وسعت قلمرو اخلاق
حوزه های تخصصی:
دریافت مقاله
آرشیو
چکیده
متن
بعضیها اخلاق و حقوق را بسان دو دایرهاىدانستهاند که در پارهاى نقاط یکدیگر را قطع مىکنند، مگر این که ادعا شود کهاطاعت از قوانین و دولت مشروع از قواعد اخلاقى است زیرا در این صورت هیچ تفاوتىمیان اخلاق و حقوق باقى نمىماند (1) .
استاد آمریکائى «کوهن» حتى مقررات راهنمائى و رانندگى را که بهطور معمولبراى مثال درباره قواعد خارج از قلمرو اخلاق گفته مىشود، بىرابطه با اخلاقنمىداند زیرا درست است که اخلاق در این باره که باید از سمت راستیا چپ جادهعبور کرد، حکمى ندارد، ولى چون به کار نبستن آنها باعث مىشود که به راننده ودیگران صدمه بدنى وارد شود، لزوم این رعایتیک مساله اخلاقى است که حقوقنمىتواند نسبتبه آن بىتفاوت باشد (2) .
شاید صحیح این باشد که بگوئیم: اخلاق و حقوق بسان دو دایرهاى هستند که قطردایره اخلاق از دایره حقوق بیشتر است، اصولا تمایل حقوق بیشتر به سمت عقب ماندناز اخلاق است و معمولا اخلاق بر حقوق پیشى مىگیرد و بدینسان به مثابه عامل مهمجهشهاى حقوقى بعدى به کرسى مىنشیند. حقیقت آن که اخلاق در نتیجه ساختخود بهطورغیر قابل مقایسهاى پویندهتر و توانمندتر و انقلابىتر و متحرکتر است و بیشترمتوجه آینده مىباشد (3) .
مثلا حقوق حکم مىکند که توانگر زکات و خمس و سایر حقوق واجب شرعى خود بپردازدو اگر کسى حقوق واجب خود را پرداخت، از نظر حقوق، تکلیف دیگرى ندارد.
ولى اخلاق حکم مىکند علاوه بر پرداختحقوق واجب، حقى در اموال خود براى سائل ومحروم قرار دهد. (و فى اموالهم حق للسائل و المحروم) (4) . (یعنى پرهیزکارانعلاوه بر واجبات، بر خود لازم مىدانند که در راه خدا از اموال خویش به سائلان ومحرومان انفاق کنند).
در روایتى که از منابع اهل بیت علیهم السلام رسیده، نیز تاکید شده که منظور از «حقمعلوم» چیزى غیر از زکات واجب است.
در حدیثى از امام صادق(ع) نقل شده است که فرمود: «لکن الله عزوجل فرض فى اموال الاغنیاء حقوقا غیر الزکاه فقال عزوجل: (والذین فى امولهم حق معلوم للسائل) فالحق المعلوم غیر الزکاه و هو شى یفرضهالرجل على نفسه فى ماله یجبعلیه ان یفرضه على قدر طاعته و سعه ماله فیودى الذى فرض على نفسه ان شاء فى کلیوم و ان شاء فى کل جمعه و ان شاء فى کل شهر...» (5) .
(ولى خداوند متعال در امواال ثروتمندان حقوقى غیر از زکات قرار داده از جملهاین که فرموده است:
در اموال آنها حق معلومى براى سائل و محروم است، بنابراین «حق معلوم» غیراز زکات است و آن چیزى است که انسان شخصا برخود لازم مىکند که از مالش بپردازد.
براى هر روز و یا اگر بخواهد در هر جمعه و یا در هر ماه).
به این معنى همیشه در اموال نیکوکاران حق براى سائل و محرم است این تعبیر بهخوبى نشان مىدهد که آنها خودشان را اخلاقا در برابر نیازمندان و محرومان مدیونمىبینند و آنان را طلبکار و صاحب حق مىشمرند، حقى که به هر حال باید پرداختشودو هیچگونه منتى در پرداختن آن نیست.
