسم غربى شکل گرفته است و سبب ظهور طیف جدیدى از متفکران به نام متفکران پسامدرن شده است، دنبال خواهم کرد.
علت پیوند بحران معنا با تحولات و افول مدرنتیه غربى‏بدان جهت است که دنیاى مدرن غربى همراه با گسترش شیوه تولید سرمایه دارى در جهان به تدریج خود را بر جهان مسلط ساخت و حتى در کشورهاى غیر غربى نیز نگرش غربى به انسان و جهان با سرکوب کردن فرهنگها و تمدنهاى آنها این ایده را مطرح ساخت که راهى براى پیشرفت راهى جز غرب وجود ندارد و از این جهت مدرنیته غربى با ارائه و ایجاد یک نظام معنایى خاص، خود را امرى جهانى‏ساخته است و از این جهت هر گونه تحولى در آن، تحولاتى جهانى خواهد داشت.
مدرنیته یک مکتب یا ایدئولوژى فراگیر است. شاید دقیق‏ترین تعبیرى که علوم اجتماعى جدید مى‏تواند از مدرنیته ارائه بکند، تلقى مدرنیته به مثابه یک فراگفتمان است. در واقع مدرنیته فراگفتمانى بود که پس از رنسانس در مغرب زمین شکل گرفت و تا اواخر قرن بیستم هم به نوعى سیطره داشته است. سیطره یافتن مدرنیته به این معنا هست که در واقع پدیده‏اى که در غرب به نام مدرنیسم شکل گرفته بود، سعى کرد خود را بر همه جهانیان تحمیل کند و فرهنگ‏ها و ایدئولوژى‏هاى دیگر را به حاشیه براند که در جهان اسلام هم تا حدى چنین پدیده‏اى رخ داده است. در طول دو سده گذشته یکى از واکنشهایى که از سوى مسلمانان در برابر تهاجم و سیطره مدرنیته غربى صورت گرفته است، اصلاح طلبى و احیاى فکر دینى است که ما انقلاب اسلامى را اوج احیاى فکر اسلامى مى‏دانیم. به هر حال مدرنیته غربى را نمى‏پذیریم و دیدگاه‏هاى خاص اسلامى را دنبال مى‏کنیم. اما واقعیت این هست که مدرنیته تا سال 1979 که انقلاب اسلامى و اسلامگرایى در همه جهان اسلام ظهور بارزى‏داشت، عملا سیطره داشته است.
اصول مدرنیته غربى، به تدریج در طول چند قرن و پس از رنسانس در غرب شکل گرفته بود که اگر بخواهیم آنها را به اجمال بررسى کنیم، مى‏توانیم به چهار رکن آن اشاره نماییم. نخستین رکن مدرنیته غربى با اومانیسم یا انسان محورى شکل گرفت که برخى معتقدند، سرآغاز چنین بحثى را دکارت ایجاد و بنیان نهاده بود. به هر حال آنچه در مدرنیته غربى مطرح است، انسان محورى است.
انسان محورى از این نظر، محور و معیار قرار گرفتن انسان به جاى معیارهاى قبلى است که صرفا بر آموخته‏هاى کلیساهاى کاتولیک استوار بود. یعنى ما به جاى اینکه بگوییم انسان مکلف است و باید تکلیف خود را از دین و متولیان دین بپرسد، آیا دین و متولیان آن مى‏توانند نیازهاى انسان را برطرف کنند یا خیر. از این روپیدایش بحث انتظار بشر از دین در الهیات و علم کلام هم از این جهت در مغرب زمین شکل مى‏گیرد. به هر حال، انسان محورى در اوج و افراطى‏ترین حالتهاى خود که در لسان نیچه تعبیر مى‏یابد، این است که "خدا مرده است"، یعنى اگر انسان محور باشد، دیگر خدا جایگاهى نخواهد داشت، چون اساس تفکر قرون وسطاى مسیحى، محوریت خداوند بوده، آنها تصمیم گرفتن با کنار زدن خداوند، انسان را محور قرار دهند. به تعبیر دورکیم، همین که علم بشرى رشد مى‏کند، خاکریزهاى دین و خداوند رفته رفته فتح مى‏شود و آنقدر پیشرفت خواهد کرد که دین و خداوند خاکریزى نخواهد داشت و از جامعه محو خواهد شد. حال اینها افراطى‏ترین نگاهها به اومانیست و انسان محورى در غرب بوده است. اما به هر حال انسان محورى در دنیاى غرب، عملا چنین دیدگاه‏هایى را به بار آورده است.
