آرشیو

آرشیو شماره ها:
۶۲

چکیده

متن

اکنون که قرار است مجله تخصصى کلام اسلامى به مناسبت‏سال پر برکت امام على علیه السلام مطالب ویژه‏ى آن حضرت را هم منتشر کند، جا دارد که در این سلسله مقالات، عنان قلم را به سوى کتاب پر ارج نهج البلاغه که ابن ابى الحدید در مقابل کسانى که درباره‏ى اصالت‏برخى از مطالب آن شک کرده‏اند، تمام آن را به دلیل وحدت سبک و سیاق، «ماء واحد» و «نفس واحد» و «صادر از مصدر عصمت‏» و «ولایت ناب علوى‏» مى‏داند (1) بچرخانیم و جلوه‏هاى درخشان براهین وجود شناختى و جهان شناختى را در کلام حضرتش پى بگیریم. آنهایى که همه یا بعض نهج البلاغه را زاییده‏ى فکر گرد آورنده‏ى برجسته‏ى آن شریف رضى یا دیگران مى‏دانند، به دلایلى واهى تمسک کرده‏اند که ذکر آنها در اینجا براى آگاهى بیشتر خوانندگان، مفید است. شبهات آنها بدین قرار است:
1. مطالب نهج البلاغه حکایت از پختگى اندیشه مى‏کند; حال آن که عصر امام، عصر پختگى اندیشه نبوده است.
2. در این کتاب درباره‏ى صحابه مطالبى گفته شده که با شخصیت والاى انسان وارسته‏اى چون على علیه السلام منافات دارد.
3. نهج البلاغه عباراتى مسجع دارد و در سطح بسیار بالایى از دقت توصیف، برخوردار است. این ویژگى‏ها در نثر آن عصر، سابقه نداشته است.
4. نامه‏هایى که شریف رضى در این کتاب آورده، قبل از او در جایى ثبت نشده است. (2) باید دانست که صرف نظر از مقام امامت و علم لدنى آن حضرت، استعداد سرشار و دقت نظر و استفاده وافى از تعلیمات قرآن و پیامبر، او را به درجه‏اى از پختگى اندیشه رسانید که بیان مطالبى که در نهج البلاغه آمده، نه تنها از او بعید نیست، بلکه در شان اوست و اگر غیر از این بود، جاى تعجب بود.
آنچه در نهج البلاغه درباره‏ى صحابه بیان کرده، حق اوست. چرا نباید حضرتش مهر از لب و قلم برگیرد و دسیسه‏ها و ظلم‏ها و حق‏کشى‏هاى برخى از صحابه را در حق خود و خانواده‏اش بر ملا سازد؟
عبارات مسجع و دقت توصیف در نظم و نثر عرب سابقه‏اى ممتد دارد و مى‏توان نمونه‏هاى فراوانى از آن را، در عصر جاهلیت و در میان مخضرمین جستجو کرد. هر چند در کلمات حضرت، سجع و دقت توصیف، به اوج کمال رسیده است.
و اما بخش نامه‏ها، درست است که قبل از شریف رضى به خاطر سیاستهاى شوم اموى انتشار پیدا نکرده و عباسیان نیز تمایلى به انتشار آنها نداشته‏اند، ولى خواص و علماى حدیث و تاریخ از آنها مطلع بوده‏اند و اکنون نیز محققان به مصادر آنها، همچون بقیه دست‏یافته‏اند.
×××
ابن ابى الحدید مى‏گوید:
«و اعلم ان التوحید و العدل و المباحث الشریفة الالهیة ما عرفت الا من کلام هذا الرجل و ان کلام غیره من اکابر الصحابة لم یتضمن شیئا من ذلک اصلا و لا کانوا یتصورونه و لو تصوروه لذکروه و هذه الفضیلة عندى اعظم الفضائل‏» . (3) «بدان که توحید و عدل و مباحث‏شریف الهى، به جز از کلام این مرد شناخته نشده و کلام دیگر بزرگان اصحاب، به هیچ وجه، متضمن چنین مطالبى نیست. آنها تصور چنین مطالبى نمى‏کردند و اگر تصور مى‏کردند، به زبان مى‏آوردند. نزد من، این فضیلت، بزرگترین فضایل است‏» .