این حق اخلاقى بالاتر از حقوق واجب است دسته بزرگى از قوانین کیفرى از قواعداخلاق متاثر شده است. قتل، دزدى، کلاهبردارى، خیانت در امانت و هتک ناموس ومانند اینها از اعمال منافى اخلاق است که به وسیله قانون نیز منع شده است. ودرجهبندى بعضى جرائم، بر حسب عمد و شبه عمد و غیر عمد بودن، لزوم سوء نیت مجرمو معافیت از مجازات در دفاع مشروع، از نشانههاى نفوذ اخلاق در اینگونه قوانیناست.
حقوق کیفرى، همیشه سعى دارد عدالت را در اجراى قانون رعایت کند ولى در اسلامدر امور کیفرى به دادرس اجازه داده شده تمام جنبههاى اخلاقى و اجتماعى جرم را درنظر بگیرد و از خشکى اجراى قانون بکاهد.
درباره قصاص در قرآن مجید آمده است : (یا ایها الذین آمنوا کتب علیکم القصاصفى القتلى الحر بالحر والعبد بالعبد والانثى بالانثى فمن عفى له من اخیه شىفاتباع بالمعروف و اداء الیه باحسان ذلک تخفیف من ربکم و رحمه فمن اعتدى بعدذلک فله عذاب الیم) (6) .
«اى مومنان بر شما قصاص خون کشته شدگان واجب شده استبه این ترتیب که آزاددر مقابل آزاد و بنده در مقابل بنده و زن در عوض زن کشته شود. هرگاه ولى دم-یعنى وارث مقتول- که با قاتل برادر دینى است، به نفع او چیزى را عفو کند، قاتلباید آن را موافق با شرع بپذیرد و خونبها را با احسان به ولى دم پرداخت کند.
حکم عفو، تحفیفى از جانب پروردگار شما و رحمتى از جانب او است. هرگاه کسى پس ازعفو، تعدى کند یعنى در مقام انتقامجوئى از قاتل برآید، عذابى دردناک در آخرتمخصوص اوست».
آرى به موجب قانون قصاص در قتل عمد، قاتل باید اعدام شود ولى طبق حکم اخلاقاولیاء دم میان عفو و دیه و قصاص مخیر هستند. و چون آئین دادرسى اختیار بیشترىبه قاضى داده، لذا در غالب احکام جزائى اخلاق اثر فراوان دارد.
قرآن مجید در عین حال که حکم قصاصى را امضاء فرموده است، بیشتر مسلمانان رابه عفو و صبر توصیه مىفرماید (فمن عفى و اصلح فاجره على الله انه لا یحبالظالمین) (7) پس از آن که کیفر هر بدى و آسیب و خسارت را که بر کسى وارد شود، سیئه و خسارت و آسیبى همانند آن تعیین کرده است، عفو کنندگان و اصلاحکنندگان رابه اجر الهى نوید داده، آنگاه جهت رفع تعدى و تجاوز در کیفر، محبتخود را ازستمکاران و متعدیان سلب فرموده است.
و در آیه دیگر مىخوانیم: (و ان عاقبتم فعاقبوا بمثل ما عوقبتم به و لئن صبرتملهو خیر للصابرین) (8) .
«اگر در مقام عقوبت و کیفر باشید، همانند عقوبت و لطمهاى که بر شما وارد شدهاست، عقوبت کنید و اگر بردبارى ورزید، یعنى از کیفر عقوبت درگذرید، این صبر وگذشتبراى شما بهتر است».
دلیل مزیت عفو و صبر در مقابل عقوبت همانا اجر الهى است که به هیچ وجه باگرفتن خونبها یا تشقى حس انتقام قابل مقایسه نمىباشد.
راضى شدن به خونبها در مواردى که جهت تدارک معیشت وارث باشد، بسیار پسندیدهاست و نوعى از انواع عفو به شمار مىآید و با این نوع تصفیه خصلت احسان در هر دوطرف به صورتى بس عالى و کامل تجلى مىکند (9) .
ضابطه جدائى اخلاق و حقوق
اگر فردى بتواند از اجتماع برکنار شده و به تنهائىزندگى کند، الزام تکلیفى متوجه او نیست ولى آنگاه که عضویت جامعه را پذیرفت،یعنى خواست از دیگران استفاده کند، بناچار او نیز مکلف است که براى دیگران مفیدباشد و گرنه انگل و طفیلى خواهد بود.
