آرشیو

آرشیو شماره ها:
۸۰

چکیده

متن

هر خردمندى در پى هدفى است که براى رسیدن به آن, علاوه بر تلاش و کوشش, نیازمند الگو و نمونه رفتارى است. نقش الگو در سرنوشت انسان ها تعیین کننده است; از این رو ارائه اسوه زندگى براى افراد جویاى کمال, کارى پسندیده خواهد بود.
بنا به روایتى که شیعه و اهل سنت به صورت متواتر از رسول گرامى اسلام(ص) ـ که خدا او را اسوه حسنه معرفى کرده است ـ (1) نقل کرده اند, آن حضرت شخصیت عمار را الگو و معیار براى شناخت سره از ناسره و حق از باطل قرار داده است. بدین جهت ضرورت دارد گذرى به تاریخ زندگى این صحابى بزرگوار داشته باشیم.
خلاصه زندگانى عمار
وى فرزند یاسربن عامر و کنیه اش ((ابویقظان)) و القابش, طیب, مطیب, مذحجى عنسى و مولا بنى مخزوم است. پدرش یاسر که از قبیله ((بنى ثعلبه عنسى)) در ((یمن)) بود, به انگیزه یافتن برادر گم شده اش به مکه سفر کرد و در آن جا ماندگار شد و با ابوحذیفه مخزومى پیمان ولائى بست. ابوحذیفه یکى از کنیزانش به نام ((سمیه)) را به عقد او در آورد و عمار از وى به دنیا آمد. گرچه تاریخ تولد عمار به روشنى معلوم نیست, اما از شواهدى که خواهد آمد, مى تواند سال ولادت او را 43 سال پیش از بعثت پیامبر(ص) دانست.
ویژگى هاى ظاهرى عمار
او قامتى بلند و موزون, چشمانى درشت و زیبا و چهره اى گندم گون داشت و در اواخر عمر, رعشه اى براندامش عارض شد. کم حرف و اندیشمند بود و بسیار این ذکر را تکرار مى کرد: ((به خداى رحمان پناه مى برم از فتنه)).(2)
اسلام خاندان عمار
وى با پدر و مادرش تا زمان مرگ مولایشان (ابوحذیفه) با وى زیستند و هنگامى که رسول خدا(ص) به پیامبرى برگزیده شد و دعوت خود را علنى ساخت, آنان از نخستین گروندگان به اسلام بودند.(3)
استوارى ایمان عمار
از آن جایى که خاندان یاسر در مکه قوم و عشیره اى نداشتند, همانند دیگر مسلمانان مستضعف مانند: بلال حبشى, صهیب رومى و خباب بن ارت مورد آزار و شکنجه طاقت فرساى قریش و حتى مورد بى مهرى بنى مخزوم قرار گرفتند. مشرکان قریش آنان را در برابر گرماى سوزان آفتاب قرار داده و سنگ بزرگى بر روى سینه شان مى نهادند و گاهى زره آهنى بر تنشان کرده و با زنجیر بر روى شن هاى داغ مکه مى کشاندند. رسول گرامى اسلام(ص) با دیدن این صحنه هاى دلخراش و رقتآور, آنان را به صبر و بردبارى توصیه نموده و به بهشت جاودان مژده مى داد.(4)
یاسر در اثر همین شکنجه ها, جان داد و سمیه نیز با ضربه اى که ابوجهل بر شکمش وارد ساخت, به شهادت رسید و نامشان به عنوان شهیدان نخستین, در تاریخ اسلام جاودانه شد.(5)
یک اشتباه تاریخى
ابن قتیبه دینورى در کتاب ((المعارف)), ابن سعد در کتاب ((الطبقات)), بلاذرى در کتاب ((انساب الاشراف)) و ابن عساکر در کتاب تاریخش آورده اند که سمیه پس از به شهادت رسیدن یاسر با ((ازرق)), غلام حارث بن کلده که رومى الاصل بود, ازدواج کرد. با توضیحى که درباره مادر عمار داده شد, از این اشتباه تاریخى پرده برداشته شد. همان گونه که ابن عبدالبر اندلسى گفته است: ازرق رومى با سمیه, مادر زیاد بن ابیه که همسر مولایش حارث بن کلده بود, پس از وى ازدواج کرد.(6)
سپر تقیه
کار عمار تازه مسلمان, پس از شهادت پدر و مادرش دشوارتر گردید و شکنجه وى از سوى مشرکان مکه به اوج خود رسید تا این که براى رهایى از ستم هاى قریش, در برابر خواسته هاى آنان دایر بر ستایش بتهاى ((لات)) و ((عزى)) و بدگویى از پیامبر(ص) تسلیم شد و چنین کرد. پس از این جریان نزد رسول خدا(ص) شتافت و در حالى که به شدت مى گریست چنین گفت:
((چیزى به زبان راندم که دلم بر خلاف آن است و بر ایمانم سخت استوارم)).