این نکته را متذکر شویم که امیرالمؤمنین علیه السلام هرگز در خطبه‏ها و نامه‏ها و کلمات قصار نهج البلاغه در صدد این که به سبک فلاسفه و متکلمان به بحث درباره‏ى خداشناسى و اقامه‏ى برهان و پاسخگویى شبهات بپردازند، نیستند. دلیل آن هم روشن است. مخاطبان خطابه‏ها و مکاتبات آن بزرگوار، نه منکر خدا بوده‏اند و نه طلبه و دانشجو. بلکه مستمعین یا کارگزارانى بوده‏اند که از رهنمودهاى آن حضرت در زندگى عادى و زندگى سیاسى و اجتماعى بهره‏مند شده‏اند.
امام علیه السلام در لابه‏لاى سخنان و مطالب خود، هم سعى در اصلاح و تکمیل عقاید آنها داشته‏اند و هم سعى در اصلاح اخلاق و رفتار آنها. به همین سبب است که نهج البلاغه دریاى بیکرانى است که اگر انسان‏هاى عالم و متفکر در اعماق و درازا و پهناى آن به غواصى و شناگرى بپردازند، به مطالب بسیار گسترده و متنوعى دست مى‏یابند; مطالبى که براى تمام عالمان و متخصصان رشته‏هاى مختلف، مفید است.
بى‏جهت نیست که نهج البلاغه را دون کلام خالق و فوق کلام مخلوق دانسته‏اند. آنهایى که مى‏خواهند با قرآن مبارزه کنند، باید توجه داشته باشند که قرآن برادر کوچکترى به نام نهج البلاغه دارد. آنها اول باید به مصاف این برادر کوچکتر بروند. اگر در مبارزه‏ى با آن، طرفى بستند، خود را براى رفتن به مصاف برادر بزرگتر، آماده کنند و اگر شکست‏خوردند، براى همیشه از فکر معارضه و مبارزه با قرآن، دست‏بکشند.
مرورى دوباره بر براهین و راه‏هاى خداشناسى
همان‏طورى که گفته‏ایم، بر طبق یک دسته‏بندى، براهین خداشناسى به براهین وجود شناختى و جهان شناختى تقسیم مى‏شوند.
براى براهین وجود شناختى یا صدیقین، تقریرات مختلفى وجود دارد. گویى اندیشمندان شرق و غرب، در این راه به مسابقه پرداخته‏اند، تا دقیق‏ترین و صحیح‏ترین و استوارترین برهان وجود شناختى را عرضه کنند. غربى‏ها در این راه به اعتراف خودشان شکست‏خورده و على الظاهر به بن‏بست رسیده‏اند. مرورى بر بحثى که درباره‏ى برهان وجودى آنسلم داشته‏ایم، این حقیقت را روشن مى‏کند. (4) ولى شرقى‏ها یعنى اندیشمندان اسلامى ایرانى در این راه گامهاى مؤثر و مثمرى برداشته‏اند که باید گفت: سعیشان مشکور!
براهین جهان شناختى هم اشکال و اقسام مختلفى دارد که باید آنها را بر سه دسته کنیم: مبدا شناختى، غایت‏شناختى و تجربه‏ى دینى.
براهین مبدا شناختى عبارتند از: برهان علت اولى (همان برهان وسط و طرف شیخ الرئیس) و برهان امکان که در نوشته‏هاى اکویناس منعکس شده و همان برهان امکان و وجوب بوعلى سینا است. براهین دیگرى از قبیل برهان ماهیت و برهان حدوث و برهان حرکت و برهان ترکب جسم نیز در همین لیست جاى مى‏گیرند.
براهین غایت‏شناختى همان است که گاهى برهان نظم و گاهى برهان حکمت و عنایت نامیده مى‏شود و مى‏تواند تقریرات مختلفى داشته باشد.
تجربه‏ى دینى هم امروز مورد استقبال شدید غربیان خداجوى است. آنهایى که امروز به خاطر تشکیکات بى‏شمار فلسفى و کلامى سرخورده‏ى از براهین شده‏اند، براى تجربه‏ى دینى اهمیت زیادى قایلند و حق هم همین است. هر چند بهتر است این را به عنوان راه یا راه‏ها مطرح کنیم، نه به عنوان برهان یا براهین; چرا که تجربه‏ى دینى شخصى است و هر شخصى ممکن است از راه یک تجربه یا تجربه‏هاى درونى به چنان یقین جازمى نایل شود که ارباب براهین کلامى و فلسفى به گردشان هم نرسند. بى جهت نیست که در روایتى از روایات اهل بیت علیهم السلام چنین آمده است:
الطرق الى الله بعدد انفاس الخلائق. (5) «راه‏هاى (انسان) به سوى خدا، به شمار نفس‏هاى آفریدگان است‏» .
