آرشیو

آرشیو شماره ها:
۸۰

چکیده

متن

یکى از بحثهایى که امروزه مورد توجه گروهى از افراد جامعه‏قرار گرفته، مساله تسامح و تساهل در دین است. این افراد دودسته‏اند:
الف- مغرضان، کج اندیشان و التقاطى‏مذهبان که شناخت درستى ازدین نداشته، هرچه به نفع نیات پلید خود باشد، مى‏پذیرند و باسلاح تسامح به جنگ دین مى‏آیند.
ب- متدینان ساده و خوش باور که بدون تامل در گفته‏هاى‏دیگران، اسلام را دین سهل و سمح دانسته، ناخواسته آب در آسیاب‏دشمن مى‏ریزند; اینان چون متحجران خوارجند که کاغذپاره‏هاى برسرنى را اساس قرآن دانستند و در مقابل قرآن ناطق ایستادند.
از آنجا که اگر اسلام از چشمه زلال اهل‏بیت‏به ما نرسد نه تنها،شفا بخش نبوده، بلکه سمى مهلک خواهد بود، به نظر مى‏رسد در باره‏مساله تساهل و تسامح دینى نیز باید به پیشوایان معصوم علیهم‏السلام پناه برد تا ما را از زلال خویش سیراب سازند. بررسى ابعادمختلف سیره این بزرگواران حدو مرز تساهل و تسامح را به‏خوبى‏روشن مى‏سازد. این نوشتار سیره امام موسى بن جعفر(ع)در این باره‏را به اختصار بررسى مى‏کند.
دوران امامت این امام همام از سال 148 ه .ق که حضرت امام‏صادق(ع)به شهادت رسید. آغاز شد. آن حضرت در این دوران با چهارخلیفه سفاک به مقابله پرداخت:
منصور دوانیقى، مهدى عباسى، هادى و هارون‏الرشید خلفاى جلادبنى عباس در این عصر بودند.
سیره امام کاظم(ع)نشان مى‏دهد آنجا که بحث دفاع از دین مطرح‏است امام تا مرز شهادت پیش مى‏رود و ذره‏اى سیاسى‏کارى و تساهل وسازش در وجود مبارکش پیدا نمى‏شود. امام از دو سلاح تقیه و زندان‏براى دفاع از دین استفاده مى‏کند و در جاهایى که مبسوط‏الید باشدبه ترویج و اقامه احکام دین مى‏پردازد. آنچه به عنوان مدارا وتساهل در زندگى امام کاظم(ع)رخ داده است، به زندگى شخصى و گذشت‏و ایثار آن حضرت مربوط است. نمونه‏هاى زیر گوشه‏اى از برخوردقاطع امام کاظم(ع)در جهت عزت و صلابت دینى، اقامه عدل و برپایى‏حدود الهى است.
الف- صلابت امام کاظم(ع)
1- امام کاظم(ع)و قیام فخ
قیام و نهضت فخ که در نتیجه ستم بسیار دستگاه خلافت‏به‏علویان و شیعیان رخ داد. با روش پیشواى هفتم بى‏ارتباط نبود;
زیرا آن حضرت نه تنها از آغاز تا تشکیل نهضت از آن اطلاع داشت‏بلکه با رهبر آن(حسین شهید فخ)نیز در تماس و ارتباط بود. امام‏هنگامى که احساس کرد حسین در تصمیم خود براى مبارزه با دستگاه‏ستم پیشه استوار است، به او فرمود: «گرچه شهید خواهى شد ولى‏باز درجهاد و پیکار کوشا باش. این گروه(عباسیان)مردمى پلید وبدکارند که اظهار ایمان مى‏کنند ولى در باطن ایمان و اعتقادى‏ندارند. من دراین راه پاداش شما را از خداى بزرگ مى‏خواهم.» (1)
هادى عباسى که مى‏دانست قیام فخ بدون مشورت و چراغ سبز امام‏کاظم(ع)صورت نگرفته است، امام را به قتل تهدید کرد و گفت: به‏خدا سوگند، حسین به دستور موسى بن جعفر بر ضد من قیام و از اوپیروى کرده; زیرا پیشواى این خاندان، کسى جز موسى بن جعفرنیست. خدا مرابکشد، اگر او را زنده بگذارم (2)
2- صلابت در اجراى حدود