جامعه براى آسایش و امنیتخود قوانینى ضرورى وضع کرده، تا از طغیان غرائزحیوانى جلوگیرى کند و جان و مال و ناموس افراد را محفوظ بدارد و شکستن حصارقوانین گرفتارى و کیفر دارد.
قواعد حقوقى ناظر به روابط اجتماعى است و به همین دلیل در برابر هر تکلیف حقىبراى دیگران وجود دارد. آنچه به نفع بشر و براى اوست، «حق» نامیده مىشود وآنچه بر او است و ماموریت انجام آن را دارد «تکلیف» مىنامند به این معنى«حق» طلبى است که فرد از سایر افراد و جامعه دارد و تکلیف دینى است که بایدبه دیگران پرداخت.
حق و تکلیف با یکدیگر ملازمه دارند و هر دو ناشى از لوازم اجتماع است. به اینمعنى هرجا «تکلیفى» وجود دارد، در کنار آن «حقى» هم ثابت استیعنى تکلیف ازحق هرگز جدا نیست. مثلا به همان اندازه که زن وظیفه و تکلیف دارد، حقوقى هم براىاو قرار داده شده است. قرآن مجید مىفرماید: (همانطور که حقوقى براى مرد وضعشده، تا زن رعایت آن را به عهده بگیرد، همچنین زن حقوق مختلفى بر مرد دارد کهاو نیز موظف است آن را رعایت کند)(و لهن مثل الذى علیهن بالمعروف...) (10) .
اجتماع بشرى بر دو پایه حق و تکلیف برپاست: باید از طرفى به حق احترام کرد وحق مغصوب را گرفت و از طرف دیگر تکلیف را انجام داد.
به قول «مارسل بوازار» «در هر جامعهاى، حقوق شخص با وظائف فردى و اجتماعىدیگر اعضاء تعیین و تضمین مىشود... در اسلام، حقوق و وظائف، محرمات و تکالیفجوهر دینى دارد. در نظر اول، روابط متقابل باید به روشنى مشخص شود. زیرا اساسبر این است که شریعت از براى کلیه اوضاع، مقرراتى دارد. معهذا، قاعده اسلامى، درزمینه فردى و در زمینه اجتماعى، انسان را با دو مفهوم در نظر مىگیرد که متغایرنیست اما از هم متمایز است پس بین حقوق فرد والزام صلاح جامعه دو کفه ترازوبىنوسان نخواهد ماند ولى این نوسان ترازو با دید خاص اسلامى مشاهده خواهد شد وباید با بکار بردن دقیق شریعت الهى، تعادل حاصل شود».
همین دانشمند در ادامه سخنانش مىگوید:
«اصول قرآنى درباره عدالت، درستکارى و مسوولیت مشترک افراد، براى هرکس درجامعه اسلامى وظائفى فردى به وجود مىآورد. این اصول نوعى محیط لطف معاشرت و حسنسلوک متقابل و رفتار و آداب پدید مىآورد که پایه و معنى دینى دارد... از اینهاگذشته، رکن تاریخى و جوهر فلسفى اسلام، همان استقلال شخص انسان یعنى به تعبیرىدیگر، تایید «حقوق بشر» در جامعه است، اسلام مانند هر «نظام مدنى» دیگر بهیقین نفع جامعه را «تا حد لزوم» مقدم بر نفع فرد قرار مىدهد به شرط این که ازاو سلب انسانیت نشود و آزادى و شرافت وى از دست نرود» (11) .
اجراى آن دسته از تکالیف که خارج از حدود دخالت قوانین است، بر عهده اخلاق ودین مىباشد، آرى قواعد و اصول اخلاقى است که افراد را به انجام وظائفى وادارمىکند که از حدود قانون خارجاند. مثلا قانون مىگوید: «مالک در مال خود برهرگونه تصرف قادر و مختار است» ولى اخلاق مىگوید: «باید تصرفات در اموال خودبه نحوى باشد که علاوه بر مصلحتشخصى، خیر و صلاح دیگران نیز مراعات گردد». زیرااین اموالى که او به دست آورده، محصول این جامعه است و به کمک رنج دیگران جمعشده، پس باید محصول دهنده نیز از آن بهرهمند گردد، چه اگر ثروتمند تنها بودهرگز نمىتوانست این ثروت و مکنت را به دست آورد، بلکه از جامعه و افراد آن اینحظ نصیب او شده است. بنابراین آن که غنیمتبرده، باید غرامت هم بدهد.
