۱.
معناشناسی زبان دینی با این پرسش مواجه است که کاربرد واژگان در مورد خدا را چگونه باید فهمید که تا حد امکان نه گرفتار انسان وارانگاری او شویم و نه دچار تعطیل و انسداد راه شناخت خدا. مقاله حاضر از تمایز میان مفهوم حداقلی و مفهوم غلیظ در فلسفه مایکل لینچ بهره می گیرد و برای پرسش یادشده دو راه حل ارایه می دهد: ۱) کاربرد واژگان در ساحت بشری بنا بر مفهوم حداقلی و در ساحت الهی بنا بر مفهوم غلیظ است؛ ۲) کاربرد واژگان در هر دو ساحت بنا بر مفهوم غلیظ است اما کاربرد الهی از غلظت بیشتری برخوردار است. در ادامه، پس از نقد و بررسی این راه حل ها ادعا خواهد شد که اگرچه تمایز میان مفهوم حداقلی و مفهوم غلیظ به تبیین تمایز کاربردهای بشری و الهی واژگان کمک می کند، اما همچنان در تعیین مقتضیات مابعدالطبیعی مفاهیمی که بر خداوند حمل می شوند، با دشواری های بنیادینی مواجه است.
۲.
اصولیان برای قطع سه ویژگی ذاتی وجوب عمل، حجیت و کاشفیت را ذکر کرده اند. آنها برای وجوب عمل به کاشفیت قطع و برای حجیت به ذاتی بودن آن تکیه کردند و تالی فاسد عدم حجیت را تسلسل دانستند. همچنین رفع حجیت را مستلزم تناقض و تکلیف به ما لایطاق و تناقض با عقل دانستند و برای کاشفیت نیز به ذاتی بودن آن استناد کردند. اما کلیفورد معتقد بود قطع بما هو قطع ارزشی ندارد مگر زمانی که دارای شواهد کافی باشد. او با مثال هایش به خوبی نشان داد گرچه آنان مطابق قطع شان عمل کردند ولی اخلاقاً محکوم هستند. با این نگاه ویژگی های قطع دچار اشکال هستند زیرا وجوب عمل بدون شواهد کافی خطا است؛ همچنین حجیت نیز مردود است زیرا یقین بدون شواهد مورد تایید عقل و اخلاق نیست و کاشفیت آن نیز ذاتی نیست چون گاهی کاشف نیست؛ بدین جهت در نهایت نظر کلیفورد مورد تایید است.
۳.
هدف این نوشتار نقد و تحلیل مقاله «ورزش چونان فضیلت اخلاقی است که در آن ادعا شده است ورزش جدای از نتایجی که دارد، دارای ارزش اخلاقی است. این ادعا اگر درست باشد سبک زندگی اجتماعی و فردی خاصی را تأیید می کند که بخشی از زندگی مدرن است. بنابراین مقاله از نظر خلاقیت و ابتکار در انتخاب موضوع و ارتباط آن با زندگی اهمیت دارد. اما نقد اصلی این است که نویسند بر بخشی محدود از ورزش تمرکز کرده است و مفهوم ورزش را جدای از سیاق جهان مدرن مورد بحث قرار داده است. همچنین نقدهایی به روش مقاله و ابهام در تعرف مفاهیم و ناتمام بودن استدلالها وارد است. ورزش گرچه بر یک زندگی بدون تحرک مزیت دارد، اما در مقایسه یا فعالیتی که سودی اجتماعی یا فردی به دنبال داشته باشد، ارش اخلاقی بیشتری ندارد و گاهی می تواند به ضد اخلاقی تبدیل شود.
۴.