رسول خدا(ص) با دست پر مهرش اشک از چشمان عمار زدود و فرمود:
((اگر باردیگر تو را آزار دادند و خواستند که به من ناسزا گویى همان را انجام بده)).
بدین سان عمار با عمل کردن به تقیه که ریشه قرآنى دارد و مورد سفارش اکید امامان معصوم علیهم السلام است ـ(7) خود را از آزار قریش رهانید. برخى او را به خاطر این کار و تسلیم ظاهرى در برابر کفار, سرزنش کرده و کافر دانستند. این سخنان به گوش پیامبر(ص) رسید, فرمود:
((چنین نیست; بلکه سراپاى وجود عمار را ایمان فرا گرفته و باگوشت و خون او آمیخته است)).(8)
و آیه (من کفر بالله من بعد ایمانه الا من اکره و قلبه مطمئن بالایمان)(9) در باره وى نازل شد.(10)
مهاجرت عمار
وى با اولین گروه مهاجران از مکه به مدینه آمد و در خانه ((مبشر بن عبدالمنذر)) سکنى گزید. آیه (والذین هاجروا فى الله من بعد ما ظلموا لنبوئنهم فى الدنیا حسنه و لاجر الاخره اکبر لوکانوا یعلمون)(11) در باره آنان نازل شده است. (12)
ساختن اولین مسجد توسط عمار
به دنبال مهاجرت رسول خدا(ص) از مکه و ورود آن حضرت به ((قبا))(13) عمار نزد آن حضرت شتافت و براى پیامبر(ص) جا و سایبانى ساخت تا زیر آن استراحت کرده و نماز گزارد; آن گاه به گردآورى سنگ پرداخت. رسول خدا(ص) با سنگ هاى جمع شده مسجد را بنیان نهاد و عمار آن را تکمیل کرد. از این رو, وى را اولین کسى دانسته اند که براى مسلمانان مسجد ساخت.(14)
رسول خدا(ص) پس از ورود به مدینه, میان عمار و ((حذیفه بن یمان)) و بنا به نقلى ((مقداد)), پیمان برادرى بست و زمینى به وى واگذار کرد تا براى خود خانه اى بنا کند. زمینى نیز به مبلغ ده دینار خرید و فرمود تا در آن جا مسجدى ساخته شود(15) و خود نیز در ساختن مسجد همکارى مى کرد. در این میان, عمار با تمام توان کار مى کرد; او در حالى که خشت هاى زیادى بر پشتش بار کرده بودند با پیامبر(ص) رو به رو شد و گفت: اى رسول خدا! مرا کشتند و بیش از آنچه خود مى برند, بر من بار مى کنند. رسول خدا(ص) در حالى که (گردوغبار را از) گیسوان به هم بافته عمار, با دست خویش مى افشاند; فرمود: ((افسوس پسر سمیه! اینان تو را نمى کشند; بلکه گروه بیدادگر تو را خواهند کشت)).(16)
فعالیتهاى سیاسى و مبارزاتى
عمار در تمام جنگ ها و غزوات پیامبر(ص) و نیز ((بیعت رضوان)) حضور یافت. پس از رحلت آن حضرت, در میان کسانى بود که به خلافت و جانشینى ابوبکر اعتراض داشت(17) و او را به واگذارى خلافت به اهل آن توصیه مى نمود. بنا به نقل شیخ صدوق(ره), از ((مهاجران)) سعید بن عاص, مقداد بن اسود, ابى بن کعب, عمار بن یاسر, ابوذر غفارى, سلمان فارسى, عبدالله بن مسعود و بریده بن خضیب اسلمى و از ((انصار)), خزیمه بن ثابت, ذوالشهادتین, سهل بن حنیف, ابوایوب انصارى و ابوهیثم بن تیهان در روز جمعه و به هنگام ایراد خطبه نماز توسط خلیفه اول, لب به اعتراض گشودند و عماربن یاسر خطاب به ابوبکر چنین گفت:
حقى را که خداوند براى جز تو قرار داده است, غصب نکن و اولین کسى نباش که دستور پیامبر خدا(ص) را نادیده مى گیرد. خلافت را به اهلش واگذار تا در روز واپسین, رسول خدا(ص) را از خود خشنود گردانى.(18)
حفظ نظام, وظیفه همگانى
در عین حال, عمار در جنگ یمامه و جریان مسیلمه کذاب در زمان خلافت ابوبکر, حضور داشت و از کیان اسلام دفاع مى کرد و در حالى که از ناحیه گوش به شدت آسیب دیده بود, خطابه و رجز مى خواند و دیگر رزمندگان اسلام را به ادامه نبرد تشویق مى نمود.(19)
وى در زمان خلافت عمربن خطاب از طرف خلیفه به فرماندارى کوفه منصوب گردید. عمر در عهدنامه اش خطاب به کوفیان نوشت که عمار از نجباى اصحاب پیامبر(ص) است; لکن پس از مدتى به دلیل نامعلوم, او را از فرمانروایى عزل و به جاى وى ابوموسى اشعرى را گماشت.(20)
روزى خلیفه از عمار پرسید: از این که تو را از مقامت عزل کردم, نرنجیدى؟ عمار پاسخ داد:
به خدا قسم! نه روزى که مرا به این سمت گماشتى, خرسند شدم و نه امروز که بر کنار کردى, رنجیده خاطر شدم!(21)
وى در فتح مدائن ـ که در زمان خلافت عمر بن خطاب در سال شانزدهم هجرى و به فرماندهى سعد بن ابى وقاص صورت گرفت ـ شرکت کرد و پس از فتح نیز بارها به آن جا سفر نمود.