پس هر تکلیف در برابر حق دیگرى قرار گرفته است و حق از تکلیف جدا نیست ولىاخلاق به پاکى روح و تزکیه نفس و اصلاح فرد نظر دارد و در احکام خود تنها تکلیفبه وجود مىآورد نه حق. به این معنى هدف اخلاق تامین آرامش درونى و منظور حقوقفراهم کردن صلح خارجى است و لذا اخلاق به انسان و تکالیف او توجه دارد، هدف آناصلاح فرد و راهنمائى او در نیکوکارى است. مساله اخلاقى همیشه بدین صورت مطرحاست که انسان چه کارى را باید انجام دهد و از چه باید بپرهیزد. یعنى رفتار او،گذشته از روابطى که با دیگران دارد، ارزیابى مىشود و اخلاق در همه موارد، شخصى ویک جانبه است ولى حقوق به نظم در اجتماع و نیازمندیهاى زندگى جمعى نظر دارد. درحقوق آثار اعمال شخص در روابط او با دیگران مطرح است.
براى مثال، اخلاق حکم مىکند که نزدیکان و خویشاوندان خود را دوستبداریم ولىهیچکس نمىتواند اجراى این تکلیف را حق خود بداند و اجراى آن را از دادگاهبخواهد (12) .
یا این که هر فرد به حکم اخلاق موظف است فرد نیکوکار و وظیفهشناس باشد ولو اینکه در دنیا کسى جز او وظیفهشناس و نیکوکار نباشد.
هدف اخلاق اصلاح فرد است ولى نتیجه مستقیم آن اصلاح جامعه و تامین نظم عمومىاست زیرا اگر تمام اعضاى اجتماع پرهیزگار و راستگو باشند، قهرا آن جامعه سالم ونظم عمومى در آن برقرار مىگردد. پس مىتوان گفت: به طور غیر مستقیم سعادت اجتماعجزء اهداف اخلاق مىباشد و اصلاح جامعه براى اخلاق جنبه فرعى دارد. فرد اخلاقى اگرچهمراعات اصول اخلاقى را وظیفه خود مىداند و خشنودى خدا را طالب است، ولى مىداندکه خشنودى پروردگار به خشنود ساختن بندگان او است، خود اخلاقى عبادت را در خدمتبه خلق مىداند و نگران اجتماع نیز هست. پس نمىتوان دنیاى درون را از عالم خارجو اصلاح فرد را از اصلاح جامعه جدا کرد. سعادت اجتماع را ولو غیر مستقیم هدف اخلاقندانست.
اخلاق مذهبى در اسلام نیز جنبه اجتماعى دارد چنان که در حدیث نبوى آمده است که:
«خیرالناس انفعهم للناس» (13) (بهترین مردم نافعترین آنها به مردم است). و یابه تعبیر دیگر: «خیرالناس من ینفع الناس» (14) (بهترین مردم کسى است که به مردمسودى رساند».
منتها باید توجه داشت که غرض اصلى حقوق حفظ نظم اجتماعى است و توجه به حسننیت و اصلاح فرد در آن جنبه فرعى دارد، درحالى که اخلاق، به تکالیف وجدانى اهمیتخاصى مىدهد و از این راه در پى سود عمومى است.
پىنوشتها:
1- فلسفه حقوق، ج1، ص 406.
2- کتاب سیر حقوقى، ص 137به بعد.
3- درآمدى به جامعهشناسى حقوقى، ص 295 ژرژگورویج، ترجمه حسن حبیبى.
4- سوره ذاریات: 19.
5- وساائل لشیعه، ج6، ص 27.
6- سوره بقره: 173، 174.
7- سوره شورى: 40.
8- سوره نحل: 126.
9- خزائلى، احکام قرآن، ص 638.
10- سوره بقره: 228.
