۱.
این مقاله با روشی تحلیلی به واکاوی سیر تطور «فقه اجتماعی» در دوران معاصر، از تکوین مفهومی تا تمایز رویکردی آن می پردازد. فقه اجتماعی، به مثابه پارادایمی نوین در اندیشه اسلامی، بر اثر چالش های سیاسی و اجتماعی، از «فقه فردمحور» که محصول انزوای تاریخی بود، به سمت نگاهی نظام مند و ساختاری حرکت کرده است. یافته های پژوهش نشان می دهد این تطور در چند مرحله تاریخی قابل ردیابی است: دوره تأسیس در عصر صفویه با نظریه پردازی برای حضور فقه در قدرت؛ دوره تحول با نهضت مشروطه و مواجهه با مدرنیته؛ و دوره تثبیت و تکامل با پیروزی انقلاب اسلامی و طرح نظریه «فقه حکومتی» توسط امام خمینی که فقه را به مثابه «تئوری اداره جامعه» بازتعریف کرد. این تحول، به شکل گیری رویکردهای کلان و متمایزی در دوران معاصر انجامیده است که از «فقه مسائل اجتماعی» تا «فقه نظامات» (با محوریت اندیشه شهید صدر)، «فقه حکومتی» و «فقه تمدنی» را دربر می گیرد. مقاله حاضر ضمن تبیین این رویکردها، به عنوان نقطه نوآوری خود، به نسبت سنجی تحلیلی آنها پرداخته و نشان می دهد که این چهار رویکرد، نه دیدگاه هایی در عرض یکدیگر، بلکه لایه های تحلیلی متکاملی هستند که یکدیگر را تکمیل می کنند. این مقاله نتیجه می گیرد که گذار به فقه اجتماعی، یک تحول راهبردی برای اثبات کارآمدی دین در عرصه نظام سازی است و تحقق کامل آن، در گرو فهم و به کارگیری تلفیقی این رویکردهای چندلایه و تعمیق نگاه بین رشته ای است.
۲.
نگاه فقها به پدیده های هنری عمدتاً مبتنی بر احتیاط و تحریم بوده است. این نگاه بیشتر جنبه تنزیهی و احتیاطی دارد تا اباحه و اعتدالی. به نظر می رسد غلبه روایات تحریمی، فقها را به سمت احتیاط سوق داده تا با دوری از شبهات، از ورود به حرام جلوگیری کنند. هرچند نظر و مبانی بعضی علمای امامیه در مقابل کسانی که معتقدند در شبهات باید احتیاط کرد (اصاله الحظر یا اصاله الوقف)، اصل را برائت و جواز و اباحه می دانند، اما در کل فتاوا نظر مثبتی درباره هنر ارائه نمی کند. تبعات این رویکرد موجب تعلل و سستی در حرکت هنر متعهد انقلاب اسلامی شده است که بایستی توسط هنرمندان مؤمن و انقلابی اجرا و هدایت شود. پژوهش حاضر درصدد است عوامل و پیامدهای رویکرد تنزیهی به هنر را با روش توصیفی تحلیلی برشمارد. نتایج پژوهش عبارت اند از: عوامل رویکرد تنزیهی شامل 1. اختلاف و ابهام در نکات فنی اجتهاد (کشف عنوان مرجع، کارکردگرایی و اسم گرایی، تقارن با حرام، تقیه، غرض و هدف، موضوع شناسی، خلط مباحث، بلوغ موضوع و رجوع به متخصص)؛ 2. ابهام و اختلاف در ارتباط با فرهنگ و حاکمیت (تعیین مصداق عرف، لحاظ کردن زمان و مکان، تکرار الگوی فاسد، عدم الگوی مناسب، نقش فناوری، توجه به بازخورد، نوع حاکمیت، فاصله حاکمیت و شریعت، عدم تحقیق کاربردی) است و پیامدهای رویکرد تنزیهی به هنر عبارت است از: زبان طعن منتقدان، توقف رشد و تولید هنرهای فاخر، ایجاد بدگمانی و سوءظن، ایجاد شورش و ناآرامی، عدول از حریم قانون و شریعت، ایجاد تساهل و تسامح در دین و گرایش و رویکرد به هنر دیگر فرهنگ ها.
۳.
پژوهش حاضر با موضوع تبیین مؤلفه های متفاوت بازیگری در تعزیه به عنوان هنر نمایشی ایرانی و سینما، تلاش می کند تا با واکاوی خصوصیات بازیگری در تعزیه به عنوان گونه ای از هنرهای نمایشی و درعین حال شاخص ترین شیوه نمایشی کهن ایرانی و از سویی، بازیگری در سینما به عنوان هنری مدرن و جهانی، به تبیین مؤلفه های این دو شکل از بازیگری پرداخته و با مقایسه آنها، به جنبه های متفاوت شان دست یابد. هدف، تشریح تفاوت های بازیگری در تعزیه و سینما بر اساس توصیف و تبیین اشکال مختلف بازیگری با تأکید بر ابزار، عناصر و فضا در جهان حاکم بر دو هنر تعزیه و سینماست. این پژوهش با روشی توصیفی تحلیلی به انجام رسیده و برای جمع آوری اطلاعات از ابزار کتاب و آرشیوهای کتابخانه ای بهره گرفته است و تلاش شده که به نتایج قابل اتکا و قابل قبول دست یابد. یافته های پژوهش حاضر بر این اذعان دارد که ضمن وجود تفاوت های اساسی در بازیگری تعزیه و بازیگری در سینما، بازیگر تعزیه می بایست متناسب با مختصات اجتماعی، مذهبی و عرفی رفتار کرده و متأثر از آنها شیوه تکنیکی بازی خود را بنا کند و در مقابل، جنس این مختصات برای بازیگر سینما بیشتر از نوع تکنولوژیک و همچنین بهرمندی از تخیل و یا خیال خلاق است.
