۱.
اهداف: این پژوهش بر آنست تا نظر به تاثیر انکار ناپذیر رسانه های نوین بر همه ابعاد زندگی بشر از جمله معماری و متعاقبا نیاز مبرم به مطالعه تاریخچه تحول رسانه ها و مبانی حاکم بر مطالعات رسانه ای، به نحوه اثر رسانه بر معماری بپردازد. روش ها: پژوهش حاضر از نظریه بازتولید پذیری مکانیکی بنیامین به مثابه نظریه پذیرفته شده در پژوهش بهره جسته و کوشیده با رویکردی پساکیفی ازخوانش مفاهیم جدید از جانمایی معماری به مثابه رسانه و هنر در آن، رابطه عمیق معماری و رسانه را در این عصر تشریح نماید. یافته ها: همانطورکه جملگی رسانه ها از قالب یک سویه و سنتی به عرصه رسانه های نوین با ارتباطات تعاملی و دوسویه گام نهاده اند،معماری نیز از مفاهیم تعاملی بی بهره نمانده است. مضافا ادراکات نوینی در معماری به مدد سایر رسانه ها حاصل شده است که دسترسی آن را همگانی تر و با قابلیت تکثیر بیشتری قرار می دهد. نتیجه گیری: اگرچه بازتولیدپذیری مکانیکی معماری به مثابه هنر به مدد رشد تصاعدی رسانه ها در ساحت های گوناگون تحقق یافته است و معماری به مثابه رسانه و به مدد سایر رسانه های نوین گام به مرحله نوینی از تکامل خود نهاده که با نگاهی بر مبانی رسانه ها، مترصد آنست که نقشی پویا در فرآیند خلق فضا و سودمندی بر آن به مخاطب غیرمنفعل خود بدهد اما همگانی شدن هنر، به جای آزادسازی مخاطب، می تواند به کاهش عمق تجربه زیبایی شناختی و تسلط بیشتر نظام سرمایه داری بر تولید هنر معماری نیز منجر شود.
۲.
اهداف: آینده، بخش جدانشدنی معماری است و معماران به روش های مختلف آینده را می سازند. مقصود پژوهش شناخت رویکردهای آینده اندیشی در حوزه ی معماری بر اساس منابع مکتوب نظری و عملی در این حوزه است. در واقع، هدف بررسی سیر تطور مفهوم آینده اندیشی و رویکردهای آینده اندیشی در طراحی معماری است. روش ها: راهبرد اصلی پژوهش استدلال منطقی است و در چند مرحله انجام می شود؛ نخست با انجام مطالعات کتابخانه ای و روش توصیفی-تحلیلی، آینده اندیشی در حوزه ی نظر و عمل معماری بررسی شد. سپس با مقایسه ی تطبیقی و تعمیم استقرایی، ضمن دستیابی به سیر تحول مفهوم آینده اندیشی در تاریخ معماری، رویکردهای آینده اندیشی در معماری حاصل شد. یافته ها: تحلیل موارد بررسی شده در پژوهش نشان می دهد آینده اندیشی در معماری تحت تأثیر دیدگاه حاکم در هر دوره، ضمن وجود دیدگاه های دیگر، بوده است. در پایان، پژوهش حاضر رویکردهای آینده اندیشی در طراحی را در یک طبقه بندی کلان به این ترتیب معرفی می کند: رویکرد استمراری، انتقادی و تصوری. نتیجه گیری: با ابتنا به مطالعات انجام شده در تاریخ معماری، به ویژه در دوران معاصر، آینده اندیشی در حوزه معماری با سرعت بیشتری توسعه یافته است و ضرورت توجه به آن مطرح شده است. تغییرات در نیازها و مسائل انسان ها و جوامع، و اهمیت افزایش آگاهی از تأثیر اقدامات امروزی بر آینده، نیازمند توجه مضاعف به آینده اندیشی شده است.
۳.
اهداف: معماری ایران در دوران اسلامی نمونه ای بارز از تأثیرگذاری فضای معماری بر ذهن انسان ها است؛ فضاهایی که معماران گذشته خلق کرده اند، نه تنها از زیبایی و اصالت برخوردار بوده اند، بلکه حس آرامش و معنویت را به طور مؤثری منتقل می کنند. هدف این پژوهش بررسی و تحلیل عوامل مؤثر بر ایجاد حس آرامش در معماری فضاهای اسلامی و مذهبی است و حرم حضرت شاهچراغ (علیه السلام) در شیراز به عنوان نمونه مورد مطالعه انتخاب شد. روش ها: روش تحقیق ترکیبی طراحی شد؛ ابتدا بخش توصیفی-تحلیلی به بررسی ویژگی های کالبدی و حسی حرم پرداخته شد و سپس بخش آزمایشگاهی و پیمایشی برای تحلیل واکنش های زیستی و ذهنی کاربران انجام گردید. در بخش آزمایشگاهی، ۱۷ نفر شرکت کننده واکنش های زیستی شامل ضربان قلب، نبض، فشار خون و دمای بدن خود را هنگام مواجهه با فضا اندازه گیری کردند. در بخش پیمایشی نیز ۲۰۰ زائر با پرسش نامه محقق به سوالات مرتبط پاسخ دادند. یافته ها: نتایج نشان داد که مؤلفه های کالبدی و حسی در معماری حرم حضرت شاهچراغ (علیه السلام) تأثیر مثبت و قابل توجهی بر ذهن کاربران داشته است. این فضاها توانسته اند حس آرامش، تمرکز ذهنی و تجربه معنوی را در زائران تقویت کنند و واکنش های زیستی نیز همسو با این تجربه نشان دهنده آرامش روانی شرکت کنندگان بود. نتیجه گیری: این پژوهش بر اهمیت طراحی فضاهای مذهبی با رویکرد انسان محور و توجه به جنبه های حسی و زیستی تأکید دارد. یافته ها نشان می دهد که معماری اسلامی می تواند به طور مؤثری سلامت روان و تجربه معنوی افراد را ارتقا دهد و طراحی آگاهانه فضاهای مذهبی می تواند اثرات مثبت پایدار بر کاربران داشته باشد
۴.