یکى از ویژگیهاى مهم حکومت اسلامى، اجراى حدود بدون هیچ ملاحظه‏و مسامحه است. اگر در نظامى حدود براى توده مردم که دستشان‏به جایى نمى‏رسد. به شدیدترین‏وجه جارى شود ولى وقتى نوبت‏به دانه درشت‏ها مى‏رسد، هزار و یک‏حیله براى تخفیف مجازات آنان به کار رود، آن نظام از اسلام دورشده است. امام کاظم(ع)در مورد اجراى حدود مى‏فرماید: منفعت‏اقامه حد براى خداوند در روى زمین از بارش چهل روز باران بیشتراست. و این که در قرآن آمده است: (یحیى الارض بعد موتها)خداوندزمین مرده را زنده مى‏کند. منظور زنده کردن به وسیله قطرات‏باران نیست، بلکه منظور این است که خداوند مردانى را در روى‏زمین بر مى‏گزیند تا عدالت را بر پا دارند و با اقامه عدل زمین‏را زنده کنند. (3)
اسحاق بن عمار مى‏گوید: از امام موسى بن جعفر(ع)در موردچگونگى و کیفیت اجراى حد بر شخص زناکار پرسیدم; فرمود: شدیدترین نوع تازیانه بر او زده شود.
3- ممنوعیت‏بازى با مقدسات
امام موسى بن جعفر(ع)مى‏فرماید: اگر کسى نزد حاکم فاسقى برودو براى این که دنیایش آباد شود، آیاتى از قرآن را برایش‏بخواند، به خاطر هر حرفى که از دهانش خارج مى‏شود، ده‏بار لعنت‏مى‏گردد. (5)
4- عدم سازش بر سر اصول
روزى هارون الرشید به امام موسى بن جعفر(ع)عرض کرد: مى‏خواهم‏فدک را به تو برگردانم. امام فرمود: من فدک را نمى‏خواهم مگر باحدود آن. هارون گفت: حدود آن رامشخص کن. امام فرمود: اگر حدودش‏را بگویم آن را به من نخواهى داد. هارون اصرار کرد و گفت; فدک‏را با حدودش به امام خواهد بخشید. امام فرمود: حد اول فدک، عدن‏است. هارون باشنیدن این جمله درهم کشیده شد. امام فرمود: حددوم آن سمرقند و حد سوم آن آفریقا و حد چهارم آن نواحى دریاى‏خزر و ارمنستان است. هارون الرشید در حالى که به شدت عصبانى‏شده بود، گفت: با این حال چیزى براى ما باقى نمى‏ماند. امام‏فرمود: من از اول گفتم: اگر فدک را بخواهم با حدود آن است و توآن را به ما نخواهى داد. (6)
این حدیث نشان مى‏دهد که قضیه فدک رمز حکومت عدل است و امام‏با بیان این مطلب بر حکومت‏بنى‏عباس خط بطلان کشید.
5- اقتدار دینى
در یکى از سالها، هارون الرشید براى انجام اعمال حج‏به مکه‏رفت. اطرافیان خلیفه مسجدالحرام را خلوت کرده، مانع طواف‏دیگران شدند. در این هنگام، امام موسى بن جعفر(ع)در کسوت مردى‏که لباس اعراب بیابانى را به تن داشت، وارد شد و بدون توجه به‏امر و نهى اطرافیان خلیفه به طواف پرداخت و فرمود: اینجا مکانى‏است که خداوند بین همه مردم از خلیفه و غیر خلیفه تساوى برقرارکرده است. جالب توجه این که امام در طواف جلوتر از هارون قرارگرفت و هارون شت‏سر امام طواف به جاى آورد. هنگام استلام‏حجرالاسود نیز امام قبل از هارون حجر را استلام کرد. بعد از تمام‏شدن اعمال، هارون که امام را نمى‏شناخت. گفت: این اعرابى رابیاورید تا علت کارهایش را بازگو کند. وقتى به امام عرض کردند; هارون او را خواسته است. امام فرمود: من با او کارى ندارم. اگراو کار دارد، پیش من بیاید. (7)
6- مبارزه با کاخ نشینى