دومین رکن مطرح براى مدرنیته، اصلاح دین یا سکولاریزم است که عملا پروتستان‏ها به آن دامن زدند. سکولاریزم هم یکى از اصول و پدیده‏هاى مدرنیته غربى محسوب مى‏شود. رکن سوم نیز، عقلانیت خاصى بود که در دوره روشنگرى قرن 18 در اروپا شکل گرفت. عقلانیتى که براساس اومانیست شکل گرفته بود و همه امور را با شناخت محدود بشرى مى‏سنجید؛ یعنى عقل مدرن عمدتا براساس معیارهاى این جهانى و مادى قضاوت مى‏کرد و در عمل قاضى هر میدانى بود. این نگاه به عقل با نگرش اسلامى متفاوت است. مدرنتیه عقلى را که ما در اسلام و فلسفه ارسطویى داریم، کنار گذاشت و موجب غلبه عقل تجربى گردید. رکن چهارم را مى‏توان مدرنیسم، قرائت کلام پیشرفت دانست که معتقد بود راه سعادت چیزى جز تجربه غرب نیست و همه مردم جهان اگر بخواهند سعادت یابند، باید به همین شیوه غربى زندگى کنند.
اینها اصول و دیدگاه‏هاى مدرنیته بود. حال دوباره این پرسش را مطرح مى‏کنیم که چرا ما در بررسى پدیده جهانى‏شدن و بحران معنا در روزگار خود، حتماً باید به مدرنیته رجوع کنیم؟ چون مدرنیته به دلیل سیطره‏اى که بود، ذهنیت و نظام معنایى جهان را به نوعى خاص شکل داده است؛ یعنى نظام معنایى که براى بسیارى از جهانیان شکل گرفته بود این بود که انسان مى‏تواند همه کار انجام بدهد و عقل انسان قادر به شناخت همه چیز است. حل و فصل امور اجتماعى، شخصى، فردى، سیاسى‏و... همه چیز باید از منظر عقلانیت بشرى بگذرد. پس اهمیت مدرنیته به این است که نظام معنایى فراگیرى که در دنیا در دو سه قرن اخیر مسلط است، براساس آموزه مدرنیته شکل گرفته بود.
مدرنیته غربى در فرایند تحول خود در اواخر قرن بیستم یا حداقل در نیمه دوم قرن بیستم، با پدیده‏هایى روبرو شد که ما از آن به گسترش تکنولوژیهاى ارتباطى یاد مى‏کنیم. نخستین نگرش به این بحث جدید را شاید مارشال مک لوهان در سال 1965، در تعبیر خود به نام «دهکده جهانى» مطرح کرد که عملا نشان داد گسترش تکنولوژى‏هاى ارتباطى، تغییر، تحول و دگرگونى را در جهان ایجاد کرده است و ما دیگر، از عصر دولت- ملتها یا عصر تجزیه دنیا به مناطق کوچک یا نگاه جزیره‏اى عبور مى‏کنیم و تنها یک واحد جهانى داریم و به یک کل همگن و متعامل با یکدیگر به نام دهکده جهانى مى‏رسیم.
پسامدرنیسم و بحران معنا در غرب
پسامدرنیسم واکنش به افراط مدرنیسم غربى است که سعى مى‏کرد همه چیز را بر محور انسان و خواست او بنا نهد. از این منظر، پسامدرنیته نفى انسان محورى مدرنیته است یا به تعبیر برخى، پست مدرنیسم مرگ و افول سوژه محورى یا همان انسان محورى است؛ یعنى آن انسان همه کاره که در مدرنیته شکل گرفته بود و این نگرش که انسان مى‏تواند همه چیز را تغییر دهد، عملا زیر سوال رفت. که این مسئله نیز در درون غرب شکل گرفت؛ مثلا کسانى چون فروید ابتدا این ایده را مطرح کردند که برخلاف نگرش مدرنیته، انسانها همواره و در اکثر موارد، آگاهانه و بر اساس عقلانیت رفتار نمى‏کنند، بلکه رفتار آنها در غالب موارد، محصول عقده‏هاى روانى و ضمیر ناخودآگاه آنهاست. از این رو جست‏وجوى عقلانیت در رفتار بشرى و تلقى همه رفتارهاى‏انسان به مثابه یک رفتار عقلانى، توهمى پوچ و عبث است.