از آنجا که مردم، از نظر استقامت در طریق و سرعت و عدم سرعت، یکسان نیستند، امام صادق علیه السلام در ذیل عبارت فوق به دو آیه‏ى قرآنى استناد جسته‏اند:
1. «هم درجات عند الله...» . (6) «مردم در نزد خدا درجاتى‏اند» .
جالب این است که نفرموده است: داراى درجات; بلکه فرموده است: خود، درجاتند. این درجات، مطابق آیه‏ى قبل به دنبال کردن خشنودى یا خشم خداوند، بستگى دارد. (7)
2. «...یرفع الله الذین آمنوا منکم و الذین اوتوا العلم درجات...» . (8) «خداوند، درجات کسانى که از شما ایمان آورده و به آنها علم داده شده، بالا مى‏برد» .
معلوم مى‏شود مؤمن بدون علم، داراى یک درجه است (یا این‏که خود، یک درجه است) ; ولى مؤمن عالم، داراى درجات است و از این‏رو مطابق صدر آیه باید در مجالس به آنها جا داد و باید در برابر آنها قیام کرد و آنها را در زندگى اجتماعى و سیاسى مقدم داشت; چرا که خدا آنها را مقدم داشته است. معناى شایسته سالارى همین است.
امام صادق علیه السلام در روایتى که به آن اشاره شد، فرموده است: «براى هر کسى راهى است که خداوند، او را به آن راه هدایت کرده است; مشروط به این که از مردمى باشد که اهل هدایتند» . (9) هیچ بشرى نیست که راهى به سوى خدا نداشته باشد. کفار هم از این قاعده، مستثنى نیستند. «اى تو را با هر دلى راهى دیگر» . آنها که راه را گم کرده‏اند، به اختیار خود، شایستگى هدایت را از دست داده‏اند. در حقیقت، هدایت هست; ولى هدایت پذیر نیست.
از روایت مزبور چنین استفاده مى‏شود که مردم در راه خداشناسى به فطرت خود واگذار شده و از آنها استدلال نخواسته‏اند. تعمق براى زیادت بصیرت و مخصوص برخى از مردم است. استدلال براى نجات گمراهان است. افهام و عقول مردم، در پذیرش مراتب عرفان وتحصیل اطمینان و بر حسب علم و کشف و عیان، متفاوت است. گر چه اصل معرفت، فطرى یا ضرورى است، یا این‏که انسان با مختصر تنبیهى به آن، هدایت مى‏شود; ولى طایر اندیشه‏ى برخى از انسانها بلند پرواز است و نباید بال و پر آنها را قیچى کرد.
سیرى در نهج البلاغه
جا دارد که درباره‏ى براهین و راه‏هاى وجود شناختى و جهان شناختى نهج البلاغه، کتابها نوشته شود. شارحان نهج البلاغه در این باره داد سخن داده و بزرگانى درباره‏ى الهیات و فلسفه‏ى الهى در این کتاب بى‏مثل و مانند (البته بعد از قرآن) مقالات و رسالاتى تالیف کرده و سخنان پر مغز آن حضرت، همواره الهام بخش فلاسفه و متکلمان اسلامى بوده است; ولى این مقاله، بدون این‏که در صدد تقریر براهین باشد و بدون این‏که مدعى باشد که نهج البلاغه، همچون کتابهاى فلسفى و کلامى، به استدلال و اقامه‏ى برهان پرداخته است، مى‏خواهد از اشارات آن حضرت در جاى جاى نهج البلاغه الهام گیرد و بگوید که امام على علیه السلام همان گونه که در مسایل اخلاقى و فقهى و سیاسى واقتصادى و دفاعى و دنیوى و اخروى رهنمودهایى انسان ساز داده، در مسایل فلسفى و کلامى هم رهنمودهاى فراوان دارد; بالخصوص در مورد معرفت‏خداوند.
