آرشیو

آرشیو شماره ها:
۸۴

چکیده

متن

اشاره:
فلسفه اخلاق، شاخه‏ای از فلسفه است که به پژوهشهایی عقلانی و فلسفی پیرامون مبانی و بنیانهای مقولات اخلاقی می‏پردازد.از آن رو که آدمی هیچ‏گاه از اخلاق تهی و با اخلاقیات بیگانه نبوده، شاید بتوان تفکر عقلانی پیرامون اخلاق را به کهنسالی انسان دانست.دست کم، می‏توان پیشینه تاریخی چنین تحقیقاتی را در مغرب زمین تا زمان سقراط حکیم باز جست.پس از او نیز، فیلسوفان بعدی، گرچه به صورت پراکنده، چننی تحقیقاتی را ارج نهاده و در حد توان بدان پرداخته‏اند.با این حال، فلسفه اخلاق به عنوان دانشی مستقل به وسیله جرج ادوارد مورو انتشار اثر معروف او، «مبانی اخلاق»، در اوایل قرن حاضر سر و سامان یافت و از آن پس، خصوصا با ظهور مکاتب نوین فلسفی، همچون فلسفه تحلیل زبانی، گرایشها و نحله‏های گوناگونی در عرصه فلسفه اخلاق ظاهر گشته و تألیفات متعددی در این زمینه انتشار یافته است...
با نگاهی مختصر به آثار مزبور به راحتی می‏توان دریافت که بخش قابل توجهی از مباحثی که امروزه در میان فیلسوفان غربی به عنوان مسائل فلسفه اخلاق مورد بحث واقع می‏شود، در آراء متکلمان، حکیمان، اصولیون و علمای اخلاق اسلامی طرح شده و چه بسا با عمق و ژرفای بیشتری مورد تحقیق و تدقیق قرار گرفته است.
با این حال از اظهار تأسف نسبت به این واقعیت نمی‏توان سر باز زد که هنوز این شاخه گرانمایه از معرفت فلسفی، به صورت مستقل در حوزه اندیشه اسلامی، قدر و منزلت خویش را نیافته است.و شاید به همین دلیل است که نمی‏توان حتی یک مکتوب جامع را سراغ گرفت که به بحث از فلسفه اخلاق بر اساس مبانی علوم اسلامی و معارف الهی پرداخته باشد.امید آنکه با همت ارباب فضل و اصحاب حکمت، این نقیصه به نحو شایسته ای برطرف شود.
نوشتار حاضر، ترجمه‏ای است از مقاله‏ ، Ethics نوشته ر.م.هیر R.M.Hare که در دائرة المعارف فلسفه و فیلسوفان غربی،
The concise Encyclopedia of westetn PHIL OSPHY AND PHIL OSPH ERS, new edition 1989, ed.j.o. URMSON and JONATHAN REE
به چاپ رسیده است.نویسنده مقاله که خود از فیلسوفان نام‏آور غربی است، از صاحب نظران فلسفه‏ اخلاق به شمار آمده و از مؤسسان مکتب توصیه گرایی‏ Prescriptivism است.
مقاله حاضر، اگرچه در ارائه یک تصویر کلی و اجمالی پیرامون مباحث فلسفه اخلاق و اهم مکاتب و نحله‏هایی که در قرن اخیر ظهور یافته‏اند، موفق بوده، ولی به اعتقاد مترجم از یک ضعف اساسی نیز رنجور است و آن اینکه نویسنده، علی الخصوص در اثر دیدگاه فلسفی تحلیل زبانی که دارد، قلمرو فلسفه اخلاق را بسیار تنگتر و محدودتر از آنچه که بایسته است، نموده و آن را در تحلیل مفاهیم و اصطلاحات اخلاقی منحصر کرده است.
البته در این که موضوع یا موضوعات فلسفه اخلاق چیست و مرزبندی دقیق بین آن و حوزه‏های مشابهی چون اخلاق هنجاری چگونه است، اختلاف نظر وجود دارد.شاید در عامترین برداشت، بتوان موضوع فلسفه اخلاق را تمامی مبادی و پیشفرضهای علم اخلاق دانست.در این صورت مباحث فلسفه اخلاق طیف گسترده‏ای را تشکیل خواهند داد که تحلیل مفاهیم اخلاقی تنها بخشی از آن است...
اگرچه مطالب مقاله حاضر قابل نقد و بررسی و در برخی موارد نیازمند شرح و توضیح است، اما به دلایلی از این کار صرف نظر و تنها به الحاق برخی اضافات در متن، که با علامت‏[]مشخص شده و نیز به بعضی پانویسهای مختصر اکتفا گردید، باشد که ارباب دانش را مقبول و در جهت آشنایی با این علم نو ظهور سودمند افتد.
«فلسفه اخلاق» Ethics
ممکن است از میان تحقیقات بسیار متوعی که برای آن گاه و بیگاه اصطلاح«فلسفه اخلاق»بکار رفته است، سه دسته سؤال به عنوان مهمترین پرسشها، برای بازشناسی از یکدیگر، برگزیده شود:
1)پرسشهای اخلاقی، برای مثال، «آیا من باید آن [کار]را انجام دهم؟«آیا تعدد زوجات نادرست است؟»، آیا زید مرد خوبی است؟»در این حوزه، دو واژه‏ moralو ethical تا حد زیادی معنایی یکسان دارند.
2)پرسشهایی درباره آراء اخلاقی مردم در واقع امر، مانند:«محمد[ص‏]در مورد درستی یا نادرستی تعدد زوجات، در واقع امر چه رأیی داشت(یا چه می‏گفت)؟(یا طبقه متوسط انگلیسی چه می‏اندیشد یا من، خود چه اندیشه‏ای دارم؟)». *
3)پرشهایی پیرامون معانی واژه‏های اخلاقی (همچون«باید» ، ought «درست» ، right «خوب» good «وظیفه» duty یا درباره سرشت مفاهیم یا «اشیایی»که این واژه‏ها بدان اشاره می‏کنند، مانند:
«وقتی محمد[ص‏]اعلام کرد که تعدد زوجات خطا نیست، چه رأیی داشت‏[و چه معنایی اراده می‏کرد]؟
در حالی که این سه نوع پرسش از یکدیگر کاملا جدایند، بکار بردن واژه«فلسفه اخلاق»برای در برگرفتن تلاشهایی جهت پاسخ دادن به هر سه، مغالطی است و نویسندگان جدیدی که دقیقترند، از آن پرهیز می‏کنند.تاکنون هیچ اصطلاح شناسی‏ ter- minology که به صورت عمومی پذیرفته شده باشد، به منظور ارائه تمایزهای ضروری‏[بین انواع سؤالهای مذکور]به منصه ظهور نرسیده است، اما ما در این نوشتار، بین 1)اخلاقیات‏[ علم اخلاق، اخقلاق‏] motals 2)اخلاق توصیفی‏ descriptive ethics و 3)فلسفه اخلاق در تناظر با سه نوع سؤالی که پیش از این فهرست آن ذکر شد، تمایز خواهیم گذاشت.
قضیه محدود کردن واژه‏ "ethics" (که بدون قید بکار رفته باشد)به سؤال نوع سوم آن است که همواره اعتقاد بر آن بوده که فلسفه اخلاق بخشی از فلسفه است و سؤالهای گروه سوم، که پرسشهایی تحلیلی یا منطقی یا آنچنانکه نویسندگان قدیمی‏تر گفته‏اند، پرسشهایی ماوراء طبیعی‏اند، بسیار شبیه‏تر از دو *تعدد مثالها اشاره به این نکته دارد که موضوع مورد توصیف می‏تواند آراء اخلاقی یک شخصیت تاریخی، یک جامعه یا طبقه اجتماعی و حتی خود شخص توصیف کننده باشد با این حال شاید تثمیل به رأی پیامبر اسلام(ص)پیرامون تعدد زوجات خالی از شیطنت نباشد:م. گروه اول به سایر پژوهشهای فلسفی می‏باشند.