از دیدگاه فروید، در بسیارى موارد، رفتار انسان این گونه است؛ انسان اسیر عقده‏هاى درونى‏اى شده است که شخصیت و ضمیر باطنى انسان را شکل مى‏دهد. از این نظر منشأ و عامل رفتار انسانها چیزى جز عقده‏هاى سرکوب شده نیست. بعدها مارکس به نوعى این را برجسته‏تر ساخت که انسان‏ها در بسیارى موارد، اسیر ساختارهاى اقتصادى ـ اجتماعى هستند؛ یعنى به تدریج ریشه تصویرى از انسان به عنوان محور، عاقل و همه کاره زدوده مى‏شود و مارکس نشان مى‏دهد که ساختار اقتصادى چقدر در ذهنیت یافتن انسانها تاثیرگذار است. در اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم، کسانى چون نیچه نشان دادند که اصلا ساخته شدن فلسفه در غرب، چیزى جز تلاش انسان براى تسکین دادن به خود نبوده است. در واقع نیچه نهیلیسم خاصى را مطرح کرد و خود را هیچ انگار تمام عیار و کامل معرفى نمود. وى گفت ما به جاى اینکه اسیر حقیقت ساخته دست خود باشیم؛ باید ابرمرد باشیم؛ یعنى هر لحظه خود اراده کردیم، بتوانیم حقیقت جدیدى را ایجاد کنیم.
شاید زبان‏شناسى آخرین ضربه و تیر خلاص را بر پیکر مدرنیته وارد کرد. بحثهاى این علم که نشان داد که ذهنیت انسانها، ساخته و محصول زبان جامعه است؛ یعنى اینکه انسان‏ها به شیوه خاصى فکر مى‏کنند، چیزى جز تحمیل کنندگى که جامعه از طریق ساختار زبانى خودش بر انسان‏ها ایجاد مى‏کند، نیست. ویتگنشتاین نیز در فلسفه زبان و نظریه بازیهاى زبانى خودش نشان داد که حقیقت ساخته نظام زبانى است.
خلاصه و نتیجه همه این نقدها شکسته شدن محوریت انسان به مثابه تعیین کننده صرف برنامه زندگى فردى و اجتماعى خویش، بدون استعانت از عالم قدسى و هدایت انبیاست. اما شکسته شدنى که مصداق بارز ضرب المثل «از چاله به چاه افتادن» است. مدرنیته خود دچار بحران درونى بود، اما این متفکران به جاى نجات و اصلاح مدرنیته، بحران و آشفتگى جدیدى را براى انسان امروزى ایجاد کردند و او را بیشتر دچار بحران ساختند.
جهانى شدن و زمینه‏هاى منجى‏گرایى
حال در شرایط کنونى با تقارن چند پدیده مواجه‏ایم: یک پدیده جهان هست که قصد دارد دنیا را به وسیله تکنولوژى‏هاى ارتباطى به هم نزدیک کند.
