۱.
با ظهور فلسفه صدرایی و طرح نظریه بنیادینِ «اصالت وجود»، تقریباً تمام فیلسوفان اسلامی ماهیت را امری اعتباری دانسته و اصالت را به وجود نسبت داده اند. بااین حال، خوانش های گوناگون و گاه متعارضی از این نظریه در میان اندیشمندان شکل گرفته است؛ تا آنجا که برخی از این تفسیرها، از منظر برخی متفکران معاصر، به احیای نظریه «اصالت ماهیت» انجامیده است. در این میان، اختلاف نظر میان آیت الله مصباح یزدی و برداشت منسوب به استاد ایشان، علامه طباطبائی، در کانون توجه قرار دارد. تفاوت دیدگاه این دو فیلسوف در پذیرش وجودِ کلیِ طبیعی، نشان می دهد که ریشه این اختلاف به تفاوت خوانش آنان از نظریه «اصالت وجود» بازمی گردد. بررسی علت این فاصله ما را به تمایز در تقریر محل نزاع میان ایشان رهنمون می سازد. مقاله حاضر با رویکردی تحلیلی توصیفی و تمرکز بر خوانش خاص علامه مصباح یزدی از مسئله «اصالت وجود»، می کوشد نشان دهد که نحوه طرح و تبیین محل نزاع، چگونه می تواند ظبه تفاوت در پاسخ ها نسبت به این مسئله بنیادین فلسفی بینجامد. در چهار مرحله، محل نزاع در مسئله «اصالت وجود» به طور دقیق مشخص می شود تا در پرتو فهم روشن آن، امکان داوری صحیح درباره پاسخ های مختلف فراهم گردد.
۲.
«مبناگروی» دیدگاهی در معرفت شناسی است که رابطه میان باورها را یک سویه و سلسله مراتبی می داند و برخی باورها را زیربنای باورهای دیگر می شمارد. در خوانشی از این دیدگاه، به نامِ «مبناگروی تجربی»، باورهای پایه در علوم تجربی، تصدیقات مبتنی بر تجربه و گزاره های مشاهدتی در نظر گرفته می شوند. این رویکرد در معارف دینی نیز مطرح شده است و بر اساس آن، دانش های دینی مبتنی بر تجارب دینی انگاشته شده اند.
درمقابل، فلاسفه مسلمان بااین که مبناگرا هستند و رابطه باورها را یک سویه و طولی می دانند، غالباً پایه های اصلی دانش بشر را چه در معارف بشری غیردینی (اعم از تجربی و غیرتجربی) و چه در معارف بشری دینی، گزاره های بدیهی می دانند، نه تجربه حسی و نه تجربه دینی به معنای مصطلح در سنت غربی. از این منظر، مبناگروی تجربیِ غربی که تجربه حسی یا دینی را پایه معرفت می داند قابل قبول نیست. بااین حال، نقد ایشان نه به اصل مبناگروی یا رابطه طولی باورها، بلکه معطوف به ماهیت باورهای پایه و بنیادین در مبناگروی تجربی است.
اخیرا یکی از محققان مسلمان و متعهد، تحت عنوان انتقاد از مبناگروی تجربی، اصل مبناگروی و رابطه یک سویه و ساختار سلسله مراتبیِ باورها را زیرسؤال برده و با تأکید بر دیدگاه کل گرایانه کواین، که مستلزم شکاکیت است، نظریه ای با عنوان «کل گروی نصی» را در ساختار معرفت های دینی مطرح کرده است. این مقاله، با روش تحلیلی توصیفی، برای دفاع از مبانی معرفتی اندیشه اسلامی و اعتبار دانش های بشری و دینی، نقدهای واردشده بر مبناگروی تجربی را پاسخ داده است.
۳.