بنابراین فلسفه اخلاق(به معنای دقیق)تقریبا به همان نسبتی که فلسفه علم با علوم دارد، در قبال اخلاق قرار می‏گیرد.با این حال دانشجوی فلسفه اخلاق باید به اصطلاح شناسی‏های متفاوتی عادت کند، او به آسانی خواهد یافت که ethics در معنایی بکار رفته که ما آن را هم اینک«اخلاقیات»نامیدیم («اخلاق هنجاری» normative ethics اصطلاح دیگری است که در این معنا بکار می رود)و برای آنچه که ما اندکی پیش آن را«فلسفه اخلاق»[ ethics ] خواندیم، اصطلاحات محافظه کارانه‏تر«منطق اخلاق»، the logic ofethics «فرا اخلاق» meta ethics ، «اخلاق نظری»، theoretical ethics «اخلاق فلسفی» Philosophical ethics و مانند آن را خواهد یافت.
آثاری که«فلسفه اخلاق»نامیده می‏شوند، معمولا شامل پرسشها و پاسخهایی از هر سه نوع بوده و دانشجوی فلسفه اخلاق باید آ اده خواندن سخنان مبهمی باشد که روشن نیست نویسنده به چه نوع سؤالی پاسخ می‏دهد.
مثلا آمیختن یک حکم اخلاقی با یک گزاره توصیفی اخلاقی‏ descriptive ethical بسیار آسان است، خصوصا زمانی که شخص در مورد دیدگاههای اخلاقی خود سخن می‏گوید.با این حال ضروری است که حکم اخلاقی«انجام دادن آن‏[کار]نادرست است»و از گزاره توصیفی اخلاقی«من، بعنوان یک واقعیت روانشناختی، می‏اندیشم که انجام دادن آن [کار]نادرست است»باز شناسیم، در این صورت، اولین وظیفه ما تفکیک بین این سه سنخ سؤال است و برای این مقصود، شاید قوانین زیر چاره ساز باشند:
نویسنده‏ای که یک گزاره اخلاقی ترتیب می‏دهد، بدینوسیله خود را به یک دیدگاه یا نقطه نظر اخلاقی متعهد می‏سازد.در غیر این صورت(یعنی اگر او صرفا به روشی فارغ دلانه پیرامون دیدگاههای اخلاقی که مورد باور خود او یا سایر مردم است یا می‏تواند باشد، می‏نویسد)، گزاره او یک یک زاره توصیفی اخلاقی و یا گزاره‏ای در باب فلسفه اخلاق خواهد بود و این را معمولا شکل گزاره نشان می‏دهد، به این نحو که واژه‏های اخلاقی با واقع شدن در داخل یک عبارت موصولی‏ that- clause یا علامت نقل قول، جدا می‏شوند.
تعیین یکی از این دو می‏تواند به روش زیر انجام گیرد:
اگر صدق گزاره بستگی به آن داشته باشد که چه آراء اخلاقی ای بالفعل مورد اعتقاد مردم است، گزاره‏ای توصیفی اخلاقی است.اما اگر صدق آن تنها به آنچه بوسیله واژه‏های معین قصد شده، یا آنچه که مردم در مقام اظهار آراء اخلاقی خاصی خواهند گفت، وابسته باشد، گزاره‏ای در باب فلسفه اخلاق خواهد بود.
بنابراین فلسفه اخلاق به معنای دقیق، مستقیما نه با اینکه آیا تعدد زوجات نادرست است(یک سؤال اخلاقی)و نه با اینکه آیا کسی در واقع امر می‏اندیشد که تعدد زوجات نادرست است(یک سؤال تصویفی اخلاقی)مربوط می‏باشد، اگر چه ممکن است بر این دو سؤال، آنچنان که ریاضیات بر فیزیک مؤثر است، تأثیر گذارد.فلسفه اخلاق با این سؤال که«اگر گفته شود تعدد زوجات نادرست است، دقیقا چه چیز بیان شده است؟»سرو کار دارد.
1-روابط فیمابین این تحقیقات
در سراسر تاریخچه این بحث، انگیزه اصلی عهده دار شدن هر سه نوع تحقیق این آرزو بوده است که نتایجی از نوع اول(یعنی نتایج اخلاقی)بوسیله تحقیق فلسفی اثبات گردد.با این انگیزه است که اکثرا تحقیقاتی از نوع دوم و خصوصا نوع سوم به عهده گرفته شده است.بدیهی است که بحث از معنای واژه‏های اخلاقی دقیقا با بحث از آنچه که براهین مشتمل بر آنها را قاطع یا غیر قاطع‏ می‏گرداند، مربوط است.یکی از بهترین راههای تحصیل دیدگاهی روشن از موضوع بحث، ملاحظه روابط دو طرفه بین این سه نوع تحقیق و تأثیر احتمالی هر یک بر دیگری خواهد بود.
الف)اخلاق توصیفی و اخلاقیات
برخی نویسندگان مستقیما از مقدمات توصیفی اخلاقی به نتایج اخلاقی(هنجاری اخلاقی) رسیده اند.برای مثال، لذت گرای یونانی، یود کسوس Eudoxus استدلال نمود که چون همگان می‏اندیشند که لذت خوب است، پس لذت باید خوب باشد.به روشی مشابه، برخی نویسندگان جدید معتقد شده‏اند که وظیفه فیلسوف اخلاق، یعنی بیشترین تلاشی که می‏تواند در راه اثبات نتایج اخلاقی به خرج دهد، آن است که آراء مورد پذیرش خود یا جامعه‏اش را به دقت بررسی کند و آنها را به نوعی نظام ارجاع دهد.
این کار عبارت است از اخذ آراء دریافت شده به عنوان داده‏ها data و تلقی نمودن یک نظام اخلاقی به عنوان نظامی اثبات شده که می‏توان سازگاری آن را با آن داده‏ها نشان داد.اما این سنخ استدلال با ملاحظه این واقعیت که شاید شخصی (مثلا در جهان باستان)گفته باشد:«همگان می‏اندیشند که نگاهداری بردگان جایز است، اما آیا ممکن نیست این‏[اندیشه‏]نادرست باشد؟»قانع کننده نخواهد بود.
توافق عمومی بر یک اصل اخلاقی، آن اصل را ثابت نمی‏کند و الاّ می‏توان مصلح اخلاقی-یعنی نخستین مروج هر اصل اخلاقی جدید-یعنی نخستین مروج هر اصل اخلاقی جدید-را در کمال سهولت از میدان بدر کرد.با این وصف از این واقعیت که برخی مجموعه‏های محدود از مردم به یک رأی اخلاقی باور دارند کمتر نتیجه می‏شود که آن رأی، درست است.
ب)اخلاق توصیفی و فلسفه اخلاق ئ
به هر تقدیر عمومی‏ترین راه رساندن الخلاق توصیفی به‏[مرحله‏]تأثیرگذاری بر مسائل اخلاقی راهی مستقیم نیست، بلکه این گونه تصور شده که یک تحقیق در باب اخلاق توصیفی شاید به نتایجی پیرامون معانی اصطلاحات اخلاقی(یعنی نتایجی در باب فلسفه اخلاق)منجر شود و این نتایج به نوبه خود ممکن است برای اثبات نتایج اخلاقی بکار رود.
کسانی که به این طریق استدلال کرده‏اند، به سبب شباهتی فریبنده بین مفاهیم اخلاقی و سایر محمولات و اوصاف، فریب خورده‏اند.