طراحی «میان فضاهای آموزشی»، حمایت از فهم یادگیری متفاوت کاربران در فضاهای چندگانه است؛ اینگونه محیط ها باعث فراهم آوردن موقعیت هایی جهت پروراندن هوش های چندگانه، کاوش در محیط و تجربه پذیری، تعامل و تقابل اجتماعی و ساخت دانش از طریق تعامل خواهد بود. به نظر می رسد در راستای تحقق حضورپذیری در راستای یادگیری تعاملی می توان از قابلیت های محیطی بهره برد. بر این اساس پژوهش حاضر با هدف ارائه مؤلفه های طراحی تأثیرگذار بر ارتقاء حضورپذیری در راستای یادگیری تعاملی دانش آموزان در «میان-فضاهای آموزشی» و به روش آمیخته انجام شده است. جامعه نمونه را در فاز اول پژوهش روش سندکاوی، منابع در دسترس و در روش دلفی 20 نفر از متخصصان در بر گرفته اند. در فاز دوم نیز جامعه نمونه را 290 نفر از دانش آموزان دختر مقطع متوسطه دوم مدارس شهر لار تشکیل داده-اند. پژوهش با روش سندکاوی و بررسی منابع آغاز، و در ادامه در روش دلفی به مصاحبه با متخصصان پرداخته شد. در ادامه با پرسشنامه محقق ساخت به پیمایش کاربران انجام گرفت. در نهایت اطلاعات حاصل از پیمایش کاربران وارد نرم افزار Spss-23 شد و تجزیه وتحلیل داده ها به-وسیله آزمون تحلیل عامل و آزمون همبستگی پیرسون صورت پذیرفت. یافته های پژوهش در بخش تحلیل عامل، مؤلفه های «تعامل پذیری محیط: 20/3، جستجوپذیری محیط: 40/3، رویدادپذیری محیط: 27/3، محیط تنوع پذیر و ارتقاء دهنده یادگیری: 01/3، سرزندگی محیطی: 44/3، محیط انعطاف پذیر و آموزش پذیر: 18/3 و اجتماع پذیری محیط: 22/3» را به عنوان مؤلفه های طراحی «میان فضاهای آموزشی» با هدف ارتقاء حضورپذیری در راستای یادگیری تعاملی معرفی می نماید. و نتایج آزمون همبستگی بیانگر آن است که تمامی عوامل به صورت مثبت و معنادار دارای همبستگی می باشند.
۵.
معماری داخلی را میتوان اثربخش ترین وجه مکان بر زندگی انسان دانست. چراکه تجربه زندگی انسان در فضای داخلی شکل می گیرد، در حالی که فرم بیرونی تنها دیده می شود. بنابراین کیفیت بخشی به معماری داخلی به طور مستقیم بر سبک زندگی ساکنان اثر می گذارد. اگر هدف معماری اسلامی ایجاد مکان مناسب برای زندگی شایسته (حیات طیبه) باشد، لازم است اصول و روش هایی برای ساماندهی این فضاها کشف و در طراحی به کاررود تا آثار «معماری اسلامی» شکل یابد؛ اصولی که ریشه در «حکمت نظری و عملی اسلام» دارند تا زندگی مسلمانانه را تسهیل کنند. در گام دوم انقلاب، برای ساختن تمدن نوین اسلامی-ایرانی، تولید علم در این راستا اهمیت دارد. هدف این پژوهش ارائه چارچوبی برای طراحی مکانی با کیفیت مذکور است که به «مکان طیّبه» تبدیل گردد. مکانی لذت بخش و رشدافزا. پرسش اصلی این است که «فرآیند طراحی معماری داخلی با چنین رویکردی چگونه است؟» برای پاسخ، چهار مسیر تحقیق مکمل و موازی دنبال می گردد: (1) ارائه فرضیه چهار مرحله ای: هدف گذاری، صورت بخشی، حیات بخشی و معنابخشی، با روش مستندسازی تجربیات نگارندگان در «تحقیق، تدریس و طراحی-داخلی»(2) استخراج آموزه های اسلامی از انسان شناسی، هستی شناسی، فقه و حقوق اسلامی با روش تفقه و اجتهاد معمارانه؛ (3) ارزیابی فرضیه و تکمیل آن از طریق تحلیل محتوا در منابع مکتوب و مصنوع معماری داخلی؛ (4) برای ارزیابی فرضیه و تکمیل آن، یافته های سه گام پیش، با روش تحلیل محتوا بررسی و طی تطبیق با فرضیه، معیاری برای ارزیابی آن شدند. نتیجه تحقیق ضمن تأیید و اثبات فرضیه، موجب غنی سازی و تکمیل آن بعنوان راهکاری برای فرایند طراحی داخلی گردید.