دوم پدیده بحران معناست، بحرانى که ناشى از افول نظامهاى مسلط معنایى است. هنوز یک نظام مسلط معنایى در جهان وجود ندارد. سوم اینکه عملا مى‏بینیم انسانهایى در این وضعیت آشفته، به سراغ اصالت خود یا آنچه در ادیان به آنها وعده داده شده است مى‏روند. این پدیده همان منجى‏گرایى است که نمود آن را در سراسر جهان مى‏توان یافت. در جهان یهودى- مسیحى، منجى گرایى با هزاره‏گرایى پیوند خورده است و در نتیجه ویژگى‏خاص خود را دارد. در جهان اسلام هم به صورت دیگرى شاهد منجى‏گرایى هستیم. البته باید توجه داشت که بحث ما کلامى نیست و در صدد اثبات و تأیید کلامى این آموزه اصیل و بر حق نیستیم. گاه منجى گرایى را از منظر اصالت داشتن و درستى و نادرستى‏اعتقادى بررسى مى‏کنید، اینجا باید نگاه فیلسوفانه و متکلمانه داشته باشیم. اما گاه نگاه ما نگاه واقعیت‏نگر است؛ یعنى خارج از اعتبار کلامى صرفا آن را به عنوان یک پدیده که در جهان خارج و در عرصه اجتماعى رخ داده است، بررسى مى‏کنیم. نگاه ما در اینجا نگاهى جامعه شناسانه است؛ یعنى مى‏خواهیم ببینیم چه عاملى موجب شده است که در جهان امروز این آموزه مورد استقبال بسیارى از مردم قرار گرفته است. پس ما از منظر جامعه‏شناسى دینى به این بحث مى‏نگریم؛ از این رو ابتدا باید علت بحران موجود را بررسى کنیم و سپس بگوییم که چرا در واکنش به چنین بحرانى گرایش به منجى گرایى بیشتر شده است.
جهانى شدن و بحران معنا
جهانى شدن در بعد سخت افزارى بدان جهت با بحران معنا گره خورده است که موجب کم اهمیت شدن مکان شده است. یکى از خصلت‏هاى جهانى شدن این است که اهمیت مکان را تضعیف مى‏کند و در نهایت ممکن است آن را از بین ببرد. مراد از مکان در اینجا فضاى اجتماعى است که با جغرافیاى خاصى پیوند دارد. مکان جغرافیایى، فضاى خاص اجتماعى را ایجاب مى‏کند. فضاى‏اجتماعى چگونگى رابطه انسانها با یکدیگر است. چنین رابطه‏اى در گذشته از مکانى تا مکان دیگر تفاوت داشت، یعنى تمایز مکانها، تمایز فضاها و روابط اجتماعى را نیز به همراه داشته است. اینجا فاصله فضاهاى اجتماعى که با مکان با یکدیگر جدا شده بودند، سبب تمایز و تفاوت است، اما هنگامى که امکان برقرارى ارتباط میان انسانها در گستره‏هاى مکانى وسیع‏تر امکان پذیر مى‏شود، فضاى روابط اجتماعى، دیگر به مکان خاص قبلى محدود نشده و زمینه ارتباط و تعامل انسانها در فضاى بزرگ‏ترى فراهم مى‏شود چون در گذشته روابط به صورت دیدارى و چهره به چهره تعیین کننده بود، طبعا فضاى ارتباط اجتماعى عمدتاً بر اساس رابطه فیزیکى و مبتنى بر مکان خاص صورت مى‏گرفت. اما با فراهم شدن ارتباط انسانها از طریق تکنولوژیهاى ارتباطى، فضاى اجتماعى نیز گسترش یافته است و حداقل از محدودیت مکانى قبلى خارج شده است. از این جهت، جهانى شدن به دلیل خصلت سخت افزارى خویش، سبب بحران هویت میگردد. هویتهاى پیشین که با مکان و فضاى اجتماعى محدودى تعریف مى‏شدند، طبعا در عصر جهانى شدن با شرایط جدیدى مواجه مى‏شوند.