عمار در زمان خلافت عثمان بن عفان, زبانى پرخاشگر داشت و علنا به اقدامات و عملکردهاى خلیفه انتقاد مى کرد و خطاب به وى مى گفت:
تو قریش را بر گردن مردم سوارکردى!(22)
هنگامى که خلیفه دستور تبعید ابوذر را صادر کرد, عمار بر وى خشمناک شد و نفرین کرد و به رغم این که مردم از بدرقه ابوذر غفارى منع شده بودند, به همراه على علیه السلام و خاندان آن حضرت حضور یافت. بنا به گفته یعقوبى, عثمان تصمیم داشت تا عمار را نیز تبعید کند; اما بنى مخزوم که هم پیمانان او بودند, نزد على علیه السلام رفته و از آن حضرت استمداد نمودند. امیرمومنان علیه السلام فرمود:
نمى گذاریم عثمان به میل خود رفتار کند.(23)
عمار به خاطر همین روحیه انقلابى و پرخاشگر, مورد ضرب و جرح خلیفه و نگهبانان او قرار گرفت تا جایى که پهلویش شکست و به فتق گرفتار شد و از هوش رفت. او را به خانه ام سلمه همسر گرامى پیامبر(ص) آوردند. وقتى به هوش آمد, آب طلبید و وضو ساخت و نمازهاى فوت شده به هنگام بیهوشى را به جا آورد. سپس چنین گفت:
خداوندا! تو را سپاس مى گویم; این اولین بارى نیست که در راهت شکنجه مى شوم.
طایفه بنى مخزوم خشمگین نزد عثمان رفته و او را تهدید کردند که اگر عمار در اثر این ضربه از دنیا برود, جز به کشتن خلیفه آرام نخواهند گرفت.(24)
عمار و اهل بیت علیهم السلام
محبت و دلبستگى عماربن یاسر نسبت به اهل بیت ـ بویژه پیامبر(ص) و امام على علیه السلام ـ برکسى پوشیده نیست. او کسى است که رسول خدا(ص) پدر و مادرش را به بهشت بشارت داد و وى را ((الطیب المطیب)) نامید(25) و فرمود:
کسى که او را دشمن بدارد, خدا با او دشمن است و کسى که عمار را تحقیر کند, خداوند او را خوار گرداند.(26)
و نیز فرمود:
بهشت, مشتاق على و سلمان و عمار است.(27)
و نیز فرمود:
آنان را با عمار چه کار؟! عمار آنان را به بهشت و آن ها عمار را به آتش فرا مى خوانند و این, رسم اشقیا و بدکاران است.(28)
وى در زمان خلافت امیرمومنان علیه السلام چون گوهر شب چراغى مى درخشید و فضاى تاریک جان و افکار برخى افراد سطحى نگر و کج اندیش را روشن مى ساخت و سخن نغز پیامبر اسلام(ص) که خطاب به او فرموده بود: ((اگر همه مردم از راهى و على بن ابى طالب از راه دیگرى رفت, تو همان را برگزین که برگزیده است)).(29) را آویزه گوش داشت و همواره ملازم(30) آن حضرت بود.
وى همان گونه که در زمان خلیفه دوم نیز کتمان نمى کرد و مى گفت که اگر خلیفه بمیرد, با على علیه السلام بیعت خواهد کرد; اولین کسى بود که با امیرمومنان علیه السلام بیعت کرد و مردم را براى بیعت با آن بزرگوار فراخواند و آنان را از روى کار آمدن شخصى مانند عثمان ـ در صورت سستى کردن ـ بر حذر مى داشت.(31)
فداکارى او در جنگ هاى جمل و صفین ـ که به عنوان سردار سپاه على علیه السلام ایفاى نقش مى کرد ـ تعیین کننده و براى همگان, مایه تحسین بود. فروه بن حارث تمیمى ـ که خود از افراد بى طرف در جنگ جمل بود ـ مى گوید:
در کنار زبیر ایستاده بودم; مردى نزد وى آمد و گفت: اى امیر! گروهى از یاران على که عمار یکى از آنها است, از وى جدا شده اند تا به ما ملحق شوند; زبیر گفت: نه به خدا سوگند! عمار هرگز از على جدا نمى شود. آن مرد سه بار گفت: آرى چنین است.(32)
پس از شکست اصحاب جمل, امیرمومنان علیه السلام دستور داد تا ام المومنین عایشه را در خانه و قصر ((بنى خلف)) در بصره اسکان دهند. در آن هنگام عمار بن یاسر نزد عایشه رفت و چنین گفت:
مادر! دیدى فرزندانت چگونه براى یارى دین خدا شمشیر زدند؟!
