۱.
ریچارد فلدمن در مقاله «اختلاف نظرهای دینی معقول» با استفاده از آموزه های معرفت شناسی اختلاف نظر، استدلال دقیقی ارائه می دهد تا معقول بودن اختلاف نظر دینی با همتای معرفتی را رد کند. در این استدلال فلدمن تمام حالات ممکن برای اختلاف نظر دینی معقول را برشمرده و با ارائه دلیل کنار می گذارد، و در نهایت از نوعی شک گرایی متواضعانه در باب باور دینی دفاع می کند. موضوع مقاله حاضر بررسی استدلال فلدمن در مقاله مذکور است. پس از شرح استدلال، دو اشکال اساسی در ارتباط با آن مطرح می شود. اول این که، دیدگاه فلدمن درباره اختلاف نظر دینی در این استدلال، با دلالت های آثار بعدی او درباره اختلاف نظر دینی معقول ناسازگار است. علاوه بر این، در حالی که فلدمن نتیجه استدلال فوق را نوعی شک گرایی محدود می خواند، می توان دید که با کاربست همین استدلال به حوزه معرفت عرفی می توان شک گرایی گسترده را نیز از آن نتیجه گرفت. در این مورد نیز فلدمن در آثار بعدی خود با اتخاذ موضعی متفاوت نسبت به اختلاف نظر معقول با همتای معرفتی، از پذیرش چنین نتیجه ای اجتناب می کند. در نهایت، ریشه وجود ناسازگاری در آراء فلدمن تحلیل می شود.
۲.
تجربه نزدیک به مرگ از تجربه های دیرپای بشری است که گزارش های متعددی از آن از دوران باستان تاکنون وجود دارد. اکنون از مسائل مهمی که فلسفه دین و الهیات جدید در این زمینه پی می جوید معنای این تجربه ها و نقش آنها در اثبات برخی از باورهای دینی مانند نفس فرافیزیکی انسان و حیات پس از مرگ است. در این میان رویکرد طبیعت گرا تلاش چندجانبه ای برای تبیین طبیعی با نگاهی تقلیل گرایانه و فیزیکالیستی را جستجو کرده است. از جمله این تلاش ها توضیح تجربه نزدیک به مرگ به مثابه بازخوانی و بازسازی تجربه های بایگانی شده در مغز است. با توجه به اهمیت این مسئله در مواجهه با باورهای دینی، تحقیق پیش رو بر آن است تا دیدگاه یادشده را در معرض بررسی و سنجش قرار دهد. روش تحقیق در مقام گردآوری کتابخانه ای و در مقام داوری عقلی-تحلیلی خواهد بود. ماحصل تحقیق این است که دیدگاه یادشده به هیچ روی در تبیین این تجربه ها کامیاب نیست، بلکه از سویی فاقد پشتوانه های معتبر علمی است و از دیگر سو به جهات متعددی گرفتار قیاس مع الفارق است.
۳.
در این مقاله به بررسی مفهوم تروّی در اندیشه فارابی و نقش آن در فرآیند فعل اخلاقی پرداخته ایم. فارابی عقل عملی را قوه ای محوری در تشخیص و انجام اعمال اخلاقی می داند که از طریق تروّی بهترین اقدام را در موقعیت های خاص تعیین می کند. تروّی، به عنوان فرآیند عقلانی و توانایی نفسانی عقل عملی، شامل چهار مرحله تصویرسازی غایت، بررسی گزینه های ممکن، سنجش پیامدها و انتخاب بهینه ترین عمل است. این فرآیند با ایجاد هماهنگی میان شناخت کلی و جزئی، معرفت و میل، انسان را به سوی خیر و سعادت هدایت می کند. تروّی نه تنها به تولید معرفت جزئی محدود نمی شود، بلکه با ادراک کلی توسط عقل عملی، اشکال هیوم در مسئله «هست» و «باید» را منحل می کند. انسان با بهره مندی از تروّی و با پرورش فضایل نفسانی و تحقق تعادل در قوای نفس، در چارچوب اخلاق فضیلت گرا، به سعادت می رسد. تقویت تروّی از طریق تجربه، تکرار و عادت، ضعف اراده را مرتفع می کند، شکاف میان نظر و عمل را کاهش می دهد و تصمیم گیری اخلاقی را بهبود می بخشد. همچنین، با تکیه بر روان شناسی اخلاق، تروّی به عنوان راهبردی در تربیت اخلاقی معرفی می شود.
۴.
این مقاله به بررسی و نقد دیدگاه پل دریپر، فیلسوف برجسته دین، در خصوص مسئله شر می پردازد. هدف اصلی پژوهش، تحلیل استدلال قرینه گرای شر دریپر است که بر اساس آن، میزان و نوع شر موجود در جهان، شواهدی قوی علیه وجود خدای خیرخواه، قادر مطلق و عالم مطلق ارائه می دهد. برای نیل به این هدف، این پژوهش با استفاده از روش تحلیلی۔انتقادی، به بررسی دقیق آثار اصلی دریپر و نقد ساختار منطقی و مبانی معرفت شناختی استدلال او می پردازد و هم زمان، ادبیات پژوهشی مرتبط و نقدهای مطرح شده توسط دیگر فلاسفه را نیز مورد توجه قرار می دهد. یافته های اصلی نشان می دهند که استدلال دریپر با چالش هایی در تعریف و تشخیص شر گزاف مواجه است و مفاهیمی نظیر احتمال پیشین که او به کار می برد، دارای ابهامات روش شناختی است. همچنین، این مقاله استدلال می کند که فرضیات دریپر درباره اهداف الهی و دانش انسانی نسبت به آنها، قابل تردید هستند. در نتیجه گیری، مقاله حاضر نشان می دهد که با وجود اهمیت دیدگاه دریپر در مباحث معاصر فلسفه دین، استدلال قرینه گرای شر او از نقاط ضعف فلسفی و معرفت شناختی قابل توجهی برخوردار است که اعتبار آن را به چالش کشیده و زمینه ساز بحث های بیشتر در زمینه مسئله شر و راه حل های آن می شود.