مثلا شاید ممکن دانسته شود که به روش زیر، برای منکر آن ثابت کنیم که صندوقهای پستی در انگلستان سرخ‏اند:ما در ابتدا باید از طریق مشاهده احراز کنیم که همگان می‏گویند هر گاه اشیاء دارای کیفیت معین قابل ادارکی باشند، سرخ‏اند و هر گاه این کیفیت را نداشته باشند سرخ نیستند.ما از این مطلب، نتیجه می‏گیریم که«سرخ»به معنای«دارا بودن این کیفیت» است.این نخستین گام خواهد بود.سپس باید از آن منکر بخواهیم که بنگرد صندوقهای پستی در انگلستان این کیفیت یکسان را دارند و از آنجا که ما پیشتر ثابت نمودیم که«دارا بودن این کیفیت»دقیقا همان معنای«سرخ»است، او بیش از این نمی‏تواند سرخ بودن صندوقها را انکار کند.
شاید تصور شود که می‏توان همین برهان را در اخلاق نیز برای اثبات این که مثلا انواع معینی از عمل درست‏اند، بکار گرفت.اما متأسفانه این قیاس analogy در هر دو مرحله یعنی در مرحله [گذار از]اخلاق توصیفی به فلسفه اخلاق و در مرحله [کذار از]فلسفه اخلاق به اخلاقیات، فرو می‏ریزد. اینکه نتایجی درباره معنای واژه«درست»در نظرم مردم را نمی‏توان مثلا با استراج آنچه که آن را درست می‏خوانند ثابت نمود، از موقعیت مصلح اخلاقی‏ای که اندکی پیش ذکر شد، آشکار می‏شود.اگر او، زمانی که برده‏داری از اموری است که درستی آن به صورت عمومی پذیرفته شده، بگوید که برده‏داری صحیح نیست، در صورتی که برهان پیشنهاد شده معنبر باشد، مانند کسی خواهد بود که آنگاه که‏ همگان پذیرفته‏اند که صندوقهای پستی سراخ‏اند، بگوید که آنها سرخ نیستند.ما باید آماده باشیم چنین فردی را متهم کنیم که واژه«سرخ»را اشتباه بکار برده است، زیرا«سرخ»یعنی رنگی که صندوقهای پست دارند، درا ین صورت چگونه او می‏تواند سرخ بودن آنها را نکار کند؟اما مصلح اخلاقی قادر است درست بودن برده‏داری را انکار کند، در حالی که کما کان واژه «درست»را در همان معنایی که معاصران او، که برده‏داری را درست می‏دانند، استعمال می‏کنند، بکار می‏برد. * این مثال نشان می‏دهد که تفاوت مهمی بین واژه‏های اخلاقی و واژه‏هایی همچون «سرخ»وجود دارد، تفاوتی که استدلال ظاهرا موجهی از مقدمات توصیفی اخلاقی به نتایجی در باب معنای واژه‏های اخلاقی را غیر معتبر می‏سازد.
ج)فلسفه اخلاق و اخلاقیات
اما مرحله دوم برهان پیشنهاد شده نیز به دلیل کاملا مشابهی نادرست است.ما حتی اگر بتوانیم معنای واژه‏های اخلاقی را احراز کنیم، نمی‏توانیم از این‏[مطلب‏]به نتایج اصیلی در مورد مسائل اخلاقی برسیم.این را می‏توان با مثال زیر نشان داد:
دو نفر را فرض کنید که همه چیز را در مورد یک عمل خاص(شامل پیش آمدها و پی آمدهای آن) می‏دانند و با این حال، تا آنجا که می‏توانند درباره این که آیا آن عمل نادرست بوده با یکدیگر مشاجره می‏کنند.از آنجا که آنها رد حال مشاجره هستند باید واژه«نادرست»را به یک معنا بکار برند، چرا که در غیر این صورت، تنها یک خلط لفظی و نه یک نزاع حقیقی در کار خواهد بود.اما از آنرو که آنها می‏توانند نزاع خود را حتی اگر درم ورد معنای واژه با هم موافق باشند ادامه دهند، نتیجه می‏شود که شناخت معنای واژه به تنهایی و یا حتی به ضمیمه آنچه آنها هر دو در مورد آن عمل می‏دانند، نمی‏تواند تعیین کند که آیا آن عمل نادرست است.باید تفاوت دیگری بین آن دو باقی مانده باشد(تفاوتی اخلاقی)که نه تفاوتی در باب این که آن عمل چه بوده(چرا که آن دو از این مطلب بطور کاملا مفصل آگاهند)و نه تفاوتی در مورد معنای«نادرست»(زیرا در این مورد، اتفاق نظر دارند) خواهد بود.
برهان حق نمایی که اندکی پیش آن را رد کردیم، کاربردی خاص از یک نوع استدلال است که غالبا در فلسفه بکار رفته و به عنوان«استدلال از مورد نومه» thc argumcnt from thc paradigm casc شناخته می‏شود.
در این جا بدون آن که درباره قانع کننده بودن برهان مذکور در زمینه‏های دیگر بحث کنیم، می‏توانیم ببینیم که در فلسفه اخلاق چنین نیست.این پیش فرض که برهان مذکور نیروی نامحدودی دارد، با این پیش فرض که کشف کاربرد یک واژه همواره عبارت است از کشف کردن این که آن واژه به نحو صحیح بر چه اموری اطلاق می‏شود، مرتبط است.این مطلب در مورد واژه‏هایی مانند«هست»و«نیست»صادق نبوده و به نظر می‏رسد که در مورد واژه‏های اخلاقی نیز صادق نباشد.این پیش فرض(برای آنکه مثال دیگری زده باشیم)هیچ راهی برای ما جهت جداسازی بین کاربرد دو مجموعه از واژه‏های«در را ببیندید»و«شما می‏خواهید در را ببندید»باقی نمی‏گذارد، زیرا تمام واژه‏ها در هر دو مجموعه، تا آنجا که بر چیزی«اطلاق» می‏شوند، بر امور یکسانی اطلاق می‏گردند.
2-طبیعت گرایی‏ Naturalism
همه براهینی که تا به حال مورد ملاحظه قرار *به نظر می‏رسد که مثال نویسنده چندان با مقصود وی، یعنی اثبات عدم امکان گذار از اخلاق توصیفی به فلسفه اخلاق، تناسب نداشته و با مرحله دوم یعنی عبور از فلسفه اخلاق به احکام اخلاقی مناسبتر است، چرا که درم ثال مذکور، همانگونه که نویسنده خود تصریح کرده است، مصلح اخلاقی و معاصرانش در معنای واژه«درست»اتفاق نظر داشته و اختلاف آنها در مصادیق است.م. گرفته و رد شد، ویژگی مشترکی را نشان می‏دهند.در آنها نتایج اخلاقی بر حسب ادعایی غیر موجه از مقدماتی استنتاج می‏شوند که خود احکامی اخلاقی نیستند.در یک مورد، مقدمه عبارت بود از گزاره‏ای جامعه شناختی پیرامون آنچه که مردم درباره یک مسأله اخلاقی می‏اندیشند و در مورد دیگر، گزاره‏ای زبانشناختی درباره اینکه چگونه(با چه معنایی)مردم واژه خاصی را بکار می‏برند، به همراه مقدمه دیگری که توصیفی از یک عمل که نادرستی آن مورد مشاجره است، ارائه می‏کند.
این ویژگی بین براهین بسیار زیادی که اندیشمندان فلسفه اخلاق بکار گرفته اند، مشترک می‏باشد و این نکته پیوسته ابراز شده که هر استدلالی که نتایج اخلاقی را از مقدمات غیر اخلاقی بدست آورد قطعا نادرست است.
هیوم در«رساله طبیعت انسانی»(40-1739) بیان مشهوری را برای این معنا ارئه کرده است.وی ردّیه خود نسبت به چنین استدلالی را بر این اصل عمومی منطقی استوار نموده که یک استدلال معتبر نمی‏تواند از مقدمات به«تصدیق جدیدی»که به هیچ وجه ضمنی در مقدمات مدرج نیست برسد.