صدرالمتألهین و هایدگر ازآن رو که هر دو با نقد دیدگاه های غالب در فرهنگ فلسفی متبوع خود، در پی بازخوانی و ارائه تفسیری نو از مفهوم «علیت» اند، بستری مناسب برای بررسی های مقایسه ای فراهم می آورند. صدرا در سه دوره از حیات فکری خود، مفهوم مزبور را به ترتیب با سه مفهوم «وجود رابطی»، «وجود رابط» و «تشأن» پیوند می دهد. اگرچه در دو دوره نخست، تا حدی معنای متعارف «علیت» حفظ شد، اما در دوره سوم و در پرتو باور به نظریه «وحدت شخصی وجود»، با نفی ثنویت مألوف میان علت و معلول، معلول به مثابه شأنی از شئون علت و تطوری از تطورات آن تلقی گردید و بدین سان، معنای رایج «علیت» کنار گذاشته شد. هایدگر نیز با عبور از تلقی های سنتی از علت های چهارگانه ارسطویی، علیت را با «مسئول بودن» و «راهی کردن چیزی برای حضور» پیوند می زند. او ضمن نقد معنای متداولِ «سبب بودگی و اثرگذاری» در علیت، آن را با دو مفهوم «پوئسیس» و «اَلِثیا» قرین می سازد. هایدگر در درس گفتارهای اصل بنیاد همانند ملاصدرا با نفی معنای متعارف علیت، آن را در پرتو ظهور و آشکارگی بی واسطه هستی فهم می کند. با وجود شباهت های ساختاری در مواجهه با اصل «علیت»، پایگاه فلسفی، دغدغه های فکری و روش شناسی این دو فیلسوف، به روشنی از یکدیگر متمایزند.
۴.
مطالعه علمی پدیده های خارق العاده (مانند تجربه نزدیک به مرگ، خروج از بدن، تله پاتی، احضار روح و رؤیای صادقه) به سبب تقابل دیدگاه ها، سوگیری های رایج و ماهیت خاص این پدیده ها، با چالش های روش شناختی جدی مواجه است. هدف این مقاله ارائه چارچوبی نوین و یکپارچه در حوزه روش شناسی است که بتواند بر این موانع غلبه کند و زمینه پژوهش هایی منسجم تر و بی طرفانه تر را فراهم آورد. روش پژوهش توصیفی تحلیلی است و چارچوب پیشنهادی بر اصولی راهبردی استوار است؛ ازجمله: توزیع منصفانه بار اثبات میان مدعی و منکر، نقد مادی گرایی وعده ای در برابر شواهد موجود، و اتخاذ رویکرد شبکه ای در هنگام نتیجه گیری با به کارگیری مجموعه معرفت های انسانی (اعم از تجربی، عقلی و مانند آن). این چارچوب بر پذیرش مشاهده غیرمستقیم (از طریق آثار قابل سنجش و راستی آزمایی)، بازتعریف مفهوم «تکرارپذیری» (به مثابه تکرار الگوهای مشابه، نه الزاماً نتایج یکسان)، بازنگری در شیوه های ارزیابی پیشین و ارائه معیارهای جایگزین تأکید دارد. در نهایت، مقاله حاضر کوشیده است مسیر پژوهشی منسجم تر، بی طرفانه تر و ملموس تری برای بررسی پدیده های خارق العاده و مصادیق ماورای طبیعی ترسیم کند تا به کسب فهمی ژرف از این پدیده ها و دلالت های احتمالیِ آنها یاری رساند.
۵.
این پژوهش با بهره گیری از روش «تحلیل مفهومی» از نوع تفسیر و بسط مفهومی، سه برداشت متفاوت از معنای «هستی» در اندیشه های کارل یاسپرس را بررسی کرده است. این تحلیل بر پایه تمایز میان دو دوره مشخص در سیر تحول فلسفی یاسپرس استوار است: دوره نخست، فلسفه وجودی او و سپس دوره ای که او از این اصطلاح فاصله گرفت و فلسفه خود را «فلسفه عقل» نامید. در این دوره، یاسپرس دو دیدگاه کلیدی را مطرح می سازد: اول. باور به امکان دستیابی انسان به معنای عمیق تری از هستی، از طریق عبور موفقیت آمیز از موقعیت های مرزی زندگی (مانند مرگ، تنهایی، رنج و احساس گناه)؛ دوم. تأکید بر اهمیت ارتباطات عمیق و وجودی میان انسان ها (شامل همدلی، درک متقابل و احترام اصیل به دیگری) به عنوان راهی برای کشف معنای هستی. دوره دوم، دوره ای است که یاسپرس دیدگاه خود را دگرگون کرد و بر نقش عقل و خرد در فهم هستی تأکید ورزید. به عبارت دیگر، او معتقد است: انسان با بهره گیری از عقل و منطق می تواند به درکی ژرف تر از هستی و جایگاه خود در آن دست یابد. این فهم می تواند به احساس رضایت و خوشبختی بیشتری منجر شود.