11- انساندوستى در اسلام، ص 72 و 73.
12- گورویچ، فکر حقوق اجتماعى، ص 105.
13- کنزالعمال، ج15، ص 430065.
14- کنزالعمال، ج16، ص 44154.
استاد آمریکائى «کوهن» حتى مقررات راهنمائى و رانندگى را که بهطور معمولبراى مثال درباره قواعد خارج از قلمرو اخلاق گفته مىشود، بىرابطه با اخلاقنمىداند زیرا درست است که اخلاق در این باره که باید از سمت راستیا چپ جادهعبور کرد، حکمى ندارد، ولى چون به کار نبستن آنها باعث مىشود که به راننده ودیگران صدمه بدنى وارد شود، لزوم این رعایتیک مساله اخلاقى است که حقوقنمىتواند نسبتبه آن بىتفاوت باشد (2) .
شاید صحیح این باشد که بگوئیم: اخلاق و حقوق بسان دو دایرهاى هستند که قطردایره اخلاق از دایره حقوق بیشتر است، اصولا تمایل حقوق بیشتر به سمت عقب ماندناز اخلاق است و معمولا اخلاق بر حقوق پیشى مىگیرد و بدینسان به مثابه عامل مهمجهشهاى حقوقى بعدى به کرسى مىنشیند. حقیقت آن که اخلاق در نتیجه ساختخود بهطورغیر قابل مقایسهاى پویندهتر و توانمندتر و انقلابىتر و متحرکتر است و بیشترمتوجه آینده مىباشد (3) .
مثلا حقوق حکم مىکند که توانگر زکات و خمس و سایر حقوق واجب شرعى خود بپردازدو اگر کسى حقوق واجب خود را پرداخت، از نظر حقوق، تکلیف دیگرى ندارد.
ولى اخلاق حکم مىکند علاوه بر پرداختحقوق واجب، حقى در اموال خود براى سائل ومحروم قرار دهد. (و فى اموالهم حق للسائل و المحروم) (4) . (یعنى پرهیزکارانعلاوه بر واجبات، بر خود لازم مىدانند که در راه خدا از اموال خویش به سائلان ومحرومان انفاق کنند).
در روایتى که از منابع اهل بیت علیهم السلام رسیده، نیز تاکید شده که منظور از «حقمعلوم» چیزى غیر از زکات واجب است.
در حدیثى از امام صادق(ع) نقل شده است که فرمود: «لکن الله عزوجل فرض فى اموال الاغنیاء حقوقا غیر الزکاه فقال عزوجل: (والذین فى امولهم حق معلوم للسائل) فالحق المعلوم غیر الزکاه و هو شى یفرضهالرجل على نفسه فى ماله یجبعلیه ان یفرضه على قدر طاعته و سعه ماله فیودى الذى فرض على نفسه ان شاء فى کلیوم و ان شاء فى کل جمعه و ان شاء فى کل شهر...» (5) .
(ولى خداوند متعال در امواال ثروتمندان حقوقى غیر از زکات قرار داده از جملهاین که فرموده است:
در اموال آنها حق معلومى براى سائل و محروم است، بنابراین «حق معلوم» غیراز زکات است و آن چیزى است که انسان شخصا برخود لازم مىکند که از مالش بپردازد.
براى هر روز و یا اگر بخواهد در هر جمعه و یا در هر ماه).
به این معنى همیشه در اموال نیکوکاران حق براى سائل و محرم است این تعبیر بهخوبى نشان مىدهد که آنها خودشان را اخلاقا در برابر نیازمندان و محرومان مدیونمىبینند و آنان را طلبکار و صاحب حق مىشمرند، حقى که به هر حال باید پرداختشودو هیچگونه منتى در پرداختن آن نیست.
این حق اخلاقى بالاتر از حقوق واجب است دسته بزرگى از قوانین کیفرى از قواعداخلاق متاثر شده است. قتل، دزدى، کلاهبردارى، خیانت در امانت و هتک ناموس ومانند اینها از اعمال منافى اخلاق است که به وسیله قانون نیز منع شده است. ودرجهبندى بعضى جرائم، بر حسب عمد و شبه عمد و غیر عمد بودن، لزوم سوء نیت مجرمو معافیت از مجازات در دفاع مشروع، از نشانههاى نفوذ اخلاق در اینگونه قوانیناست.