جهانى شدن وقتى این فاصله‏ها را از بعد سخت افزارى کم مى‏کند، با مکانیسم ادغام کنندگى و همگرایى خود موجب تخریب فرهنگ‏هاى مختلف مى‏شود. برداشته شدن مرزها و کم اهمیت شدن مکان موجب مى‏شود که تماس و همگرایى میان انسانها گسترش یابد و در نتیجه فضاى اجتماعى پیشین به نفع فضاى اجتماعى بزرگ‏تر جدید، تحت الشعاع قرار گرفته، به تدریج حذف شود. پس بعد سخت افزارى جهانى‏شدن از این جهت منشأ بحران مى‏شود که انسانى که همیشه فکر مى‏کرد این پدیده سیاه یا سفید است و به شیوه خاصى به آن مى‏نگریست، وقتى مطلع مى‏شود انسانهاى دیگرى که مثل او زندگى مى‏کنند، در جاى دیگر، پدیده را به شکلى دیگر مى‏بیند، این ابهام، تردید و سوال پیش مى‏آید که آیا واقعا نگاه من درست بوده یا آنچه دیگرى مى‏بیند صحیح است. این از بین رفتن مرزهاى هویتى موجب مى‏شود که انسان‏ها، به نوعى در تعامل و اصطکاک یا در نزاع تمدن‏ها و فرهنگ‏ها با هم قرار بگیرند و خود این پدیده سبب مى‏شود که بحران معنا و بحران هویت شکل بگیرد. بحران هویت ملازم بحران معنا است. هویت یعنى اینکه انسان چه کسى است. همان معیارها و شاخص‏هایى که او را از دیگران متمایز مى‏کند و با عده دیگرى مشترک مى‏کند، این تعریف هویت است.
چنان‏که گفته شد، انسانهایى که در مکانهاى مختلف زندگى مى‏کردند، هر کدام نظام معنایى خاصى داشتند که با مناطق دیگر متفاوت بود. این نظام معنایى معیارها و شاخص‏هاى شناسایى مشترک بودند. پس خصلت سخت افزارى جهانى شدن، با ادغام فرهنگ‏ها و تمدن‏ها در یک فرهنگ فراگیر جهانى، زمینه‏ساز یک شوک شده است. ممکن است بگوییم این شوک از بین مى‏رود، اما به هر حال این پدیده شکل گرفته است و از آن به بحران هویت تعبیر کرده‏اند.
البته تأثیر گذارى جهانى شدن را به لحاظ سخت افزارى با گسترش آگاهى انسانها نیز مى‏توان توضیح داد. توسعه و گسترش رسانه‏هاى ارتباطى پیشرفته در فضاى جهانى شدن، زمینه دسترسى انسانها را به لحاظ ابزارى افزایش داده است. گسترش دسترسى به اطلاعات سبب تأملات بیشتر انسانها مى‏گردد و حتى زمینه تبلیغات جریانات مختلف را فراهم مى‏سازد؛ به بیان دیگر، انسانها با ابزارهاى تکنولوژیک جدید، در معرض امواج تبلیغاتى مختلف و گاه متعارض قرار مى‏گیرند که خود موجب مى‏شود، باورهاى پیشین انسانها در معرض چالش قرار گیرند. چنین ویژگى در دوره‏هاى قبل کمتر بوده است و محدودیتهاى مکانى و زمانى‏فرصت چندان زیادى را براى امواج تبلیغات مختلف فراهم نمى‏کرد، لذا باورهاى انسانها معمولا دست نخورده و پایدار باقى مى‏ماند. چنین خصلتى نیز ناشى از بعد سخت افزارى یا ابزارهاى ارتباطى‏جهانى شدن است.
اما به لحاظ نرم‏افزارى هم، جهانى شدن موجب بحران شده است؛ یعنى سوال این است که واقعاً مظروف و محتواى مناسب براى ظرف جهانى شدن چیست؟ مدرنیته‏اى که روزگارى سیطره یافته بود، اهمیت خود را از دست داده است، از سوى دیگر، فرهنگ‏ها و ادیان دیگر هم هر کدام مدعى هستند که انسان را به سعادت مى‏رسانند و با هم در حال نزاع هستند. در این وضعیت بحران معنا که فقدان یک نظام معنایى مسلط است، فرهنگ‏ها و تمدن‏هاى مختلف خود مدعى هستند که نظام معنایى خاص خود را شکل بدهند. شاید حرف هانتینگتون که معتقد است برخورد بین تمدن‏ها صورت مى‏گیرد، امرى قهرى و واقع بینانه است؛ یعنى هانتینگتون به نوعى امر واقع را گزارش داده است که فرهنگ‏ها و تمدن‏ها دارند در بازار اینکه کدام یک ذهنیت انسان‏ها را شکل بدهند، با هم در حال رقابت هستند و از این جهت حرفى بسیار درست است؛ هر چند ما مى‏گوییم ما به این بسنده نمى‏کنیم و بر اساس عقلانیت خود مى‏خواهیم به گفت‏وگو بپردازیم، ولى واقعیت این است که فقدان نظام معنایى فراگیر، در جهان امروز موجب شده است.