بنابراین صحت دیدگاه هیوم(هیچ بایدی از «هست»نتیجه نمی‏شود)بر این پیشفرض استوار است که احکام اخلاقی در معنای خود شامل عنصری هستند(عنصری ماهیتا اخلاقی)که حتی به صورت تضمنی هم ارز چیزی که در مجموعه مقدمات [غیر اخلاقی‏]باشد نیست.این پیشفرض همان است که مورد معارضه آن گروه از نظریه‏های اخلاقی که به عنوان طبیعت گرایانه شناخته می‏شوند واقع شده است.
اصطلاح«طبیعت گرایانه»به وجوه مختلفی استعمال شده است، اما در اینجا به معنای زیر بکار خواهد رفت:یک نظریه اخلاقی طبیعت گرایانه است، اگر و تنها اگر معتقد باشد که احکام اخلاقی با گزاره‏های غیر اخلاقی در معنا هم ارزند.
تذکر این نکته لازم است که بر اساس این تعریف، نمی‏توان گزاره‏ای حاوی رأی اخلاقی(یعنی گزاره‏ای از نوع اول از انواع سه گانه‏ای که در آغاز این نوشتار فهرست شد)را طبیعت گرایانه خواند، زیرا طبیعت گرایی دیدگاهی در باب معانی اصطلاحات اخلاقی است و شخصی که خود را به بکار بردن صرف اصطلاحات اخلاقی بدون داشتن دیدگاهی پیرامون معنا، تعریف یا تحلیل آنها محدود می‏کند، ملزم به داشتن هیچ شکلی از دیدگاه مزبور نخواهد بود.
عموما هیچ دیدگاهی نمی‏تواند طبیعت گرایانه باشد مگر آنکه در شرح آن، واژه‏های اخلاقی درون علامات نقل قول یا عبارت موصولی و یا به طرق دیگری ذکر شوند(نه آنکه استعمال گردند)و تذکراتی در باب معانی آنها یا هم ارزی آنها با سایر تعابیر ارائه گردد.
به عبارت دیگر، تنها گزاره‏هایی در باب فلسفه اخلاق به معنای ضیق کلمه یعنی در مقابل اخلاق توصیفی و اخلاقیات، می‏توانند طبیعت گرایانه باشند.
از اینرو، این دیدگاه که عمل درتس(عملی که باید انجام پذیرد)در یک موقعیت مفروض آن است که بیشترین غلبه لذت بر درد را به بار آورد، طبیعت گرایانه نیست، چرا که در پی آن نمی‏باشد که«درست»را تعریف کند، بلکه تنها به دنبال آن است که بگوید چه اعمالی درست‏اند.
شخص نفع گرایی‏ Utilitarian از این دست، برای طبیعت گرا بودن، باید معتقد باشد که علاوه بر این، دیدگاه او به لحاظ معنای«درست»نیز صحیح بوده است.و به عبارت دیگر، «درست»به معنای«فراهم آوردن بیشترین غلبه لذت بر درد»است.اگر او از تلاش جهت اثبات نظریه‏اش به این وجه، خودداری کند، از«رد یه‏های وراد بر طبعیت گرایی»جان سالم بدر خواهد برد.
همچنین باید توجه داشت که بر اساس این تعریف از طبیعت گرایی، برای«طبیعت گرایانه»نامیدن تعریفی از یک واژه اخلاقی، لازم نیست خصایصی که آن واژه بر حسب آنها تعریف می‏شود، تجربی باشند، یعنی با حواس پنگانه دریافت شوند.
طبق نظر مور * Moore ، مبتکر عبارت«مغالطه طبیعت گرایانه» The naturalistic fallacy همان مغالطه، آنگونه که او تصور می‏کرد که مغالطه باشد، در صورتی که خصایص‏[مأخوذ در تعریف‏]«خصایص واقعیتی فرا حسی»باشند، انجام می‏گیرد، تنها به این دلیل که آنها خصایصی اخلاقی نیستند.بنابراین فیلسوفی که«درست»را«مطابق با اراده خدا»تعریف می‏کند به انی معنا یک طبیعت گرا خواهد بود، مگر آنکه اعتقاد بر این باشد که واژه«خدا»خود به نحو ضمنی مفهومی اخلاقی است.
مهمترین برهانی که با استفاده از آن، مور در پی آن بود که طبیعت گرایی را رد کند، ممکن است با استفاده از مثالی که اندکی پیش نقل شد، به تعبیری نو به صورت زیر عرضه شود:
اگر«درست»همان معنای«مطابق با اراده خدا»را بدهد، آنگاه‏[عبارت‏]«هر چه که مطابق اراده خدا باشد درست است»به همان معنای«هر چه که مطابق اراده خداست، مطابق اراده خداست»خواهد بود، اما بر اساس استعمال فعلی ما از کلمات‏[بکار رفته در عبارت فوق‏]به نظر می‏رسد که معنایی بیشتر از همانگویی‏ Tautology محض می‏دهند(کما فی السابق توجه داشته باشید که هیچ چیز در این برهان نیست که کسی را مجبور کند رأی اخلاقی‏ای که«هر چه مطابق اراده خداست و تنها آنچه مطابق اراده خداست، درست است»را رها سازد.[بلکه‏] صرفا تلاش جهت تصحیح رأی مذکور بر حسب تعریف است که طبیعت گرایانه خواهد بود).اعتقاد بر این بوده است، اگر چه نه از سوی مور، که خطای تعاریف طبیعت گرایاانه در آن است که عنصر ارزشی Commendatory یا توصیه‏ای‏ Prcsriptive موجود در معنای واژه‏هایی مانند«درست»یا«خوب»را نادیده می‏گیرند.
3-شهود گرایی‏ lntuitionalism
کتاب مور پاره‏ای فیلسوفان را متقاعد ساخت که تعاریف طبیعت گرایانه اصطلاحات اخلاقی باید کنار گذاشته شود.اما مور و پیروان بلافصل او بی‏میلی زیادی نسبت به رها کردن دیدگاه سنتی در باب طریق معناداری کلمات نشان دادند.این مطلب مسلّم گرفته شد که فی المثل روش توضیح معنای یک صفت آن است که خصیصه‏ای را که آن صفت «نشانه آن»یا«نام آن»است، تعیین کنیم.تمامی صفتها کار کرد منطقی یکسانی دارند که عبارت است از«نشانه یک خصیص بودن»و تفاوت بین آنها تفاوت در نقش منطقی نیست، بلکه صرفا[ناشی از] تفاوتهای خصایصی است که نشانه آنند.بنابراین آن هنگام که عدم وقوع صفتهای اخلاقی به ازاء خصایص «طبیعی»(یعنی غیر اخلاقی)پذیرفته شد، نتیجه گرفته شد که آنها باید متناظر با خصایص اخلاقی ویژه‏ای باشد که تصور می‏رفت با«شهود»درک می‏شوند.
در این میان دو شکل اصلی از شهود گرایی اخلاقی وجود دارد.مطابق شکل نخست فرض آن است که ما درستی، خوبی و...مربوط به اعمال عینی خود، مردم و...را شهود می‏کنیم و اصول عمومی اخلاقی در خلال فرایندی از شهود یعنی با تعمیم‏[حکم‏]تعداد زیادی از این نمونه‏ها بدست می‏آیند.