۶.
این مقاله به بررسی چالش این همان گویی در تعریف «سازگاری» از منظر ارزش تبیینی انتخاب طبیعی در نظریه «تکامل» می پردازد. مسئله اصلی از آنجا ناشی می شود که تعریف «سازگاری» غالباً به صورت دوری و بدون ارائه معیار مستقل، به بقا و تولیدمثل موجود زنده ارجاع می دهد. به عبارت دیگر، کاربرد گزاره «آنهایی که زنده می مانند، سازگارترند» بدون تبیین دقیق علت بقا، موجب می شود انتخاب طبیعی به یک این همان گویی تقلیل یابد: «آنهایی که زنده می مانند، همان هایی هستند که زنده می مانند». مقاله ابتدا پیشینه تاریخی و جایگاه مفهومی «سازگاری» را نزد داروین با تأکید بر تلاش های زیست شناسان پیش از او در صورت بندی نظریه «تکامل» مرور کرده، سپس نقدهایی را که از سوی فیلسوفان و زیست شناسانی همچون پوپر و براندون درباره این همان گویی انتخاب طبیعی مطرح شده اند، به تفصیل بررسی نموده است. در ادامه، تحلیل انتقادی پاسخ الیوت سوبر به این چالش ارائه شده؛ جایی که سوبر با پیشنهاد تعریف «سازگاری» به عنوان گرایشی احتمالاتی (شامل مؤلفه های زنده مانی و باروری)، در پی صورت بندی علّی این اصطلاح است. با این حال، تحلیل های ارائه شده نشان می دهند که حتی پیشنهاد سوبر مبنی بر نقش علّی «تنوع در سازگاری» در فرایند تکامل، با چالش های مهمی ازجمله چالش این همان گویی مواجه است و ازاین رو پاسخ او نیز هنوز نهایی تلقی نمی شود.
۷.
مفهوم «التزام» در فلسفه موریس مرلوپونتی پیوندی میان فلسفه، سیاست و هنر برقرار می سازد و در عرصه هنر، بر مقاومت هنرمند در برابر نفوذ ایدئولوژی های بیرونی تأکید دارد. این مفهوم، هنر را با ادراک حسی و آزادی گره می زند و هنرمند را از سلطه قدرت های حاکم رها می سازد. مرلوپونتی بر این باور است که ادراک حسی و هنر مدرن می توانند به پرسش های بنیادین فلسفه معاصر پاسخ دهند. ازاین رو امکان طرح مفهوم «هنرمند ملتزم» پدیدار می شود. این مقاله با هدف بسط مفاهیم فلسفی در حوزه هنر و بررسی نقش پدیدارشناسی ادراک حسی در هنر مدرن، با تمرکز بر سبک «سوپره ماتیسم» و کنش خلاقانه کازمیر مالویچ نگاشته شده است. پژوهش حاضر به شیوه توصیفی تحلیلی و با تکیه بر منابع کتابخانه ای، ترجمه متون تخصصی و بررسی آثار نقاشی مالویچ در بستر سبک «سوپره ماتیسم» تدوین شده است. یافته ها نشان می دهند که ادراک حسی، به عنوان مبنای التزام هنری، هنرمند را به بازاندیشی در تجربه های زیسته و حقیقت های وجودی فرا می خواند. در آثار مالویچ، این نوع ادراک به عبور از محدودیت های اجتماعی و خلق تصویری نو از نسبت میان هنر و واقعیت منجر شده و زمینه ساز ظهور سبک سوپره ماتیسم گردیده است.