روزى امام کاظم(ع)وارد یکى از کاخهاى هارون در بغداد شد. هارون به قصر خود اشاره کرده و با نخوت وتکبر پرسید: این قصراز آن کیست؟(هدف او از این کار آن بود که شکوه و قدرت خود رابه رخ امام بکشد.)حضرت بدون آن که کوچکترین اهمیتى به کاخ پرزرق و برق او دهد، با کمال صراحت فرمود: این خانه، خانه فاسقان‏است; همان کسانى که خداوند در باره آنان مى‏فرماید: «به زودى‏کسانى را که در زمین به ناحق کبر مى‏ورزند و هرگاه آیات الهى راببینند، ایمان نمى‏آورند و اگر راه رشد و کمال را ببینند، آن رادر پیش نمى‏گیرند; ولى هرگاه راه گمراهى را ببینند، آن را طى‏مى‏کنند، از آیات منصرف خواهم کرد; زیرا آنان آیات ما را تکذیب‏کرده، از آن غفلت ورزیده‏اند.» هارون الرشید از این پاسخ سخت‏ناراحت‏شد و در حالى که خشم خود را به سختى پنهان مى‏کرد باالتهاب پرسید: پس این خانه از آن کیست؟ امام بى‏درنگ فرمود: این‏خانه ملک شیعیان و پیروان مااست، ولى دیگران آن را بازور تصاحب‏کرده‏اند. این خانه در حال عمران و آبادى از صاحب اصلى‏اش گرفته‏شده است و هر وقت‏بتواند آن را آباد سازد، پس خواهد گرفت. (8)
7- مبارزه با عوامفریبى هارون
یکى از شگردهاى تبلیغاتى دستگاه خلافت، مساله انتساب هارون‏به خاندان رسالت‏بود و شخص هارون بر این مساله بسیار تکیه‏مى‏کرد. او روزى وارد مدینه شد و سمت قبر پیامبر اکرم(ص)رهسپارگردید. هنگامى که به حرم رسید و انبوه جمعیت را دید، رو به قبرپیامبر کرد و گفت: درود بر تو اى پیامبر خدا، درود برتو اى‏پسرعمو. او این کلمات را با صداى بلند گفت تا مردم بدانندخلیفه پسرعموى پیامبر است. در این هنگام امام هفتم(ع)که در آن‏جمع حاضر و از هدف هارون آگاه شده بود. نزدیک قبر پیامبر رفت‏و باصداى بلند فرمود: درود بر تو اى پیامبرخدا(ص)، درود برتواى پدر. هارون از این سخن سخت ناراحت‏شد، رنگ صورتش تغییر یافت‏و بى‏اختیار گفت: واقعا این افتخار است. (9)
هارون نه تنها کوشش مى‏کرد انتساب خویش به مقام رسالت را به‏رخ مردم بکشد، بلکه به وسایلى مى‏خواست پیامبرزادگى این‏پیشوایان بزرگ را نیز انکار کند. او روزى به امام کاظم(ع)گفت: شما چگونه ادعا مى‏کنید فرزند پیامبرید در حالى که فرزندان‏على(ع)هستید; زیرا هرکس به جد پدرى خود منسوب مى‏شود، نه جدمادرى!؟ امام کاظم(ع)در پاسخ آیه‏اى را تلاوت فرمود که خداوندضمن آن مى‏فرماید: «... و از نژاد ابراهیم، داوود، سلیمان،ایوب، زکریا، یحیى، عیسى و الیاس را که همگى از نیکان وشایستگانند. هدایت کردیم.» آنگاه فرمود: در این آیه، عیسى ازفرزندان پیامبران پیشین شمرده شده است در صورتى که او پدرنداشت وتنها از طریق مادرش مریم نسبتش به پیامبران مى‏رسید. پس‏به حکم این آیه، فرزندان دخترى نیز فرزند شمرده مى‏شوند. ما نیزبه واسطه مادرمان حضرت زهرا(س)فرزند پیامبریم. (10)
در مناظره مشابه دیگرى، امام در پاسخ به این پرسش که چرا شماخود را فرزندان رسول خدا(ص)مى‏نامید؟ فرمود: اى هارون! اگرپیامبر زنده شود و دختر تو را براى خود خواستگارى کند، آیادخترت را به پیامبر تزویج مى‏کنى؟ هارون گفت: نه تنها تزویج‏مى‏کنم بلکه با این وصلت‏به تمام عرب و عجم افتخار مى‏کنم.