بر اساس شکل دوم، آنچه که ما شهود می‏کنیم همان اصول عام است(مانند آنکه شکستن عهد نادرست است)و با بکارگیری این اصول، خصایص اخلاقی اعمال شخصی و اعمال مردم را معین می‏نماییم.دیدگاه دوم از این ارزش برخوردار است که بر واقعیت مهمی *جورج ادوارد مور(1873-1958 م)، از بزرگترین فلاسفه اخلاق قرن حاضر و مؤلف کتابهای«مبانی اخلاق»و«اخلاق» و از اصحاب مکتب شهود گرایی بشمار می‏آید...م. درباره خصلت منطقی واژه‏های اخلاقی تأکید می‏کند، یعنی اینکه صفات اخلاقی و امثال آنها، با بسیاری از صفات دیگر از جهت ذیل تفاوت دارند:مثلا ما شی‏ءای را به خاطر سرخ بودنش و نه امر دیگری، «سرخ»می‏خوانیم، آن شی‏ء ممکن است از هر جهت دیگری شبیه‏[به حالت سرخ بودنش‏]باشد، اما سرخ نباشد.ولی وقتی شخصی را«خوب»یا عملی را «درست»می‏نامیم، آنها را به خاطر خصلتهای خاص دیگری که دارند، خوب یا درست می‏خوانیم. فی المثل عملی نادرست خوانده می‏شود از آنرو که عمل شکستن عهد است و یا خوب خوانده می‏شود، زیرا عمل کمک کردن به شخص کوری در عرض خیابان می‏باشد.شهود گرایان گاهی این جنبه از اوصاف اخلاقی را با گفتن اینکه آنها«اسامی» خصایص«تبعی» Consequential یا«عارضی» Superevnlent هستند، بیان می‏کنند.حتی اگر ما این اندیشه را که تمام صفات از این راه که اسامی خصایص‏اند معنا می‏یابند، رد کنیم باز این مطلب‏[تفکیک بین صفات اخلاقی و غیر اخلاقی‏]به عنوان کشفی مهم به حال خود باقی است.
گهگاه تصور شده است که اصل هیوم یعنی«هیچ بایدی از هست بر نمی‏خیزد»، انکار این مطلب بود که می‏توان عملی را به دلیل این که از نوع خاصی است، خوب نامید.این تصور نوعی بدفهمی است.آنچه که هیوم انکار می‏کرد آن بود که از وجود عمل خاصی، خوب بودن آن«به نحو منطقی»نتیجه شود.تفاوت [این دو برداشت‏]تعیین کننده ولی مبهم است.این یکی از مشکلات اصلی فلسفه اخلاق جدید بوده است که تبیینی رضایتبخش از فی المثل رابطه بین خوبی و آنچه که«خصلتهای خوب ساز» good- making chatacteristlcs نامیده می‏شوند، ارائه دهد.
شهود گرایان این تبین طبیعت گرا یا نه را رد می‏کنند که رابطه مذکور مقتضی مترداف بودن واژه‏های اخلاقی با واژه‏های وصف کننده خصلتهایی از اشیاء که واژه‏های اخلاقی را به اعتبار آنها اطلاق می‏کنیم باشد، اما هیچ تبیین اثباتی مناسبی برای رابطه مزبور به دست نمی دهند، در حالی که در غالب موارد خود را با اظهار اینکه رابطه‏ی«تألیفی ضروری» است که با«شهود»درک می‏شود، خرسند می‏کنند.
قوه تبیین گری این سخن به سبب قصور در توضیح اینکه«شهود»چیست و یا مقصود از«نسبت تألیفی ضروری»چه می‏باشد، کاسته می‏شود.
اما برهان اصلی‏ای که بر ضد تمام انواع شهودگرایی اخلاقی اقامه شده و باید با برهانی که در بخش 2، ج آمد مقایسه شود، به شرح زیر است:
فرض می‏شود که شهود راهی برای شناخت یا تعیین قطعی و عینی صدق یا کذب یک حکم اخلاقی مفروض باشد.اما دو نفر را در نظر بگیرید که بر سر یک مسأله اخلاقی با یکدیگر اختلاف کرده و هر دو، همانطور که کاملا محتمل الوقوع است، ادعا دارند که صحت دیدگاه خود را شهود می‏کنند.در این صورت هیچ راهی برای سامان دادن به بحث نمی‏ماند، چرا که هر کدام می‏تواند دیگری را به خطای در شهود متهم کرده و در خود شهودها هم چیزی نیست که تعیین کند کدام یک خطاست.
علاوه بر این، غالبا ایراد می‏شود که«شهود اخلاقی»مردم متکی بر تربیتهای گوناگون اخلاقی و سایر عوامل ممکن است.در واقع شهودگرایان که اغلب مدعی عینی گرا بودن‏اند، این ادعا را با توسل به قوه شهود که به نحو اجتناب ناپذیری ذهنی است، تکذیب می‏کنند.این مطلب، با رجوع به مباحث بعدی، مشکل عظیم ارائه هر گونه تمایز واضحی بین «عینی»و«ذهنی»را در زمینه مورد بحث آشکار می‏سازد.
شهودگرایی از سالهای ابتدایی قرن حاضر رو به افول نهاده است.مؤلفان فلسفه اخلاق گرایش پیدا کرده‏اند که یا به برخی اشکال آشکار یا پنهان طبیعت گرایی باز گردند و یا به یکی از دیدگاههایی که در پایین توضیح داده می‏شود، منتقل شوند، دیدگاههایی که اذعان دارند«خوب»، «درست»و...
منطقا نقش کاملا متفاوتی از سایر صفات داشته و شاید«اسامی خصایص»نامیدن آنها موجب اغفال دیگران باشد.
4-نسبی گرایی‏ Rclativism و ذهنی گرایی‏ Subiectivism
در فلسفه اخلاق، خلط بزرگی به سبب رویهم انباشتن نظریه‏های کاملا متفاوت تحت عنوان «ذهنی گرایی»صورت گرفته است.پیش از بررسی ذهنی گرایی به معنای دقیق آن، باید ابتداء دیدگاه اخلاقی‏ای را که علی الاصح نسبی گرایی نامیده می‏شود، از آن جدا کنیم.
یک نسبی گرای تمام عیار معتقد است که ما باید تنها و تنها کاری را انجام دهیم که فکر می‏کنیم باید انجام داد.بر اساس این نظریه، صرف اینکه یک شخص یا جامعه، رأی اخلاقی معینی را داشته باشد، آن رأی اخلاقی را برای آن شخص یا جامعه صحیح می‏گرداند.از آنرو که این، نظریه‏ای اخلاقی و نه یک نظریه مربوط به فلسفه اخلاق، است(یعنی از آنرو که می‏گوید چه باید انجام دهیم نه آنکه«باید»چه معنایی دارد)طبیعت گرایانه نیست(مطالب قبلی را ملاحظه کنید)، اما درم عرض این ایراد است که باعث محال شدن اظهار نادرستی حکم اخلاقی‏[صادر شده از سوی‏]شخص دیگری می‏گردد و در واقع این نتیجه متناقض نما[ پارادوکسیکال‏] Paradoxical را دارد که هر دو نفر که در مورد یک مسأله اخلاقی اختلاف دارند، باید بر حق باشند.به نظر می‏رسد که این با کاربرد عرفی واژه‏ای اخلاقی مغایرت دارد، ما در اینجا تصویری از یک روش داریم که بوسیله آن فلسفه اخلاق(مطالعه کاربردهای واژه‏های اخلاقی) می‏تواند تأثیر منفی بر یک مسأله اخلاقی داشته باشد، این روش ما را آماده می‏کند که یک دیدگاه اخلاقی را که شامل تناقض نمای‏[ پارادوکس‏]- Para dox منطقی است ردّ نماییم، اما نه آنکه دیدگاه دیگری را ثابت کنیم.
همچنین ممکن است بر نسبی گراییر ایراد شود که آنچه را که از یک اصل اخلاقی انتظار می‏رود، یعنی آن که ما را جهت تصمیم گیری در مسائل خاص اخلاقی راهنمایی کند، انجام نمی‏دهد.زیرا اگر من متحیر باشم که چه‏[کاری‏]را انجام دهم، گفتن اینکه«من باید آنچه را که می‏اندیشم باید انجام داد، انجام دهم»، فایده‏ای ندارد.زیرا مشکل آن است که من نمی‏دانم چه بیاندیشم.