1. برهان یا براهین وجودشناختى
همواره متفکران شرق و غرب به این مساله مى‏اندیشیده‏اند که مى‏توان بدون استفاده از غیر وجود، بر وجود حق استدلال کرد. در غرب، براى نخستین بار، آنسلم در این راه گام نهاد و در شرق، بوعلى سینا. نه تقریر آنسلم مورد قبول متفکران غربى قرار گرفت و نه تقریر بوعلى سینا مورد قبول متفکران شرقى.
برهان وجودى غرب، به جایى نرسید; ولى شرق تلاش کرد که تقریرى دقیق و گویا از آن، ارایه دهد. مکتب اشراق بر اساس قاعده‏ى نور به تقریر آن، پرداخت و حکمت متعالیه بر مبناى اصالت و وحدت و تشکیک وجود و این که وجود بما هو وجود عین تمام و کمال و فعلیت است و اگر نقصان و عدم فعلیت، در ساحت وجود راه مى‏یابد، از ناحیه‏ى معلولیت ووابستگى است.
صدرالمتالهین درباره‏ى تقریر خود مى‏گوید:
ان هذه الحجة فى غایة المتانة و القوة، یقرب ماخذها من ماخذ طریقته الاشراقیین التى تبتنى على قاعدة النور. (10) «این استدلال، در نهایت متانت و قوت است و ماخذ آن به ماخذ طریقه‏ى اشراقیان که مبتنى بر قاعده‏ى نور است، نزدیک است‏» .
علت این که مى‏گوید: نزدیک است و نمى‏گوید: عین آن، این است که نور در حکمت اشراق، اخص از وجود است; چرا که در آنجا موجود است‏به نور و غیر نور و هر کدام به قائم به ذات و غیر قائم به ذات، تقسیم مى‏شوند. (11) برهان وجودى صدرالمتالهین، مبانى متعدد فلسفى لازم دارد. ولى علامه‏ى طباطبایى بدون توسل به آن مبانى، مى‏گوید: وجود، واقعیتى است که هر صاحب شعورى به اثبات آن، ناگزیر است و بطلان و رفع آن، مستلزم ثبوت ووضع آن است. همان کسى که مى‏گوید: اشیا در واقع، موهومند، واقعیت را قبول واثبات کرده است. واقعیتى که عدم و بطلان نمى‏پذیرد، واجب الوجود بالذات است. چیزهایى که در واقعیت داشتن خود به او محتاجند، واجب بالغیر و قائم به اویند. (12) بنابراین وجود خداوند، ضرورى و بدیهى است و براهین، نقش تنبیهى دارند.
نهج البلاغه این نقش تنبیهى را به خوبى ایفا کرده است. برخى احتمال داده‏اند که جمله‏ى زیر، اشاره به برهان وجودى است:
فهو الذى تشهد له اعلام الوجود على اقرار قلب ذى الجحود. (13) «اوست که نشانه‏هاى هستى برایش گواهى مى‏دهد و دل منکر را به اقرار وا مى‏دارد» .
واضح است که اگر اضافه‏ى «اعلام الوجود» را اضافه‏ى بیانى بگیریم، احتمال فوق به یقین مى‏پیوندد، ولى اگر اضافه را بیانى نگیریم، عبارت مزبور اشاره است‏به براهین جهان شناختى.
اما به نظر نگارنده، بهترین شاهد بر برهان وجود شناختى، عبارات زیر است:
ولا یجنه البطون عن الظهور و لا یقطعه‏الظهور عن البطون. قرب فناى وعلا فدنا و ظهر فبطن و بطن فعلن ودان ولم یدن. (14) «باطن بودن، او را از ظاهر بودن نپوشاند و آنچه عیان است، او را از آنچه نهان است، جدا نگرداند. نزدیک است و دور از دسترس. بالاست و به همه کس، نزدیک. آشکار است و نهان و پنهان است و آشکار. او حساب کشى مى‏کند و حساب کشى نمى‏شود.
موجودى که هم ظاهر و هم باطن است، هم نزدیک و هم دور است، هم بالا و هم پایین است، خود گواه خود است و خود گواه دیگران.
آفتاب آمد دلیل آفتاب گر دلیلت‏باید از وى رخ متاب
ذهنى بس وقاد، لازم است که از بیان شیواى فوق که مستند قرآنى هم دارد الهام گیرد و برهان وجود شناختى را بدون استفاده از مبانى دغدغه انگیز کلامى و فلسفى، تبیین کند.
