نویسندگان: کاوه شجاعی
حوزه های تخصصی:
دریافت مقاله

آرشیو

آرشیو شماره ها:
۶۸

چکیده

متن

چگونه هیتلر توانست در ژانویه 1933 صدر اعظم شود؟ صعود هیتلر به قدرت به ‏عوامل بلندمدت گوناگونی بستگی داشت؛ از رنجش آلمانی‌ها از وضعیت موجود و ‏ضعف سیستم وایمار - که توسط ثروتمندان کمونیست‌ترس تبلیغ می‌شد – گرفته تا ‏هراس مخالفان از گارد حمله نازی‌ها و سخنرانی‌های درخشان هیتلر، همه و همه ‏باعث شد مردم کم‌کم به مرد کوچک‌اندام تلخ‌اندیشی روی بیاورند که در دهه 20 ‏نادیده‌اش گرفته بودند.
 
زمانی که رکود بزرگ زندگی مردم معمولی را به نابودی ‏کشاند، آنها بیشتر و بیشتر به هیتلر رای دادند. و بالاخره هیندنبرگ رئیس جمهوری ‏آلمان که به دنبال جلب حمایت مردم و احزاب مخالف بود و فکر می‌کرد که می‌تواند ‏هیتلر را کنترل کند، در ژانویه 1933 اشتباه بزرگ را مرتکب شد و او را به ‏صدارت اعظمی رساند. و آلمان‌ها سرنوشت خود را آرام‌آرام به او سپردند. هیتلر در ‏مسیرش به سمت قدرت از چه عواملی سود برد؟

‏1-‏ تلخی طولانی‌مدت‏: خشم عمیق از نتیجه جنگ جهانی اول و معاهده تحقیرآمیز ورسای باعث ایجاد حس ‏تلخی عمیقی در میان مردم شده بود؛ مردم آلمان بدون شک حامی سیاست‌های توسعه‌‏طلبی هیتلر بودند.‏

‏2-‏ قانون اساسی ناکارآمد: ضعف قانون اساسی دولت را فلج کرده بود. در واقع شمار زیادی از مردم در آلمان ‏خواستار بازگشت دیکتاتوری بودند. وقتی بحران در سال‌های 1929 تا 1933 به ‏وجود آمد، هیچ کس برای توقف هیتلر نه آماده بود و نه توانایی داشت.‏

‏3-‏ پول: حمایت مالی تجار ثروتمند باعث شد هیتلر برای انجام تبلیغات و مبارزات ‏انتخاباتی پول کافی را به دست آورد.‏

‏4-‏ پروپاگاندای قدرتمند: تبلیغات نازی‌ها آلمان‌ها را به این اعتقاد رساند که یهودیان مقصر وضع موجود ‏هستند و هیتلر آخرین امید آنهاست.‏

‏5-‏ برنامه دقیق: هیتلر به هر کسی که می‌دانست قولی داد، پس آنها حمایتش کردند.‏

‏6-‏ حمله به دیگر احزاب: گارد حمله نازی‌ها به یهودیان و مردمی که با هیتلر مخالفت می‌کردند حمله می‌‏کرد. شمار زیادی از مخالفان خاموشی را برگزیدند چرا که از ترور شدن می‌‏ترسیدند. قاضی‌ها هم از ترس یا به دلایل دیگر هیچ گاه اعضای گارد حمله نازی‌‏ها را محکوم نمی‌کردند. ‏

‏7-‏ صفات رهبری: هیتلر سخنرانی قوی بود و چشمانش تاثیری غریب روی مردم می‌گذاشت. او یک ‏سازمان‌دهنده و سیاستمداری پرقدرت بود. مردی پرشور و بی‌ثبات که اعتقاد ‏داشت خدا او را برگزیده تا دیکتاتور آلمان شود و بر جهان فرمان براند. این باعث ‏می‌شد در زمان‌هایی که دیگر سیاستمداران کوتاه می‌آمدند او همچنان رو به جلو ‏حرکت کند. هیتلر به خود اعتقاد داشت و همین باعث می‌شد مردم به او اعتقاد ‏داشته باشند و بالاخره بعد از 1929 دو عامل دیگر به کمک هیتلر آمدند:‏