نسبی گرایی به دلیل ارزش ذاتی خود مورد توجه ما نیست، بلکه به خاطر آنکه خلط دیدگاههایی که در صدد بررسی آنها هستیم مغشوش کرده است.دیدگاههای مزبور بر خلاف دیدگاه نخست‏[یعنی نسبی گرایی‏] همگی دیدگاههایی در باب فلسفه اخلاق هستند (یعنی دیدگاههایی پیرامون معانی واژه‏های اخلاقی) که صاحبان خود را ملزم به پذیرش یا ردّ هیچ یک از آراء اخلاقی حقیقی نمی‏کنند.
اولین دیدگاه، صورتی از طبیعت گرایی است که در حال حاضر غالبا آشکارا مورد اعتقاد نیست، اما تاریخ آن از زمانی آغاز می‏شود که تصور می‏شد یک جمله اخلاقی باید به همان طریقی که سایر جمله‏های خبری معنا می‏دهند معنا داشته باشد، یعنی با بکار رفتن برای بیان اینکه موضوع خاصی دارای وصف معینی است.(نگاه کنید به بخش 4).
از آنرو که به دلایل بسیاری(که بعضی از آنها در بخش 3 ارائه شد)اعتقاد به اینکه خصایص مورد بحث [یعنی خصایص اخلاقی‏]ویژگیهای«عینی»اشیاءاند، نامعقول است، پیشنهاد شد که آنها خصایصی «ذهنی»اند، یعنی خصایص شی‏ء که به وجوه خاصی با حالات ذهن سازنده گزاره مورد بحث مرتبط می‏باشند.بنابراین اعتقاد بر آن بود که«او مرد خوبی است»به این معناست که«او، بعنوان موضوعی روانشناختی، در من حالت روانی خاصی را(مانند احساس ستایش)بر می‏انگیزد».این نظریه یک حکم اخلاقی را با یک گزاره توصیفی اخلاقی هم ارز می‏کند.(نگاه کنید به بخش 1)
اگر نظریه مذکور به دقت لحاظ شود، در معرض این ایراد خواهد بود که اختلاف نظر اخلاقی را ناممکن می‏گرداند.زیرا اگر از میان دو نفر، یکی بگوید که آن فرد شخص خوبی است و دیگری بگوید که اینچنین نیست، برا اساس این دیدگاه، این دو با هم مخالفتی ندارند، *زیرا مقصود یکی از آن دو این است که او (گوینده)درح الت روانی خاصی بسر می‏برد و منظور دیگری آن است که او(گوینده دوم)در آن حالت نمی‏باشد و بین این دو گزاره هیچ تناقضی نیست.
به جهت این ایراد، دیدگاه مزبور عموما به نفع دیدگاههای دیگری کنار گذارده شده است، دیدگاههایی که معتقدند در یک حکم اخلاقی ما اطلاعاتی از حالت روانی خویش ارائه نمی‏کنیم بلکه به کاربردی از زبان که با ارائه اطلاعات متفاوت است، اشتغال داریم.این پیشرفت بخشی از تحقیقات اخیر فیلسوفان است مبنی بر این که تمام اقسام جمله‏ها را دارای یک خاصیت و نقش منطقی دانستن، خطاست.
دست کم به دو دلیل، بهتر است که نام«ذهنی گرایی»را به دیدگاهی که هم اینک مورد ملاحظه قرار گرفت، اختصاص داده و آن را به دیدگاههایی که پس از این وصف می‏شوند توسعه ندهیم:
اولا، اصطلاحات«عینی»و«ذهنی»معنای نسبتا روشنی دارند و زمانی که برای نشان دادن تفاوت گزاره‏های حاوی واقعیت«عینی»درباره اعیان و گزاره‏های حاوی واقعیت«عینی»درباره اعیان و گزاره‏های حاوی واقعیت«ذهنی»پیرامون متکلم بکار می‏روند، تمایز قابل فهمی را ترسیم می‏کنند(اگر چه در اینجا نیز ممکن است خلطی بوجود آید، زیرا به یک معنا این که ذهن متکلم در حالت معینی قرار دارد، [خود]یک واقعیت عینی است).
اما این تمایز وقتی اعتقاد بر آن باشد که احکام اخلاقی اساسا گزاره‏هایی در مورد واقعیت به یک معنای دقیق نیست، از بین می‏رود.این مطلب ممکن است در مقایسه با اوامر ملاحظه شود(اگر چه اعتقاد بر این است که احکام اخلاقی با این‏[عبارات امری‏] در تمام جنبه‏ها مشابهت دارند).یک عبارت امری نه گزاره‏ای عینی و نه گزاره‏ای ذهنی، هیچ کدام را بیان نمی‏کند چرا که اصلا گزاره‏ای را بیان نمی‏کند، و نه یک«فرمان ذهنی» Subiective command را، زیرا فهم اینکه این فرمان ذهنی چه چیزی است، بسیار مشکل است.
به این ترتیب اگر سؤال شود«آیا فرمان«دررا ببند» در مورد دراست یا در مورد ذهن متکلم؟»پاسخ، تا جایی که معنای سؤال می‏رساند، باید این باشد که«در مورد در»، و به طریقی یکسان، ممکن است اعتقاد بر آن باشد که حکم اخلاقی«او مرد خوبی است» در قوی‏ترین معنای ممکن«در مورد»فرد مورد بحث و نه در مورد ذهن گوینده است، حتی از سوی شخصی که معتقد است این حکم، گزاره حاوی واقعیتی(به معنای دقیق کلمه)در مورد آن فرد نمی‏باشد.بنابراین، خرده گیریهای انجام شده درباره آرایی که در بخش بعدی وصف خواهند شد، مبنی بر این که آنها احکام اخلاقی را به اظهاراتی پیرامون ذهن متکلم باز می‏گردانند، جهت گیری اشتباهی داشته و باید برای «ذهنی گرایی»به معنایی که در این بخش وصف شد، ذخیره شوند.همین سخن بر این خرده گیری که«این آراء«آنچه درست است»را بر«آنجه که گوینده می‏اندیشد درست است»استوار می‏نماید»تطبیق می‏شود.
ثانیا، تفکیک بین آن دیدگاههایی که معتقدند احکام اخلاقی برای ارائه نوعی از اطلاعات بکار می‏روند و آنهایی که معتقدند این احکام کارکرد کاملا متفاوتی دارند، تفکیک بسیار اساسی‏ای در فلسفه اخلاق بوده و نباید با بکار بردن اصطلاحی که آن را مشتبه می‏سازد، مخفی بماند.دیدگاههایی از نوع اول(مانند تمام دیدگاههایی که تا به حال مورد ملاحظه واقع شد)«توصیفی گرایانه» dcscriptivist و دیدگاههایی از نوع دیگر، شامل آنهایی که در باقیمانده این نوشتار ملاحظه خواهند شد، «غیر توصیفی گرایانه» non- dcsciptivist نامیده می‏شوند.
5-احساس گرایی‏ Emotivism [ عاطفی گرایی‏] *
اگر چه به لحاظ تاریخی، احساس گرایی اولین نوع غیر توصیفی گرایی بود که طرفدارانی پیدا کرد، اما اشتباه است که در حال حاضر نوع منفرد یا حتی دارای پشتیبانی عمومی در میان غیر توصیفی گرایان شمرده شود.حتی الآن نیز شایع است که همه انواع غیر توصیفی گرایان به نحو گرماه کننده‏ای «احساس گرایان»نامیده می‏شوند ولو آنکه نظریات آنان بر هیچ مراجعه‏ای به احساسات، متکی نباشد.احساس گرایی، شامل دیدگاههای مختلفی می‏گردد که ممکن است متقارن دانسته شوند.بر اساس شناخته شده‏ترین دیدگاه، کارکرد احکام اخلاقی آن است که عواطف اخلاقی(مانند ستایش)گوینده را«بیان کنند»یا«نشان دهند».بر پایه تفسیر دیگری کاربرد آنها عبارت است از بیدار کردن یا برانگیختن احساسات مشابهی در شخصی که مخطاب آنها واقع شده است و تحریک نمودن او از این طریق به سمت کارهای پسندیده.
