چکیده

در حال حاضر علوم انسانی کشور بیش از هر زمان با چالش تاریخی در برابر دو رویکرد مطرح و عمده بومی گراو جهانی قرار دارد. ریشه های دوگانگی فوق به چند دهه پیش به ویژه در دهه معطوف به انقلاب اسلامی در سال 57 باز می گردد. عوامل متعددی زمینه های تقویت تمایل به تاسیس و توسعه علوم بومی به ویژه در حوزه علوم انسانی را موجب شده و می شود. بیگانگی بسیاری از محصولات دانش جدید با پاره ای از مختصات فرهنگی و اجتماعی در کشور, ناکارآمدی بخشی از نظریه ها و فرضیه های علوم انسانی و اجتماعی مقتبس در حل و فصل مسائل و مشکلات تاریخی و اجتماعی کشور و نیز تردید در قبال توسعه آینده این علوم وفایدات عمومی آن در قبال انبوه سرمایه گذاری آموزشی و انسانی موجبات طرح و پرورشرویکرد بومی گرایی در علوم انسانی شده است. افزون بر آن حجم وسیع از ادبیات منتقدانه طی سالهای قبل و بعد از انقلاب متوجه آثار پنهان اجتماعی آموزه های استعماری علوم انسانی مدرن در قالب نظریه های علمی مطرح و تلاش های قابل اعتنایی برای دستیابی به نوآوری های نظری در بعد علوم بومی محور انجام داشته است. در نقطه مقابل رویکرد جهانی گرا در علوم انسانی تلقی و تعریفی متفاوت از ماهیت علم و کاربرد اجتماعی آن داشته و دارد. در این رویکرد علوم عاری از هر نوع تعین مکانی قابلیت پذیرش, تولید, انتشار و کاربرد را داراست و رویکرد بومی گرایی در علم نگاه کوتاه مدت سیاسی و اجتماعی به ساختار علم جدید تلقی شده و می شود. پرسشی که در این بررسی مورد هدف قرار دارد واکاوی جنبه ها و جهت های هر یک از رویکردهای فوق در یک فرایند تحولی در جامعه معاصر ایران به منظر دستیابی به راه کارهای ممکن جهت برساخت نوین از معرفت شناسی بومی در تعاطی و تعامل فعال و تاثیرگذار با ساخت علم بیرونی یا جهانی است. در بررسی از این موضوع تلاش خواهد شد تا از منظر جامعه شناسی علم و معرفت به چرایی ظهور دوگانگی معرفت شناختی در علوم انسانی کشور پرداخته شود و شیوه های تعامل و همزیستی تعالی بخش آن مطرح شود..