عایشه گفت: آرى! پس از آن که چیره شدید, این چنین آگاه گشته اى! عمار پاسخ داد:
به خدا سوگند! اگر ما را تا نخل هاى دور دست ((هجر)) تعقیب کرده و شکست مى دادید, باز یقین داشتم که ما, بر حق و شما, بر باطلید)).(33)
معیار شناخت حق
حضور عمار در میان کسانى که با پیامبر(ص) ((بیعت رضوان)) بستند و سپس به یارى على علیه السلام در صفین آمدند و نیز در میان هشتصد صحابى که در صفین همراه امیرمومنان علیه السلام بودند, براى دیگران میزان شناخت حق از باطل بود. خزیمه بن ثابت ـ که خود از اصحاب بود و در جنگ جمل حضور بى طرفانه داشت ـ در صفین نیز مردد بود; لکن پس از به شهادت رسیدن عمار, شمشیر به دست گرفت و گفت: هم اکنون گمراهى آنان بر من آشکار گردید. خود را به صفوف دشمن نزدیک کرد و به نبرد پرداخت تا به شهادت رسید.(34)
نمونه اى دیگر از روشنگرى عمار
اسمإ بن خارجه فزارى مى گوید: به هنگام زوال ظهر در صفین در کنار عمار بن یاسر ایستاده بودم; مردى به دنبال وى آمد. وقتى او را یافت, چنین گفت: سوالى دارم; آشکارا بپرسم یا در نهان؟ عمار گفت: هرطور که مایلى بپرس. او گفت: تا به این جا که آمدم, در حقانیت خودمان و گمراهى طرف مقابل تردیدى نداشتم اما وقتى صداى اذان, نماز و شهادتین آنان را شنیدم, مردد و تا صبح نگران شدم; نزد على علیه السلام رفته و سوال و شبهه ام را طرح کردم. آن حضرت فرمود: عمار را دریاب و ببین او چه مى گوید. عمار در پاسخ شبهه آن مرد گفت:
من به همراه پیامبر(ص) در سه نوبت (بدر, احد و حنین) با آن پرچم سیاهى که در دست عمرو بن عاص است, جنگیده ام و این, چهارمین بار است و حالش بهتر از گذشته نیست; بلکه بدتر است. جایگاه ما امروز, همان جایگاه پرچم رسول خدا(ص) و جایگاه آن پرچم, همانند جایگاه مشرکان و احزاب است. ریختن خون آنان را مانند خون گنجشک بر خود جایز مى دانم و هیچ تردیدى به خود راه نمى دهم.(35)
کشته شدن عمار در صفین, حتى در صفوف دشمن اثر گذاشت. ابوعبدالرحمن سلمى, از یاران امیرمومنان علیه السلام, مى گوید:
پس از کشته شدن عمار به خود گفتم: در میان صفوف دشمن نفوذ کنم تا ببینم آیا آنان از کشته شدن عمار آگاهند؟ شبانه وارد سپاه معاویه شدم. دیدم معاویه به همراه عمروبن عاص, ابواعورسلمى و عبدالله بن عمرو با هم در حرکتند. اسبم را در میان آنان مى راندم تا گفته هایشان را درست بشنوم. شنیدم عبدالله بن عمروبن عاص خطاب به پدرش گفت: امروز مردى را کشتید که پیامبر(ص) درباره اش آن چنان فرموده بود!
عمروبن عاص پرسید: مگر پیامبر(ص) چه گفت؟ عبدالله گفت: مگر نبودى هنگامى که مسجد را مى ساختیم, مردم سنگ ها و خشت ها را یکى یکى و عمار آن ها را دوتا دوتا حمل مى کرد تا بیهوش افتاد و پیامبر(ص) بربالین او آمد و در حالى که خاک از چهره عمار مى زدود, فرمود:
افسوس پسر سمیه! با این که تو براى رضاى خدا و پاداش اخروى دوتا دوتا سنگ مى برى, اما گروه بیدادگر تو را مى کشند!
عمروبن عاص با شنیدن این حدیث, خود را به معاویه نزدیک کرد و گفت: آیا نمى شنوى عبدالله چه مى گوید؟ معاویه اظهار بى اطلاعى کرد. عمرو بن عاص حدیث پیامبر(ص) را نقل کرد. معاویه در حالى که خشمناک بود, با لحنى تحقیرآمیز گفت: پیرخرفتى هستى و در حالى که قادر به کنترل خود نیستى, حدیث روایت مى کنى؟! مگر عمار را ما کشتیم؟! عمار راکسى کشت که به جبهه جنگ آورد.(36)
مردم نادان و بى خرد آن روز با شنیدن این سخنان, از چادرهاى خویش بیرون آمده و گفتند: عمار را کسى کشت که به صحنه نبرد آورد.