حقوق کیفرى، همیشه سعى دارد عدالت را در اجراى قانون رعایت کند ولى در اسلامدر امور کیفرى به دادرس اجازه داده شده تمام جنبههاى اخلاقى و اجتماعى جرم را درنظر بگیرد و از خشکى اجراى قانون بکاهد.
درباره قصاص در قرآن مجید آمده است : (یا ایها الذین آمنوا کتب علیکم القصاصفى القتلى الحر بالحر والعبد بالعبد والانثى بالانثى فمن عفى له من اخیه شىفاتباع بالمعروف و اداء الیه باحسان ذلک تخفیف من ربکم و رحمه فمن اعتدى بعدذلک فله عذاب الیم) (6) .
«اى مومنان بر شما قصاص خون کشته شدگان واجب شده استبه این ترتیب که آزاددر مقابل آزاد و بنده در مقابل بنده و زن در عوض زن کشته شود. هرگاه ولى دم-یعنى وارث مقتول- که با قاتل برادر دینى است، به نفع او چیزى را عفو کند، قاتلباید آن را موافق با شرع بپذیرد و خونبها را با احسان به ولى دم پرداخت کند.
حکم عفو، تحفیفى از جانب پروردگار شما و رحمتى از جانب او است. هرگاه کسى پس ازعفو، تعدى کند یعنى در مقام انتقامجوئى از قاتل برآید، عذابى دردناک در آخرتمخصوص اوست».
آرى به موجب قانون قصاص در قتل عمد، قاتل باید اعدام شود ولى طبق حکم اخلاقاولیاء دم میان عفو و دیه و قصاص مخیر هستند. و چون آئین دادرسى اختیار بیشترىبه قاضى داده، لذا در غالب احکام جزائى اخلاق اثر فراوان دارد.
قرآن مجید در عین حال که حکم قصاصى را امضاء فرموده است، بیشتر مسلمانان رابه عفو و صبر توصیه مىفرماید (فمن عفى و اصلح فاجره على الله انه لا یحبالظالمین) (7) پس از آن که کیفر هر بدى و آسیب و خسارت را که بر کسى وارد شود، سیئه و خسارت و آسیبى همانند آن تعیین کرده است، عفو کنندگان و اصلاحکنندگان رابه اجر الهى نوید داده، آنگاه جهت رفع تعدى و تجاوز در کیفر، محبتخود را ازستمکاران و متعدیان سلب فرموده است.
و در آیه دیگر مىخوانیم: (و ان عاقبتم فعاقبوا بمثل ما عوقبتم به و لئن صبرتملهو خیر للصابرین) (8) .
«اگر در مقام عقوبت و کیفر باشید، همانند عقوبت و لطمهاى که بر شما وارد شدهاست، عقوبت کنید و اگر بردبارى ورزید، یعنى از کیفر عقوبت درگذرید، این صبر وگذشتبراى شما بهتر است».
دلیل مزیت عفو و صبر در مقابل عقوبت همانا اجر الهى است که به هیچ وجه باگرفتن خونبها یا تشقى حس انتقام قابل مقایسه نمىباشد.
راضى شدن به خونبها در مواردى که جهت تدارک معیشت وارث باشد، بسیار پسندیدهاست و نوعى از انواع عفو به شمار مىآید و با این نوع تصفیه خصلت احسان در هر دوطرف به صورتى بس عالى و کامل تجلى مىکند (9) .
ضابطه جدائى اخلاق و حقوق
اگر فردى بتواند از اجتماع برکنار شده و به تنهائىزندگى کند، الزام تکلیفى متوجه او نیست ولى آنگاه که عضویت جامعه را پذیرفت،یعنى خواست از دیگران استفاده کند، بناچار او نیز مکلف است که براى دیگران مفیدباشد و گرنه انگل و طفیلى خواهد بود.
جامعه براى آسایش و امنیتخود قوانینى ضرورى وضع کرده، تا از طغیان غرائزحیوانى جلوگیرى کند و جان و مال و ناموس افراد را محفوظ بدارد و شکستن حصارقوانین گرفتارى و کیفر دارد.