یکی از مسایل فلسفی جدیدی که پیش روی فیلسوفان قرار دارد، ارایه راهکارهایی برای معنابخشی به زندگی بشری است. پژوهش پیش رو به دنبال بازسازی نظرگاه حکمت متعالیه در این باره است. یافته های تحقیق براساس مبانی حکمت متعالیه را می توان این گونه تبیین کرد که معنابخشی و عدم معنابخشی از مفاهیم و معقولات ثانیه فلسفی است که از حیات انسانی قابل انتزاع هستند. از این رو پوچ گرایی مطلق تحصل خارجی ندارد. همچنین مبانی انسان شناسانه حکمت صدرایی با توجه به عین الربط بودن انسان، تحلیلی خاص از هویت انسان به دست می دهد که براساس آن انسان واجد گرایش وجودی و معرفت شهودی می شود که پایه اساسی معنابخشی به زندگی می گردد و اهداف موجود در زندگی بشری سبب انتزاع این مفاهیم می شود. حکمت صدرایی مدعی است هرچه اهداف واقعی تر و هماهنگ تر با حیات انسانی باشد زندگی انسان به همان میزان زندگی معناداری خواهد بود.
۵.
در نیمه دوم قرن نوزدهم و با ظهور بحران های عمده در ابعاد متعدد متافیزیک، یکی از تلاش های عمده برای نجات متافیزیک از بحران، مساهمت های مکتب فلسفی ماربورگ بود که با تلاش های روش شناسانه از 1870 تا جنگ جهانی اول در این راه همت گماشتند. در این نوشتار بعد از تشریح بی طرفانه این فعالیت ها خواهیم دید که از موضع پدیدارشناختی، مساهمت های آنها بنا به دو دلیل موضوعی و روش شناختی چنان که باید رادیکال نبوده است؛ به عبارتی از نظر هوسرل نجات فلسفه از بحران نه در نجات آن در قامت معرفت شناسی یا منطق علوم بلکه در نجات سوژه در پی فهم و پیکربندی سه بحران فلسفه، علم و بحران انسان اروپایی نهفته است [نقد موضوعی]، از حیث روش شناختی نیز، روش استعلایی ماربورگی ها نه پیش رونده همچون پدیدارشناسی بلکه پس رونده است.
۶.
این پژوهش یکی از مسایل بنیادین هستی شناسی انسان، یعنی فهم اعمال فرهنگی که ساختار زندگی را شکل می دهند، را بررسی می کند. این مهم با تکیه بر تحلیل دیدگاه های یاسپرس، به ویژه مفهوم «عصر محوری» فرهنگ، مورد واکاوی قرار می گیرد. یاسپرس معتقد است که فلسفه، تلاشی فردی برای دستیابی به حقیقت است که به انسان فرصت می دهد تا هم «انسان شود» و هم براساس اصل «در مسیر بودن» زندگی کند. این رویکرد فلسفی، ابزاری اساسی برای ساخت و بازسازی فرهنگی واقعیت توسط انسان و وسیله ای برای تفسیر، فهم و ادراک جهان پیرامون او تلقی می شود. دیدگاه های یاسپرس در خصوص ماهیت انسان و فرآیند «در مسیر بودن» از اهمیت ویژه ای برخوردار است. انسانی که بر کشف و تکوین خویش تمرکز دارد، به نحو اصیل در واقعیت مشارکت کرده و از طریق آفرینش مستمر خود، به محیط پیرامونش هویتی فرهنگی می بخشد و بر ارزش آن می افزاید.
۷.
عدالت از دیرباز یکی از ارکان فلسفه سیاسی در نسبت میان انسان، قدرت و نظم مدنی بوده است. این پژوهش، با تمرکز بر دو لحظه تاریخی ممتاز در تکوین این مفهوم، یعنی اندیشه ارسطو در سنت کلاسیک یونان و نظریه روسو در بطن پروژه روشنگری، در پی آن است که بنیان های هستی شناختی، انسان شناختی و غایت شناختی عدالت را نزد این دو متفکر واکاوی کند. مساله اصلی آن است که عدالت، نزد ارسطو و روسو، در چه نسبت هایی با مفاهیم محوری چون فضیلت، برابری، شهروندی و خیر عمومی تعریف می شود و آیا می توان با وجود تفاوت زمینه های فلسفی و سیاسی، امکان گفت وگویی مفهومی میان آنها در نسبت با عدالت توزیعی یافت. یافته ها نشان می دهد که با وجود تفاوت های بنیادین، هر دو متفکر عدالت را نه صرفاً به مثابه سازوکار توزیعی، بلکه به منزله بنیان اخلاقی-سیاسی نظم جمعی تلقی می کنند؛ نظمی که تحقق شهروندی و خیر عمومی بدون عدالت ممکن نیست.