ابوعبدالرحمن سلمى مى گوید: نمى دانم کدام یک شگفت تر است: معاویه یا مردم!!(37)
درد دین یا...؟
مطلبى که نمى توان به آسانى از آن گذشت, پاسخ به یک پرسش وجدانى است و آن, این که چرا سردمداران و صحنه گردانان پیکار با خلیفه اى که با بیعت عمومى حتى خود طغیان گران و یاغیان به خلافت رسید و آن چنان اتفاق و اجماعى که در جریان خلافت اسلامى سابقه نداشت و با هجوم به در خانه على علیه السلام و اصرار از ناحیه مردم و عدم پذیرش از ناحیه على علیه السلام تا جایى که آن حضرت فرمود: ((لولاحضورالحاضر و قیام الحجه بوجود الناصر و ما اخذالله على العلمإ ان لایقاروا على کظه ظالم و لا سغب مظلوم لالقیت حبلها على غاربها و لسقیت آخرها بکإس اولها...))(38) با گذشت چند صباحى در مقابل آن حضرت شورش کردند و آن همه فجایع به بار آوردند و امیرمومنان علیه السلام را در همه مدت خلافتش, درگیر جنگ هاى داخلى نمودند و خسارت همه جانبه و جبران ناپذیرى براى اسلام به جاى گذاشتند؟
آیا درد دین داشتند؟! آیا حقیقتا براى خون خواهى خلیفه سوم که به زعم آنها, مظلوم کشته شده بود, قیام کردند و خواستند اداى دینى از خلیفه کرده باشند؟!
یا نه, حقیقت جز این بود و آن گونه که عمار شناخته بود, آنان به جهت به خطر افتادن دنیایشان به این اقدامات دست زدند؟!
مورخ نامى, ابن جریر طبرى (310 ـ 221 ق) از زید بن وهب جهنى نقل مى کند: در آن روز (صفین) عمار بن یاسر به ایراد سخن پرداخت و چنین گفت: کجایند کسانى که در پى خشنودى پروردگارند, نه مال و منال و فرزند؟ گروهى کنار او گرد آمدند و آن گاه خطاب به آنان گفت:
با اراده مصمم و قاطع مانند آنانى باشید که براى خون خواهى عثمان به جنگ ما آمده اند و گمان مى برند که عثمان, مظلوم کشته شده است. به خدا سوگند! آنان به خون خواهى او نیامده اند; بلکه شیرینى و لذت هاى دنیا را چشیده اند و آن را دوست داشتنى و گوارا یافتند و دانستند هرگاه حق بر آنان فرود آید و اجرا گردد, میان آنان و دنیایى که در آن غوطه ورند, جدایى خواهد افکند. اینان سبقت در مسلمانى ندارند تا به خاطر آن سزاوار حکمرانى بر مردم باشند. پیروان خویش را با نیرنگ این که پیشواى ما, مظلوم کشته شد, به دنبال خود کشانیده اند و اگر این بهانه را نداشتند, حتى دو نفر از اینان پیروى نمى کرد...
سپس نزد عمرو بن عاص رفت و خطاب به وى گفت:
دینت را به حکومت مصر فروختى, مرگت باد! چه بسیار انحراف ها در اسلام به وجود آوردى.
آن گاه خطاب به عبیدالله بن عمر بن خطاب چنین گفت:
خداوند نابودت کند! دینت را به کسى که خود (معاویه) و پدرش (ابوسفیان) دشمن اسلام بود, فروختى!
او در پاسخ گفت: من براى خون خواهى عثمان به این جا آمده ام. عمار گفت:
خدا را گواه مى گیرم باشناختى که از تو دارم, مى دانم که از این کار, خدا را در نظر ندارى. اگر امروز کشته نشوى, فردا خواهى مرد. ببین روزى که مردم به اندازه نیت و هدفشان پاداش داده مى شوند, چگونه خواهى بود.(39)
این برداشت و تحلیل عماربن یاسر یاسر از مخالفان و پیمان شکنان امیرمومنان علیه السلام است.