قواعد حقوقى ناظر به روابط اجتماعى است و به همین دلیل در برابر هر تکلیف حقىبراى دیگران وجود دارد. آنچه به نفع بشر و براى اوست، «حق» نامیده مىشود وآنچه بر او است و ماموریت انجام آن را دارد «تکلیف» مىنامند به این معنى«حق» طلبى است که فرد از سایر افراد و جامعه دارد و تکلیف دینى است که بایدبه دیگران پرداخت.
حق و تکلیف با یکدیگر ملازمه دارند و هر دو ناشى از لوازم اجتماع است. به اینمعنى هرجا «تکلیفى» وجود دارد، در کنار آن «حقى» هم ثابت استیعنى تکلیف ازحق هرگز جدا نیست. مثلا به همان اندازه که زن وظیفه و تکلیف دارد، حقوقى هم براىاو قرار داده شده است. قرآن مجید مىفرماید: (همانطور که حقوقى براى مرد وضعشده، تا زن رعایت آن را به عهده بگیرد، همچنین زن حقوق مختلفى بر مرد دارد کهاو نیز موظف است آن را رعایت کند)(و لهن مثل الذى علیهن بالمعروف...) (10) .
اجتماع بشرى بر دو پایه حق و تکلیف برپاست: باید از طرفى به حق احترام کرد وحق مغصوب را گرفت و از طرف دیگر تکلیف را انجام داد.
به قول «مارسل بوازار» «در هر جامعهاى، حقوق شخص با وظائف فردى و اجتماعىدیگر اعضاء تعیین و تضمین مىشود... در اسلام، حقوق و وظائف، محرمات و تکالیفجوهر دینى دارد. در نظر اول، روابط متقابل باید به روشنى مشخص شود. زیرا اساسبر این است که شریعت از براى کلیه اوضاع، مقرراتى دارد. معهذا، قاعده اسلامى، درزمینه فردى و در زمینه اجتماعى، انسان را با دو مفهوم در نظر مىگیرد که متغایرنیست اما از هم متمایز است پس بین حقوق فرد والزام صلاح جامعه دو کفه ترازوبىنوسان نخواهد ماند ولى این نوسان ترازو با دید خاص اسلامى مشاهده خواهد شد وباید با بکار بردن دقیق شریعت الهى، تعادل حاصل شود».
همین دانشمند در ادامه سخنانش مىگوید:
«اصول قرآنى درباره عدالت، درستکارى و مسوولیت مشترک افراد، براى هرکس درجامعه اسلامى وظائفى فردى به وجود مىآورد. این اصول نوعى محیط لطف معاشرت و حسنسلوک متقابل و رفتار و آداب پدید مىآورد که پایه و معنى دینى دارد... از اینهاگذشته، رکن تاریخى و جوهر فلسفى اسلام، همان استقلال شخص انسان یعنى به تعبیرىدیگر، تایید «حقوق بشر» در جامعه است، اسلام مانند هر «نظام مدنى» دیگر بهیقین نفع جامعه را «تا حد لزوم» مقدم بر نفع فرد قرار مىدهد به شرط این که ازاو سلب انسانیت نشود و آزادى و شرافت وى از دست نرود» (11) .
اجراى آن دسته از تکالیف که خارج از حدود دخالت قوانین است، بر عهده اخلاق ودین مىباشد، آرى قواعد و اصول اخلاقى است که افراد را به انجام وظائفى وادارمىکند که از حدود قانون خارجاند. مثلا قانون مىگوید: «مالک در مال خود برهرگونه تصرف قادر و مختار است» ولى اخلاق مىگوید: «باید تصرفات در اموال خودبه نحوى باشد که علاوه بر مصلحتشخصى، خیر و صلاح دیگران نیز مراعات گردد». زیرااین اموالى که او به دست آورده، محصول این جامعه است و به کمک رنج دیگران جمعشده، پس باید محصول دهنده نیز از آن بهرهمند گردد، چه اگر ثروتمند تنها بودهرگز نمىتوانست این ثروت و مکنت را به دست آورد، بلکه از جامعه و افراد آن اینحظ نصیب او شده است. بنابراین آن که غنیمتبرده، باید غرامت هم بدهد.