فلاسفه‏ى بزرگ در این میدان، به تکاپو پرداخته‏اند. مرحوم مدرس آشتیانى نوزده تقریر براى برهان وجود شناختى (یا برهان صدیقین) برشمرده است. (15) پر واضح است که همه‏ى این تقریرها کامل نیست. برخى از آنها کامل و برخى کاملتر است. اگر برهان علامه‏ى طباطبایى که بعدا تقریر شده است، بر تقریرات مورد نظر آشتیانى بیفزاییم، عدد آن به بیست مى‏رسد و اگر تقریر آنسلم را هم اضافه کنیم، باید بگوییم: بیست و یک برهان وجود شناختى در دنیاى شرق و غرب مطرح شده است. ممکن است تقریر یا تقریراتى هم باشد که ما از آنها بى‏اطلاعیم.
2. براهین جهان‏شناختى
برخى از براهین جهان شناختى، مبدا شناختى و برخى غایت‏شناختى و برخى تجربه‏ى دینى است.
الف. مبدا شناختى
براى مبدا شناختى مى‏توان از راه امکان یا حدوث یاحرکت‏یا ماهیت‏یا ترکب جسم از ماده و صورت برهان وسط و طرف به مطلوب رسید.
حضرتش فرمود:
الدال على قدمه بحدوث خلقه وبحدوث خلقه على وجوده. (16) «خداوند، به حادث شدن خلق، بر قدیم بودن و بر هستى خود، راهنمایى کننده است‏» .
از این بیان، مطالب بسیارى قابل استنباط است. حدوث خلق، هم دلیل است‏بر قدیم بودن او و هم دلیل است‏بر هستى او.
اگر او که حادث کننده‏ى خلق است، قدیم نباشد، نیاز دارد به حادث کننده‏ى دیگرى و او نیز به دیگرى و بنابراین، تسلسل لازم مى‏آید، اینجاست که علت اولى به عنوان موجودى قدیم ثابت مى‏شود. پس حدوث خلق، دلیل است‏بر وجود و بر ازلیت علت نخستین.
موجود قدیم، ثابت و موجود حادث، متغیر است. به علاوه، موجود حادث، ممکن و موجود قدیم، واجب است. موجود حادث، مرکب از صورت و ماده و موجود قدیم، بسیط است. موجود حادث، مرکب از کمال و نقص یا وجدان و فقدان یا وجود و ماهیت است و موجود قدیم یعنى قدیم بالذات از هر گونه ترکیبى منزه است.
بدین ترتیب، از عبارت کوتاه بالا مى‏توان چندین برهان جهان شناختى را استنباط و استخراج کرد.
هنر یک گوینده این است که سررشته را به دست عقلا و متفکران بدهد و آنها را به تعقل و تفکر وا دارد.
امام على علیه السلام طورى سررشته‏ها را به دست داده که تا قیام قیامت، هر چه عقلا فکر کنند، باز هم زمینه‏ى فکر کردن براى آنها فراهم است.
امامان معصوم، بیانگر اصول بودند. بر شاگردان مکتب فکرى آنهاست که فروع را از آن اصول، استخراج کنند. چه لزومى دارد که القاى اصول و تفریع فروع، مربوط به فقه و مسایل فقهى باشد. در اعتقادات و اخلاق و سایر علوم و فنون نیز چنین است.
مرحوم مجلسى از جامع بزنطى از هشام بن سالم نقل کرده که امام صادق علیه السلام فرمود:
انما علینا ان نلقى الیکم الاصول وعلیکم ان تفرعوا. (17) «تنها وظیفه‏ى ما این است که به شما القاى اصول کنیم و بر شماست که تفریع فروع کنید» .
رهبران معصوم، تمام سررشته‏هاى علمى و فکرى را به دنبال قرآن و به تبع آن، براى انسانها بیان کرده‏اند و به همین جهت است که اگر تا قیام قیامت، علماى دینى و غیر دینى آنها را دنبال کنند و از تحقیقات و استنباطات خود کتابهایى قطور فراهم آورند و کتابخانه‏ها را انباشته سازند و دیسکتها و سى‏دى‏هاى کامپیوترى را به آلاف و الوف برسانند و امواج شبکه‏هاى فراگیر اینترنت را اشباع کنند، باز هم مجال و میدان کار، بسیار و گسترده خواهد بود.