پس بعد نرم افزارى جهانى شدن در ایجاد بحران معنا بدان سبب است که با افول یک نظام معنا بخش مسلط پیوند خورده است؛ علت چنین بحرانى نیز در واقع با افول نظام مسلط معنایى مدرنیته غربى و ظهور جریانات پسامدرن پیوند خورده است. یعنى ما امروزه فاقد یک نظام معنایى مسلط هستیم. شاید اگر شرایط تکنولوژیکى جهانى شدن در اوایل یا نیمه هاى قرن بیستم اتفاق مى‏افتاد، یعنى زمانى که مدرنیته غربى در اوج قدرت و اقتدار خود بود و هنوز نقدهاى جدى پسامدرنها بر آن مطرح نشده بود، اوضاع تا اندازه زیادى تفاوت داشت. حداقل تنها ابعاد بحران زاى سخت افزارى جهانى شدن را داشتیم که خود مى‏توانست با حضور یک نظام معنایى مسلط، مثل مدرنیته غربى، تا حدى تعدیل و کنترل شود. در واقع دو بحران روى هم قرار گرفته و هم دیگر را تقویت کرده و بر شدت بحران افزوده‏اند. البته باید توجه داشت که ما به نظام‏هاى معنایى فى نفسه یا از منظر بررسى مدعیات آنها نگاه نمى‏کنیم تا بخواهیم به داورى در باره آنها بپردازیم، بلکه از یک واقعیت خارجى سخن مى‏گوییم که در جهان واقع شده است؛ یعنى فارغ از درستى یا نادرستى مدرنیته غربى، داریم به آن نگاه مى‏کنیم؛ یعنى یک نگاه جامعه شناسانه. در واقع شاید ما با یک نظام معنایى مخالف یا موافق باشیم، اما دیدگاه ما شرایط خارجى آن را تغییر نمى‏دهد. البته نگاه ارزشى و داورى درباره یک نظام معنایى، در جاى خود لازم و ضرورى است.
منجى‏گرایى و نقش معنا بخشى ادیان
توجه به مقدمات ذکر شده، ما را به سوى فضایى رهنمون مى‏شود که انسانها در شرایط جهانى شدن، به دلیل مواجهه با بحرانها و مشکلات پیش‏روى خویش، عملا تشنه و نیازمند نجات هستند. شاید بزرگ‏ترین بحران پیش‏روى انسانها را بتوان فروریختن نظام معنایى آنها دانست. در چنین شرایطى است که انسانها آرامش و اطمینان خویش را از دست داده و دستخوش بحرانها و اضطرابات درونى مى‏شوند. همه مکاتب به نوعى در صدد ارائه معنایى براى انسان هستند. همه انسان را به اصول و آرمانهایى دعوت مى‏کنند که اگر انسان آنها را رعایت نموده و مد نظر قرار دهد، سعادت وى تأمین خواهد شد. البته هر چند چنین ادعاهایى وجود دارد، اما این ادعاها در میزان تحقق متفاوت هستند. برخى از این مکاتب، همانند داستان کف آب در قرآن هستند که با خروش و هیجان کاذب مدعى حقیقت هستند. طبق دیدگاه قرآن آنچه براى انسانها مفید است، همان آب یا حقیقت محض است که هیچ چیز نمى‏تواند جاى آن را بگیرد.