۸.
پرسش از ماهیت ادراک، در دو نظام فکری حکمت اشراق سهروردی و پدیدارشناسی استعلایی هوسرل، به گونه ای اساسی و ریشه ای مطرح است. این پژوهش با روش تحلیلی-تطبیقی می کوشد نشان دهد که ادراک در هر دو رویکرد، نه بازنمایی ذهنی بلکه رخدادی حضوری و وجودی است. در حکمت اشراق، نور به مثابه حقیقت قائم بالذات، شرط امکان شناخت است و ادراک به صورت اتحاد نوری میان عالم و معلوم تفسیر می شود. در مقابل، هوسرل ادراک را ساختاری جهت دار در آگاهی می داند که پدیدار از طریق آن، در قالب «نحوه داده شدگی» (Gegebenheit) ظهور می یابد. یافته ها نشان می دهند که «نور» در فلسفه سهروردی و «قصدیت» در پدیدارشناسی، هر دو نقش واسطه در فرآیند ظهور را ایفا می کنند؛ بنابراین، نتیجه آن است که شناخت راستین در هر دو نظام، حاصل حضور شهودی حقیقت در آگاهی است، نه محصول صرف تحلیل مفهومی.
۹.
فرگه منطق را به عنوان دانشی هنجاری، متعلق به وعائی بدون زمان و مکان، معرفی می کند که از علوم تجربی، خصوصاً روان شناسی، که ذاتاً توصیفی هستند، متمایز است. در این مقاله پنج استدلال فرگه علیه روان شناسی گرایی با مطالعه متون اصلی او بازنویسی شده اند. از آنجایی که فهم این استدلال ها بدون توجه به تعریفی که او از عدد، به عنوان موضوع علم حساب، دارد ممکن نیست، ابتدا نشان داده می شود که عدد چگونه از نظر فرگه باید به عنوان یک شی عینی تعریف شود. سپس نشان داده می شود فرگه با متمایز کردن ریشه های روان شناختی یک گزاره و توجیه و اثبات همان گزاره، غیرشخصی دانستن مفهوم عدد، متفاوت دانستن قوانین منطق از قوانین تجربی، متمایزدانستن بین دو مفهوم «آنچه صادق است» و «آنچه صادق انگاشته می شود» و نشان دادن اینکه درک درست تساوی فقط از طریق عینی دانستن مفهوم عدد میسر است، موضع خود را اثبات می کند.
۱۰.
نظریه جسمانیه الحدوث و روحانیه البقاء در فلسفه ملاصدرا یکی از اصولی ترین دیدگاه ها در تبیین ماهیت و تکامل نفس است که رابطه میان ماده و صورت را به صورت پویا و تکاملی توضیح می دهد. براساس این نظریه، نفس انسان در آغاز به عنوان پدیده ای مادی شکل می گیرد، اما در فرآیند تکاملی به مرتبه ای روحانی ارتقا می یابد. در مقابل، نوخاسته گرایی در فلسفه ذهن و علوم مدرن بر آن است که ویژگی هایی مانند ذهن و آگاهی از تعامل پیچیده اجزای مادی پدید می آیند و واجد خاصیت علّی هستند. مقاله حاضر با رویکردی تطبیقی، نظریه صدرا را در چارچوب نوخاسته گرایی تحلیل کرده و نقاط اشتراک، تفاوت ها و ظرفیت های آن برای پاسخ گویی به مسایل فلسفه ذهن و هوش مصنوعی را بررسی می کند. همچنین در مقاله حاضر، تفکیکی میان آگاهی فیزیکی و آگاهی مجرد براساس دیدگاه صدرا ارایه می شود.