۵.
دیدگاه ملا عبداللّه زنوزی و آقا علی مدرس در مسئله وجود ذهنی از دو جهت حائز اهمیت است: هم مورد مناسبی برای تبیین نسبت نظریه وجود ذهنی با تفسیرهای مختلف اصالت وجود است و هم به خودیِ خود مشتمل بر ابداعاتی -نظیر تعمیم نظریه وجود ذهنی به مجردات تام از جمله واجب تعالی- است، که لازم است تبیین و ارزیابی شوند. مقاله حاضر، با روش تحلیلی-تفسیرگرایانه، دیدگاه دو حکیم زنوزی درباره نظریه وجود ذهنی را تبیین و سازگاری آن را با تفسیری که از آموزه اصالت وجود ارائه کرده اند بررسی کرده است. این کاوش به این نتیجه انجامید که دو حکیم زنوزی به ارتباط نظریه وجود ذهنی و آموزه اصالت وجود توجه داشته اند و علاوه بر ابتنای استدلال های وجود ذهنی بر اصالت وجود، دو مؤلفه «حکایت» و «مطابقت» در تقریر مشهور وجود ذهنی را متناسب با تفسیر خودشان از آموزه اصالت وجود اصلاح کرده اند. با وجود این، برخی جنبه های دیگاه آنها درباره وجود ذهنی -به خصوص بخش هایی که وجود ذهنی را به مجردات تام نسبت می دهد- با تفسیر آنها از آموزه اصالت وجود سازگار نیست.
۶.
اندیشه دینی دیوید هیوم غالباً به مثابه مجموعه ای از نقدهای سلبی بر الهیات طبیعی و براهین اثبات وجود خدا تفسیر شده است. این مقاله با اتخاذ خوانشی همدلانه و تحلیلی، نشان می دهد که این تصویر رایج، پروژه فلسفی هیوم را به نحو نابسنده ای تقلیل می دهد. مدعای اصلی نوشتار آن است که نقدهای هیوم بر الهیات اثبات گرا نه پایان دین، بلکه مقدمه گذار از ایمانِ معرفت محور به ایمانِ زیست محور است. در گام نخست، الگوی کلاسیک ایمان اثبات گرا در سنت عقل گرایی دینی بریتانیا و صورت بندی های شاخص آن بررسی می شود. سپس نشان داده می شود که هیوم با تکیه بر تجربه گرایی، تحلیل روان شناختی ذهن و نقد مفروضات متافیزیکی، امکان دفاع معرفت شناختی از ایمان اثبات گرا را از بنیاد تضعیف می کند. در عین حال، تحلیل های او در تاریخ طبیعی دین آشکار می سازد که دین را باید به مثابه پدیده ای انسانی، برآمده از ساختارهای عاطفی، تخیلی و عادت مند ذهن فهم کرد. در این چارچوب، ایمان غیراثباتی به عنوان پاسخی طبیعی، معنا بخش و وجودی به وضعیت ناپایدار آدمی در جهان پدیدار می شود. مقاله نتیجه می گیرد که هیوم، نه مبلغ خداناباوری، بلکه نظریه پرداز الگویی فروتنانه و انسان محور از ایمان است که با خوانش های روان شناختی معاصر از دین هم افق است.
۷.
نظریه جسمانیه الحدوث و روحانیه البقاء، دیدگاهی بنیادین درباره نفس است؛ به همین دلیل فهم نادرست معنای حدوث جسمانی نفس، پاسخ به تمامی مسائل مرتبط با نفس را تحت الشعاع قرار می دهد. با مطالعه آثار شارحان ملاصدرا و فیلسوفان نوصدرایی، دو تفسیر متفاوت و متقابل از نظریه حدوث جسمانی نفسِ ملاصدرا، مشاهده می شود. این دو تفسیر عبارت اند از: 1. نفس در هنگام حدوث جسم است و 2. نفس در هنگام حدوث وابستگی به جسم دارد. هدف پژوهش حاضر روشن ساختن این مطلب است که بر اساس منظومه فلسفه صدرایی کدام یک از این دو تفسیر صحیح بوده و منظور ملاصدرا از حدوث جسمانی نفس، کدام یک از این دو تفسیر است. روش این تحقیق توصیفی-تحلیلی و نیز برهانی بوده و سعی شده است از طریق تحلیل متون و توجه به منظومه فلسفه صدرایی دیدگاه اصلی ملاصدرا تبیین گردد. یافته های پژوهش گویای آن هستند که خوانش صحیح از نظریه حدوث جسمانی نفس، این است که نفس در زمان حدوث جسم است نه اینکه در هنگام حدوث صرفا وابستگی به جسم داشته باشد.