ا.ج.آیر A.J. Ayer هنگام نگارش کتاب زبان، حقیقت و منطق(1936)که شامل معروف‏ترین تقریر احساس گرایی است هر دو کارکرد را به احکام اخلاقی نسبت داد، اما از آن پس او احساس گرایی را رها کرد، اگر چه یک غیر توصیفی گرا باقی ماند.
س.ل.ستیونسن‏ C.L. Stevenson دیدگاه مشابهی را ارائه داد، با این تفاوت که به جای واژه «احساس»لفظ«گرایش» attitude را به عامترین شکل، بکار برد.یک گرایش، همواره از سوی او به عنوان تمایلی برای بودن در حالات ذهنی خاص یا انجام دادن افعالی خاص، در نظر گرفته می‏شد. «گرایشات»ستیونسن به اصول اخلاقی فیلسوفان قدیمی‏تر(خصوصا ارسطو)بسیار نزدیک‏تر از آن چیزی است که معمولا از سوی آنهایی که تقسیم بندی گمراه کننده«عینی گرا-ذهنی گرا»را بکار می‏برند، ذکر می‏شود.
ستیونسن در این دیدگاه تعدیل مهمی انجام داد، مبنی بر اینکه احکام اخلاقی رد کنار«معنای عاطفی‏شان»ممکن است«معنای توصیفی»نیز داشته باشند.در یکی از«انگاره‏های تحلیل» Patterns of ana lysis گوناگون او معنای یک حکم اخلاقی به دو مؤلفه تحلیل می‏شود:
1)اظهار نظر غیر اخلاقی فی المثل در مورد یک عمل، (که به نحو آشکارا طبیعت گرایانه‏ای بر حسب خصایص تجربی عمل مذکور انجام می‏شود).
2)یک مؤلف اخلاقی مخصوص(معنای عاطفی)که حضور آن مانع ارائه تبیین طبیعت گرایانه از معنای کل حکم می‏گردد.این عنصر ویژه اخلاقی موجود در معنا، کارکردی است که این احکام درم ورد عمل مذکور دارند که عبارت است از بیان نمودن گرایشها و وا داشتن یا ترغیب نمودن مردم به انتخاب آنها.
البته دیدگاههای ستیونسن مورد توجه توصیفی گرایان قرار نگرفت و حتی غیر توصیفی گرایانی که پس از وی، با وجود تصدیق به اهمیت ذاتی کار او دست به قلم بردند، اکثرا خرد ستیزی ضمنی این دیدگاه را که تنها عنصر ویژه اخلاقی موجود در معنای اصطلاحات اخلاقی نیروی عاطفی آنهاست، رد کردند.چنین احساس شده است که این دیدگاه احکام اخلاقی را بسیار شبیه به فن خطابه و یا تبلیغات کرده و انصاف کمی در مورد امکان برهان عقلی در مسائل اخلاقی به خرج می‏دهد.اگر برهان اخلاقی ممکن باشد وجود بعضی روابط منطقی بین یک حکم اخلاقی و سایر احکام لازم است، حتی اگر هیوم در عتقاد به عدم استنتاج حکم اخلاقی از گزاره‏هایی راجع به واقعیت غیر اخلاقی بر حق بوده باشد.
*به نظر می‏رسد که ترجمه این واژه به عاطفی گرایی دقیقتر است، با این حال کاربرد معادل احساس گرایی در متون ترجمه شده فلسفه اخلاقی شایع‏تر می‏باشد. ستیونسن درباره براهین اخلاقی مطالب مهمی برای گفتن دارد، اما عموما عقیده بر آن بوده که شرح او از آنها نامناسب است.
6-مشکلات پایدار
اکثر مشکلات اصلی که اندیشمندان فلسفه اخلاق را در زمان حاضر به خود مشغول کرده است از پیچیدگی معنای مفاهیم اخلاقی ناشی می‏شود، معنایی که دو عنصر بسیار متفاوت را با هم جمع می‏کند:
1)معنای ارزشی یا توصیه‏ای‏ The evaluative or prescr iptive meaning: (این اصطلاحات که جنبه غیر الزامی بیشتری دارند در حال حاضر غالبا بر «معنای عاطفی»ستیونسن ترجیح داده می‏شوند).
نسبت دادن نیرو یا قدرتی انگیزشی یا علّی جهت مجبور کردن یا وادار نمودن ما به آنچه این احکام اخلاقی به ما تحمیل می‏کنند به این احکام، ضرورتی نداتشه و احتمالا خطا نیز خواهد بود، اما توصیفی گرایان نیز گاه اعتراف می‏کنند که احکام اخلاتقی کارکرد هدایت سلوک‏ guiding conduct دارند.
براستی این مطلب کاملا واضح است که در بسیاری از موارد نوعی، مثلا سؤال می‏کنیم:«من چه باید انجام دهم»؟چرا که باید تصمیم بگیریم که چه کار کنیم و تصور می‏کنیم که پاسخ به سؤاتل«باید»تأثیری بزرگتر و عمیقتر از تأثیری که پاسخهای سؤالاتی پیرامون واقعیت غیر اخلاقی داراست، بر تصمیم ما دارد.
برای ارائه مثالی دیگر، این نکته کاملا بدیهی است که ارتباطی عمیق بین‏ A را بهتر از B دانستن و A را بر B ترجیح دادن و بین مورد اخیر و تمایل به انتخاب‏ A به جای‏ B ، وجود دارد.این ارتباط عمیق، در این مثل قدیمی(که اصل آن به سقراط باز می‏گردد)مورد تأکید واقع می‏شود:«هر چه که خواسته می‏شود در اثر ظهور خوبی آن، خواسته می‏شود».از این مطلب نتیجه می‏شود که خوب خواندن یک شی‏ء به خطار ارائه راهمایی پیرامون گزینشها است و همین مسأله ممکن است در مورد سایر مفاهیم اخلاقی نیز گفته شود.اما توصیفی گرایان از پذیرفتن اینکه این جنبه بخشی از معنای مفاهمی اخلاقی است، امتناع می‏ورزند.
مخالفان اصولی آنان که ممکن است توصیه گرایان [ دستوری گرایان‏] prescriptivists نامیده شوند، بر این باورند که این جنبه، بخشی از معنا[ی مفاهیم اخلاقی‏]است.در این دیدگاه، احکام اخلاقی با اوامر در این خصلت مشترکند که اظهار یکی از آنها عبارت است از متعهد ساختن مستقیم یا غیر مستقیم خود در قبال گونه‏ای از فرمان یا توصیه در مورد تصمیمات یا گزینشهای واقعی یا قابل تصور.در موارد بارز، مخالفت با یک حکم اخلاقی با کوتاهی در عمل به آن ابراز می‏شود، زمانی که شخصی به من گفته است که کار درست برای انجام دادن، فلان یا بهمان کار است و من بلافاصله ضد آن را انجام دهم.چنین دیدگاهی بر خلاف نظریه عاطفی برهان اخلاقی را ناممکن نمی‏سازد، زیرا طبق رأی برخی توصیه گرایان، ممکن است علاوه بر گزاره‏های متعارف، به روابط منطقی بین توصیه‏ها نیز معتقد بود.