پس هر تکلیف در برابر حق دیگرى قرار گرفته است و حق از تکلیف جدا نیست ولىاخلاق به پاکى روح و تزکیه نفس و اصلاح فرد نظر دارد و در احکام خود تنها تکلیفبه وجود مىآورد نه حق. به این معنى هدف اخلاق تامین آرامش درونى و منظور حقوقفراهم کردن صلح خارجى است و لذا اخلاق به انسان و تکالیف او توجه دارد، هدف آناصلاح فرد و راهنمائى او در نیکوکارى است. مساله اخلاقى همیشه بدین صورت مطرحاست که انسان چه کارى را باید انجام دهد و از چه باید بپرهیزد. یعنى رفتار او،گذشته از روابطى که با دیگران دارد، ارزیابى مىشود و اخلاق در همه موارد، شخصى ویک جانبه است ولى حقوق به نظم در اجتماع و نیازمندیهاى زندگى جمعى نظر دارد. درحقوق آثار اعمال شخص در روابط او با دیگران مطرح است.
براى مثال، اخلاق حکم مىکند که نزدیکان و خویشاوندان خود را دوستبداریم ولىهیچکس نمىتواند اجراى این تکلیف را حق خود بداند و اجراى آن را از دادگاهبخواهد (12) .
یا این که هر فرد به حکم اخلاق موظف است فرد نیکوکار و وظیفهشناس باشد ولو اینکه در دنیا کسى جز او وظیفهشناس و نیکوکار نباشد.
هدف اخلاق اصلاح فرد است ولى نتیجه مستقیم آن اصلاح جامعه و تامین نظم عمومىاست زیرا اگر تمام اعضاى اجتماع پرهیزگار و راستگو باشند، قهرا آن جامعه سالم ونظم عمومى در آن برقرار مىگردد. پس مىتوان گفت: به طور غیر مستقیم سعادت اجتماعجزء اهداف اخلاق مىباشد و اصلاح جامعه براى اخلاق جنبه فرعى دارد. فرد اخلاقى اگرچهمراعات اصول اخلاقى را وظیفه خود مىداند و خشنودى خدا را طالب است، ولى مىداندکه خشنودى پروردگار به خشنود ساختن بندگان او است، خود اخلاقى عبادت را در خدمتبه خلق مىداند و نگران اجتماع نیز هست. پس نمىتوان دنیاى درون را از عالم خارجو اصلاح فرد را از اصلاح جامعه جدا کرد. سعادت اجتماع را ولو غیر مستقیم هدف اخلاقندانست.
اخلاق مذهبى در اسلام نیز جنبه اجتماعى دارد چنان که در حدیث نبوى آمده است که:
«خیرالناس انفعهم للناس» (13) (بهترین مردم نافعترین آنها به مردم است). و یابه تعبیر دیگر: «خیرالناس من ینفع الناس» (14) (بهترین مردم کسى است که به مردمسودى رساند».
منتها باید توجه داشت که غرض اصلى حقوق حفظ نظم اجتماعى است و توجه به حسننیت و اصلاح فرد در آن جنبه فرعى دارد، درحالى که اخلاق، به تکالیف وجدانى اهمیتخاصى مىدهد و از این راه در پى سود عمومى است.
پىنوشتها:
1- فلسفه حقوق، ج1، ص 406.
2- کتاب سیر حقوقى، ص 137به بعد.
3- درآمدى به جامعهشناسى حقوقى، ص 295 ژرژگورویج، ترجمه حسن حبیبى.
4- سوره ذاریات: 19.
5- وساائل لشیعه، ج6، ص 27.
6- سوره بقره: 173، 174.
7- سوره شورى: 40.
8- سوره نحل: 126.
9- خزائلى، احکام قرآن، ص 638.
10- سوره بقره: 228.
11- انساندوستى در اسلام، ص 72 و 73.
12- گورویچ، فکر حقوق اجتماعى، ص 105.
13- کنزالعمال، ج15، ص 430065.
14- کنزالعمال، ج16، ص 44154.