امام فرمود: ولى این قضیه در مورد من صادق نیست. نه‏پیامبر(ص)دختر مرا خواستگارى مى‏کند و نه من دخترم را به اوتزویج مى‏کنم; زیرا من از نسل اویم و این ازدواج حرام است; ولى‏تو از نسل پیامبر نیستى. (11)
8- نتیجه توهین به مقام ولایت
هارون از ساحرى خواست وقتى امام کاظم(ع)کنار سفره غذا نشست،کارى کند اهل مجلس به ایشان بخندند و امام کوچک شود. وقتى سفره‏حاضر شد خادم امام(ع)دست‏برد که نان را بردارد و نزد امام‏بگذارد، نان پرید و هارون و اهل مجلس خندیدند. در این لحظه،امام به تمثال شیرى که بر پرده‏اى در اتاق نقاشى شده بود، اشاره‏کرده وفرمود: اى شیر خدا، دشمن خدا را بگیر. تمثال به صورت شیرواقعى در آمده و ساحر را پاره پاره کرد و بلعید. هارون واطرافیانش از دیدن این صحنه از هوش رفتند. چون به‏هوش آمدند،هارون عرض کرد: کارى کنید تا ساحر زنده شود. امام فرمود: اگرعصاى موسى آنچه بلعیده بود، برگرداند، این تمثال شیر نیز چنین‏خواهد کرد. (12)
در این قضیه اهمیت جایگاه امامت و ولایت‏به خوبى روشن مى‏شود; زیرا امام در این مجلس به عنوان رهبرى و امامت تشیع مورد اهانت‏قرار گرفت نه به عنوان شخص. به همین جهت نیز با قاطعیت‏به‏مقابله پرداخت.
9- امام و مبارزه با ترویج افکار باطل
هشام بن سالم مى‏گوید: من و ابوجعفر(مؤمن طاق)بعد از وفات‏امام صادق(ع)در مدینه بودیم; مردم مى‏گفتند: بعد از امام‏صادق(ع)، عبدالله امام است، زیرا او پسر بزرگ است. ما برعبدالله وارد شدیم، دیدیم مردم گرد او جمع شده‏اند. ما چنان که‏قبلا از پدرش مى‏پرسیدیم، در مورد زکات و مقدار آن از اوپرسیدیم، گفت: در دویست درهم، پنج درهم و در صد درهم، دو و نیم‏درهم. گفتیم: حتى مرجئه هم چنین حرفى نزده است، درحالى که‏حیران بودیم از نزد او بیرون آمدیم. من و ابوجعفر در کوچه‏هاى‏مدینه سرگردان بودیم و نمى‏دانستیم کجا برویم و از چه کسى‏بپرسیم. با خود گفتیم: آیا به سوى مرجئه رویم یا به سوى قدریه‏یا زیدیه یامعتزله و یا خوارج؟ در دریاى این افکار غوطه‏وربودیم که پیرمردى به من اشاره کرد تا همراهش بروم. با نگرانى‏از این که مبادا این پیرمرد از اعوان و انصار دستگاه خلافت‏باشد، به دنبالش راه افتادم. پیرمرد مرا به خانه موسى بن‏جعفر(ع)هدایت کرد. حضرت خطاب به من فرمود: به سوى من بیا نه به‏سوى مرجئه و نه قدریه و نه زیدیه و نه معتزله و نه خوارج، به‏سوى من. (13)
10- امام کاظم و مبارزه با لهو ولعب
علامه حلى در کتاب «منهاج الکرامه‏» آورده است که روزى امام‏موسى بن جعفر(ع) از درخانه بشرحافى در بغداد مى‏گذشت، صداى سازو آواز و غنا و نى و رقص از خانه بشر بلند بود. در این هنگام‏کنیزکى از خانه بیرون آمد تا خاکروبه بیرون بریزد. حضرت به اوفرمود: آیا صاحب این خانه آزاد است‏یابنده؟ کنیزک گفت: آزاداست. امام فرمود: راست گفتى، اگر بنده بود از مولایش مى‏ترسید.