‏8-‏ رکود اقتصادی: بعد از سقوط وال استریت در 1929، آمریکا از آلمان خواست قرض‌هایش را به ‏سرعت پرداخت کند و به همین خاطر اقتصاد آلمان سقوط کرد. شمار بیکاران ‏افزایش یافت (از 2 میلیون نفر در 1928 به 6 میلیون نفر در 1932) و خیابان‌ها ‏مملو از مردمی گرسنه بود که به دنبال غذا می‌گشتند. در چنین بحران‌هایی مردم ‏عموما به دنبال کسانی هستند که مقصر جلوه‌شان دهند و به سمت راه حل‌های ‏افراطی کشیده می‌شوند. هیتلر بر روی هر دوی این نقاط ضعف انگشت گذاشت و ‏نازی‌ها روز به روز آرای بیشتری را به خود اختصاص دادند. ‏ مردم به سمت نازیسم گرایش پیدا کردند چون ناامید بودند. شمار نمایندگان نازی ‏در رایشتاگ از 12 کرسی در 1928 به 230 نفر در جولای 1932 رسید.‏

‏9-‏ سردرگمی هیندنبرگ: در انتخابات نوامبر 1932 نازی‌ها دوباره نتوانستند در رایشتاگ به اکثریت دست ‏پیدا کنند و شمار کرسی‌هایشان از 230 به 196 کاهش پیدا کرد. در این میان ‏هیتلر حتی به فکر خودکشی هم افتاد، اما هیندنبرگ او را نجات داد. فرانس فون ‏پاپن، یکی از دوستان هیندنبرگ، در آن زمان صدراعظم بود اما نتوانسته بود ‏حمایت رایشتاک را به دست آورد. پس هیندنبرگ و فون پاپن طبق ماده 48 قانون ‏اساسی تحت شرایط اضطراری حکومت می‌کردند. آنها به هیتلر پیشنهاد دادند قائم ‏مقام صدر اعظم شود به شرطی که او از آنها حمایت کند. ‏
هیتلر این را نپذیرفت و درخواست کرد که خود صدر اعظم شود. پس فون پاپن و ‏هیندنبرگ خطر کردند و در 30 ژانویه 1933 هیتلر به آرزویش رسید. ‏هیندنبرگ فکر می‌کرد می‌تواند هیتلر را کنترل کند، او اشتباه می‌کرد.‏

پروپاگاندای نازی‌ها ‏
مورخان، پروپاگاندای نازی‌ها را از لحاظ روانی بسیار قدرتمند توصیف می‌کنند. ‏تبلیغات آنها در همان ابتدا بر یک شعار بنا شده بود: “ریشه مشکلات اقتصادی ‏آلمان، یهودی‌ها هستند.” البته نازی‌ها چیزهای دیگری را هم تبلیغ می‌کردند: ‏شکست قریب‌الوقوع دشمنان و بروز ناامنی در صورت نبودن نازی‌ها. در این ‏میان یوزف گوبلز وزیر تبلیغات رژیم در گسترش پروپاگاندای ضد یهود نقشی ‏کلیدی بازی می‌کرد.‏
مظلوم نمایی: در دهه 20 میلادی، تبلیغات نازی‌ها بر تغییر گرایشات مردم و بر ترس‌ها و ‏تحقیرهای آنان تمرکز داشت.
 
یکی از اهرم‌های آنها “معاهده ورسای” بود. این ‏معاهده که توسط متفقین در جنگ جهانی اول در 1919 امضا شد اکثر تقصیرات ‏جنگ را بر گردن آلمان‌ها انداخت و جریمه سنگینی را بر آنها مقرر کرد. نازی‌‏ها همیشه – قبل و هنگام جنگ جهانی دوم - معاهده را “هشداری از آنچه که ‏دشمنان می‌خواهند بر سر ما بیاورند” توصیف می‌کردند. (گوبلز این جمله را ‏دقیقا در سال 1942 بر زبان آورد.) هیتلر در “نبرد من” نوشت: در خواسته‌های ‏بی‌رمانه این معاهده و ستمکاری مخالفان ما، بزرگترین سلاح تبلیغی برای ‏بیدارسازی روح ملت خوابیده است.”‏

دشمن‌سازی داخلی و خارجی: در استراتژی تبلیغاتی نازی‌ها دو نوع دشمن باید ساخته می‌شد: دشمنان خارجی ‏‏(کشورهایی که معاهده ورسای را امضا کرده بودند و به دنبال اجرای آن بودند) و ‏دشمنان داخلی (یهودیان). ‏
طرفداران هیتلر لازم نبود برای رسوا نشان دادن معاهده ورسای و انتقاد تند از ‏دشمنان خارجی به دروغ‌پردازی روی بیاورند. یک روزنامه میانه‌روی آلمانی ‏در سال 1919 نوشته بود: “اگر شرایط آنها را بپذیریم، اضطراب و هیجانی ‏عمومی علیه خارجی‌ها به وجود خواهد آمد، و کمی بعد بالاخره یک ناسیونالیسم ‏جنگ‌طلبانه بر روح و جان مردم حکم‌فرما خواهد شد.” هیتلر بارها معاهده را ‏حمله‌ای مستقیم به مردم آلمان توصیف کرد.‏