ما نباید در نهج البلاغه به دنبال ادله‏ى خداشناسى باشیم. اینها را در کتابهاى کلامى و فلسفى هم مى‏توان جست; بلکه باید به دنبال سر نخها و سررشته‏هاى فکرى و علمى باشیم.
ب: غایت‏شناختى
اهمیت غایت‏شناختى، به مراتب بیشتر از مبدا شناختى است. موجود ازلى را به عنوان مبدا نخستین، همگان قبول دارند. اختلاف مادى و الهى بر سر این نیست. تصادف فاعلى را همه منکرند. بسیار بعید است که کسى قایل شود که پدیده‏اى بدون علت‏باشد. دانشمندان عالم چه مادى و چه الهى در علوم مختلف خود، در پى تبیین پدیده‏ها و جستجوى علل آنها هستند. آنها هم از راه لت‏به معلول پى مى‏برند و هم از راه معلول به علت. هر چند دومى را مفید یقین تام نمى‏دانند. (18) داروین در پاسخ به نامه‏ى دوستش نوشت: از آن رو، الهى شده است که موجود ازلى الهیون، داراى علم و شعور و اراده و حکمت و عنایت است و موجود ازلى مادیین، کور و کر و فاقد شعور و اراده و تدبیر است. (19) پر واضح است که اولى بر دومى ترجیح دارد. اولى وجدان و فطرت بشر را راضى مى‏کند و دومى خیر.
اختلاف عمده و اساسى اکثریت قاطع الهیون با اقلیت ناچیز مادیین، بر سر علت غایى است. قرآن و احادیث اسلامى، مردم را به سوى نظم و حکمت و عنایت‏سوق داده و رموز و اسرار حکیمانه‏ى آفرینش را برهان غایتمندى آفرینش قرار داده‏اند.
قرآن از زبان خردمندانى که در آیات خلقت مى‏اندیشند و دل را به یاد خدا مشغول مى‏دارند و در حال قیام و قعود، به او توجه دارند، مى‏گوید:
«ربنا ما خلقت هذا باطلا...» . (20) «پروردگارا ، اینها را به باطل نیافریده‏اى‏» .
مهم همین است که انسان، حقانیت آفرینش و لهو و لعب نبودن را ادراک کند و بداند که بیهودگى در کار خداوند راه ندارد و حکمت و عدالت، گستره‏ى این جهان گسترده را فرا گرفته است.
نهج البلاغه در این مورد، داد سخن داده و در جاهاى بسیار، اذهان انسانها را متوجه حکمت و عنایت پروردگار کرده است. از جمله این که مى‏فرماید:
جعل لکم اسماعا لتعى ماعناها وابصارا لتجلو عن عشاها واشلاء جامعة لاعضائها ملائمة لاحنائها فى ترکی صورها ومدد عمرها بابدان قائمة بارفاقها وقلوب‏رائدة لارزاقها. (21) «خداوند متعال براى شما گوش‏هایى آفرید، تا آنچه لازم است را حفظ کنند و چشمهایى آفرید، تا از کورى جلا و روشنى بخشند و اندام‏هایى آفرید تا جامع اعضا و قواى باطن باشند. اعضایى که از نظر ترکیب صور، در طول دوره‏ى عمر، با یکدیگر متناسبند، و با عقل و تدبیر براى کسب روزى، مجهز شده‏اند» .
در اینجا ما بخش بسیار کوتاهى از خطبه‏ى معروف به «غراء» را نقل کردیم. اگر انسان این خطبه را به دقت مطالعه کند، پى مى‏برد به این‏که در این خطبه، مطالب بسیار ارزنده‏اى درباره‏ى حکمت و عنایت و عدالت وغایتمندى و بیهوده نبودن نظام آفرینش بیان شده است. انسانها موظفند که خود را با نظام آفرینش هماهنگ کنند و همچون کسى که بر خلاف جریان رودخانه شنا مى‏کند و سبب غرق و هلاک خود مى‏شود، خود را به هلاکت نیفکند و نظام حکیمانه و عادلانه را بازیچه و ظالمانه نپندارد که نتیجه‏اى جز شقاوت و تیره روزى ندارد. او مى‏فرماید:
فاتقوا الله عباد الله جهة ما خلقکم له واحذروا منه کنه‏ما حذرکم من نفسه واستحقوا منه ما اعد لکم بالتنجز لصدق میعاده و الحذر من هول معاده. (22) «پس اى بندگان خدا، در جهت آنچه براى آن، آفریده شده‏اید، تقوا پیشه کنید و از کنه آنچه شما را از آن برحذر داشته، بپرهیزید و خود را سزاوار آن پاداشى سازید که در مقام وفاى به وعده‏ى راستین خود براى شما آماده کرده و به جهت ترس از هول قیامت، شما را بدان امیدوار کرده است‏» .