کنیزک چون برگشت، بشر علت دیر آمدنش را پرسید. کنیز حکایت رابازگفت. بشر با پاى برهنه بیرون دوید، خود را به حضرت رسانده،عذر خواست و به دست آن حضرت توبه کرد. بعد از آن هرگز کفش‏نپوشید و همیشه پا برهنه راه مى‏رفت. (14)
11- امام و مبارزه با خرافات
ابن شهرآشوب مى‏گوید: منصور دوانیقى در یکى از روزهاى نوروزاز امام دعوت کرد تا به مناسبت عید نوروز در مجلس شرکت کند. امام فرمود: من در اخبارى که از جدم رسول خدا(ص)وارد شده، سندى‏براى این عید نیافتم. این عید، سنت فارسیان است و اسلام آن رامحو کرده است. پناه مى‏برم برخدا از آن که احیاکنم چیزى را که‏اسلام محو کرده باشد. (15)
ب- نمونه‏هایى از مداراى امام موسى‏بن‏جعفر(ع)
در مورد مداراى معصومان علیهم السلام با مخالفان، به ویژه‏کسانى که از روى نادانى و جهالت‏به آنان اسائه ادب مى‏کردند،روایات متعددى رسیده است. در مورد امام کاظم(ع)نیز نگاهى به‏صفات او، همین مطلب را ثابت مى‏کند. او را «کاظم‏» مى‏گویند،زیرا در باره مسایل شخصى از کسى خشمگین نشد. در تاریخ آمده است‏که یکى از مخالفان امام را بسیار مى‏آزرد و حتى به ایشان دشنام‏مى‏داد. صبر یاران امام به سر آمد و به ایشان عرض کردند: اجازه‏دهید او را به سزاى عملش برسانیم. امام از این کار نهى کردندونشانى آن مرد را پرسیده، سوار بر مرکبى شد و به سوى مزرعه وى‏در خارج از مدینه رهسپار گردید. به محض این که مرکب امام واردمزرعه شد، آن شخص شروع به فحاشى کرد که چرا وارد مزرعه من‏شده‏اى؟
امام(ع)فرمود: ارزش مزرعه‏ات چقدر است و امیددارى امسال چه‏مقدار سود ببرى؟
گفت: روى هم دویست اشرفى. امام سیصد اشرفى به او داد و باروى گشاده چند کلمه‏اى با او صحبت کرد. آن شخص از رفتار زشت‏خویش پشیمان شد و از امام عذر خواست. روز بعد آن شخص را درمسجد نشسته یافتند. چون چشمش به امام افتاد، عرض کرد: «الله‏اعلم حیث‏یجعل رسالته‏» (16)
خدا مى‏داند رسالت‏خود را کجا و نزد چه کسى قرار دهد. (17)
امام و حفظ آبروى دیگران
یکى از نزدیکان امام(ع)نقل مى‏کند: شبى امام مشغول استراحت‏بود که ناگاه بلند شده، به سرعت از اتاق بیرون رفت. من دنبالش‏حرکت کردم. نزدیک دیوار حیاط شنیدم، دو نفر از غلامان امام ازپشت دیوار با دو نفر از کنیزها مشغول صحبت هستند. امام وقتى‏متوجه آمدن من شد، فرمود: آیا توهم حرفهاى آنها را شنیدى؟ گفتم: آرى.
صبح حضرت آن دو غلام را به شهرى و کنیزها را به شهر دیگرى‏فرستاد تا این راز مخفى بماند و آبروى آنان حفظ شود. (18)
پى‏نوشتها:
1- بحار الانوار، ج 48، ص 169.
2- همان، ص 151.
3- کافى، ج 7، ص 174.
4- همان، ص 183.

5- اختصاص، ص 262.

6- بحار، ج 48، ص 144.
7- مناقب ابن شهر آشوب، ج 2، ص ؟
8- بحار، ج 48، ص 138.
9- سیره پیشوایان، ص 431.
10- همان، ص 433.
11- همان، ص 432.
12- منتهى الآمال، ج 2، ص 230.
13- همان، ص 221.
14- همان، ص 214.
15- همان، ص 212.
16- سوره انعام، آیه 124.
17- منتهى الآمال، ج 2، ص 211.
18- بحار الانوار، ج 48، ص 119، ح 38.

تبلیغات