۶.
فرایند طراحی معماری، به عنوان فعالیتی انسان محور، مستعد خطاهای شناختی، ادراکی و ارتباطی است که منجر به انحراف از اهداف اولیه می شوند؛ پژوهش های معماری عمدتاً بر محصول نهایی متمرکز بوده و خطاپذیری انسانی فرایند طراحی کمتر به صورت نظام مند تحلیل شده است. این پژوهش با هدف شناسایی منشأ و طبقه بندی خطاهایی که بازیگران انسانی در چرخه طراحی معماری مرتکب میشوند، شکل گرفته تا در ادامه، راهکارهایی برای کاهش تأثیر آن ها بر شکاف میان اهداف طراحی و نتایج نهایی، مبتنی بر منشاء آن ها ارائه دهد. همچنین، با توجه به بستر فرهنگی پژوهش، نقش گسست از الگوهای بومی نظیر نظام استاد-شاگردی و اخلاق حرفه ای سنتی در بروز این خطاهای نوین نیز مورد توجه قرار گرفته است. این پژوهش با راهبرد کیفی و رویکرد تحلیل مضمون انجام گرفته است. داده ها از طریق مصاحبه های نیمه ساختاریافته با 105 نفر از متخصصان (25 استاد دانشگاه، 30 معمار حرفه ای، 15 مدیر پروژه، 10 کمک طراح دیجیتال، 15 دانشجوی کارشناسی ارشد و 10 پژوهشگر معماری) گردآوری شده است. تحلیل داده ها در سه مرحله کدگذاری باز، محوری و انتخابی صورت پذیرفته است. یافته ها نشان داد که خطاهای انسانی در پنج بُعد اصلی هستند: خطاهای شناختی (سوءتفسیر مسئله)، خطاهای ادراکی (درک نادرست مقیاس و فضا)، خطاهای ارتباطی (عدم هماهنگی تیم و کارفرما)، خطاهای مدیریتی (کنترل زمان و منابع) و خطاهای فنی (در ترجمه ایده به نقشه). افزون بر این، نتایج نشان داد که جایگزینی مفهوم «ادبِ معماری» با ضوابط خشک اداری، چگونه باعث شده است که خطاهای ناشی از بی توجهی به کرامت انسانی و سلسله مراتب فضایی در فرایندهای طراحی نهادینه شود.
۷.
اهداف: در نظام مدیریت شهری پایدار، نقش شهروندان در هدایت، نظارت و مشارکت در شکل دهی به آینده شهر به عنوان یکی از ارکان اساسی و غیرقابل جایگزین پذیرفته شده است. هدف کلی این پژوهش آن است که نشان دهد آموزش اثربخش مفاهیم زیست محیطی مستلزم درک عمیق و دقیق از الگوی مدیریت شهری شهروند مبنا است. بر این اساس، هدف اصلی پژوهش ترسیم چارچوبی شهروند مبنا برای هم افزایی میان اخلاق اسلامی و آموزش محیط زیست است. روش ها: این پژوهش بر اساس نظریه انتقادی، ادبیات موضوع و نظریه های رقیب را در چارچوب پارادایم آزادپژوهی و راهبرد استدلال منطقی نقد می کند. فاصله میان دانسته های فعلی تا دستاورهای پژوهش در سه مرحله شامل 1- نقد، 2- نقض و 3- طرح طی می شود. یافته ها: یافته ها نشان می دهد که مهم ترین چالش های شناسایی شده در رویکرد انتقادی به ادبیات موضوع را می توان در دو دسته اصلی طبقه بندی کرد. نخست، ضعف نظری؛ به گونه ای که بسیاری از مطالعات، تبیین مفهومی عمیق و روشنی از ماهیت «شهروند مسئول» ارائه نکرده اند و به طور مشخص توضیح داده نشده است که چرا شهروندان باید پذیرش مسئولیت شهروندی را بر عهده گیرند. دوم، ضعف عملی؛ به این معنا که نظریه های موجود فاقد چارچوب های عملیاتی مؤثر برای ایجاد پیوند میان نقش شهروند و نظام مدیریت شهری بوده و از کارآمدی اجرایی کافی برخوردار نیستند. نتیجه گیری: نتایج پژوهش نشان می دهد که برای تحقق نظری و عملیاتی تعامل میان شهروند مسوول و نقش وی در شهر سالم، لازم است چارچوبی جامع برای هم افزایی اخلاق اسلامی و آموزش محیط زیست ترسیم و اجرایی شود.