دریغ است که انسان از غایتمندى نظام آفرینش غافل بماند و عمر خود را به بطالت‏بگذراند و نیروهاى هدفدار جسمى و روانى خود را به هدر دهد.
ج: تجربه‏ى دینى
دین، متضمن آگاهى از یک امر متعالى است. گویا همگان باور دارند که تجربه‏ى دینى دربردارنده‏ى امرى متعالى است. شخص مذهبى، به امر متعالى به عنوان غیر خودش آگاهى دارد. همه به تعالى از خویش نیاز دارند. تجربه‏ى دینى متضمن سرسپردگى تام است. متضمن چیزى است که مطلق و نهایى است و انسان مى‏خواهد با خلوص کامل، سر سپرده‏ى او باشد. تعالى جستن براى انسان، ضرورت دارد. تجربه‏ى دینى یعنى همین و بنابراین، دیندارى براى انسان ضرورى است. (23) سرسپردگى کامل و خالص، بدون معرفت، ممکن نیست. آیا به غیر از راه حس و عقل، راه دیگرى به سوى قله‏ى والاى معرفت داریم؟
سر و کار حس، با محسوسات و سر وکار عقل، با معقولات است. محسوسات و معقولات، مفاهیم ذهنى انسانند. حس و عقل، هر دو ابزارند براى فراهم کردن مفاهیمى که سرانجام به معقولات اولى و ثانیه منتهى مى‏شوند.
معرفت‏حسى و عقلى براى انسان، لازم است; ولى معلوم نیست که کافى باشد. معرفت‏حسى و عقلى چراغ است; ولى نه چراغى که همه‏ى جوانب را روشن کند و همه را در راه، روشنى بخشد.
تجربه‏ى دینى چراغى پرنورتر است. ممکن است اولى همگانى نباشد; ولى این یکى همگانى است. کشتى شکسته‏اى که به گرداب هلاک افتاده و در حال دست و پا زدن است، چه چیزى مى‏بیند که به او دل مى‏بندد؟ عقلش به چه استدلالى روى آورده که نوید بخش نجات اوست؟ او چیزى جز موج نمى‏بیند و صدایى جز غرش دریا و وزش باد و طوفان نمى‏شنود و تن غرق شده‏اش جز میعان و سردى یا گرمى آب را لمس نمى‏کند و ذائقه‏اش جز شورى آب دریا را نمى‏چشد و هول و هراس و تلاش بى وقفه، به او مجال فکر کردن و استدلال آوردن و اقامه‏ى برهان نمى‏دهد. اینجاست که او رویکردى دیگر دارد و چشم دلش به موجودى متعالى دوخته مى‏شود و به او امید پیدا مى‏کند که نجاتش مى‏دهد. (24) از امیرمؤمنان و مولاى خدا جویان پرسیدند، خدا را چگونه شناختى؟ فرمود:
عرفت الله بفسخ العزائم و حل العقودو نقض الهمم. (25) «خداى را به فسخ تصمیمها و گشوده شدن گره‏ها و نقض همتها شناختم‏» .
راستى چه مى‏شود که انسان از تصمیم قاطع خود برمى‏گردد؟ چه دستى از غیب، گره‏ها را مى‏گشاید؟ چه کسى سر رشته‏ى اهتمامها را در دست دارد و سبب مى‏شود که کار یا چیزى که سخت، بدان اهتمام داریم، از آن باز گردیم و نسبت‏به آن بى‏اعتنا یا حداقل کم اعتنا شویم؟ بت پرستان جاهلیت که بتها را عزیزترین عزیزان خود مى‏دانستند، چه شد که از آنها نفرت پیدا کردند؟ آن اهتمام چرا تبدیل به بى اعتنایى شد؟
اینها تجربه‏هایى است که ما را به یک امر متعالى که فوق او متعالى‏ترى نیست آگاه مى‏کند. از این رویکرد معنوى نباید غافل بود. حتى اهل منطق و برهان نیز از این رویکرد بى‏نیاز نیستند. با گفتن شکر یا تصور مفهوم حسى یا عقلى آن، انسان شیرین کام نمى‏شود. باید شکر را چشید. باید شیرینى آن را مضمضه کرد. به همین جهت است که شیخ الرئیس در اواخر عمر و شاید در اوایل عمر رویکرد ذوقى پیدا مى‏کند و از بحث، به ذوق روى مى‏آورد و زمینه را براى حکمت ذوقى فراهم مى‏کند. از آن پس حکمت اشراق، ظهور کرد که هم بحثى بود و هم ذوقى. در حکمت متعالیه‏ى صدرایى تمام جریانات بحثى و ذوقى به هم پیوست.