توصیه گرایان ناچارند مانند سقراط با این مشکل مواجه شوند که در موارد معروف به«ضعف اراده» ممکن است کاری را که می‏اندیشیم بد یا نادرست است، برگزینیم.نوید بخش‏ترین خط مشی‏ای که توصیه گرایان می‏توانند در پاسخ به این ایراد اتخاذ کنند آن است که خاطر نشان نمایند که در این موارد، شخص انتخاب کننده یا از مقاومت در مقابل وسوسه (آنگونه که با عبارت«ضعف اراده»نشان داده می‏شود و نیز مقایسه کنید با نامه پولس قدیس به رومیان، 7، 23) * عاجز است و یا آن امر را تنها به یک معنای *...21-پس به این قاعده کلی پی می‏برم که هر وقت می‏خواهم کاری نیکو انجام دهم فقط شرارت از من سر می‏زند.22-باطنا از شریعت خدا لذت می‏برم، 23-ولی می‏بینم فرمان دیگری بر بدن من حاکم است که با فرمان حاکم بر ذهن من می‏جنگد و مرا اسیر فرمان گناه می‏سازد یعنی اعظای بدن مرا مطیع خود نموده است...(نامه پولس رسول به رومیان-فصل 7، 21-23).م
قراردادی ضعیفتری«بد»یا«نادرست»می‏داند که مفاد توصیفی«بد»یا«نادرست»را دارا بوده ولی فاقد نیروی توصیه‏ای آنهاست.
2)معنای توصیفی:دومین جنبه اصلی احکام اخلاقی، چیزی است هک آنها را از اوامر جدا می‏سازد، ما هر جا که حکم اخلاقی‏ای در مورد مثلا یک عمل، ترتیب دهیم، باید آن‏[حکم‏]را به خاطر چیزی در آن عمل انشاء کرده باشیم و همواره این احساس برانگیخته می‏شود که سؤال کنیم این چیز چیست (گرچه شاید ارائه پاسخ در قالب کلمات دشوار باشد).
این مطلب(اگرچه از سوی برخی از اندیشمندان متأخر انکار دشه است)از خصلت«تبعی»اوصاف اخلاقی نتیجه می‏شود(نگاه کنید به بخش 4).
بنابراین به ازاء هر حکم جزئی اخلاقی یک حکم کلی قرار دارد به این مضمون که ویژگی معینی در شی‏ء متعلق حکم هست که تا زمانی که تداوم دارد، دلیل انشاء حکم اخلاقی معینی در مورد آن خواهد بود.
برای نمونه اگر من بگویم که فلان عمل خاصی خوب است، زیرا عمل کمک کردن به شخص نابینایی در عرض خیابان می‏باشد، به موجب این سخن به نظر خواهد آمد که من طرفدار این حکم کلی هستم که کمک به افراد نابینا(و نه صرفا نابینای خاص در عرض خیابان مشخص)در عرض معابر خوب است.می‏توان کسانی را که این استدلال را می‏پذیرند«کلی گرایان» Universalists و مخالفان آنها را«جزئی گرایان» Particularists نامید.
یک کلی گرا ملزم به‏[پذیرش‏]این دیدگاه نیست که اگر یاری نمودن فرد نابینایی در عرض خیابانی در این موقعیت خوب است، در همه مواقع عمل خوبی خواهد بود.(مثلا اگر دانسته شده باشد که نابینایی نا امدیانه گم شده است و مقصد او در همین سوی خیابان قرار دارد، کمک به او[برای رفتن به آن سو] عمل خوبی نخواهد بود)کلی گرا تنها ملزم به‏[قبول‏] این دیدگاه است که در صورت فقدان امری که سبب ایجاد تفاوتی بین دو عمل‏[یعنی دو عمل از یک سنخ و در دو موقعیت‏]، البته تفاوتی فراتر از تفاوت عددی بین اعمال، گردد، عمل خوبی خواهد بود.
نظریه کلی گرا دقیقا با این نظریه که احکام اخلاقی در کنار کار کردشان به عنوان ارشادات، دارای معانی نیز هستند(نگاه کنید به بخش 6)مرتبط است.
در این دیدگاه فی المثل در ضمن خوب خواندن یک عمل، آن را می‏ستاییم(عنصر توصیه‏ای معنا)اما این ستایش را به جهت چیزی که در آن است انجام می‏دهیم.این دو عنصر به بهترین وجه به وسیله اولین تعریف فرهنگ انگلیسی آکسفورد از[واژه‏]«خوب»، خلاصه شده است:«عمومی‏ترین صفتی که بر ای ستایش بکار می‏رود و بر وجود درجه‏ای عالی یا دست کم رضایتبخش، از کیفیات ویژه که یا ذاتا شایسته و یا برای نیل به هدفی مفیداند، دلالت می‏کند.»
کلمه«ویژه»مهم است.این کلمه توجه را به این واقعیت جلب می‏کند که واژه‏ای که قبل از خوب می‏آید[یعنی موصوف آن‏]در کیفیاتی که یک شی‏ء جهت«خوب»خوانده شدن باید دارا باشد تغییری ایجاد می‏کند(مثلا یک توت فرنگی خوب نباید همان کیفیات یک فرد خوب را دارا باشد).در مورد برخی کلمات(مانند«جاقو»)اگر ما بدانیم چه معنایی دارند، برخی از شرایط ضروری برای«خوب»نامیدن شی‏ءای از آن نوع را خواهیم شناخت.بعضی فیلسوفان(مانند افلاطون و ارسطو)معتقد بوده‏اند که همین مطلب در مورد تمام واژه‏ها صدق می‏کند، یعنی فی المثل اگر می‏توانستیم«طبیعت انسان»را معین کنیم، در این صورت قادر بودیم بگوییم چه چیز یک انسان را انسانی خوب می‏کند.اما این سنخ استدلال شاید بر پایه تمثیل غلطی بین واژه‏هایی مانند«انسان»و کلماتی نظیر«چاقو»استوار باشد.
یک راه امیدوار کننده‏تر برای رساندن نظریه کلی گرا به مرحله تأثیرگذاری بر براهین اخلاقی(و از این طریق به جایی که آنان را که بر ارتباط مطالعات «فلسفه اخلاقی»با مسائل اخلاقی پافشاری می‏کنند، راضی نماید)همان است که بوسیله«قانون طلایی»
Golden Rule متمثل شده و با برخی تفصیلات (گرچه به صورت مبهم)از سوی«کانت»و پیروانش ارائه شده است.در برخی موارد خاص، این استدلالی قوی خواهد بود اگر از شخصی که در عملی تأمیل می‏کند، سؤال شود که در آن عمل چه خصوصیتی است که او را وا می‏دارد آن را درست بنامد و آیا در مورد عمل دیگری که همان ویژگیها را داشته اما نقش او در رابطه با آن متفاوت باشد نیز به همان روش حکم می‏کند؟این نوع استدلال در دو عبارت مشهور از کتاب مقدس(کتاب دوم سموئیل، 12، 7 و متی 18، 32)واقع شده است. *
اعتقاد بر آن بوده است که یک حکم، حکم اخلاقی نیست مگر آنکه گوینده«گفته اخلاقی خود را تعمیم دهد».اما این مطلب، مسأله بحث انگیزی را پیرامون معیارهای احکام معروف به«احکام اخلاقی» بر می‏انگیزد، مسأله‏ای که خارج از حوصله این نوشتار است.این مسأله و کل مشکل ارتباط بین ارکان توصیه‏ای و توصیفی معنای احکام اخلاقی، سنگینی خویش را بر[ذهن‏]اندیشوران فلسفه اخلاق همچنان ادامه می‏دهد.
*...32-او آن مرد را احضار کرده به او گفت:«ای غلام شریر، بخاطر خواهشی که از من کردی من همه بدهی تو را بخشیدم 33-آیا نمی‏باید همینطور که من دلم برای تو سوخت تو هم به همکار خود ترحم می‏کردی»؟...(متی، 18، 32 و 33).م

تبلیغات