از سوى دیگر یکى از ویژگیهاى انسان این است که همواره دنبال یک معنا براى زندگى است. انسانها تشنه معنا و شیفته و دنبال روى آن هستند. بنابر این هر چند در کوتاه مدت در فضاى بحرانى قرار مى‏گیرند، در نهایت به شیوه‏هاى مختلف معنایى ـ هر چند کاذب ـ روى مى‏آورند. از این حیث در شرایط کنونى نیز که انسانها دچار بحران معنا هستند، بالاخره به سوى یک معنا و نظام معنا بخش شتابان در حال حرکت‏اند. اما نکته اساسى آن است که در طول تاریخ، همواره مدعیان دروغینى ظهور کرده و انسانها را مدتى به خود مشغول داشته‏اند، اما در نهایت حق پیروز نهایى‏میدان بوده است. حال سوال این است که کدام نظام معنایى مى‏تواند به صورت واقعى، همه جانبه و فراگیر، نظام معنایى را براى انسانها تأمین نماید؟
یک پاسخ این است که ادیان به پیشینه تاریخى خود از یک سو و از سوى دیگر به دلیل ماهیت پیام خویش و سازگارى آن با فطرت انسانى از قدرت معنابخشى زیادى برخوردار هستند. قدرت معنا بخشى ادیان بدان دلیل است که انسان را با بى نهایت و مبدأ هستى پیوند زده و افقى بسیار فراخ براى انسان و آینده وى ترسیم مى‏کنند. از این جهت ادیان، از یک ویژگى خاص و استثنایى برخوردارند. البته زمانى ما صرفا قدرت معنابخشى ادیان را به لحاظ نظرى با دیگر مکاتب بررسى مى‏کنیم و گاهى مى‏توانیم این مسئله را به لحاظ واقعیتهاى خارجى هم تأیید کنیم. بدین جهت امروزه مى‏توانیم قدرت معنابخشى‏ادیان را به لحاظ عینى هم محک بزنیم. از این رو بحث ما عینیت خارجى هم مى‏یابد.
قدرت معنا بخشى ادیان در بحث حاضر، با آموزه نجات پیوند خورده است؛ لذا توجه به پدیده منجى‏گرایى و آموزه نجات نیز حائز اهمیت است. آموزه نجات و منجى گرایى آموزه مشترک در تمامى ادیان است؛ یعنى بر خلاف نگرش‏هاى دورى به تاریخ، نگرش ادیان به تاریخ، یک نگرش خطى تکاملى است یا حداقل یک نگرش حلقوى است؛ به این معنا که سیر حرکت تاریخ هر چقدر هم فراز و فرودهایى داشته باشد، ولى در کل رو به تکامل است و سرانجام جهان نیک است. اما این سرانجام نیک با تقدیر الهى در قالب ظهور منجى الهى رقم خواهد خورد. در واقع این بحران معنایى که انسان معاصر با او مواجه است، باید به شیوه مناسب‏ترى با بازگشت به آغوش خلقت و اصالت مبدأ هستى حل شود.
در اسلام این سرانجام نیک به شیوه‏هاى مختلفى‏مطرح شده است. علاوه بر آیات متعدد و روایات متواتر، حضرت على (ع) در نهج البلاغه در باب این سرانجام نیک فرموده‏اند که نسبت ما اهل بیت با جهان، همانند ماده شترى است که بچه خود را رها مى‏کند و به او لگد مى‏زند، اما در نهایت رام خواهد شد و او را خواهد پذیرفت. در واقع سخن امام على ع این است که این دنیاى شما، هر چند از پذیرفتن حق اهل بیت ابا نموده و لگدپرانى مى‏کند و مى‏گریزد، اما در نهایت رام خواهد شد.
در واقع یکى از علتهاى گرایش به دین و آموزه نجات در عصر حاضر، این است که انسانها که خود مکاتب مختلف را تجربه کرده‏اند، به این نکته رسیده‏اند که آموزه‏هاى بشرى پاسخ‏گوى آنها نیست. در روایتى درباره آخرالزمان آمده است: قبل از قیام منجى، همه ادیان و قوم‏ها حکومت مى‏کنند، اما همگى شکست مى‏خورند تا منجى ما مى‏آید و نشان مى‏دهد که حکومت راستین چگونه است. علت این است که کسى مدعى نشود، اگر ما به قدرت و حکومت مى‏رسیدیم، چه کارهایى مى‏کردیم. آیا ما نمى‏توانیم این روایت را این‏گونه توضیح دهیم که در فرایند تاریخ، ایدئولوژى‏ها و مکاتب همه سعى مى‏کنند که راه نجات را نشان دهند، اما در نهایت شکست مى‏خورند و در پایان منجى نهایى با آرمانى اصیل ظهور مى‏کند.