۴.
در جهان معاصر، یکی از رسالت های اصلی نظام های آموزشی، تربیت نسلی آگاه، مسئول و مشارکت جو برای ایفای نقش در بازسازی اجتماعی است. کتاب های درسی به عنوان ابزار رسمی و ساختاریافته آموزش، نقش مهمی در انتقال ارزش ها و تقویت مهارت های شهروندی ایفا می کنند. پژوهش حاضر با هدف ارزیابی محتوای کتاب های مطالعات اجتماعی دوره اول متوسطه بر اساس شاخصه های ایدئولوژی بازسازی اجتماعی صورت گرفته است. شاخصه های پژوهش در پنج محور اصلی شامل آگاهی انتقادی، مشارکت مدنی، عدالت اجتماعی، تنوع فرهنگی و آینده نگری و توسعه، و در قالب ۲۲ شاخصه فرعی با بهره گیری از ادبیات نظری طراحی گردید. روش پژوهش تحلیل محتوا کمی بوده و جامعه پژوهش شامل سه جلد کتاب مطالعات اجتماعی پایه های هفتم، هشتم و نهم (چاپ 1403) بود. یافته ها نشان داد که ۳۸۹ مرتبه از شاخصه های بازسازی اجتماعی در این کتاب ها شناسایی شده است. بیشترین بسامد مربوط به مشارکت مدنی اختصاص داشت و کمترین بسامد در شاخصه هایی چون پرسشگری، احساس لیاقت و کفایت و مقابله با تبعیض مشاهده شد. نتیجه گیری پژوهش آن است که اگرچه محتوای کتاب های مذکور از برخی جنبه ها به بازسازی اجتماعی توجه داشته، اما توازن لازم میان شاخصه ها رعایت نشده و بازنگری در جهت تقویت نگاه انتقادی و عدالت محور ضروری به نظر می رسد.
۵.
انسان فطرتاً فرزنددوست است، اما حتی در قرن 21، کسانی با انگیزه هایی گاه مشابه با انگیزه های اعراب جاهلی، فرزندکشی می کنند. این رفتار که تحت سه عنوان دخترکشی، فرزندکشی و سقط جنین جای می گیرد، ریشه های خاصی دارد که این پژوهش به دنبال کشف آنهاست. هدف تحلیل و نقد این انگیزه ها از طریق آیات و روایات است. این پژوهش در گردآوری اطلاعات از شیوه کتابخانه ای و در پردازش، از روش توصیفی تحلیلی تفسیری استفاده کرده است. یافته های پژوهش حاکی است: 1. باورهای کژکار از قبیل اینکه دختران آفریدگان شیطان اند یا غیرت بیجا نسبت به دختران، موجب دخترکشی در جاهلیت می شدند؛ 2. باور به روزی رسان بودن والدین برای فرزندان، به فرزندکشی در شرایط فقر می انجامید؛ 3. امروزه تمایل به تحدید فرزندان، بارداری های ناخواسته و باور به حق مدیریت بدن، انگیزه های اصلی و پرتکرار سقط جنین اند؛ 4. فقر علت مشترک فرزندکشی در عصر جاهلیت و سقط جنین در دنیای مدرن است. این نتایج نشان می دهد که گرچه تفاوت هایی میان دو دوره وجود دارد، اما زمینه های مشترکی همچنان استمرار یافته اند.
۶.
این مقاله به تحلیل چگونگی تکوین، گسترش و افول گفتمان تجددخواهی در افغانستان از اوایل قرن بیستم تا دهه ۱۳۵۰ می پردازد. این پژوهش با بهره گیری از چارچوب نظری ترکیبی شامل تحلیل گفتمان، برنامه های پژوهشی، انقلاب های علمی و تحلیل هژمونیک، به بررسی دلایل ناکامی این پروژه در ایجاد یک نظم ملی ارگانیک می پردازد. گفتمان تجدد که در صورت های مختلفی از مشروطه خواهی تا ناسیونالیسم قومی و حاکمیت قانون ظاهر شد و از طریق کارگزارانی چون نهادهای حاکمیتی، رسانه ها و احزاب سیاسی برای نهادینه سازی خود تلاش کرد، نهایتاً با طرد و فروپاشی مواجه شد. این مقاله استدلال می کند که این ناکامی ریشه در مشکلات ساختاری و ضعف عاملیت داشت که عبارت اند از: ناترازی فرهنگی اجتماعی و سطحی نگری در اجرای اصلاحات، ماهیت وارداتی و دستوری بودن آن، وابستگی نخبگان و ضعف عاملیت و عملکرد آنان، فقدان زیرساخت های اقتصادی و فنی، عجز از ایجاد یک پیوند گفتمانی میان دیانت و الزامات دنیای جدید و نوآوری بشری و مصادره ابزاری آن توسط پروژه هژمونیک قومی مسلط. یافته ها نشان می دهد که گفتمان تجدد در برابر ضدگفتمان منسجم دینی و پارادایم های رقیب (چپ و اسلام گرا) که در مفصل بندی نارضایتی ها موفق تر بودند، نتوانست یک زنجیره هم ارزی ملی ایجاد کند و این امر نهایتاً به فروپاشی پارادایمی آن انجامید.