هیتلر و نازی‌ها تلاش فروانی کردند تا احساسات ضد یهودی را – که البته همان ‏زمان در کشور وجود داشت - شدت بخشند. به اعتقاد آنها یهودیان بدون آنکه کار ‏بکنند حاصل دسترنج مردم آلمان را می‌خوردند و سرمایه‌های آنان را از ‏چنگشان در می‌آوردند. هیتلر، یهودیان را مسئول “دو زخم بزرگ بر پیکر ‏بشریت” می‌دانست: “ اخته کردن جسم و جان آدم‌ها”. یک روزنامه حزب نازی ‏در آن زمان نوشت: “مراقب کودکان 6 یا 7 هفته‌ای خود پیش از عید فصح ‏یهودیان باشید. یهودیان نیازمند خون کودکان مسیحی هستند تا با نان فطیر ‏بخورند.” نازی‌ها از پوسترها، فیلم‌ها، کاریکاتورها و آگهی‌های دیواری برای ‏بدنام کردن جامعه یهودی استفاده فراوانی بردند.‏

بهشت گمشده اینجاست!‏: نازی‌ها اهداف تبلیغی دیگری هم داشتند و آن ارتباط با دیگر آلمانی‌نژاد‌ها در ‏چکسلواکی، فرانسه، لهستان، اتحاد جماهیر شوروی بود. هیتلر در «نبرد من» بارها ‏خطاب به آنها و از رنج و بدبختی‌شان نوشته و مدعی شده بود که راه نجات ‏بازگشت همه به زیر پرچم کشورشان است. هیتلر معتقد بود این مردم آرزو دارند ‏برای سرزمین مادری‌شان بجنگند. ‏
در ماه‌های منتهی به جنگ جهانی دوم، روزنامه‌های آلمانی – که کاملا در کنترل ‏نازی‌ها بودند – بارها و بارها نسبت به بدرفتاری با اقلیت آلمانی در لهستان ‏هشدار دادند و آنها را به پاکسازی نژادی متهم کردند.

دروغ هر چه بزرگ‌تر، باورش آسان‌تر
دروغ بزرگ یک تکنیک تبلیغی است؛ هیتلر در سال 1925 در کتاب “زندگی ‏من” آن را دروغی آن چنان بزرگ تعریف می‌کند که: «هیچ کس نمی تواند باور کند ‏که کسی تا این حد گستاخ باشد که واقعیت را این قدر رسوا تحریف کند.»‏ شمار زیادی از مورخان، به اشتباه، می‌گویند هیتلر حامی استفاده از دروغ بزرگ ‏به عنوان یک تکنیک مناسب پروپاگاندا بود، اما هیتلر این تکنیک را در فصل 10 ‏کتابش با هدف انتقاد از یهودیان تعریف کرد.
 
‏ بعدها یوزف گوبلز وزیر تبلیغات و رسانه نازی‌ها – که بارها از این تکنیک ‏استفاده کرد و از ساخت سلاح‌های مرگبار تخیلی خبر داد - تئوری هیتلر را کمی ‏عوض کرد، اما اساس آن همان باقی ماند. گوبلز در 12 ژانویه 1941، 16 سال ‏پس از “نبرد من” هیتلر اولین بار در مقاله‌ای با عنوان “از کارخانه دروغ‌سازی ‏چرچیل” نوشت: “انگلیسی‌ها از قاعده‌ای پیروی می‌کنند که اگر دروغ می‌گویید ‏دروغ بزرگی بگویید و بر سر حرفتان بایستید. آنها بر دروغ‌هایشان اصرار می‌‏ورزند، حتی اگر این خطر وجود داشته باشد که احمق به نظر بیایند.”‏
 
در عین حال در گزارشی که “دفتر خدمات استراتژیک” ایالات متحده در دوران ‏جنگ جهانی دوم از وضعیت روانی هیتلر منتشر کرد به دروغ بزرگ اشاره شده ‏است:”قوانین اصلی زندگی سیاسی هیتلر اینها هستند: هیچ گاه به مردم اجازه نده ‏آرام بگیرند؛ هیچ وقت به اشتباه یا شکست اعتراف نکن؛ هیچ گاه نگو که ممکن ‏است دشمنت صفات خوبی داشته باشد؛ هیچ گاه نگذار مردم فکر کنند جز تو چاره ‏دیگری داشته‌اند؛ نپذیر که تو را مقصر بدانند؛ فقط بر روی یک دشمن متمرکز ‏شو و او را مسئول همه چیزهای بد بدان؛ مردم یک دروغ بزرگ را زودتر از ‏دروغ کوچک باور می‌کنند و اگر تو آن را به حد کافی تکرار کنی دیر یا زود به ‏آن معتقد می‌شوند.”‏