اهمیت منجى گرایى یا نقش ادیان در فضاى جهانى شدن از منظر دیگر هم قابل توضیح است. واقعیت این است که ادیان از قدرتى برخوردارند که بعضى به آن قدرت انگاره پردازى یا قدرت معناپردازى Ideational power)) مى گویند. قدرتى که مى‏تواند به انسان و زندگى او معنا ببخشد. از این جهت، ادیان داراى قدرتى هستند که مکاتب دیگر عملا در اختیار ندارند. ادیان با ایجاد آرامش و طمأنینه در انسان (الا بذکر الله تطمئن القلوب) این نیاز انسان را به خوبى تأمین مى‏کنند. این چیزى است که در ادیان وجود دارد، ولى در مکاتب دیگر که براساس سود و زیان این جهانى عمل مى‏کنند، چنین پدیده‏اى نیست یا حداقل ضعیف است. منجى‏گرایى اقسام مختلفى دارد. منجى گرایى یهود مى‏گوید که مسیح براى اولین بار خواهد آمد، مسیحیان مى‏گویند مسیح براى دومین بار خواهد آمد، و ما مسلمانان مى‏گوییم که حضرت مهدى (عج) براى تمامى جهانیان ظهور خواهد کرد. پس منجى‏گرایى ما چه نسبتى با منجى‏هاى مختلف دارد؟
نکته این است که منجیگرایى در میان همه ادیان مشترک است که بالاخره یک منجى الهى ظهور خواهد کرد و مشکل انسان را حل خواهد کرد. اما واقعاً کدام منجى؟ آیا واقعا منجى مسیحى این قدرت را دارد؟ منجى‏اسلامى ؟ شاید این تعبیر در روایات اسلامى که خداوند تدبیرى اندیشیده است که مسیح (ع) به مهدى موعود (عج)، اقتدا کند، خود سرى است که همه منجى گرایان را در آخرالزمان به گرد یک منجى حقیقى واحد و فراگیر جهانى جمع مى‏کند. جهانى شدن در روزگار ما بحران‏ها و چالش‏هایى را ایجاد کرده است که نمونه بارز این چالش‏ها را مى‏توان در بحران معنا شناسایى کرد. چه چیزى مى‏تواند بحران معناى انسان را حل بکند و انسان را به آن طمانینه و آرامش لازم برساند؟ ما مدعى هستیم که منجى گرایى مى‏تواند و در عمل هم این گسترش منجى گرایى را در عرصه جهانى مى‏توانیم از همین ظرفیت و توان آموزه مهدویت یا منجى گرایى در ادیان بدانیم که انسان سرخورده از مکاتب و ایدئولوژى‏هاى بشرى، به سمت آرمان الهى در حال بازگشت است. لذا برخى جهانى‏شدن را عصر بازگشت ادیان، عصر پساسکولار و عصرى دانسته‏اند که زندگى عصر جهانى شدن بر خرابه‏هاى دنیاى مدرن ساخته خواهد شد.
از این جهت شاید در بادى امر بگوییم، جهانى شدنى که امروز مسلط است، جهانى شدن غربى است و آمریکا و غرب مى‏خواهند محتواى این ظرف را ارائه کند، اما واقعیت این است که چنین محتوایى، محتواى مناسب و مطلوب نیست. عملا نگرش مدرن غربى امروزه با انتقادات جدى از درون خود مواجه است. در چنین شرایطى است که انسانهاى بسیارى که به ادیان گرایش دارند، با بازگشت به آموزه‏هاى دینى خویش سعى مى‏کنند معناى زندگى خویش را در این آموزهها بیابند. آموزه فعال در این شرایط بحرانى، همان آموزه منجى‏گرایى است که متدینان با تمسک به آن در صدد بازسازى زندگى و نظام معنایى خویش هستند. عملا رشد منجى‏گرایى به عنوان یک واقعیت ملموس در جهان امروز، از منظر جامعه شناسى دین این نکته را بخوبى نشان مى‏دهد.
پى‏نوشت‏ها:
1. متن حاضر حاصل سخنرانى اولیه در جمع محققان پژوهشکده مهدویت مى‏باشد که مجددا ویرایش و تکمیل یافته است.


ش

تبلیغات

آرشیو

آرشیو شماره ها:
۱۶۰