حذیفه نیز که درمیان صحابه سرآمد است, در پاسخ ((ابن عبس)) که از وى پرسید: عثمان به قتل رسید وظیفه چیست؟ گفت: همواره با عمار بن یاسر باشید. ابن عبس گفت: عمار از على بن ابى طالب علیه السلام جدا نمى شود. حذیفه گفت: رشک و حسادت, آدمى را نابود مى کند; دورى شما از عمار به خاطر نزدیکى عمار با على علیه السلام است! به خدا سوگند! برترى على علیه السلام نسبت به عمار, به اندازه فاصله میان زمین و آسمان است و عمار, از برگزیدگان است.(40)
آرى گروهى نیز به خاطر حسادت در مقابل على علیه السلام ایستادند; این صفت زشت و خانمان سوز, دین و دنیاى آدمى را نابود و تن او را همانند بیمارى خوره و پیسى ذوب مى کند; و آن گونه که على علیه السلام فرمود: آدم حسود به بیمارى غیر قابل درمان گرفتار است.(41)
دنباله پیکار صفین
عمار که سمت فرماندهى سواره نظام را به عهده داشت, در حالى که معاویه و عمروبن عاص و دشمنان على علیه السلام را کافران به ظاهر مسلمان مى دانست;(42) به سوى دشمن حمله مى برد و چنین مى سرود:
نحن ضربـناکم على تنزیله
فالیوم نضربکم على تإویله
ما[ پیشتر] شما را بر سر تنزیل و فرود آمدن قرآن زدیم و امروز نیز بر تإویل و مفهوم قرآن مى زنیم.
او در راهى که انتخاب کرده بود, چنان استوار بود که مى گفت:
خدایا! مى دانى اگر رضایت تو در این باشد که خود را از بلندى به زیر افکنم یا خود را در دریا غرق سازم یا شمشیر درشکم خود فروبرم, همان را انجام خواهم داد; لکن مى دانم امروز عملى بهتر و شایسته تر از نبرد با فاسقان نیست.
ابوعبدالرحمن سلمى مى گوید: در آن روز حاضران از صحابه پیامبر(ص) به هر طرفى که عمار حمله مى برد, به دنبالش حرکت مى کردند. وقتى به هاشم بن عتبه مرقال ـ که پرچمدار على علیه السلام در صفین بود ـ رسید, او را مخاطب قرار داد و چنین گفت:
به پیش که بهشت زیر برق شمشیرها و نوک تیز نیزه هاست. درهاى آسمان گشوده و حورالعین زینت شده است.
و نیز شعرى به این مضمون مى خواند:
امروز روزى است که دوستانم و محمد(ص) و پاداش اعمالم را ملاقات مى کنم.(43)
آنان به قلب دشمن زدند و تا رسیدن به فیض شهادت و دیدار رسول خدا(ص) به کارزار پرداختند. این یار دیرین و کهنسال امیرمومنان علیه السلام و این برنا دل نود و سه ساله با کشته شدنش, قلب على علیه السلام را به درد آورد. آن حضرت پس از شهادت عمار فرمود:
خدا رحمت کند عمار را روزى که اسلام آورد; روزى که کشته شد و روزى که مبعوث خواهد شد.... بهشت گوارایش باد... قاتل عمار در دوزخ خواهد بود.(44)
قاتل عمار
برخى قاتل وى را ((عقبه بن عامر)) دانسته اند و او کسى بود که در زمان زمامدارى عثمان و به دستور وى عمار را تا حد فتق شکنجه کرد.(45) اما بسیارى دیگر از مورخان, قاتل وى را ((ابوغاذیه جهنى)) دانسته اند. وى پس از آن که جریان بیعت ((عقبه)) را گزارش مى کند و از رسول خدا(ص) روایت مى کند که در آن روز فرمود: ((همانا جان و مال مسلمانان محترم است و کسى حق ندارد خون مسلمانى را بریزد... پس از من کافر نشوید و خون همدیگر را نریزید...)) مى گوید: روزى در مسجد قبا از عمار بن یاسر, که در میان مردم مهربان بود, شنیدم اشاره به عثمان کرد و گفت: ((او, همان نعثل))(46) است. من کینه عمار را به دل گرفتم و همان جا تصمیم گرفتم هرگاه بر وى دست یازم; او را از پاى درآورم. در روز صفین در میان لشکریان معاویه و سپاهیان على علیه السلام در حالى که سخت به مبارزه سرگرم بود, فرصت را غنیمت شمرده و در زمانى که کلاه آهنى اش از سرش افتاده بود, ضربتى وارد کردم و او را به قتل رساندم.
راوى سخن ابوغاذیه مى گوید: مردى به گمراهى او ندیده ام. وى در حالى که سخنان رسول خدا(ص) را روایت مى کند, باز تصمیم به قتل عمار مى گیرد و او را مى کشد!