به علاوه، صحیح نبود که فقط عرفان و برهان، به هم در آمیزند، بلکه قرآن و سایر منابع دینى هم مى‏باید محور قرار مى‏گرفتند که اگر آن دو، بشرى بود، این یکى الهى بود. در حکمت مشاء و اشراق، گرایش وحیانى نمود چندانى نداشت; ولى در حکمت متعالیه کاملا نمود پیدا کرد و حق همین بود; چرا که وحى و جلوه‏هاى آن در نهج البلاغه و صحیفه‏ى سجادیه و سایر احادیث، مى‏توانند چراغ راه حکیم و عارف باشند.
به هر حال، تعالى روحى و معنوى حکیم و برخوردارى او از تجربه‏ى اصیل دینى و الهام از وحى و سنت، در عالم اسلام و به ویژه تشیع، فلسفه‏اى به وجود آورد که در هیچ جاى جهان نمونه ندارد و نداشته است.
پى‏نوشت‏ها:
1. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید: 1/9 (مقدمه) بیروت، 1378هجرى قمرى.
2. تاریخ الفلسفة العربیة الاسلامیة، عبده الشیبانی، ص 113، چاپ چهارم، بیروت، 1965میلادى.
3. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید (شرح خطبه‏ى 83) .
4. مجله‏ى تخصصى کلام اسلامى، شماره 35.
5. بحارالانوار: 67/136 139، روایت 7، باب 4.
6. آل عمران/163.
7. «افمن اتبع رضوان الله کمن باء بسخط من الله...» (آل عمران/162) .
8. مجادله/11.
9. بحارالانوار، پیشین.
10. الاسفار الاربعة، نشر مکتبة مصطفوى، قم: 6/16و17.
11. شرح حکمة الاشراق، قطب الدین شیرازى.
12. الاسفار الاربعة (پیشین) تعلیقه صفحه 14و15.
13. نهج البلاغه، خطبه 49.
14.نهج البلاغه، خطبه 193 (196: عبده) .
15.تعلیقه بر شرح منظومه حکمت‏سبزوارى به اهتمام فلاطورى و محقق، تهران، 1352، ص‏489 497.
16. نهج البلاغه، خطبه 183 (یا 185) .
17. بحارالانوار: 2/245، روایت 54، باب 29.
18. مادیین مى‏گویند: ماده، قدیم و متحرک بالذات و عامل بالاتفاق است (دائرة المعارف القرن العشرین، فرید وجدى، ذیل کلمه‏ى «اله‏» : 1/523) معناى این سخن انکار علت غایى است، نه علت فاعلى.
19. او معتقد بود که عقیده به تکامل، منتهى به الحاد نمى‏شود، بلکه بهترین دلیل بر قدرت کامله‏ى خداوند است. نگاه کنید به دائرة المعارف القرن العشرین، ذیل کلمه‏ى «اله‏» : 1/531.
20. آل عمران/191.
21. نهج البلاغه فیض الاسلام، ص‏180 خطبه‏ى 82 (خطبه‏ى غراء) .
22. همان ماخذ، ص‏178.
23. نگاه کنید: کتاب فلسفه‏ى دین ، نورمن. ال. کیسلر، ترجمه‏ى حمید رضا آیت اللهى، جلد اول، بخش اول.
24.مضمونى است از روایت مفصل بزنطى از امام صادق علیه السلام که در صفحات قبل، به قسمتهایى از آن، استناد کردیم، در اینجا حضرت با طرح این سؤال که آیا سوار کشتى شده‏اى؟ مخاطب را به سوى خداشناسى سوق مى‏دهد.
25. نهج البلاغه، حکمت 250.

تبلیغات