ابوغاذیه در میان سخنان خویش اظهار تشنگى کرد. در ظرف بلورین آب آوردند, نپذیرفت. ظرف دیگرى آوردند, آب را نوشید. مردى در آن جا حاضر بود; از حماقت وى شگفت زده شد و گفت: از نوشیدن آب در ظرف بلورین به خاطر رعایت ورع و تقوا پرهیز مى کند; اما از کشتن عمار ابایى ندارد!!(47)
پس از کشته شدن عمار, مردى از اسبش به پایین آمد و سر او را از تنش جدا کرد. ابوغاذیه با آن شخص در این که کدام یک قاتل اویند, به نزاع پرداخت. هرکدام مى گفتند: من قاتل اویم. عمروبن عاص با شنیدن سخنان آنان گفت: به خدا قسم! در جهنم رفتن نزاع دارند. وقتى معاویه سخن عمروبن عاص را شنید, بر آشفت و گفت: چه کارى است مى کنى؟ گروهى به خاطر ما خود را به کشتن مى دهند و تو این گونه سخن مى گویى؟! عمروبن عاص پاسخ داد: به خدا سوگند! این چنین است; اى کاش بیست سال پیش از این مرده بودم!(48)
لحظه هاى دیدار
عمار پیش از شهادتش به یاد سخن پیامبر(ص) افتاد که فرموده بود: آخرین توشه ات از دنیا, ((دوغ)) خواهد بود. و گفت: آخرین توشه ام را بیاورید. آن را نوشید و به طرف دشمن حمله ور شد. عمار وصیت کرد لباس هاى خونین مرا از تنم بیرون نیاورید; چرا که در روز قیامت با معاویه مخاصمه خواهم کرد. امیرمومنان علیه السلام بر جنازه عمار نماز گزارد و بدون غسل و کفن در صفین دفن گردید. این واقعه جان گداز در اواخر ماه صفر سال 37 هجرى اتفاق افتاد. و این صحابى جلیل القدر پس از نزدیک به یک قرن عمر سراسر افتخار, بدرود حیات گفت. امیرمومنان علیه السلام مى فرماید:
((رحم الله عمارا یوم اسلم, و رحم الله عمارا یوم قتل, و رحم الله عمارا یوم یبعث حیا))(49)
پى نوشت ها:
1 ـ احزاب / 21 (ولکم فى رسول الله اسوه حسنه)
2 ـ سیر اعلام النبلإ, ج 1, ص 347 و 408.
3 ـ همان, ص 424.
4 ـ ((صبرا آل یاسر فان موعدکم الجنه)) ر.ک: مجمع الزواید, ج 9, ص ;223 مستدرک حاکم, ج 3, ص ;388 سیره ابن اسحاق, ص 192.
5 ـ الاستیعاب, ج 3, سیراعلام النبلإ, ج 1, ص ;409 الاصابه, ج 4, ص 585.
6 ـ المعارف, ص ;256 الطبقات الکبرى, ج 3, ص ;247 الاستیعاب, ج 4, ص ;1863 الاصابه, ج 4, ص 585, انساب الاشراف, ج 1, ص 178.
7 ـ (وقال رجل مومن من آل فرعون یکتم ایمانه...) و مردى مومن از خاندان فرعون که ایمان خود را نهان مى داشت... و ر.ک: به: بحارالانوار, ج 72, ص 443 ـ 393, بیروت.
8 ـ مجمع الزوائد, ج 9, ص ;395 مجمع البیان, ج 6, ص 388.
9 ـ نحل / 107.
10 ـ مجمع البیان, ج 6, ص ;387 الدرالمنثور, ج 5, ص 169.
11 ـ نحل / 42.
12 ـ مجمع البیان, ج 6, ص 361.
13 ـ دهکده اى در دو فرسخى مدینه که مرکز قبیله ((بنى عمروبن عوف)) بود.
14 ـ وفإالوفإ, ج 1, ص ;250 سیره ابن هشام, ج 2, ص 143.
15 ـ آن حضرت تا روزى که مسجد آماده شود, در طبقه تحتانى خانه ((ابوایوب انصارى)) سکونت داشت. (البدء و التاریخ, ج 2, ص ;178 سیره ابن هشام, ج 2, ص 143).
16 ـ ویح ابن سمیه! لیسوا بالذین یقتلونک انما تقتلک الفئه الباغیه. (سیره ابن هشام, ج 2, ص 142).
17 ـ تاریخ یعقوبى, ج 2, ص 9.
18 ـ الخصال, ج 2, ص 465ـ461.
19 ـ الطبقات الکبرى, ج 3, ص ;181 سیراعلام النبلإ, ج 1, ص 422.
20 ـ الطبقات الکبرى, ج 3, ص 255.
21 ـ مختصر تاریخ دمشق, ج 18, ص 244.
22 ـ سیراعلام النبلإ, ج 1, ص 420.
23 ـ تاریخ یعقوبى, ج 2, ص 70 و 69.
24 ـ انساب الاشراف, ج 6, ص 163 و 162.
25 ـ سنن ترمذى, ص 3798.
26 ـ مستدرک حاکم, ج 3, ص 399.
27 ـ رجال کشى, ش 58.
28 ـ تاریخ بغداد, ج 1, ص ;150 سیراعلام النبلإ, ج 1, ص 415.
29 ـ کشف الغمه, ج 1, ص 143, به نقل از مناقب خوارزمى.
30 ـ ملازمت و رفاقت وى با امیرمومنان(ع) ریشه دار است. وى به هنگام ساختن مسجد مدینه و کندن خندق در جنگ احزاب و نیز در غزوه ((ذات العشیره)) همراه آن حضرت بود و از وى جدا نمى شد و تا آخرین نفس نیز از وى جدا نشد.
رسول خدا(ص) به هنگام ساختن مسجد در مدینه, کارها را دونفر دو نفر تقسیم کرد و عمار را با على(ع) همراه کرد. آنان شروع به کار ساخت دیوار کردند که ناگاه عثمان بن عفان از خانه اش بیرون آمد. گردوغبار به لباسش نشست. او در حالى که لباسش را تکان مى داد, از آنان روى گرداند. امیرمومنان(ع) به عمار فرمود: من هرچیزى را گفتم, تو هم تکرار کن. على(ع) این را سرود:
((لایستوى من یعمرالمساجدا
یظل فیها راکعا و ساجدا
کمن غدا عن الطریق عاندا
عمار همین سروده را تکرار کرد. عثمان خشمناک شد; اما نتوانست به على(ع) چیزى بگوید. به عمار خطاب کرد: اى برده پست! و گذشت...
در جریان غزوه ((ذات العشیره)) نیز همراه على(ع) بود. در آن روز رسول خدا(ص) دستور داد تا سپاه اسلام در آن منطقه منزل کنند. گروهى از ((بنى مدلج)) در کنار چاهى در نخلستان مشغول کار بودند. على بن ابى طالب(ع) پیشنهاد کرد تا نزد آنان رفته و از چگونگى کارشان آگاه شویم. پس نزد آنان رفتیم و خسته در گوشه اى از نخلستان روى خاکى نرم آرمیدیم. ناگهان رسول خدا(ص) را بر بالین خویش ملاقات کردیم. آن حضرت ما را در حالى که به خاک آلوده بودیم, بیدار کرد و خطاب به على(ع) فرمود: برخیز اى ((ابوتراب))! و سپس فرمود: آیا مى خواهید شقى ترین مردمان را بشناسید؟ گفتیم: آرى! فرمود: احمیر (لقب قدار بن سالف, کسى که ناقه صالح را پى کرد. لسان العرب, ج 2, ص 322) که ناقه صالح را پى کرد وکسى که ضربتى بر سرت وارد و محاسنت را از خونت رنگین سازد. (مسند احمد, ج 4, ص 264 و 263)
31 ـ شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید, ج 2, ص 25 و ج 4, ص 8.
32 ـ همان, ج 2, ص 168.
33 ـ امالى, شیخ طوسى, ص 144.
34 ـ تهذیب الکمال, ج 21, ص ;225 الطبقات الکبرى, ج 3, ص 259.
35 ـ وقعه صفین, ص 321.
36 ـ امیرمومنان(ع) هنگامى که سخن معاویه را شنید, فرمود: بنابراین قاتل حمزه, پیامبر(ص) خواهد بود!! چون آن حضرت حمزه را به صحنه جنگ آورد. (شذرات الذهب, ج 1, ص ;45 کشف الغمه, ج 1, ص ;260 اعیان الشیعه, ج 8, ص 375)
37 ـ تاریخ طبرى, ج 50, ص 41 و 40.
38 ـ نهج البلاغه, خطبه 3 (شقشقیه). ترجمه: ((اگر حضور مردم و بودن یاوران و تعهد خداوند از عالمان ـ که بر سیرى ستمگران و گرسنگى ستمدیدگان بى تفاوت نباشند ـ نمى بود, مهار شتر خلافت را به کوهانش مى افکندم و آخرین آن را با جام اولینش سیراب مى نمودم)).
39 ـ تاریخ طبرى, (تاریخ الامم و الملوک), ج 5, ص 40 و 39.
40 ـ مختصر تاریخ دمشق, ج 18, ص 224.
41 ـ عیون الحکم و المواعظ, ((الحسود لاشفإ له)).
42 ـ وقعه صفین, ص 215.
43 ـ تاریخ طبرى, ج 5, ص 39 و ;38 الکامل فى التاریخ, ج 3, ص 309 و 308.
44 ـ الطبقات الکبرى, ج 3, ص 262.
45 ـ انساب الاشراف, ج 3, ص 93.
46 ـ ((نعثل)) پیرمرد یهودى در مدینه که به پستى شهره بود.
47 ـ الطبقات الکبرى, ج 3, ص 260.
ابوغاذیه, در زمان حکمرانى حجاج و در شهر واسط مرد. حجاج اعلام کرد کسى که در تشییع جنازه وى حاضر نشود, منافق است. (انساب الاشراف, ج 3, ص 91).
48 ـ الطبقات الکبرى, ج 3, ص 259.
49 ـ همان, ص ;264 سیراعلام النبلإ, ج 1, ص 426.

تبلیغات